ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


 معاويه و درخواست صلح

 نكته اي كه در روشن كردن موضع امام اهميت دارد آن است كه امام حسن‏عليه السلام در خواست صلح را مطرح نكرده است. اين معاويه بود كه مي‏خواست بدون دردسر عراق را تصرف كند و لذا اصرار داشت تا امام را راضي به كناره‏گيري از حكومت كند. در برابر اين نظر، برخي از منابع، به تبع شايعاتي كه در همان زمان نشر مي‏شده - و كساني از راويان اخبار، آنها را به عنوان خبر تاريخي گزارش كرده‏اند، - چنين وانمود كرده اند كه امام خود صلح را مطرح كرده و طبعاً به آن تمايل داشته است.(519) در مقابل اين نظر، شواهدي وجود دارد كه به آنها اشاره مي‏كنيم. نخستين شاهد خبر يعقوبي است كه مي گويد: معاويه گروهي را به ساباط مدائن فرستاد تا در باره صلح با امام حسن‏عليه السلام سخن بگويند. اين همان ملاقاتي است كه امام در آن، صلح را رد كرده است.(520) بنابر اين امام، اولين درخواستهاي معاويه را صلح رد كرده است. شاهد ديگر نامه‏هاي نخست امام است كه در همه آنها بر موضع جنگ پافشاري شده و در آنها تهديد شده است كه اگر تسليم نشود با سپاه او مواجه خواهد شد. امام به فرستاده معاويه نيز فرمود: به معاويه بگو كه ميان ما و او جز شمشير حاكم نخواهد بود. همه اينها نشانگر آن است كه موضع امام بر موضع جنگ بوده است. شاهد ديگر آن كه امام در سخنراني خود با مردم به صراحت بر اين نكته تأكيد كردند كه معاويه صلحي را از ما خواسته است كه هيچ شرافت و عزتي در آن نيست. اگر براي جنگ آماده هستيد من در كنار شما هستم، اما اگر حيات را دوست داريد بگوييد تا صلح او را بپذيريم.(521) سبط بن جوزي مي نويسد: زماني كه امام حسن‏عليه السلام دريافت كه مردم از اطراف او پراكنده شده و كوفيان به او خيانت كرده‏ اند، به صلح تمايل يافت. پيش از آن، معاويه او را به صلح دعوت كرده بود، اما امام آن را نپذيرفته بود. او مي‏افزايد: اين معاويه بود كه در باره صلح با او به مراسله پرداخت بود.(522) شيخ مفيد نيز نوشته است كه : معاويه در باره صلح به امام نامه نوشت.(523)

 به اعتقاد ما همان طور كه در موارد ديگر نيز گفته‏ايم، شايعاتي كه معاويه در باره صلح منتشر كرد، سبب شد تا كساني از مورخان اظهار كنند كه خود امام، صلح را پيشنهاد كرده است. در گزارشي آمده است كه معاويه جاسوسان خود را در ميان سپاه مقدم امام فرستاد تا بين آنها شايع كنند كه حسن با نامه نگاري به معاويه درخواست صلح كرده است، چرا شما جان خود را به خطر مي‏اندازيد؟(524) معاويه براي فريب عبيدالله بن عباس به او نوشت: إن الحسن قد راسلني في الصلح.(525) چنين شايعاتي، بعدها به صورت نقلهاي تاريخي در آمده و واقعيات را دگرگون كرده است.

 

 دلايل پذيرش صلح

 دلايل چندي سبب شد تا امام نتواند به مقصد اصلي كه جنگ شرافتمندانه با معاويه بود دسترسي پيدا كند، لذا ضرورت ديد تا براي حفظ اصل اسلام و نيز جلوگيري از خونريري بي‏نتيجه از جنگ، خودداري كند. اينك مواردي از آن دلايل:

 الف: سستي مردم در حمايت از امام، از مهمترين دلايل اقدام امام براي اتخاذ موضع جديد بود. هيچكس نمي‏تواند مدعي شود كه امام به جنگ با معاويه اعتقاد نداشته است. سخنان و مواضع او كاملاً خلاف اين نكته را ثابت مي‏كند. ماجراي ساباط يكي از مهمترين نشانه‏ها براي روشن ساختن عدم قابليت مردم در ادامه جنگ بود. در آنجا بود كه امام به قول شيخ مفيد، دريافت كه مردم او را خوار كرده‏اند.(526) شمار زيادي از اين مردم، در جنگهاي جمل، صفين و نهروان در حمايت از علي‏عليه السلام به قتل رسيده بودند و اينك خسته از جنگها، ديگر توان ادامه اين جنگ را در خود نمي‏ديدند و حتي خود را طلبكار حكومت دانسته وثار خود را از اهل بيت مي‏طلبيدند. آنها امام را مسؤول خون كشتگان خود مي‏انگاشتند. گذشت كه وقتي خبر فرار جمعي از سپاه به گوش امام رسيد، آن حضرت رو به مردم كرد و فرمود: »شما با پدرم )در ادامه جنگ( مخالفت ورزيده و كار را به حكميت كشانديد در حالي كه پدرم موافق نبود، او شما را به ادامه جنگ فراخواند و شما ابا كرديد تا اين كه به ديدار پروردگارش شتافت. پس از آن به سراغ من آمديد و بيعت كرديد و قرار شد تا با هر كس نبرد كردم شما نيز بجنگيد و با هر كس به صلح رفتار كردم شما نيز چنين كنيد. امروز به من خبر رسيده كه اشراف شما به سوي معاويه رفته‏اند و با او بيعت كرده‏اند، همين برايم كافي است. مرا در مورد دين و جانم فريب ندهيد«.(527) جاحظ در باره علت كناره گيري امام حسن‏عليه السلام مي‏نويسد: » وقتي پراكندگي اصحابش را مشاهده كرده و درهم ريختگي سپاه خود ديد، با شناختي كه از برخوردهاي مختلف اين مردم با پدرش داشت و مي‏دانست كه هر روز به نوعي و رنگي رفتار مي‏كنند، از حكومت كناره گرفت«.(528)

 امام دريافت كه به اين مردم نمي‏توان اعتماد كرد. اين عدم اعتماد، تنها شامل عدم همكاري آنهانبود، بلكه امام مي‏فرمود: »والله لو قاتلت معاويه لأخذوا بعنقي حتي يدفعوني إليه سَلَماً«(529)، به خدا سوگند اگر با معاويه درگير شوم، اينان گردن مرا گرفته به صورت اسير به او تحويل مي‏دهند. امام در جاي ديگري فرمود: و رأيت أهل العراق، لايثق بهم أحد أبداً إلا غُلب، اهل عراق مردماني هستند كه هر كس به آنها اعتماد كند، مغلوب خواهد شد؛ زيرا هيچ كدام با ديگري در فكر و خواسته‏ها، موافقت ندارند. آنان نه در خير و نه شر، هيچ قصد جدي ندارند.(530) با چنين مردمي، امكان برپايي جنگي با اهل شام كه اتحادي كامل داشته و هدف و نيت مشخصي داشتند، وجود نداشت. مردمي پراكنده، مذبذب و فاقد اراده. نگاهي به سخنان درناك امام علي‏عليه السلام كه در سالهاي 39 و 40 هجري خطاب به مردم ايراد شده، هر منصفي را قانع مي‏كند كه راهي جز واگذاري عراق به شام وجود نداشت. امام حسن‏عليه السلام نمي‏توانست با دست خالي ،خود و شماري از شيعيانش را تسليم شامياني كند كه فرمانده آنها، بسر بن ارطاة خونخوار بود. اكنون با صلح، بهانه‏اي براي حفظ عراق از چپاول و غارت وجود داشت. اين ممكن بود امام با شماري اندك از سپاهيانش بايستد و به شهادت برسد، اما، نتيجه آن چندان روشن نبود. معاويه با طرح خون عثمان، فضاي مسمومي ايجاد كرده بود. او علاوه بر شام، اكنون مصر و بسياري از نقاط ديگر را در اختيار داشت. در برابر او امام، با آن همه سابقه و نفوذ كلام كاري از پيش نبرده بود، و اين دليلي جز زبوني عراق در برابر شام نداشت، در چنين وضعيتي شهادت امام نيز لوث مي‏شد. اين چهره‏اي است كه همه از معاويه مي‏شناسند و در شناسايي آن، نيازي به اصرار و اثبات نيست. گاه به خطا گفته شده است كه امام از خونريزي بيزار بود. چنين چيزي درست نيست، او در طول جنگ جمل و صفين، خود در صحنه نبرد حضور داشت، سيره پدر را هم كاملا تأييد مي‏كرد. آنچه امام نمي‏پذيرفت، خونريزي بي‏حاصلي بود كه نتايج سياسي روشني نداشته باشد.

 ب - نكته ديگري كه دليل صلح را از ديد امام روشن مي‏كند، آن است كه اساساً برپايي جنگ در شرايط عادي، منوط به حضور مردم بوده و حاكم در حد خاصي مي‏تواند، آنان را به حضور در جنگ وادار كند. در واقع دو نكته را بايد از يكديگر جدا كرد، يكي آن كه آيا حاكم مسلمانان مي‏تواند، به هر صورت و حتي در شرايط مخالفت آشكار اكثريت مردم، جنگ را آغاز كند؟ اگر چنين كاري را مي‏تواند انجام دهد، در چه شرايطي؟ نكته دوم آن كه به فرض حاكم بتواند چنين كند، آيا چنين كاري به مصلحت مسلمانان است يا نه؟

 اصولا سيره رسول خداصلي الله عليه وآله آن بود كه در امر جنگ با مسلمانان مشورت مي‏كرد. ما اين مسأله در بررسي جنگهاي دوران آن حضرت بيان كرده‏ايم. اين در حالي بود كه اولا رسول خداصلي الله عليه وآله از ابتدا با مردم بيعت كرده بود، و ثانياً آن كه جهاد در شمار فروعات اسلام بوده و اصولا وظيفه مسلمانان است كه همانند نماز، به اين دستور نيز عمل كنند. پس چرا آن حضرت، عَلي رغم اين دو نكته، در امر جنگ با مردم مشورت مي‏كرد؟ دليل نخست آن اين بود كه بار جنگ بسيار سنگين بوده و اين مردم بودند كه اين بار را بر دوش مي كشيدند. نماز خواندن عبادتي است كه تنها وقت محدودي را از يك مسلمان مي‏گيرد. اما جنگ سبب از بين رفتن جان و مال مسلمانها و گاه آوارگي و خانه به دوشي است. با وجود چنين تبعاتي براي جنگ كه با شهادت يك نفر، طايفه‏اي نگران و ناراحت مي‏شوند، طبيعي است كه مردم خود در جريان آن قرار گرفته و با مشورت در اين زمينه، قدري از بار اين خسارات را بر دوش گيرند. رسول خداصلي الله عليه وآله - علي رغم آن كه جهاد از فروعات اسلام بود، - در جنگهاي پيش از بدر از انصار كه تعهد شركت در جنگهاي آن حضرت را نداشتند استفاده نكرد. در بدر نيز، تنها پس از اعلام آمادگي رهبران آنها، از ايشان بهره گرفت. بعدها در احد و احزاب نيز مشورتهايي داريم.

 اما در باره اين نكته كه آيا در زمينه جنگ مي‏توان كاري را بر مردم تحميل كرد يا نه؟ سيره اميرالمؤمنين بر آن بود كه تنها با نصيحت و احياناً در دست گرفتن درّه )شلاق( به تربيت مردم بپردازد. اما امام حاضر نبود تا براي وادار كردن مردم براي شركت در جنگ از شكنجه و شمشير استفاده كند.(531) آن حضرت به طور صريح مي‏فرمود: »من ديروز فرمان مي‏دادم، و امروز فرمانم مي‏دهند. ديروز باز مي‏داشتم، و امروز بازم مي‏دارند. شما زنده ماندن را دوست داريد و ليس لي أن أحملكم ما تَكرهون، نرسد به من تا چيزي وادارمتان كه ناخوش مي‏انگاريد.«(532)

 امام مجتبي‏عليه السلام نيز به همين سيره پايبند بود. زماني كه مي‏ديد مردم خود مايل به داشتن چونان امامي نيستند و حاضر به حفظ موقعيت خويش در برابر شام نيند، طبيعي بود كه او بعد از نصايح لازم كه بخش عمده را پدرش پيشاپيش كرده بود، عراق را رها كرده و به مدينه برود. امام علي‏عليه السلام مردم عراق را از آينده سختي كه در انتظارشان است آگاه مي‏كرد:

 بدانيد كه بعد از من به سه بلا گرفتار خواهيد آمد. خواري و ذلتي همه‏گير، شمشيري كشنده و استبداد وخودكامگي ستمكاران. در آن حالات مرا ياد خواهيد و آرزو كنيد كه كاش مرا مي‏ديديد و ياريم مي‏كرديد و خونهاي خود براي دفاع از من بر خاك مي‏ريختيد.(533)

 امام حسن‏عليه السلام در شرايط دشوار عراق، و بي‏اعتنايي مردم به درخواستهاي وي براي جنگ، در آستانه اصرار معاويه در كناره گيري وي، ضمن سخناني به بيان مواضع خود پرداخت. امام در آغاز اعلام كرد كه در باره جنگ با شام هيچ گونه ترديد و دودلي ندارد.:» و الله لايثينا عن أهل الشام شك و لا ندم، و إنما نقاتل أهل الشام بالصبر و السلامة«،» شك و پشيماني ما را از جنگ با شاميان باز نمي‏دارد بلكه ما با بردباري و آرامش، با آنها مي‏جنگيم.« آنگاه امام به بيان روحيه مردم پرداختند: » شما با گذشته خود تفاوت كرده‏ايد. آنگاه كه به صفين مي‏رفتيد، دينتان در پيش رويتان بود، اما امروز دنياتان مقدم بر دينتان است«. آنگاه افزود: » شما در بين دو جنگ خونين صفين و نهروان قرار گرفته‏ايد، بر كشته‏هاي خود مي‏گرييد و در باره آنها، در طلب ثار خويش هستند ... و اكنون معاويه از ما تفاضاي صلح كرده، صلحي كه هيچ گونه سرافرازي و شرافت و انصافي در آن وجود ندارد. »ألا و إنَّ معاوية دعانا إلي امر ليس فيه عزّ و لا نصفة«. امام با اين بيان به مردم عراق اعلام كردند كه وارد شدن در كار صلح به هيچ روي به نفع مردم عراق نيست. پس از آن، امام از مردم خواست تا تكليف او را روشن كنند: »فإن أردتم الموت رددناه عليه و حاكمناه إلي الله عز و جل بظبي السيوف، و إن أردتم الحياة قبلناه و أخذنا لكم الرضي.«، اگر آماده براي نبرديد، صلح او را رد كرده، با تكيه بر شمشيرمان، كار او را به خدا وا مي‏گذاريم. اما اگر »ماندن« را دوست داريد، صلح او را بپذيريم و براي شما تأمين بگيريم. در اين وقت مردم از هر سوي مسجد به فرياد در آمده و با نداي »البقية البقية« صلح را امضا كردند.(534)

 امام حسن‏عليه السلام در جاي ديگري فرمود: »إني رأيت هوي عظم الناس في الصلح، و كرهوا الحرب فلم اُحبّ أن أحملهم علي ما يكرهون «من خواسته بيشتر مردم را در صلح و ناخشنودي نسبت به جنگ ديدم و دوست ندارم تا آنها را بر آنچه ناخوش دارند، اجبار كنم.(535)

 و در جاي ديگري فرمود: »أري أكثركم قد نكل عن الحرب و فشل في القتال و لست أري أحملكم علي ما تكرهون «،(536) من ديدم كه بيشترين شما از جنگ رويگردان شده و در جنگ سست‏اند. و من چنان نيستم تا شما را بر آنچه ناخوش داريد، اجبار  كنم.

 امام عدم همراهي مردم را دليل واگذاري خلافت به معاويه ياد كردند. در شرايط عادي، راه حلي جز اين امر وجود ندارد.

 آن حضرت در جاي ديگري فرمود: »و الله إني سلَّمت الامر لأني لم أجد أنصاراً، و لو وجدت أنصاراً لقاتلته ليلي و نهاري حتي يحكم الله بيننا و بينه«،(537) به خدا سوگند، من از آن روي كار را به او سپردم كه ياوري نداشتم. اگر ياوري مي‏داشم شبانه روز با او مي‏جنگيدم تا خداوند ميان من و آنان حكم كند.

 ج : يكي ديگر از دلايل امام براي پذيرش صلح، آن بود كه اقدام مزبور براي حفظ شيعيان انجام شده است. معترضان به امام از دو گروه بودند، كساني كه از افراطيون خارجي بوده و به همين دليل با امام علي‏عليه السلام نيز درگير شده بودند، و گروهي از شيعيان كه روحيه انقلابي و آتشين داشته و با تسامح ميانه‏اي نداشتند. آنها با صلح مخالف بوده و گاه و بيگاه به امام اعتراض مي‏كردند. از ميان معترضان كساني بودند كه امام را »مذل المؤمنين« مي‏خواندند.

 امام در برابر، اقدام به پذيرش صلح را »عزت آور« دانسته و خود را »معز المؤمنين« معرفي مي‏كردند. دليل اين امر را نيز چنين ياد مي‏كردند: »إني لمّا رأيتك ليس بكم عليهم قوّة، سلمت الأمر لأبقي أنا و أنتم بين أظهركم«، زماني كه ديدم شما قدرت كافي در اختيار نداريد، كار را تسليم كردم تا من و شما بمانيم. از عبارات ديگر آن حضرت، چنين به دست مي‏آيد كه مقصود از ماندن آنها و خود حفظ تشيع بوده است. امام در سخني، اقدام خود را شبيه سوراخ كردن كشتي توسط آن عالم همراه موسي‏عليه السلام كرد كه هدف او حفظ كشتي براي صاحبانش بود.(538)

 امام در سخن ديگري فرمود: »فصالحت بُقْياً علي شيعتنا خاصّة من القتل فرأيت دفع هذه الحروب إلي يوم مّا، فإنّ اللّه كل يوم هو في شأن «، من براي حفظ شيعيانمان از قتل مصالحه كردم، و انديشيدم تا اين جنگها را تا مدتي به تأخير بيندازم، چه خداوند هر روز دست اندر كار، كاري است.(539)

 آن حضرت در پاسخ يكي ديگر از معترضان فرمودند: »ما أردت بمصالحتي معاوية إلا أن أدفع عنكم القتل عندما رأيت تباطئ أصحابي عن الحرب و نكولهم عن القتال «، هدف من در مصالحه با معاويه جز آن نبود كه وقتي سستي يارانم را از جنگ و رويگرداني آنها را از نبرد ديدم، لا اقل جان شما را حفظ كنم.(540)

 امام در برابر معترض ديگري، صلح خويش را مشابه صلح جدش پيامبرصلي الله عليه وآله مي‏داند، با اين تفاوت كه آن صلح، صلح با كفار »بالتنزيل« بوده و اين با كفار »بالتأويل«. سپس فرمودند: »و لولا ما أتيت، لما ترك من شيعتنا علي وجه الارض أحد إلا قُتل«، اگر من چنين نمي‏كردم، از شيعيان ما، كسي نبود جز آن كه كشته مي‏شد.(541)

 امام در پاسخ اعتراض حجربن عدي، فرمود: »يا حجر! ليس كل الناس يحب ما تحب، و ما فعلتُ الا إبقاءً عليك، و الله كل يوم هو في شأن«، اي حجر! همه مردم آنچه را تو دوست داري، خوش نمي‏دارند. من اين اقدام را جز به قصد زنده ماندن تو )و امثال تو( نكردم، خداوند نيز هر روز دست اندر كار، كاري است.(542)

 مالك بن ضمره در باره صلح به امام اعتراض كرد. امام در پاسخ او فرمودند: »يا مالك! لاتقل ذلك، إني لما رأيت الناس تركوا ذلك الا أهله، خشيت أن تجتثّوا عن وجه الارض، فأردتُ أن يكون للدين في الارض ناعي«، اي مالك! چنين مگوي، زماني كه من ديدم كه مردم جز عده‏اي اين كار را ترك كردند، ترسيدم كه ريشه شما از زمين كنده شود. پس مصمم شدم تا براي دين، در روي زمين فريادگري باقي بگذرام.(543)

 امام در سخن ديگري فرمود: »إنما هادنت حقناً للدماء و صيانتاً و اشفاقاً علي نفسي و أهلي و المخلصين من أصحابي «، من صلح را پذيرفتم تا از خونريزي جلوگيري كرده و جان خود، خانواده و اصحاب صميمي خودم را حفظ كرده باشم.(544)

 معترضان، نوعاً علاقمند به اهل بيت بوده و كساني از آنها همانند حجر بن عدي خلافت را تنها حق آل‏علي مي‏دانست، با اين حال، به سبب آگاهي از كينه توزي امويان نسبت به اسلام، و داشتن روحيه انقلابي، بر آن بودند تا به هر صورت، در مقابل آنها بايستند. جملات فوق كه به تعمد با تفصيل نقل كرديم، به خوبي نشان مي‏دهد كه بينش امام بسيار قوي و منطقي بوده است. آن حضرت دريافته بود كه معاويه با چهره حق به جانبي كه گرفته و با سپاه عظيم بيشعوري كه در اختيار دارد، مي‏تواند حركت محدود عراق را سركوب كرده و برجستگان خاندان علوي و شيعيان را به بهانه قتل عثمان نابود كند. معاويه تمام ظواهر كار را به نفع خود شكل داده بود. اكنون كمتر كسي از صحابيان بنام كه توان عرضه در برابر او را داشته باشد، باقي مانده بود. تا اين زمان، او توانسته بود عراق را نيز به ترديد وا دارد.

 به همين دليل، و دلايل ديگر، مردم عراق را از گرد امام پراكنده بود. تصور اين نكته دشوار نيست كه اگر معاويه در اواخر زمان امام علي‏عليه السلام نيز مي‏خواست عراق را بگيرد، امام نمي‏توانست در برابر او اقدامي جز آنچه فرزندش حسن انجام داد، انجام دهد. وجود شماري از افراد مخلص، اما اندك، كافي نبود تا امام حسن‏عليه السلام، جنگ را آغاز كند. براي دريافت اين نكته كه اگر امام علي‏عليه السلام نيز در آن شرايط بود، راهي جز اين اقدام نداشت، توجه به برخورد امام با مسأله حكميت قابل توجه است. امام علي‏عليه السلام به برخي از معترضان به پذيرش حكميت كه اصرار داشتند جنگ را ادامه دهند فرمود: » شما مي‏بينيد كه سپاه من چگونه با من به مخالفت برخاسته است. شما جمعيتي كوچك در ميان اكثريت آن چناني هستيد. اگر جنگ را آغاز كنيم، همين اكثريت مخالف جنگ، دشمني‏شان با شما بيشتر از اهل شام است. زماني كه اهل شام و اينها با يكديگر متحد شوند، همه شما را نابود خواهند كرد. به خدا سوگند من نيز به اين حكميت راضي نيستم، اما تسليم خواست اكثريت شدم، بدان جهت كه بر جان شما مي‏ترسيدم.«(545)

 به هر روي حفظ شيعه يكي از ضرورتهايي بود كه امام را وادار به پذيرش اقدامي كرد كه از انجام آن خود رشادت خاص خود را مي‏طلبيد. براي امام و اصولا هر فرد مكتبي، مهم آن است تا به رسالت شرعي خويش عمل كند نه آن كه به دليل احتمال طعنه‏هاي مردم، خود را به دامي در اندازد كه جز نابودي خود و همراهان حاصلي ندارد. امام مجتبي‏عليه السلام در باره صلح خود فرمود: »و الله الذي عملت، خيرٌ لشيعتي مما طلعَتْ عليه الشمس أو غربت«.(546) و امام باقرعليه السلام در باره اين اقدام فرمود: »و الله، الذي صنع الحسن بن علي‏عليه السلام، كان خيراً لهذه الاُمة مما طلعَتْ عليه الشمس«(547)

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »