ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


خصلتهاي مذهبي و سياسي مردم كوفه

 بي مناسبت نيست تا در آغاز بيان مسائل سياسي دوران امام مجتبي‏عليه السلام اشاره‏اي به وضعيت عمومي عراق داشته باشيم. عراق يكي از سرزمينهاي اصيل اسلامي است كه در طي حيات خلافت، براي قرنها بر جهان اسلام حكمراني داشته و تحولات مهم و رخدادهاي بيشماري را در سينه خويش نگاه داشته است. در آغاز،عراق،با دو شهر بصره و كوفه به عنوان »عراقيَن« پديد آمد و بعدها با پيدايي بغداد نقش مهمي‏تري را در جهان اسلام عهده‏دار شد. سالهايي كه ما از آن سخن مي گوييم، زماني است كه هنوز صد سال تا تأسيس بغداد باقي مانده است. بصره تا مدتها پس از واقعه جمل، شهري »عثماني مذهب« بود.(473) گرچه بعدها به جهت نفوذ »معتزله« در آن تا حدودي تعديل شد. در برابر، شهر كوفه، هميشه يكي از مراكز شيعه شناخته مي‏شد و اين شهرت در تمام طول حكومت بني اميه ادامه داشت و بعدها نيز مردم آن ديار بر عقيده شيعي خود پا بر جا بودند. با اين همه، اين شهر در مواقع مختلف، از يك طرف، مورد »ملامت«، و از طرف ديگر مورد »تعريف و تمجيد« بوده است. به همين دليل در مورد مردم اين شهر، قضاوتهاي گوناگوني شده است. چگونگي اين مسأله را در چند نكته مي‏توان جستجو كرد:

 الف - مردم اين شهر در مقاطع مختلف، مواضع متفاوتي داشته‏اند: در مقاطعي از تاريخ، موضع آنها در جهت دفاع از اهل بيت بوده و با شجاعت بي‏نظيري جناح علوي را تقويت كرده‏اند، كما اين كه در جريان جمل با همكاري همين مردم بود كه امام موفق شد ناكثين را شكست دهد، اما درست در اواخر خلافت امام علي‏عليه السلام در ياري آن حضرت سستي كرده و سبب زمينگير شدن حق و پيروز باطل را فراهم آوردند. بعدها با اين كه در ميان آنها شيعيان بسياري بودند،(474)اما توده مردم از ياري حسن بن علي عليه السلام كوتاهي كرده و او را تنها گذاشتند. همين اتفاق در محرم سال 61 نيز تكرار گرديد. با اين حال گروه زيادي از آنها به نام توابين از كردار زشت خويش توبه كرده و بيشترين آنها در جريان قيام توابين به شهادت رسيدند. همكاري جمعي از آنها با مختار بن‏ابي عبيد براي انتقام از قاتلين امام حسين عليه السلام، نشانه ديگري از موضع شيعي آنهاست. در برابر كوتاهي آنان در همراهي زيد بن علي در سال 122ه. نشان بر بي‏وفايي آنان نسبت به علويان دانسته شده است.

 ب - دليل ديگر اين قضاوتهاي متناقض، وجود گروههاي سياسي و مذهبي مختلف در اين شهر است. گروهي از آنها افكار »خارجي« داشته و گروهي ديگر با عنوان »اشراف«، كم و بيش با بني اميه همداستان بودند؛ سومين گروه، يعني شيعيان، از  فداييان اهل بيت‏عليه السلام بودند. اين مسأله سبب شد تا خوبان آنها، بهترين تمجيدها را  به  خاطر اعمال صحيحشان بشوند و عناصر مفسد آنها، تا كشتن پسر پيامبرصلي الله عليه وآله پيش بروند.

 ج - تركيب قبايلي شهر نيز بر اين تغيير موضعهاي سريع مؤثر بود. حساسيتهاي قبيله اي آنها را گرفتار روحي تند خويانه كرده بود به طوري كه با ديدن مقطعي‏ترين امور تصميم مي‏گرفتند. اين تصميمها عمدتاً در جهت منافع قبيله اي آنها بود و اين خود مشكلي براي عدم يكپارچگي كوفيان به حساب مي‏آمد؛ چيزي كه بني‏اميه بارها از آن بهره گرفتند.

 آنچه در اينجا مي‏بايد بدان بپردازيم، شناخت وضعيت مردم عراق در آستانه امامت حسن بن علي عليه السلام مي باشد. به نظر ما اگر اين مردم بخوبي شناخته شوند تحولات بعدي عراق بهتر درك خواهد شد.

 شيخ مفيد در تحليلي درباره اصحاب امام حسن عليه السلام مردم را به چند دسته تقسيم مي‏كند: گروه اول شيعيان امام علي عليه السلام گروه دوم خوارج كه در صدد مبارزه با معاويه بوده و چون امام مجتبي عليه السلام قصد جنگ با شام را داشت، گرد او جمع شده بودند. گروه سوم طمعكاراني كه به دنبال غنايم مي‏گشتند، گروه چهارم كساني كه عوام بودند و نمي‏دانستند چه كنند، گروه پنجم آنها كه به انگيزه عصبيت قبيلگي و بدون توجه به دين، تنها تابع رؤساي خود بودند.(475)

 در اين ميان، گروه سوم، تعدادشان بيش از همه بود. عراق منطقه‏اي بود كه مركز فتوحات شرق به حساب مي‏آمد و در تمامي نبردها، غنايم زيادي نصيب آن مي‏گرديد. اما از روزي كه امام علي عليه السلام به اين منطقه آمد، آنها درگير جنگهاي داخلي شدند و به همين دليل خود را طلبكار آل علي مي‏دانستند.(476) در شرايط جديد مصحلت خويش را در اين نمي‏ديدند كه پس از نبرد نهروان، جنگ تازه‏اي را آغاز كنند. با شايعاتي كه معاويه منتشر مي‏كرد )و اين كار را با كمك جاسوسان خود در عراق دامن مي‏زد(، ترديد در ميان عراقيان گسترش يافته بود. پيدايش خوارج اين ترديد را فزوني بخشيد و بسياري از مردم قدرت تحليل درست جريانات را از دست داده بودند.

 حقيقتي كه صرفنظر از مطالب فوق بايد گفت اين است كه، اصولاً مردم عراق روحيه خود را در برخورد با حكام در طول صد سال نشان دادند. غروري كه اين مردم در طي سالهاي فتح ايران به دست آورده بودند، سبب شده بود تا بر مدينه پيامبر مسلط باشند و هر گاه عزل حاكمي را مي‏خواستند، حتي عمر را بر آن مي‏داشتند تا حاكم مورد نظر را خلع كند. از رو چهره‏هايي كه اهل حيله و نيرنگ نبودند، مغلوب به نظر مي‏آمدند. عماربن ياسر به عنوان يك انسان پاك و سعدبن ابي وقاص به عنوان يك شخصيت غير سياسي، از افرادي بودند كه نتوانستند در كوفه دوام بياورند. اما مغيرة بن شعبة به عنوان يك فاجر قدرتمند )آن چنان كه عمر او را توصيف كرد( توانست تا مدتها بر كوفه حكم براند.

 بعدها، زماني كه امام علي عليه السلام از مدينه به اين شهر هجرت كرد، كوفه توسعه يافت و نقش آن در جهان اسلام چند برابر شد. پشتوانه اخلاقي و علمي و نيز سابقه فداكاريهاي امام علي عليه السلام در طول حيات اسلام، سبب شد تا مردم به حمايت از او برخيزند. ياران نزديك او و ضميمه شدن اصحاب پيامبرصلي الله عليه وآله به سپاه او، قداست امام را فزوني بخشيد و موجب شد تا مدتها آنها نتوانند بر او چيره شوند. اما پس از آنكه آنها در صفين درگير مسأله حكميت شدند، بهانه‏اي ديني براي مقابله با امام علي عليه السلام يافتند و پس از سركوبي خوارج، از لحاظ داخلي به بهانه خستگي، خود را كنار كشيدند، تا جايي كه امام فرمود: او به عنوان يك والي از ناحيه مردم ستم ديده، و فرمانبردار آنها شده است.(477)

 امام با پيدايش وضعيت جديد در مردم، اعلام كرد كه نمي‏تواند آنها را اصلاح كند. البته با زور و اجبار و استبداد مي‏توانست بر مردم حكم براند، اما، امام علي عليه السلام خواهان استفاده از چنين شيوه‏اي نبود. او خود در كلام بسيار شيريني، اين روحيه مردم را توصيف كرد: »اي مردم كوفه! من شما را با مواعظ قرآن، مورد سرزنش قرار دادم، اما سودي نبخشيد، با چوبدستي شما را تأديب كردم، اما شما مستقيم نشديد، به وسيله شلاق )كه با آن حدود را اجرا مي‏كنند( شما را مورد ضرب قرار دادم، باز هم رعايت نكرديد. تنها چيزي كه مي‏تواند شما را اصلاح كند، شمشير است، اما من براي اصلاح شما خود را به فساد نمي‏اندازم(478)».

 مردم عراق، تنها با شمشير رام مي‏شدند. اين حقيقتي است كه تاريخ آن را تأييد مي‏كند، در اين منطقه، اگر كسي همچون علي عليه السلام و فرزندش نخواهد از زور و استبداد استفاده كند )و به تعبير خودشان، چيزي را كه مردم از آن كراهت دارند بر آنهاتحميل نكند( نمي‏تواند اميد موفقيت داشته باشد.

 پس از آن نيز عراق، تنها زماني آرام مي‏گرفت كه افرادي چون زياد، پسرش عبيدالله و يا حجاج بر آن حكومت مي‏كردند. بدين گونه، تنها استبداد موجب فروكش كردن تنشهاي سياسي اين منظقه بود. مختار نيز چندي با سياست، منطقه را اداره كرد. اما او نيز به همين جهت كه نمي‏خواست برخورد استبدادي داشته باشد، نتوانست كوفه را يكپارچه كند؛ چه رسد به عراق.

 تعبيرات خود اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت به روحيات اين مردم، بسيار گوياست. در يك جمله امام آنها را تشبيه به زن حامله‏اي مي‏كند كه پس از تحمل درد و رنج دوران حمل، در نهايت بچه خود را سقط مي‏كند.(479) و بار ديگر آنها را به شتران بي‏سرپرستي تشبيه مي‏كند كه هرگاه از يك سو گردهم آيند از سوي ديگر پراكنده مي‏شوند.(480) اين روحيه، طبيعتاً نمي‏توانست يك والي و زمامدار آرام و اصلاح طلب، آن هم پايبند به راههاي منطقي و انساني را تحمل كند از اين روست كه امام علي عليه السلام در اواخر كار، هرچه به اين مردم اصرار مي‏كند تا عليه شام متحد شوند، آنها حتي براي دفاع از خودِ عراق نيز، تلاشي نمي‏كنند، آن وقت است كه زبان ملامت امام به روي آنها گشوده مي‏شود:

 أيتها الفرقة التي‏إذا امرت لم تطع و إذا دعوت لم تجب، لله أنتم، أما دين يجمعكم، أما حمية تشحذكم؟ أوليس عجبا، أنَّ معاوية يدعوا الجفاة الطغام فيتبعونه علي غير معونة و لا عطاء و أنا أدعوكم و أنتم تريكة الاسلام، أنه لا يخرج إليكم من امري رضاً ترضونه و لا سُخْط فتجتمعون عليه و إن احبَّ ما أنا لاق إلّي الموت.(481)

 اي گروهي كه وقتي دستور مي‏دهم اطاعت نكرده و وقتي دعوت مي‏كنم اجابت نمي‏كنيد شما را به خدا قسم آيا ديني نيست كه شما را وحدت بخشد؟ آيا حميّتي نيست كه شما را به خدا تحريك كند؟ آيا تعجب نيست كه معاويه، بيانگردان جاهل را بدون پول فرا مي‏خواند و او را متابعت مي‏كنند و من شما را دعوت مي‏كنم در حالي كه باقي مانده اسلام هستيد اما نسبت به هيچيك از دستورات رضايتبخش من رضايت نمي‏دهيد و عليه هيچ امر مورد خشم من فراهم نمي‏آييد. تنها چيزي كه دوست دارم ملاقات كنم، مرگ است.

 اين مردم در مقابل علي عليه السلام با آن سوابق درخشان، چنين برخوردي دارند، تا جايي كه امام آرزوي مرگ مي‏كند. البته امام مي‏توانست با شيوه‏هاي غير اسلامي، همانند معاويه، مردم را جذب كرده و يا بزور به جنگ بفرستد، اما شيوه امام اين بود كه اكنون كه مردم، »ماندن« را دوست دارند، آنها را بر چيزي كه نمي‏خواهند واندارد(482) چرا كه اگر چنين كند، رهبري او »امامت« نيست بلكه »پادشاهي« است. اين همان چيزي بود كه معاويه بدان افتخار مي‏كرد. به هر روي، چنين مردمي، در آستانه خلافت حسن بن علي‏عليه السلام قرار داشتند، مردمي كه حاضر نشدند فرمان امامشان را براي دفاع از عراق  بپذيرند و زماني كه براي استراحت از نهروان به خانه‏هايشان رفتند ديگر باز  نگشتند.(483)

 در اين مقطع، مشكلات رو به فزوني نهاده و موضع معاويه نيز در شام قوي‏تر از پيش شده بود. مردم شام كه تا قبل از حكميّت، معاويه را امير مي‏خواندند، اكنون او را »اميرالمؤمنين« مي‏دانستند. در برابر، عراق، يكپارچگي زمان برپايي جنگ صفين را نداشت. كشته‏هاي زيادي كه عراقيان در صفين و نهروان دادند،(484) روحيه آنها را به شدت تضعيف كرده بود. افزون بر آن، حسن بن علي‏عليه السلام نيز فرزند امام علي‏عليه السلام بود و همه اين مسائل اوضاع را دشوارتر كرده بود. در عين حال عراق، از سلطه شام وحشت داشت. اين درست است كه آنها از امام خود پيروي نكردند، اما راضي به شهادت او نيز نبودند. به سخن ديگر، آنها نمي‏خواستند سلطه معاويه را بر عراق بپذيرند و به همين دليل، چاره‏اي جز بيعت با فرزند امام علي‏عليه السلام نداشتند. هيچ كس جز امام حسن‏عليه السلام، در آن شرايط، زمينه رهبري عراق را نداشت و با فرض نبودن وي، به طور طبيعي، بني‏اميه بر عراق حاكم مي‏شدند. در عين حال اين خواست عراقيها آن اندازه ريشه نداشت كه در عمل بتوانند به عهد خويش با امام جديد خود وفادار باشند، بلكه سرانجام همان گونه كه اتفاق افتاد، در مرز انتخاب، ماندن را با حكومت بني‏اميه را )گرچه با اكراه( پذيرفتند. بدين ترتيب جايي براي ماندن امام در كنار اين مردم نبود و امام به ناچار به مدينه رفت.

 

 نخستين اقدامات امام و معاويه

 پيش از اين به يكي از نامه‏هاي امام حسن عليه السلام به معاويه و پاسخ وي اشاره كرديم. نامه‏هاي متبادله كه متن آنها را اصفهاني نقل كرده،(485) ثمر چنداني نداشت. بايد گفت، امام مي‏دانست كه معاويه كسي نيست كه تسليم اين نامه‏ها شود، مهم آن بود كه نامه‏هاي مزبور به عنوان يك سند در تاريخ باقي مانده و استدلالهاي دو طرف را در مورد مشروعيت خودشان نشان دهد.

 معاويه كوشيد تا با فرستادن جاسوساني از اوضاع كوفه و بصره خبري بگيرد. جاسوسان مزبور شناسايي شدند و همگي به قتل رسيدند.(486) در اين باره امام و نيز عبدالله بن عباس نامه‏هاي به معاويه نوشته و بغي او را به وي گوشزد كردند. تهديد آخرين امام آن بود كه اگر معاويه تسليم نشود همراه سپاه مسلمانان به سوي او خواهد رفت :»فحاكمتك الي الله حتي يحكم الله بيننا و بينكم و هو خير الحاكمين.«(487)

 پس از آن كه نامه‏نگاري ميان امام و معاويه نتيجه اي نبخشيد امام به معاويه نوشت: بين او و معاويه چيزي جز شمشير حاكم نخواهد بود.(488) پس از آن معاويه ضمن نامه‏اي به عمال خويش در نواحي مختلف با ابراز خوشحالي از شهادت امام علي‏عليه السلام و اين كه دشمن آنان بدون زحمت از ميان رفته است خبر داد كه اوضاع كوفه درهم ريخته و ميان ياران او اختلاف شده است. او )به دروغ يا راست(افزود: اشراف و رهبران مردم كوفه به من نامه نوشته براي خود و خاندان خود درخواست امان كرده اند. وقتي نامه من به شما رسيد همراه سپاهتان به سوي من حركت كنيد كه وقت انتقام فرا رسيده است. معاويه همراه سپاه خود پل منبج پيش آمد. در اين وقت امام حسن‏عليه السلام حجر بن عدي را در پي مردم و عمالش فرستاد تا براي جنگ آماده شوند. در كوفه اجتماعي فراهم آمد و امام در جمع آنان با تلاوت آيه :»واصبرواإن الله مع الصابرين«(489) چنين فرمود: »اي مردم! شما جز با صبر بر آنچه از آن كراهت داريد به آنچه دوست داريد نخواهيد رسيد. به من خبر رسيده كه معاويه به سوي ما در حركت است. همگي به سوي نخيله حركت كنيد.«(490) اصفهاني مي‏گويد: سخن او چنان بود كه گويي از سستي مردم نگران بود. هيچ كس سخن نگفت. عدي بن حاتم به سخن در آمد و گفت : من پسر حاتم هستم. اين چه وضعيت زشتي است؟ آيا دعوت امامتان و فرزند پيامبرتان را اجابت نمي‏كنيد؟ پس از آن روي به امام كرد و ضمن اعلام اطاعت از او راهي نخيله شد. به همراه وي شماري از افراد قبيله طيّ كه عديّ بن حاتم رياست بر عهده داشت، عازم شدند. بنا به نقل يعقوبي، در طيّ هزار جنگجو بودند كه از فرمان عدي سر نمي‏پيچيدند.(491) پس از آن قيس به سعد، معقل بن قيس و زياد بن صعصعه سخناني ايراد كرده و آنگاه بود كه سپاهي در حدود دوازده هزار تن در نخيله فراهم شده و امام تا دير عبدالرحمان همراهشان رفت.(492)

 به هر روي بايد توجه داشت كه روحيه مردم عراق، از پس از ماجراي حكميت، خدشه‏دار شده بود. آنان احتمال صلح با قاسطين را در اذهان خود زمينه‏سازي كرده بودند. در عين حال وقتي سلطه معاويه را بر عراق احساس مي‏كردند تنشان به لرزه مي‏افتاد. در اين گيرودار، گروهي خود را به غفلت زده، گروهي سخت گرفتار شك و ترديد بوده و تنها اقليتي به امام پيوستند. امام خود عازم لشكرگاه شده و پسر عم خود مغيرة بن نوفل را در كوفه گذاشت تا مردم را براي رفتن به نخيله تشويق كند. حارث همداني مي‏گويد: كساني كه نيت پيوستن به امام را داشتند به نخيله رفتند، اما شمار زيادي از رفتن سرباز زدند. در ميان آنان كساني بودند كه پيش از آن وعده همكاري داده بودند.(493) بر پايه همين نقل، امام خود به كوفه بازگشت تا مردم را براي رفتن به جنگ بسيج كند.

 اين موضع امام برخلاف گفته زهري و ديگران است كه مي‏گويند: »كان الحسن لايؤثر القتال و يميل إلي حقن الدماء«،(494) »و لم يكن في نيَّة الحسن أن يقاتل أحداً و لكن غلبوه علي رأيه«،(495) به اين معنا كه امام مايل به جنگ نبوده است. افزون بر اين، امام براي تقويت روحيه نيروهاي خود حقوق آنان را افزايش داد.(496) اين افزايش در همان ابتداي خلافت، و طبعاً ايجاد آمادگي در آنها براي رويارويي با شاميان بود.

 مجموع جمعيتي كه به نخيله رفت دوازده هزار نفر بود. اينان گروهي بودند كه با فشار تبليغات و گروهي به پيروي از رؤساي خود به لشكرگاه رفته بودند. با اين كه اين رقم در بيشتر مصادر تاريخي تصريح شده، برخي گفته اند كه چهل هزار تن به نخيله رفته بودند. گفته شده: شمار سپاه امام چهل هزار تن بوده كه به »دير عبدالرحمان« رفته و از آنجا هزار تن همراه قيس بن سعد به عنوان سپاه مقدم اعزام شدند.(497) چنين رقمي نمي تواند صحيح باشد؛ زيرا:

 اولاً روايات تاريخي تصريح دارد كه در ابتداي دعوت حتي يك نفر پاسخ مساعد نداده بود، چگونه ممكن است كه يك مرتبه شمار آنان تا به اين اندازه افزايش يافته باشد؟ ثانياً اگر امام، اين مقدار هوادار و طرفدار داشت، لازم نبود تا براي جمع آوري نيرو به مدائن رفته و خطري كه در جدايي او با سپاهش وجود داشت، بر خود هموار كند.

 ثالثاً شمار فراواني از مورخان كه خبر اعزام را به صورت دقيق گزارش كرده‏اند، همان عدد دوازده هزار نفر را نقل كرده‏اند. از جمله آنها يعقوبي، ابوالفرج اصفهاني و ابن عساكر است.(498) رابعاً به احتمال قوي منشأ اين قول روايتي مجعول درباره شمار كساني است كه هنگام شهادت علي‏عليه السلام با او بيعت كرده بودند و قرار بود تا به مقابله سپاه شام بروند، عدد مزبور در آن نقل چهل هزار آمده است.(499) به عقيده بعضي،(500) اين روايت سبب شده تا كساني گمان كنند اين افراد آماده همكاري با حسن بن علي‏عليه السلام بوده‏اند، اگر چه در بيعت اين تعداد با اميرالمؤمنين‏عليه السلام ترديد بسيار وجود دارد. خامساً آن كه با وجود سخنان مكرر امام علي‏عليه السلام در سرزنش مردم كوفه: به خاطر عدم همراهي در جنگ با شام كه در نهج‏البلاغه و ساير مصادر آمده، نمي‏توان باور كرد كه چنين جمعيتي با فرزند او همراهي كرده باشند. سادساً همان گونه كه بعداً خواهيم ديد، دليل مهم برپايي صلح، عدم همكاري مردم بود. اين مطلب را امام، مكرر تصريح فرموده و روشن است كه با وجود چهل هزار نفر نمي‏بايست چنين جملاتي از امام‏عليه السلام نقل شده باشد.

 فرماندهي سپاه امام را عبيدالله بن عباس عهده‏دار بوده است. زهري به اشتباه، فرمانده سپاه را عبدالله بن عباس دانسته است.(501) كساني نيز قيس بن سعد را فرمانده دانسته‏اند.(502) البته پس از فرار عبيدالله، قيس فرماندهي سپاه را عهده‏دار شد. گويا ترديدي در اين كه امام عبيدالله را انتخاب كرده وجود نداشته باشد.(503) از دلايل عمده انتخاب عبيدالله آن بود كه امام در آن جو ترديد، بهترين شانسي كه براي اين كار داشت آن بود كه فردي از خاندان خود را براي اين كار برگزيند. افزون بر آن، عبيدالله، كينه شديدي نسبت به معاويه داشت؛ زيرا چندي پيش از آن، بسر بن ارطاة، يكي از فرماندهان معاويه، در حمله‏اي كه به حجاز كرد، دو فرزن عبيدالله را در پيش چشمان مادرشان سر بريد. در عين حال امام احتياط را از دست نداد و دو معاون براي عبيدالله برگزيد. يكي قيس بن سعد و ديگري سعيد بن قيس.

 امام آنان را بسوي دشمن فرستاد و خود عازم ساباط مدائن شد. پيش از ترك آنان به عبيدالله نصايحي كرد: الن جانبك، برخوردت را نرم گردان. اُبسط وجهك، روي خود را گشاده دار. اُفرش لهم جناحك، مردم را زير چتر محبت خود گير. ادنهم من مجلسك، آنان را به مجالس خود نزديك كن. و شاور هذَيْن، با اين دو نفر مشورت كن. فلاتقاتله حتي يقاتلك، قبل از آن كه جنگ را شروع كنند، تو جنگ را آغاز مكن. امام به وي سفارش كه اين مردم بقاياي كساني هستند كه مورد اعتماد امام‏علي‏عليه السلام بودند. سپس به وي فرمودند تا به سمت فرات رفته، از آنجا راهي مسكن شده و در برابر معاويه بايستد. و آنگاه همانجا بماند تا او در پي وي برسد.(504)

 امام خود راهي ساباط مدائن شد. دينوري مي‏گويد: معاويه سپاهي را به فرماندهي عبدالله بن عامر بن كريز به سوي انبار فرستاد تا از آنجا به سوي مدائن پيشروي كند. امام كه وضع را چنين ديد خود عازم مدائن شد.(505)

 حادثه‏اي كه در آنجا اتفاق افتاد و همه مورخان آن را گزارش كرده‏اند حمله خوارج به امام است. مورخاني چون دينوري، بلاذري و ابوالفرج اصفهاني - و حتي شيخ مفيد كه اخبار خود را از اصفهاني گرفته - گفته‏اند كه امام در سخنان خود به گونه‏اي سخن گفت كه بوي صلح مي‏داد. به همين دليل خوارج بر بار و بنه او حمله كردند. اين سخن با ظاهر وقايع سازگار نيست. چگونه امام كه براي جلوگيري از حمله دشمن به مدائن و يا تهيه نيرو به آنجا آمده بي‏دليل و هنوز درگيري آغاز نشده سخناني به زبان مي‏آورد كه بوي صلح مي‏دهد؟ در اينجا يعقوبي نقلي را براي ما حفظ كرده كه روشنگر ماجراست. معاويه كه در هيچ مورد دست از حيله‏گري بر نمي‏داشت، مغيرة بن شعبه و عبدالله بن عامر را به ساباط فرستاد تا در باره صلح با امام سخن بگويند. وقتي آنها) دست خالي( از نزد امام بيرون آمدند، زير لب )و طبعاً براي تحريك خوارج( به گونه‏اي كه مردم بشنوند مي‏گفتند: خدا به وسيله فرزند پيامبر خون مردم را حفظ كرده فتنه را بواسطه او آرام كرد و صلح را پذيرفت. يعقوبي مي‏افزايد: با اين سخن سپاه مضطرب شده و مردم در راستگويي آنان ترديد نكردند. پس از آن بود كه بر حسن شورش كرده بار و بنه او را غارت كردند.(506)

 شيعيان امام را در ميان خود گرفته از معركه دور كردند. با اين حال جراح بن سنان با اين فرياد كه تو نيز همانند پدرت مشرك شده‏اي ضربتي بر ران امام زد. شيعيان بر سر جراح ريخته او را به قتل آوردند. امام نيز به خانه امير ساباط، سعد بن مسعود ثقفي - عموي مختار - آمد و براي معالجه در آنجا ماند.(507)با توجه به عبارت يعقوبي در باره شورش مدائن مطلب بسيار مهمي روشن مي‏شود، و آن اين كه حادثه مدائن نيز برخاسته از توطئه معاويه و فرماندهان وي و در رأس آنها فرد فاسقي چون مغيرة بن شعبه بوده است.

 پس از آن كه امام مجروح شد، ضمن خطبه‏اي براي مردم فرمود: اي مردم عراق! اتقوا الله فينا، فانا أمراءكم و ضيفانكم، أهل البيت الذين قال الله : إنّما يُريدُ الّله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تطهيراً. رواي مي‏گويد: در آن لحظه هر كس در پاي سخن امام بود، گريه مي‏كرد.(508)

 دور شدن امام از سپاه، كه به دليل گردآوري نيرو و يا آماده كردن مدائن براي جلوگيري از تجاوز غارت‏گران شام صورت گرفته بود، مشكلات خاصي را به وجود آورد. دو سپاه در قريه حبوبيه مسكِن در برابر هم قرار گرفتند. معاويه مثل هميشه با استفاده از شيوه‏هاي حيله‏گرايانه خود، در صدد فريب سپاه امام بر آمد. او به دروغ، عبدالرحمان بن سمره را نزد عبيدالله و سپاهش فرستاد تا بگويد حسن در خواست صلح كرده است. اما مردم او را تكذيب كرده و دشنام دادند.(509)

 پس از آن به طور مخفيانه در پي عبيدالله بن عباس فرستاد و به وي پيغام داد: حسن از ما تقاضاي صلح كرده است. اگر هم اكنون به ما ملحق شوي، به تو يك ميليون درهم خواهم داد. نيمي را اكنون مي‏گيري و نيمي را وقتي كه داخل كوفه شديم. عبيدالله شبانه به معاويه پيوست در حالي كه مردم براي نماز صبح منتظر آمدن او بودند. قيس بن سعد با مردم نماز گزارد و پس از آن به بدگويي از عباس پرداخت كه چگونه در بدر همراهي مشركان كرد و به اسارت در آمد. پس از آن بناي بدگويي به عبيداللّه را گذاشت كه چگونه در يمن، از برابر بُسْر بن ارطاة گريخت و اجازه داد تا بُسر فرزندان او را بكشد.(510)

 از برخورد معاويه در پرداخت پول، و نيز اخبار ديگر، چنين بر مي‏آيد كه معاويه به دروغ مسأله درخواست صلح را از طرف امام مطرح كرده بود. در اصل، اگر امام صلح را پذيرفته بود معنا نداشت كه معاويه حاضر شود يك ميليون درهم به عبيدالله بپردازد. بسياري از مردم عراق مترصد بودند تا تمايل امام را به صلح ببينند،  در آن صورت لحظه‏اي در سپاه نمي‏ماندند. با رفتن عبيدالله، قريب دو سوم سپاه عراق به معاويه پيوست.(511)بدين ترتيب تنها چهار هزار نفر در كنار قيس بن سعد باقي ماندند.

 معاويه گمان كرد كه با آمدن عبيدالله و اين تعداد از سپاه عراق، چيزي باقي نمانده است. بنابراين بسر بن ارطاة را به سوي باقي‏مانده لشكر عراق فرستاد. مردم آماده بوده به سوي آنها حمله‏ور شدند. بسر بازگشت و همراه لشكري حمله برد. اين بار نيز قيس و ياران برجاي مانده آنها را به عقب راندند و بر اثر درگيري تعدادي كشته شدند.(512) معاويه كوشيد تا قيس را نيز فريب دهد. اما قيس گفت كه در دينش فريب نخواهد خورد. پس از آن معاويه به تحقير وي پرداخته او را يهودي فرزند يهودي خواند. معاويه افزود: ببين چگونه قوم تو پدرت را تنها گذاشت، آن گونه كه در حوران شام غريبانه مرد. قيس در پاسخ وي، او را وثن بن وثن )بت فرزند بت( خواند و به او نوشت: از ابتدا با اكراه اسلام را پذيرفتي و جز ايجاد تفرقه در آن كاري نكرده و با رغبت از آن خارج شدي. تو هميشه با خدا و رسول جنگيده‏اي و حزبي از احزاب مشركين بوده‏اي.(513) اصفهاني تازه پس از نقل اين ماجراها اشاره به هيئتي مي‏كند كه معاويه براي صحبت با امام حسن به ساباط فرستاد. اين نشان آن است كه اقدام معاويه در برخورد با عبيدالله، تنها براي فريب وي بوده است.

 معاويه با داشتن جاسوسان فراوان خود خبر مجروح شدن امام را زودتر از سپاه عراق شنيده بود. به دنبال شنيدن اين خبر، پيامي به قيس فرستاد كه اصرار تو بيهوده است، اصحاب حسن بر او اختلاف كرده و او در ساباط مجروح شده است. اين امر سبب شد تا قيس تأمل كرده منتظر خبر قطعي از امام شود.(514) اشراف عراق كه وضع را به اين صورت ديده و احتمال پيروزي معاويه را قوي دانستند، مرتب به معاويه ملحق شده و يا پيام بيعت مي‏دادند. بلاذري مي‏گويد: بزرگان عراق نزد معاويه آمده بيعت مي‏كردند. اولين نفر، خالد بن معمر بود. او گفت: بيعت او به معناي بيعت تمامي افراد قبيله ربيعه است. بعدها شاعري خطاب به معاويه گفت: به خالد بن معمر اكرام كن، چه اگر او نبود تو به امارت نمي‏رسيدي.(515)

 سياستي كه معاويه از آن بهره كافي برد، استفاده از شايعاتي بود كه خود آنها را در سه منطقه كوفه، ساباط و ميدان جنگ منتشر مي‏كرد. كوفيان گمان مي‏كردند كه كار تمام شده است. در ميدان جنگ چنين منتشر شد كه امامتان درخواست صلح كرده است. در ساباط نيز خبر رفتن عبيدالله و بخش اعظم سپاه به امام رسيده و حتي شايع شد كه قيس بن سعد نيز صلح كرده است. از ميان مورخان، تنها كسي كه به دقت متوجه اين شايعات چند جانبه شده، يعقوبي است. او مي‏گويد: معاويه كساني را به لشكرگاه امام مي‏فرستاد تا بگويد كه قيس بن سعد صلح را پذيرفته است. از سوي ديگر، كساني را به لشكر قيس مي‏فرستاد تا بگويند حسن با معاويه صلح كرده است.(516) متأسفانه، گروهي از مورخان، همين شايعات را به عنوان اخبار تارخي ضبط كرده‏اند. از جمله محمد بن سعد، حيله‏گري مغيرة بن شعبه را كه منجر به شورش گروهي از مردم در ساباط مدائن شد به عنوان خبر تاريخي اين چنين ضبط كرده كه همانجا، هر چه معاويه تعهد كرده بود، امام پذيرفت.(517)

 گروهي فراواني از اشراف عراق به معاويه پيوسته و حتي گفته بودند كه حاضرند حسن را دست بسته به او تحويل دهند. به نوشته ابن‏اعثم، زماني كه قيس، ضمن نامه‏اي خبر رفتن شمار زيادي از سپاه عراق را به امام نوشت، حضرت بزرگان اصحاب خود را فراهم آورده و فرمود: اي مردم عراق! من با شما جماعت چه كنم؟ اين نامه قيس بن سعد است او نوشته است كه اشراف و بزرگان شما نزد معاويه رفته‏اند. به خدا سوگند اين از شما عجيب نيست. شما در صفين پدرم را بر حكميت اجبار كرديد و زماني كه آن را پذيرفت، بر او اعتراض نموديد. براي بار دوم شما را به جنگ با معاويه خواند، سستي كرديد تا آن كه كرامت الهي نصيب او شد. پس از آن بدون اكراه با من بيعت كرديد، من بيعت شما را پذيرفتم و قدم در اين راه گذاشتم، خدا آگاه است كه قصد من چه بوده است. اما ببينيد شما چه كرده‏ايد. اي مردم عراق! همينها براي من كافي است، مرا در دينم فريب مدهيد.(518) توضيحات امام نشان مي‏دهد كه امام كوچكترين ترديدي در جنگ نداشته اما رفتار ناشايست مردم او را به ستوه آورده است.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »