ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


 امام حسين ‏عليه السلام و صلح

 پيش از اين اشاره كرديم كه شماري از مورخان و محدثان كوشيده ‏اند تا دو شخصيت متفاوت از اين دو برادر به دست دهند. تبلور اين گرايش نادرست، در باره عقيده آنها در باره مسأله صلح، بدين گونه است كه گويي امام حسين‏عليه السلام به صلح اعتقادي نداشته و در اين باره به برادر خود اعتراض كرده است. مبناي اين سخن نيز اين است كه امام حسين‏عليه السلام طرفدار مشي پدر بوده در حالي كه امام حسن‏عليه السلام راه جنگ را نمي‏پسنديده است. ما قبلا اشاره كرديم كه امام مجتبي‏عليه السلام موافق جنگ بوده و اين ازدر سخنان آن حضرت آشكار است.

 از امام حسين ‏عليه السلام نقل شده است كه در اعتراض به برادر گفت: «اُعيذك بالله أن تكذِّب علياً في قبره و تصدِّق معاوية»، به خدا پناه مي‏برم از اين كه علي را در قبر تكذيب كرده و معاويه را تصديق كني!(548) از مدائني نيز نقل شده است كه حسين ‏عليه السلام از پذيرفتن صلح امتناع كرد، تا آن كه برادرش با وي سخن گفت.(549) در برابر اين ادعا، شواهد نقلهايي وجود دارد كه نشان مي‏دهد امام حسين‏عليه السلام نيز راهي بهتر از صلح نمي شناخته و مردم را به اطاعت از برادرش دعوت مي‏كرده است.

 الف: سيره عملي امام حسين‏عليه السلام عدم اعتنا و بي‏توجهي به سخنان و اقداماتي بوده كه ضمن آنها كوشيده شده تا وي را در باره موضع برادرش به مخالفت كشانده و او را به عنوان رهبر شيعيان عراق معرفي كند. او تا پايان زندگي امام حسن‏عليه السلام، در كنار آن حضرت بوده و همانند او در مدينه زيست. حتي پس از شهادت برادر نيز، طي يازده سال همان موضع را داشت. اين سيره نشان مي‏دهد كه او هيچ گونه مخالفتي با مسأله صلح نداشته است.

 ب : زماني كه شيعيان افراطي از موضع صلح ناراحت شدند، به سراغ امام حسين‏ عليه السلام آمده و از او خواستند تا رهبري آنان را در دست گيرد. علي بن محمد بن بشير همْداني مي‏گويد: »همراه سفيان بن ابي‏ليلي به مدينه آمديم و بر حسن بن علي‏عليه السلام وارد شديم در حالي كه مسيب بن نجبه و عده‏اي ديگر نزد او بودند. من به او گفتم: السلام عليك يا مذل المؤمنين. امام فرمود: سلام بر تو: بنشين من مذل المؤمنين نيستم، بلكه معز المؤمنين‏ام. من از صلح چيزي جز حفظ جان شما را نمي‏خواستم ...«، او مي‏افزايد: ما به سراغ برادرش امام حسين‏عليه السلام رفتيم و او را از آنچه حسن‏عليه السلام گفته بود آگاه كرديم. امام حسين‏عليه السلام فرمود:» صدق ابومحمد، فليكن كل رجل منكم حِلْساً من أحلاس بيته مادام هذا الإنسان حياًفان يُهلك و أنتم احياء رَجَوْنا أنْ‏يُخِيّر اللّه لنا و يؤتنا رشدنا و لا يكلنا الي انفسنا « برادرم راست مي‏گويد، هر يك از شما تا وقتي اين شخص )معاويه( زنده است پلاس خانه خود باشد )تا ببينيم چه مي‏شود(.اگر او مرد و شما زنده بوديد اميدوارم كه خداوند آن را براي ما پيش اورد كه رشد ما در آن باشد و ما را به خود وانگذارد(550)

 امام در برابر شخص ديگري كه از وي خواسته بود تا دست به قيام بزند، فرمود:»أما أنا، فليس رأيي اليوم ذلك، فالصقوا رحمكم الله بالارض و اكمنوا البيوت و احترسوا الظنة مادام معاوية حياً«، اكنون عقيده من چنين نيست. خداي شما را رحمت كند، تا هنگامي كه معاويه زنده است در خانه‏هاتان بمانيد و از كاري كه به شما ظنين شوند پرهيز كنيد.(551)

 اشاره  امام به زنده بودن معاويه، نشانگر آن است كه امام نيز به شرايطي كه منجر به مسأله صلح شده واقف بوده است. معاويه در اين تحليل نقش محوري داشت. به هر روي، پس  از آن كه ماجراي صلح به پايان رسيد، دو برادر هر دو كوفه را ترك كرده و به مدينه بازگشتند.

 

متن صلحنامه

 در مورد موادي كه در صلحنامه، بين امام حسن‏عليه السلام و معاويه به امضا رسيد، در مدارك تاريخي اتفاق نظر كاملي وجود ندارد. در اينجا نه تنها شايعات منتشره در آن ايام، بلكه غرض ورزيهاي مورخين و راويان نيز اثر فراواني در آشفتگيهاي مربوط به نقل مواد صلحنامه گذاشته است. بزرگ‏نمايي پاره‏اي از مواد به همراه سانسور ساير بندهاي صلحنامه، جعل موادي غير واقعي و نادرست، بي توجهي به ذكر شروط اساسي جهات مختلف، تحريفي است كه در اين نقلهاي تاريخي بروز كرده است.(552) صرفنظر از اين موارد، نقلهاي مختلف و پراكنده‏اي در باره مواد اين صلحنامه وجود دارد كه هر كدام قسمتي از متن اصلي را ياد آور شده‏اند. آل ياسين و برخي ديگر اين نقلها را گرد آوري كرده‏اند و در مجموع آنها را در يكجا فراهم آورده‏اند. در اينجا ما  متن اصلي آن را نقل كرده و سپس به برخي از مواردي كه به طور پراكنده آمده خواهيم پرداخت.

 چند منبع كهن، يكي ابن‏اعثم كوفي، ديگري بلاذري و سوم ابن شهر آشوب مبادرت به ياد از متن كامل صلحنامه به صورت يك معاهده رسمي كرده‏اند. مقدماتي كه در باره متن مزبور آمده، نشانگر درستي متن مورد نظر مي‏باشد.

 ابن‏اعثم مي نويسد: زماني كه برخورد ميان امام و معاويه به صلح انجاميد، امام حسن‏عليه السلام عبدالله بن نوفل را خواست و به او فرمود: نزد معاويه برو و به او بگو:» اگر مردم بر جان و مال و فرزندان و زنان خود ايمن هستند، من با تو بيعت مي‏كنم، در غير اين صورت، با تو بيعت نخواهم كرد.«. عبدالله نزد معاويه رفت و )از پيش خود( به او گفت:» براي صلح شروطي وجود دارد كه بايد بپذيري. اول آن كه خلافت به تو واگذار مي‏شود در صورتي كه پس از خود خلافت را به امام حسن‏عليه السلام واگذار كني. ديگر اين كه سالانه 55 هزار درهم از بيت المال به او اختصاص دهي. در ضمن خراج دارابجرد را نيز مي‏بايد به او بدهي. مردم نيز بايد امنيت كامل داشته باشند.

 معاويه اين شروط را پذيرفت و سپس دستور داد تا برگه سفيدي آورده، پايين آن را امضا كرد و آن را نزد حسن بن علي‏عليه السلام فرستاد. زماني كه عبدالله بن نوفل بازگشت و مسائلي را كه طرح شده بود باز گفت، امام به او فرمود: اما در باره خلافت پس از معاويه بايد بگويم كه من خواستار آن نيستم. در باره شرايط مالي نيز كه تو پيشنهاد كرده‏اي، اين حق معاويه نيست كه در مال مسلمانان براي من تعهدي بپذيرد. آن گاه امام كاتب خود را فرا خواند و دستور داد تا متن قرار داد را به اين صورت تنظيم  كند:

 بسم الله الرحمن الرحيم، هذا مااصطلح عليه الحسن بن علي بن أبي‏طالب، معاوية بن أبي‏سفيان، صالحه علي أن يسلم إليه ولاية أمر المسلمين علي أن يعمل فيهم بكتاب الله و سنة نبيه محمد صلي الله عليه و اله و سلم و سيرةالخلفاء الصالحين؛ و ليس لمعاوية بن أبي‏سفيان أن‏يعهد لأحد من بعده عهداً، بل يكون الأمر من بعده شوري بين المسلمين، و علي أن الناس آمنون حيث كانوا من أرض الله شامهم و عراقهم و تهامهم و حجازهم، و علي أن أصحاب علي و شيعته آمنون علي أنفسهم و أموالهم و نسائهم و أولادهم، و علي معاوية بن أبي‏سفيان بذلك عهدالله و ميثاقه و ما أخذ الله علي أحد من خلقه بالوفاء بما أعطي الله من نفسه، و علي أنه لايبغي للحسن بن علي و لا لأخيه الحسين و لا لأحد من اهل بيت النبي صلي الله عليه و اله و سلم، غائلة سراً و علانيةً و لايخيف أحداً منهم في أفق من الافاق.(553)

 اين مصالحه‏اي است كه ميان حسن بن علي بن ابي‏طالب‏عليه السلام و معاوية بن ابي‏سفيان مي‏افتد. بر آن قرار با او صلح مي‏كند و امر خلافت به او مي‏گذارد كه چون وفات او نزديك رسد، هيچ كس را به وليعهدي نصب نكند و كار خلافت به شورا گذارد تا مسلمانان كسي را كه صلاح دانند، نصب كنند. شرط ديگر آن است كه مسلمانان علي العموم از او ايمن باشند هم به دست و هم به زُفان. و با كافه خلايق زندگاني نيكو كند. شرط سيوم آن است كه شيعيان و متعلقان و متصلان علي بن ابي‏طالب هر كجا باشند از او ايمن باشند و به هيچ كس از ايشان اندك و بسيار تعلقي نسازد و تعرضي نرساند. بر اين جمله عهد كرد و پذيرفت معاوية بن ابي‏سفيان حجت و ميثاق خداي تعالي بر خويش گرفت و قبول كرد كه بر اين عهد و شرط وفا كند و هيچ مكر و كيد نسگالد. حسن بن علي عليه السلام و برادر او حسين‏عليه السلام و هيچ كس را از فرزندان و زنان و خويشان و متصلان ايشان و اهل بيت سيد المرسلين را در سر و علانيه در حق ايشان بدي نكند و نفرمايد و ايشان را در كل احوال هر كجا در اقطار دنيا باشند ايمن دارد و نترساند. و السلام.(554)

 بلاذري مي‏گويد: معاويه خود صحلنامه‏اي نوشت و براي حسن بن علي‏عليه السلام فرستاد و آن اين بود كه من با تو صلح كردم مشروط بر آن كه خلافت بعد از من از آن تو باشد و اين كه بر ضد تو توطئه‏اي نكنم. و در هر سال يك ميليون درهم از بيت المال بدهم به اضافه خراج فسا و دارابجرد. اين متن را گواهاني چون محمد بن اشعث كندي و عبدالله بن عامر تأييد كرده و تاريخ كتابت آن ربيع الاخر سال 41 هجري بوده است.

 زماني كه امام متن مزبور را خواند، فرمود: مرا در طمع چيزي انداخته كه اگر آن را مي‏خواستم حكومت را به وي تسليم نمي كردم. آنگاه عبدالله بن حرث بن نوفل )بن حرث بن عبدالمطلب( را نزد معاويه فرستاد و به او فرمود: به معاويه بگو: اگر مردم امنيت دارند، من با او بيعت مي‏كنم. معاويه كاغذ سفيدي را به او داد و گفت: هر چه مي‏خواهي در آن بنويس! امام حسن‏عليه السلام متني را نوشت كه پيش از اين نقل كرديم.(555) متن مزبور را ابن شهر آشوب در مناقب آورده است.(556) مدائني نيز خبر رفتن عبدالله بن نوفل و نيز شروطي كه اشاره كرديم ياد كرده است.(557) همين طور ابن صباغ مالكي.(558)

 بسياري از مصادر ديگر بدون آن كه اشاره به متن خاصي بكنند از شرط جانشيني امام حسن عليه السلام پس از معاويه سخن گفته‏اند.(559) منابع ديگري نيز از تعهدات مالي نسبت به خراج درابجرد، فسا، اهواز و يا پرداخت يك ميليون درهم در سال ياد كرده‏اند.(560) همچنين گفته شده است كه شرط ديگر آن بوده كه معاويه به اميرالمؤمنين سب نكند.(561)

 در اينجا بايد به دو نكته در باره دو شرط بپردازيم. يكي در باره شرط مالي و ديگري در باره شرط خلافت. در باره شرط مالي كه در مصادر متعددي آمده و حتي برخي از شيعيان براي توجيه آن راههاي را نشان داده‏اند،(562) بايد گفت: اصولا با توجه به آنچه كه گذشت، ما تنها متن پيشگفته را درست دانسته و بر اين اساس، از اساس وجود چنين شرطي را در قرارنامه نادرست مي‏دانيم. شاهد مهم آن است كه، وقتي امام شنيد كه عبدالله بن نوفل خود چنين شرطي را با معاويه در ميان گذاشته، بر آشفت و فرمود: معاويه نمي تواند در بيت المال مسلمانان تعهدي را براي من بپذيرد. اين استدلال با شيوه و شيمه‏اي كه از امامان مي‏شناسيم، بخوبي قابل درك است. اكنون سؤال اين است كه مورخان از كجا چنين شرطي را مطرح كرده‏اند؟ پاسخ اين پرسش از مطالب پيشگفته روشن مي‏شود. در نقل ابن‏اعثم آمده بود كه عبدالله بن نوفل اين شرط را مطرح كرد. بلاذري نقل كرده بود كه معاويه خود شروطي را نوشت و در ميان آنها شرط مالي را مطرح كرد. علاوه بر اينها، به نظر مي‏رسد كه شايعاتي نيز براي خراب كردن شخصيت امام از طرف جاسوسان معاويه و بعدها مورخان درباري انتشار يافته باشد. گويا همان هيئتي كه از طرف معاويه به ساباط مدائن آمد تا در باره صلح مذاكره كند، همين شرط مالي را مطرح كرده بود.(563) نكته ديگري كه شاهدي بر عدم وجود شرط مالي در قرارنامه است اين كه پس از صلح، سليمان بن صرد خزاعي در اعتراض به امام گفت كه چرا سهمي براي خود در »عطاء« قرار نداده است.(564)

 در باره شرط مربوط به جانشيني امام حسن‏عليه السلام بجاي معاويه نيز نظير همين استدلالها وجود دارد. در برخي نقلها آمده است كه بر پايه قرارنامه تنظيم، بنا شد كه امام حسن عليه السلام جانشين معاويه باشد و حتي گفته شده است كه در آن قرارنامه آمده بود كه اگر امام حسن‏عليه السلام درگذشت، برادرش جانشين معاويه خواهد بود.(565) در اين باره نيز، امام حاضر به پذيرش آنچه عبدالله بن نوفل مطرح كرده بود ) و يا آنچنان كه در نقل بلاذري و شماري ديگر(566) آمده خود معاويه پيشنهاد كرده بود( نشد. در برابر، امام در متني كه خود تنظيم كرد، از اساس، حق تعيين ولايتعهد را از معاويه گرفت. تأكيد امام در آن متن، بر آن بود كه معاويه كار خلافت را به مسلمانان واگذار كند. تصوري كه امام از معاويه داشت، اين بود كه او به هر روي در صدد موروثي كردن خلافت خواهد بود. در اين صورت بهتر است تا در اين قرارنامه دست او بسته شود. اگر امام سخن از جانشيني خود به ميان مي‏آورد اين خود تأييدي بر نظام موروثي مي‏بود. تعبير »شوري المسلمين« گرچه اندكي كلي بود، اما راه خلاصي از دست موروثي شدن بود. ممكن است اظهار شود كه چنين چيزي با اعتقاد به »نص« در امامت شيعي سازگاري ندارد. در اين باره اولاً بايد گفت: مردمي كه امام در ميانشان زندگي مي كرد، اكثريتشان اعتقادي به نص نداشتند. براي اين مردم جز اين راهي وجود نداشت. به علاوه، حتي اگر مشروعيت به نص باشد، منافات با اين اصل ندارد كه به هر روي پذيرش مردم در مقبوليت حاكم در مقام رهبري جامعه و نيز بدست گيري كار حكومت امري بديهي و روشن است.

 در قرارنامه صلح، چند نكته قابل تأمل وجود دارد:

 الف : نخستين نكته مهم عمل به كتاب خدا، سنت رسول خداصلي الله عليه وآله و سيره خلفاي صالح است. اصرار چنين موضعي از ناحيه امام بدان دليل بود كه معاويه به هر صورت در چهارچوبه‏اي محدود شود. آن حضرت پس از آمدن معاويه به كوفه نيز، ضمن سخناني كه بر فراز منبر مسجد كوفه ايراد كرد، همين نكته را به اين عبارت بيان فرمود: »إنما الخليفة من سار بسيرة رسول الله و عمل بطاعته و ليس الخليفة من دان بالجور و عطَّل السنن و اتخذ الدنيا أباً و اُمّاً.« خليفه كسي است كه به سيره پيامبرصلي الله عليه وآله عمل كرده و از او اطاعت كند. خليفگي به اين نيست كه خليفه ستمگري ورزيده، سنت پيامبر را رها نمايد و دنيا را به عنوان پدر و مادر خود بگيرد. و در ادامه فرمودند: و إن أدري لعله فتنة لكم و متاع إلي حين. و چه مي‏دانيم، شايد اين آزمايشي براي شما و متاعي اندك )براي معاويه( باشد. در اين لحظه بود كه معاويه از سخنان امام بر آشفت.(567) امام در همين خطبه بود كه فرمود: معاويه در حقي با من به نزاع برخاست كه از آن من بود، اما من به خاطر صلاح امت، و جلوگيري از خونريزي آن را ترك كردم.(568)

 ب : نكته مهم ديگر، مخالفت امام با موروثي شدن خلافت بود كه پيش از اين به آن اشاره كرديم.

 ج : گرفتن امنيت براي شيعيان يكي از اصول مهم اين قرارنامه بود. اشاره كرديم كه امام در پيامي كه در همان آغاز مذاكرات فرستاد، فرمود: اگر معاويه تعهد كند كه به مردم امنيت دهد، من با او بيعت مي‏كنم. در تعبيري كه در برخي نقلها آمده اشاره شده است كه امام براي »احمر و اسود« تأمين گرفتند. شايد اين تعبير به نحوي گرفتن امنيت براي موالي نيز بوده است، كساني كه امام علي‏عليه السلام به آنها اعتناي فراوان داشت.

 د : شرط ديگر امام آن بود كه توطئه‏اي پنهاني يا آشكار بر ضد امام حسن‏عليه السلام و يا برادرش امام حسين‏عليه السلام نداشته باشد. اين مسأله نيز از اهميت ويژه‏اي برخوردار بود.

 معاويه بدون هيچ گونه پيش شرطي، قرارنامه را پذيرفت. او مي‏خواست هرچه زودتر عراق را به تصرف خود در آورد، معاويه ) و خود امام نيز( مطمئن بود كه اين شروط هر چه باشد، او مي‏تواند آنها را زير پا گذاشته و كنار بگذارد. معاويه به هيچ يك از شروط مذكور پايبند نماند. او نه تنها به كتاب خدا و سيره پيامبرصلي الله عليه وآله عمل نكرد، بلكه در حد عثمان نيز باقي نماند. او يزيد را به ولايتعهدي خود برگزيد. امنيت را از تمامي شيعيان علي‏عليه السلام گرفت و زياد و ديگران را بر آنها مسلط كرد. حصين بن منذر مي‏گفت: معاويه به هيچ يك از شروط خود با حسن‏عليه السلام عمل نكرد، او حجر و اصحاب او را كشت، پسرش را به جانشيني خود برگزيد و كار را به شورا واگذار نكرد، و حسن را نيز مسموم كرد.(569)

 معاويه خود به كوفه كه در آمد گفت:»ألا إني كنتُ شرطت شروطاً أردت بها الأُلفة و وضع الحرب، ألا و إنها تحت قدمي« من اين شروط را بخاط خاموش كردن آتش فتنه و مداراي با مردم و ايجاد الفت پذيرفتم، اما اكنون همه آنها را زير پايم مي‏گذارم.(570) و در عبارتي ديگر از او نقل شده است كه گفت: من با شما براي آن كه نماز بگذاريد يا روزه بداريد يا حج بجاي آريد يا زكات بپردازيد، نجنگيدم، بلكه جنگيدم تا اميري شما بدست آرم. و خداوند اين را به من عطا كرد و حال آن كه شما از آن كراهت داشتيد.(571)

 گروهي از بصريان به رهبري حمران بن ابان، قصد شورش بر معاويه را داشتند. گفته‏اند او مردم را به بيعت با امام حسين‏عليه السلام مي‏خوانده است. معاويه عمروبن ارطاة يا برادرش بسر را براي سركوبي وي به بصره اعزام كرد.(572) بدين ترتيب معاويه بر عراق تسلط يافت. او مغيرة بن شعبه را به حكومت كوفه گماشت كه تا نه سال پس از آن كه زنده بود حكومت اين شهر را داشت. بصره نيز به عبدالله بن عامر كه پيش از آن از طرف معاويه در آنجا حكومت داشت سپرده شد.

 خلافت امام حسن‏عليه السلام از رمضان سال 40 هجري آغاز شده و در ربيع الاخر سال 41 پس از گذشت هفت ماه به پايان آمد.(573)

 

 درباره امام مجتبي‏عليه السلام

 امام حسن‏عليه السلام در نيمه ماه مبارك رمضان سال سوم هجري به دنيا آمد. آن حضرت شباهت زيادي به جدش رسول خداصلي الله عليه وآله داشت.(574) پس از شهادت پدر بزرگوارش، ايشان رهبري شيعيان را عهده ‏دار شدند. از ابي‏رزين نقل شده است كه امام در حالي براي ما خطبه مي‏خواند كه لباسي سياه و نيز عمامه‏اي سياه بر سر داشت.(575) امام حسن‏عليه السلام، از چهره‏ هاي برجسته اخلاقي است كه رفتار و كردارش روشنگر راه هدايت است. پيش از اين اشاره كرديم كه رسول خداصلي الله عليه وآله در سخنان زيادي علاقه خويش را به فرزندشان امام حسن‏عليه السلام بيان كرده و از ديگران نيز خواستند تا او را دوست بدارند. تعبيرهايي نظير:»ألّلهم إني قد أحببته فأحبَّه و أحبّ من يحبه« (576)»من أحبَّني فليحبه، و ليبلغ الشاهد منكم الغائب«(577)»من أحب الحسن و الحسين فقد أحبني، و من أبغضهما فقد أبغضني«(578)»من سرّه أن ينظر إلي سيد شباب أهل الجنة فلينظر إلي الحسن بن علي«(579) نمونه‏هايي از كلماتي است كه رسول خداصلي الله عليه وآله در باره فرزندشان حسن‏عليه السلام فرموده‏اند.

 در باره ويژگيهاي عبادي امام مطالبي نقل شده است. از جمله در باره سفرهاي حج آن حضرت كه پياده انجام شده، آمده است كه :»إني لأستحي من ربي أن ألقاه و لم أمش إلي بيته، فمشي عشرين مرة من المدينة علي رجليه« من شرم دارم كه خداوند را ملاقات كنم در حالي كه پياده به خانه او نرفته باشم. پس بيست بار از مدينه با پاي پياده به زيارت خانه خدا رفت.(580) در نقل ديگري آمده است كه آن حضرت بيست و پنج بار با پاي پياده به سفر حج رفت.(581) ابن‏سعد در نقل خود پانزده بار ذكر كرده است.(582)

 بذل و بخشش در راه خدا، يكي ديگر از ويژگيهاي اخلاقي آن امام بزرگوار است كه زبانزد خاص و عام بوده است. زماني كه اسماعيل بن يسار همراه عبدالله بن انس براي گرفتن پول به شام، نزد معاويه رفته و چيزي به دست نمي‏آورند، اسماعيل در شعري خطاب به دوستش ابن انس مي‏گويد:

 لعمرك ما إلي حسن رحلنا

و لا زرنا حسيناً يابن انس(583)

 به جان تو سوگند اي فرزند انس كه ما به سوي حسن‏عليه السلام نرفته و به زيارت حسين‏عليه السلام نشتافته بوديم. مقصود او چنين بود كه اگر زيارت اين دو برادر است كه زائر با دست پر باز مي‏گردد. در نقلي آمده است كه شخصي حضور امام حسن‏عليه السلام رسيد و اظهار نياز كرد. امام به او فرمود: نيازهايت را بنويس و به من ده. زماني كه او نوشت و آورد، امام دو برابر نيازش پرداخت.(584) و در روايت ديگري آمده است كه امام، در طول زندگي خود، سه بار و هر بار نيمي از تمامي مايملك خود را در راه خدا بخشيد.(585) ابوهارون نامي گويد: در سفر حج به مدينه رفتيم، گفتيم سري به فرزند رسول خداصلي الله عليه وآله بزنيم و سلامي بر او بكنيم. نزد آن بزرگوار رفتيم و از سفر خود گفتيم. وقتي بازگشتيم، براي هر كدام ما چهارصد فرستاد. نزد آن حضرت برگشته گفتيم كه وضعمان خوب است حضرت فرمود: لاتردّوا عليّ معروفي.(586)

 به امام حسن‏عليه السلام گفتند: فيك عظمة، شما عظمت خاصي داريد. امام فرمود: لابل عزَّة، قال الله تعالي: فَلِلّه العِزَّةُ و لرسوله و للمؤمنين، اين عظمت نيست بلكه  عزت است. خداوند فرموده است: عزت براي خدا، پيامبرش و مؤمنان است.(587)

 امام در مدت هشت نه سالي كه پس از صلح در مدينه بودند، مرتب با شيعيان كوفه كه براي حج به حجاز مي‏آمدند ديدار داشتند. طبيعي است كه آنها حضرت را به عنوان امام خود پذيرفته و در كار دينداري خود از آن حضرت بهره مي‏بردند.

 مردي از شاميان گويد: روزي در مدينه شخصي را ديدم با چهره‏اي آرام و بسيار نيكو و لباسي در بر كرده كه به طرز زيبايي آراسته و سوار بر اسب. در باره او پرسيدم. گفتند: حسن بن علي بن ابي‏طالب است. خشمي سوزان سر تا پاي وجودم را فرا گرفت و بر علي بن ابي‏طالب حسد بردم كه چگونه او چنين پسري دارد. پيش او رفته و پرسيدم آيا تو فرزند علي هستي؟ وقتي تأييد كرد، سيل دشنام و ناسزا بود كه از دهان من به سوي او سرازير شد. پس از آن كه به ناسزاگويي پايان دادم از من پرسيد: آيا غريب هستي؟ گفتم: آري. فرمود: با من بيا، اگر مسكن نداري به تو مسكن مي‏دهم و اگر پول نداري به تو كمك مي‏كنم و اگر نيازمندي، بي‏نيازت سازم. من از او جدا شدم در حالي كه در روي زمين محبوبتر از او نزد من كسي نبود.(588)

 شهادت امام حسن ‏عليه السلام 

مراجعه شود التذكرة الحمدونيه ج 9، ص 294 - 293 مهم است.

 از جنايات غير قابل بخشايش معاويه، به شهادت رساندن امام حسن‏عليه السلام ريحانه رسول‏الله‏صلي الله عليه وآله است. از نظر تاريخي كوچكترين تريدي در آن وجود ندارد. معاويه با ترتيب دادن توطئه‏اي كه اساس كارش بر همان پايه بود، امام را به دست همسرش جعده دختر اشعث بن قيس لعنت شده، به شهادت رساند. زماني كه در سال 63 هجري در واعه حره مدينه غارت شد، خانه اين زن ملعون نيز به تاراج رفت. اما به پاس خوش خدمتي او در به شهادت رساندن شويش، اموالش را به او باز گرداند. منابع بيشماري خبر به شهادت رساندن امام را توسط جَعْده و با توطئه معاويه گزارش كرده‏اند.(589) هيْثم بن عَدي گفته است كه مسموميت حسن‏عليه السلام به تحريك معاويه و توسط دختر سُهَيل بن عمرو صورت گرفته است.(590) آن حضرت چهل روز پس از مسموميت بيمار بود تا آن كه به شهادت رسيد.(591) ام‏بكر دختر مسور گويد: بارها به امام سم خورانده شد. هر بار از آن رهايي مي‏يافت تا آن كه مربته آخر، سم به قدري شديد بود كه پاره‏هاي جگر امام از گلويشان خارج مي‏شد.(592)

 پس از شهادت امام، طبق وصيت آن حضرت خواستند او را در كنار قبر رسول خداصلي الله عليه وآله دفن كنند، اما عايشه با استناد به اين كه »بيتي لا آذن فيه«(593) مانع از اين كار شد. مروان هم كه آن زمان حكومت مدينه را داشت اعلام كرد كه اجازه چنين كاري را نخواهد داد. امام حسن‏عليه السلام سفارش كرده بودند كه اگر مشكلي پيش آمد آن حضرت را در كنار مادرشان در بقيع دفن كنند.(594) عايشه، براي يكبار ديگر كينه خود را نسبت به حضرت زهراعليها السلام و فرزند آن حضرت نشان داد. زماني كه امام را براي دفن نزديك قبر پيامبرصلي الله عليه وآله آوردند، عايشه گفت: هذا الأمر لايكون أبداً، چنين چيزي هرگز انجام نخواهد شد.(595) ابوسعيد خدري وابوهريره به مروان گفتند: آيا از دفن حسن در كنار جدش ممانعت مي‏كني در حالي كه رسول خداصلي الله عليه وآله او را سيد جوانان بهشت ناميد. مروان به تمسخر به آنها گفت: اگر امثال شما حديث پيامبرصلي الله عليه وآله را روايت نمي‏كردند، ضايع شده بود.(596)

 محمد بن حنفيه مي‏گويد: زماني كه امام حسن‏عليه السلام وفات كرد، مدينه يكپارچه عزادار شده و همه گريه مي‏كردند. مروان خبر وفات حضرت را به معاويه داده و مي‏گفت: آنها مي‏خواهند حسن را در كنار پيامبرصلي الله عليه وآله دفن كنند، اما تا من زنده هستم به اين مقصود خود نخواهند رسيد. امام حسين عليه السلام به كنار قبر پيامبرصلي الله عليه وآله رسيد، و فرمود: اينجا را حفر كنيد، سعيد بن عاص كه حاكم مدينه بود خود را كنار كشيد، امام مروان بني‏اميه را آماده كرده مسلح شدند. مروان گفت: چنين چيزي هرگز نخواهد شد. امام حسين‏عليه السلام فرمودند: به تو چه ارتباطي دارد، مگر تو والي شهر هستي؟ مروان گفت: نه، اما تا من زنده هستم اجازه اين كار را نخواهم داد. امام حسين‏ عليه السلام از كساني كه در حلف الفضول همراه بني‏هاشم بودند كمك خواست.

 اينجا بود كه كساني از بني‏تيم، بني‏زهره، بني‏اسد و بني‏جعوبه مسلح شدند. امام حسين‏عليه السلام پرچمي داشت و مروان نيز، و ميان آنها تيراندازي نيز شد. به هر روي شماري از مردم از امام خواستند تا به خاطر وصيت خود امام حسن‏عليه السلام كه فرموده بود اگر قرار است خوني ريخته شود، در همان بقيع كنار مادرش دفن شود، امام حسين را راضي كردند تا از اصرار خود دست بردارد.(597) در نقلي آمده است: مروان كه اين زمان معزول شده بود، با اين اقدام خود قصد داشت تا معاويه را از خود راضي كند.(598) مروان پس از آن كه از دفن امام در بقيع جلوگيري كرد، اين خبر را با آب و تاب براي معاويه نوشت.(599) او مي‏گفت: چگونه فرزند قاتل عثمان، در كنار پيغمبرصلي الله عليه وآله دفن شود، اما عثمان در بقيع؟(600) بي‏شبهه مروان يكي از كثيف‏ترين چهره‏هاي بني‏اميه است كه در تمام مدتي كه حاكم مدينه بود، با زبان تند خود، امام علي‏عليه السلام و بني‏هاشم را دشنام مي‏داد.

 شهادت امام در يك روايت، در ربيع الاول سال 49، و در نقلي ديگر، ربيع‏الاول سال 50 هجري دانسته شده است.(601)

 آنچه به نظر درست مي‏آيد، همان سال 49 هجري است. زماني كه امام به شهادت رسيد، بني‏هاشم كساني را به نقاط مختلف مدينه و اطراف فرستادند تا اين خبر را به گوش انصار برسانند. گفته شده كه هيچ كس در خانه خود نماند.(602) زنان بني‏هاشم براي يك ماه روز براي وي مجلس عزا داشتند.(603) طبري به نقل از امام باقرعليه السلام آورده است كه مردم مدينه هفت روز به مناسبت درگذشت فرزند پيامبرصلي الله عليه وآله در ماتم نشسته و بازار را بستند.(604) او مي‏گويد: كه در مراسم دفن امام در بقيع، به قدري جمعيت اجتماع كرده بودند كه جاي انداختن سوزن نبود.(605) خبر شهادت امام در بصره نيز شيعيان آن شهر را به عزا نشاند.(606)

  پس از وفات امام مجتبي‏عليه السلام شيعيان كوفه، نامه تسليتي به امام حسين‏عليه السلام نوشتند. در آن نامه آمده بود كه در گذشت امام از يك سوي براي »تمامي امت« و از سوي ديگر براي تو »و هذه الشيعة خاصة« مصيبت است. اين تعبير نشان شكل‏گيري »شيعه« و حتي كاربرد كلمه شيعه به عنوان يك اصطلاح در حوالي پنجاه هجري است. آنان در اين نامه با اين القاب از امام مجتبي‏عليه السلام ياد كردند»علم الهدي و نور البلاد« كسي كه به او اميد اقامه دين و اعاده سيره صالحان مي‏بود. آنان اظهار اميدواري كه خداوند حق امام حسين‏عليه السلام را به او بازگرداند.(607) اين نامه بايد يكي از اسناد تشكل شيعه اعتقادي و امامتي در كوفه تلقي شود.

 عمرو بن بعجه  مي‏گويد: نخستين ذلتي كه بر عرب وارد شد، وفات امام مجتبي‏عليه السلام بود.(608)

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »