ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


شخصيت امام حسن ‏عليه السلام

 امام مجتبي‏عليه السلام در شب يا روز نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت به دنيا آمدند،(407) گرچه در برخي نقلها سال دوم گزارش شده(408) كه به نظر درست نمي‏آيد. هيچگونه اختلافي در ماه تولد و روز آن گزارش نشده است. شهادت آن حضرت هم در برخي نقلها، در ماه صفر دانسته شده بدون آن كه روز آن مشخص شود.(409) در خبر كليني و نوبختي آمده است كه رحلت در روز آخر ماه صفر بوده،(410) چنان كه شيخ طوسي در نقلي، رحلت را در بيست و هشتم صفر روايت كرده است.(411) يعقوبي ربيع الاول سال 49 را ماه و سال شهادت دانسته و سن امام را 47 سال گزارش كرده است.(412) در باره اين كه سال شهادت، سال 49 هجري است، بسياري از منابع اتفاق نظر دارند.(413) برخي هم سال پنجاه(414) و پنجاه و يكم(415) را نقل كرده ‏اند.

 در باره فضايل امام حسن‏عليه السلام روايات فراواني نقل شده است. راويان اين اخبار عده زيادي از عالمان اهل سنت و علماي شيعه‏اند.(416) در گذر تاريخ آثاري زيادي نگاشته شده است كه در آنها فضايل اين امام گردآوري شده است، اما متأسفانه در باره رخدادهاي زندگي آن حضرت، تا اين اواخر كمتر تلاش درخوري صورت پذيرفته بود، بلكه بيشتر، همانند بسياري از مقاطع ديگر، حوادث آن دوره بدون پژوهش جدي و ارزيابي دقيق و استوار، بر روي هم انباشته شده است. بسياري از فضايل روايت شده در باره آن امام همام، حكايت از آن دارد كه رسول خداصلي الله عليه وآله علاقه وافري نسبت به اين دو برادر داشته و به طور علني محبت خويش را نسبت به آنان ابراز مي‏كرده است. نحوه ابراز محبت، همانند پايين آمدن از منبر و بوسيدن آنها و باز بالا رفتن بر منبر، نشانه جهت‏دار بودن اين اظهار وابراز علاقه است.(417) افزون بر آن از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل شده كه در وقت اظهار محبت نسبت به امام حسن‏عليه السلام فرمود كه شاهدان، اين ابراز علاقه را به غائبين برسانند. (418) و يا مي‏فرمود: »من او را دوست مي‏دارم و نيز كسي كه او را دوست بدارد دوست دارم«.(419)

 حضور او در »مباهله«، و قرار گرفتن او در ميان اصحاب كساء، نشانه اعتبار و اهميتي است كه رسول خداصلي الله عليه وآله براي او قائل مي‏شده است. جالب است كه امام مجتبي‏عليه السلام در بيعت رضوان حضور داشته و پيامبرصلي الله عليه وآله با او بيعت كرده است.(420) در روايتي از رسول خداصلي الله عليه وآله آمده است: »لو كان العقل رجلاً لكان الحسن، اگر عقل در مردي مجسم مي‏شد، همانا حسن بود.«(421) قدرت امام حسن‏عليه السلام در برانگيختن مردم كوفه در جريان شورش ناكثين(422) ، نشان اهميت و اعتبار او در نزد مردم آن شهر مي‏باشد. مسلمانان با توجه به همين احاديث، فرزندان فاطمه زهراعليها السلام را فرزندان رسول خداصلي الله عليه وآله دانسته و علي رغم انكار بني‏اميه و بعدها بني‏عباس، كوچكترين ترديدي براي مسلمانان بوجود نيامد.(423)

 بر مبناي همين شخصيت والا بود كه، چون امام علي‏عليه السلام او را به عنوان جانشين خود به مردم معرفي نمود، مردم عراق و بسياري نقاط ديگر با او به عنوان خليفه رسمي بيعت كردند. با اين حال، از طرف مغرضين در گوشه و كنار سعي گرديد تا شخصيت امام را خدشه‏دار كنند و او را از يك طرف بي‏بهره از تدبير و سياست و از طرف ديگر دنياطلب، و بالاخره موضع او را در مقابل علي‏عليه السلام و حسين‏عليه السلام معرفي كنند. به عنوان نمونه كوشش مي‏شد تا با جعل و ترويج اخبار پوچ، امام مجتبي‏عليه السلام را شخصيتي معرفي كنند كه دايماً در حال تزويج و طلاق بوده است.(424) در مورد ديگر مي‏بينيم كه در اخبار مربوط به صلح اين گونه عنوان شده كه امام تنها با چند تعهدي كه جنبه مالي داشته حاضر شده است از حكومت كناره بگيرد. يعني او به دنبال تصاحب خراج دارابجرد، اهواز اموال موجود در بيت‏المال كوفه بوده است.(425)

 در همين اخبار سعي شده تا عنوان كنند امام براي خويش چنين حقي نمي‏ديده كه خلافت را براي خود نگه دارد و لذا آن را تسليم معاويه كرده است. در صورتي كه اين صرف اتهام است. چرا كه خود امام بارها بر اين نكته تصريح فرمود كه: »خلافت حق اوست و تنها از روي اجبار به معاويه واگذار مي‏كند.«(426)مخالفان امامت و ولايت در كنار اين تخريب شخصيت - كه عمدتاً از ناحيه بني‏عباس به دليل فشاري كه بني‏الحسن بر آنها وارد مي‏كردند توسعه يافته - استفاده ديگري نيز از اين موضع امام‏عليه السلام مي‏بردند و آن اثبات محكوميت علي‏عليه السلام و حتي برادرش حسين بن علي‏عليه السلام بود. از قول امام به دروغ نقل شده است : »من به خاطر ملك حاضر نيستم با معاويه بجنگم«.(427) اين مي‏توانست براي محكوميت جنگهاي امام‏علي‏عليه السلام به كار متعصبان اهل سنت بخورد.

 در همين زمينه نقل شده است كه در هنگام تولد امام حسن‏عليه السلام پدرش بر آن بود تا اسم وي را »حرب« بگذارد.(428) اين بدان معنا بود كه امام از همان آغاز جنگ را به طور طبيعي دوست مي‏داشته است. در برخي نقلها آمده است كه امام حسن‏عليه السلام گفته است :» تمامي قدرت عرب در دست من است، اگر صلح كنم يا بجنگم در كنار من خواهند بود.«(429) و ديگر اين كه: »صدهزار و يا چهل هزار نفر با او بيعت كردند و حتي او را بيشتر از پدرش دوست داشتند.«(430) اگر كسي اين نقلهاي خلافت حقيقت را بپذيرد، به طور طبيعي تصور خواهد كرد كه امام آزادانه حكومت را به معاويه واگذار كرده نه آن كه به اجبار تن به اين كار داده است. تفاوت اين دو نظر كاملاً روشن است.

 نكته ديگر اين كه، اين دسته از مورخان، در روايات تاريخي خود بر آنند ثابت كنند دو برادر با يكديگر اختلاف داشته‏اند به طوري كه امام حسين‏عليه السلام موضع برادر را نپذيرفته و ديدگاه ديگري داشته است.

 در نقل ديگري از رسول خداصلي الله عليه وآله آورده‏اند كه فرمود :»حسن از من است و حسين از علي‏عليه السلام«(431) در حالي كه يكي از فضايلي كه مكرر در باره امام حسين‏عليه السلام نقل شده اين است كه: »حسين منّي و انا من حسين«. هدف از جعل اين روايت، آن است كه علي را با فرزندش حسين چنان پيوند دهند كه هر دو خواستار قتل و خونريزي بوده‏اند. در باره همين دوگانگي ميان اين دو برادر آورده‏اند كه امام حسين‏عليه السلام به برادرش گفت: »كاش قلب من براي تو بود و زبان تو براي من«.(432) از قول ابوبكر نيز گفته‏اند كه با مشاهده حسن بن علي‏عليه السلام مي‏گفت: »بابي شبيه بالنبي - ليس شبيهاً بعلي«.(433) اين مطالب را متأخران به عنوان فضيلت نقل كرده‏اند در حالي كه بسياري از آنها براي همان هدفي كه اشاره شد جعل شده است. چنين تصويري مي‏توانست براي تخريب چهره امام علي‏عليه السلام و عاشورا، بكار كساني بيايد كه طرفدار گرايشات عثماني بودند.

 يكي از اتهاماتي كه به امام زده شده، داشتن موضع عثماني است. خلاصه اين اتهام آن است كه امام با پدرش مخالف بوده و خونريزي در جنگهاي داخلي را قبول نداشته است.

 چنين اتهامي به دليل برداشت نادرست از مفهوم صلح صورت گرفته و به دروغ وانمود شده است كه امام با در دست داشتن قدرت كافي، حكومت را به معاويه واگذار كرد. اما واقعيت اين است كه چنين مطلبي يك اتهام كذب است. اين اتهام تا جايي شايع گرديده كه نقل كرده‏اند او پدر خويش را متهم به شركت در قتل عثمان كرده است.(434)

 در مباحث گذشته اشاره كرديم كه جز بني‏اميه كه امام علي‏عليه السلام رامتهم به شركت در قتل عثمان كرده و از اين كار هدف سياسي داشتند، كسي امام را متهم نمي‏كرد. در اين صورت چگونه ممكن است كه فرزند امام، آن حضرت را متهم به شركت در قتل عثمان كند؟ جالب است كه برخي از مورخان گفته‏اند: امام فرزند خود را براي دفاع از عثمان به در خانه عثمان فرستاده بود. اين مسأله اگر هم درست باشد،(435) به هدف جلوگيري از قتل عثمان بود. افزون بر اين، امام حسن‏عليه السلام خود از كساني بود كه در جنگ جمل كه اساساً بر ضد عثمانيها بود نقش مهمي داشت. وي نماينده امام براي تحريك مردم كوفه و آوردن آنان به صحنه جنگ بود. آن حضرت با سخنراني خود در مسجد كوفه، توانست حدود ده هزار نفر را به ميدان جنگ بر ضد عثمانيها بكشاند.(436) او پيش از آن نيز در جريان نزاع ابوذر با عثمان، از وي دفاع كرده و در هنگام وداع با ابوذر، در وقت تبعيد، به او گفت: از ناحيه اينان براي تو مسائلي رخ داده كه مي‏بيني... صبر پيشه كن تا رسول خداصلي الله عليه وآله را ملاقات كني، در حالي كه از تو خوشنود است.(437) در بحبوحه جنگ صفين، عبيدالله فرزند عمر - كه از دست قصاص امام علي‏عليه السلام به دليل قتل هرمزان و زن وفرزند ابولؤلؤ به سوي معاويه گريخته بود - ابلهانه كوشيد تا امام حسن‏عليه السلام را بر ضد پدر بشوراند. امام خواسته او را با تندي رد كرد. پس از آن بود كه معاويه گفت: او نيز فرزند پدرش مي‏باشد.(438)

 امام مجتبي‏عليه السلام در صفين مردم را برضد سپاه قاسطين بر مي‏انگيخت. آن حضرت دريكي از سخنانش فرمود :»فاحتشدوا في قتال عدوّكم معاوية و جنوده فإنه قد حضر و لاتخاذلوا فإن الخذلان يقطع نياط القلوب«.(439) در جنگ با دشمنتان معاويه و سپاهش متحد شويد و سستي نكنيد، چه سستي عصب قلب را قطع مي‏كند.

 امام ضمن نامه‏اي نيز كه در آغاز خلافت خود به معاويه نوشتند حقانيت اهل بيت و مظلوميت آنان را از پس از رحلت رسول خداصلي الله عليه وآله يادآور شدند. همه اينها دليل قاطعي است بر اين كه امام معين و ياور پدر در همه مراحل بوده است. در نقلي آمده است: زماني ابوبكر بر سر منبر بود، امام مجتبي‏عليه السلام به او گفتند: »إنزل عن منبر أبي«، از منبر پدر من پايين بيا! در همان لحظه امام علي‏عليه السلام فرمود: إن هذا لشئ عن غير ملإ منا.(440)

 موضع قاطع امام حسن عليه السلام در جنگ با معاويه پس از آن كه به خلافت رسيد، شاهد يگانگي موضع امام با موضع امام علي عليه السلام مي‏باشد. شدت مخالفت امام با خاندان امويان به اندازه‏اي بود كه مروان در وقت دفن امام مجتبي عليه السلام اجازه دفن او را در كنار رسول خداصلي الله عليه وآله نداده و گفت: » چگونه عثمان در خارج از بقيع دفن شود اما حسن بن علي‏عليه السلام در كنار قبر پيامبرعليه السلام دفن شود؟«(441)

 همه اين موارد نشانگر موضع محكم و قاطع امام مجتبي در ضديت با تفكر عثماني است. اما همان گونه كه گذشت، به دليل مسأله صلح و براي مشروع نشان دادن حكومت معاويه، به تحريف موضع امام پرداخته ‏اند.

 

امام مجتبي‏عليه السلام و مسأله امامت

 از آثار بر جاي مانده نگرش عثماني در مذهب سنت، بي‏توجهي به خلافت شش ماهه امام مجتبي‏عليه السلام است كه نه آن را از عهد خلفاي راشدين مي‏شناسند و نه از دوره ملوكي محسوب مي‏كنند.(442) در اصل آنها اين خلافت را چندان به رسميت نمي‏شناسند. اين وضعيت در حالي است كه باقي مانده مهاجر و انصاري كه در كوفه بودند، به ضميمه مردم عراق و نواحي شرق اسلام، تابعيت از وي را به عنوان خليفه مسلمين پذيرفتند. اما روشن بود كه شكاف عميقي ميان مسلمانان به وجود آمده و در همين دوره، معاويه نيز در شام مدعي خلافت بود، گرچه به قول خود وي، از ميان انصار تنها يك نفر با او همراه بود.(443)

 آشكار بود كه اصل تجزيه خلافت نه تنها آن زمان پذيرفته شده نبود بلكه تا آخرين عهد تاريخ خلافت، اين مطلب كه در آن واحد دو خليفه در جهان اسلام وجود داشته باشد، پذيرفته نشد. در زماني كه امام مجتبي‏عليه السلام بر سر كار آمد، عراق بدترين شرايط را در قياس با شام داشت. علاوه بر شكستي كه در حكميت براي مردم عراق به دست آمده بود، شورش خوارج نيز نيروهاي عراق را شديداً تضعيف كرده و پس از سه جنگ، مردم خسته و درمانده شده بودند. روزهاي پاياني زندگي امام علي‏عليه السلام هر چه قدر از مردم خواسته شد تا بسيج شوند، كمتر كسي تن به اين كار داد.(444) اينك پس از شهادت علي‏عليه السلام و نگراني شديد مردم عراق از تسلط شام، اميد آن مي‏رفت كه آنان دست به يك مقاومت جدي بزنند. آنان براي اين كار مي‏بايست امامي را بر مي‏گزيدند و همان طور كه اشاره شد چاره‏اي جز پذيرش امام نداشتند. بيعت قيس بن سعد و عبدالله بن عباس نيز تأثير بسزايي در فراهم شدن زمينه براي بيعت مردم عراق با امام فراهم كرد. به دنبال بيعت عراق، مردم حجاز نيز با قدري تأمل بيعت كردند.

 در كنار توده مردم، شيعياني نيز بودند كه در اصل اعتقاد به امامت امام‏مجتبي‏عليه السلام داشته و به اين دليل با او بيعت كردند. در اصل گرايش مذهبي كوفه به طور غالب تشيع - به معناي عدم پذيرش عثمان و تأييد دولت امام علي‏عليه السلام  بود. آنان در طي پنج سال كه از حكومت امام گذشته بود، تحت تأثير امام و ياران او، علوي‏الرأي شده و از گرايش عثماني متنفر بودند. مخالفت با عثمان و بدنامي وي در اين شهر از همان عصر امام علي‏عليه السلام تا به اندازه‏اي بود كه جريربن عبدالله بجلي گفته بود: در شهري كه رسماً به عثمان دشنام مي‏دهند نخواهد ماند.(445)

 با شهادت علي‏عليه السلام مردم چه كسي جز امام مجتبي‏عليه السلام را مي‏توانستند برگزينند؟ البته در ميان مهاجران و انصار و يا حتي قريشيان، كساني ازصحابه در كوفه بودند و حتي شخصي چون عبداللَّه بن عباس نيز در اين زمان در كوفه حاضر بود، اما كوچكترين ترديدي درباره انتخاب امام مجتبي‏عليه السلام پيش نيامد و از فرد ديگر نام برده نشد. البته اين از آن روي نبود كه مردم عراق »حسن بن علي را بيش از پدرش دوست مي‏داشتند«،(446) بلكه بدان دليل بود كه چاره‏اي جز اين كار نداشتند. اين تذكر براي اين عنوان شد كه كساني قصد آن دارند كه بگويند شرايط براي امام حسن آماده بوده و او خود نخواسته است به مبارزه ادامه دهد.

 تا آنجا كه به نظريه امامت شيعي مربوط مي‏شود شواهدي وجود دارد كه امام علي‏عليه السلام فرزند خود را به عنوان جانشين خويش معرفي كرده است، گرچه سنيان از آن شواهد به عنوان ولايتعهدي ياد نكرده‏اند.(447) در اين زمينه روايتي از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل شده كه در مآخذ فراواني آمده است. و آن اين كه:»الحسن و الحسين امامان، قاما او قعدا«(448)، حديث مزبور دليل روشني است براين كه امامت اين دو برادر منصوص بوده است. در اين باره، از نظر تاريخي نيز گزارشاتي وجود دارد كه شاهدي بر نظريه امامت شيعي در باره امامت امام مجتبي‏عليه السلام است.

 به گزارش نصربن مزاحم، درهمان زمانِ امام علي‏عليه السلام اعور شنّي خطاب به امام گفت: خداوند بر رهيابي و شادكاميت بيفزايد، تو به پرتو نور الهي در نگريستي... تو پيشوايي و اگر كشته شوي، رهبري پس از تو از آن اين دو تن - يعني حسن و حسين - است. من نيز چيزي سروده‏ام بدان گوش بدار: اي اباحسن! تو خورشيد فروزان نيمروزي و اين دو ]پسرانت[ در ميان پديده‏ها، ماه تابانند. تو و اين دو نوباوه، تا دم واپسين، همچون گوش و ديده همراه، و از پي يكديگرند، شما نيكمرداني هستيد با پايگاهي بس والا كه دست نوعِ آدمي از دامان عزّت آن كوتاه است.(449) منذر بن جارود نيز در صفين به امام گفت: »فان تهلك فهذان الحسن و الحسين أئمتنا من بعدك«.او در شعري گفت:

 اباحسن أنت شمس النهار

و هذان في الداجيات القمر

 و أنت و هذان حتي الممات

بمنزلة السمع بعد البصر(450)

 بدين ترتيب روشن مي‏شود كه از همان زمان علي‏عليه السلام ياران آن حضرت، رهبري پس از وي را از آن حسنين‏عليه السلام مي‏دانسته‏اند و مي‏دانيم كه بعد از شهادت امام مجتبي‏عليه السلام، شيعيان كوفه در پي امام حسين‏عليه السلام فرستاده‏اند. عبدالله‏بن عباس نيز مردم را به سوي امام مجتبي‏عليه السلام فرا خوانده و گفت: او فرزند پيامبر شما و وصيّ امام شماست؛ با او بيعت كنيد.(451) امام مجتبي‏عليه السلام نيز در نامه خود به معاويه نوشت: وقتي كه پدرم در آستانه مرگ قرار گرفت، اين »امر« را بعد از خود به من سپرد.(452) هيثم‏بن عدي از قول بسياري از مشايخ خود نقل كرده كه آنان گفتند حسن‏بن علي »وصي« پدرش بوده است.(453) ابوالاسود دئلي نيز كه در بصره بود در وقت گرفتن بيعت براي امام گفت: او از سوي پدر به »وصايت و امامت« رسيده است.(454) از سوي مردم نيز به امام گفته شد كه تو خليفه و وصي پدرت هستي و ما مطيع هستيم.(455)

 به هر روي، در مجموع، مي‏توان اين نكته را پذيرفت كه امام علي‏عليه السلام فرزندش رابه عنوان كسي كه او وي را به جانشيني خود مي‏پذيرد مطرح كرده است.(456) در روز جمعه‏اي نيز كه امام كسالتي داشت دستور داد تا حسن‏عليه السلام نماز را بخواند.(457) صرفنظر از اين امر كه مردم شيعي كوفه بر اساس گرايش مذهبي خود به سوي امام مجتبي‏عليه السلام آمدند، بايد به مفاهيم شيعي خاص اهل بيت و مقام امامت، در اين مرحله توجه داشت. نخستين خطبه امام مجتبي‏عليه السلام به نقل تمامي مآخذ مربوطه چنين است: هر كسي كه مرا مي‏شناسد كه مي‏شناسد، هر كسي نمي‏شناسد من حسن فرزند محمد رسول اللَّه‏صلي الله عليه وآله هستم، من فرزند بشير و نذيرم؛ من فرزند دعوتگر به سوي خدا، به اذن او، و با چراغ روشن، هستم، من از اهل بيتي هستم كه خداوند رجس و پليدي را از آنان دور و آنان را تطهير كرده است؛ كساني كه خداوند دوستي آنان را در كتاب خود واجب كرده ]كه خداوند فرمود: بگو: بر اين رسالت، جز دوست‏داشتن خويشاوندان نمي‏خواهم(458)] »و هر كه كار نيكي كند به نيكويي‏اش مي‏افزاييم« پس كار نيك همان دوست داشتن ما اهل بيت است.(459) مسعودي قسمتي از يكي از خطبه‏هاي امام حسن‏عليه السلام را آورده كه گفت:

 ما حزب اللَّه رستگاريم، ما عترت نزديك رسول خداصلي الله عليه وآله هستيم، ما اهل بيت طيّب و طاهر و يكي از دو »ثقلين« هستيم كه رسول خداصلي الله عليه وآله در ميان شما باقي گذاشت. و ديگري آن كتاب خداست كه از هيچ سوي باطل در آن راه ندارد... پس از ما اطاعت كنيد كه اطاعت ما واجب است؛ زيرا ملحق به طاعت از خدا و رسول، اولي‏الامر است، كه: اگر در چيزي نزاع كرديد آنرا نزد خدا و رسول بريد... و اگر نزد رسول و اولي‏الامر برده شود هر آينه آنان كه اهل استنباط علم هستند، آن را خواهند دانست.(460)

 هلال بن يساف مي‏گويد: پاي خطبه حسن بن علي‏عليه السلام بودم كه مي گفت: اي مردم كوفه! در باره ما از خدا بترسيد. ما اميران شما و مهمانان شما هستيم. ما اهل بيتي هستيم كه خداوند در باره ما فرمود:»إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيراً«.(461) گويا اين خطبه بعد از آني بوده كه امام حسن‏عليه السلام در ساباط مجروح شد.

 امام مجتبي‏عليه السلام همچون پدر، علي‏رغم آنچه درباره بيعت مهاجرين و انصار با خلفاي پيشين آمده، خلافت را حق خويش مي‏دانست. نامه امام مجتبي‏عليه السلام به معاويه، نظير برخي از اظهارات امام علي‏عليه السلام حاوي انتقاد از انتخاب خلفاي پيشين است. امام در اين نامه، با اشاره به استدلال قريش در سقيفه، به خويشي با رسول خداصلي الله عليه وآله و پذيرفتن آن استدلال توسط عرب، اظهار مي‏دارد: ما نيز همين استدلال را بر قريش كرديم اما انصافي كه عرب در برخورد با قريش نشان داد، اينان براي ما نشان ندادند؛ آنان به اتفاق بر ما ظلم روا داشتند و با ما به دشمني برخاستند. سپس امام مي‏فرمايد: ما به سبب ترسي كه از منافقان و احزاب داشتيم تحمل كرديم و چيزي ابراز نكرديم تا اين كه امروز گرفتار تو شده‏ايم كسي كه هيچ سابقه‏اي در دين ندارد و پدرش بدترين دشمن رسول خداصلي الله عليه وآله و كتاب او بوده است. آنگاه امام از او خواست تا همراه با ديگر مردم، كه با او بيعت كرده‏اند، بيعت كند. معاويه در پاسخ نسبت به برخورد امام با جريان سقيفه نوشت: بدين ترتيب تو به صراحت، ابوبكر، عمر و ابوعبيده رامورد اتهام قرار داري، نه تنها آنان، كه صلحاي از مهاجرين‏و انصار را؛ اكنون ما فضل و سابقه شما را انكار نمي‏كنيم. آن روز آنان چنين تشخيص دادند كه آنان را براي حفظ اسلام برگزينند نه شما را؛ امروز نيز اختلاف ميان من و تو، همان اختلاف ميان ابوبكر و شما پس از وفات رسول خداست. اگر مي‏دانستم كه رعيت داري تو، هواداريت از امت، سياست خوب، قوت فراهم آوردن مال و برخوردت با دشمن از من قوي‏تر است با تو بيعت مي‏كردم؛ اما من حكومتي طولاني داشته‏ام، تجربه بيشتري دارم، از نظر سنّي نيز از تو بزرگترم، سزاوار است كه تو حاكميت مرا بپذيري، اگر چنين كني  پس از خودم، حكومت را به تو واگذار خواهم كرد و از بيت‏المال عراق مال فراواني به تو خواهم بخشيد و خراج هر كجاي عراق را كه طلب كني در اختيارات خواهم گذاشت.(462)

 اشاره معاويه به شباهت درگيري او با علي‏عليه السلام و فرزندش، با دعواي ابوبكر و علي‏عليه السلام، در نامه متبادله ميان محمدبن ابي‏بكر و معاويه نيز آمده است.(463) معاويه خود را خلف ابوبكر و عمر مي‏دانست و از آنان به شدت دفاع مي‏كرد؛ او در اين كار قصد بهره‏گيري سياسي نيز داشت. زماني در برابر امام علي‏عليه السلام نيز نوشت: تو »بغي« بر خلفا كردي؛ و امام پاسخ داد: اگر چنين كرده از معاويه نبايد عذرخواهي كند؛ به علاوه، او بغي نكرده اما از برخي از اعمال آنان انتقاد كرده و در اين باره از هيچ كس عذرخواهي، نخواهد كرد.(464)

 به هر روي، عوامل مختلفي سبب شد تا مردم عراق و حجاز با امام حسن‏عليه السلام بيعت كنند. گفته شده قيس بن سعد در وقت بيعت گفت: بر كتاب خدا، سنت رسول و جهاد با ستمكاران با او بيعت مي‏كند؛ امام تنها كتاب و سنت را پذيرفته و فرمود: اينها برتر از هر شرطي هستند.(465) مدايني مي‏گويد: ابن‏عباس پس از شهادت علي‏عليه السلام از خانه بيرون آمد و گفت كه از علي‏عليه السلام كسي باقي مانده ]و قد ترك خلفاً[ اگر دوست داريد ]براي بيعت با او [بيرون آيد و اگر كراهت داريد هيچ كس بر ديگري ]تعهدي[ ندارد. مردم براي حضرت علي‏عليه السلام گريه كرده و اعلام رضايت كردند. امام از خانه بيرون آمد و ضمن خطبه‏اي آيه تطهير را درباره اهل بيت خواند و مردم با او بيعت كردند.(466) بعدها امام خطاب به مردم فرمودند: شما نه از روي اكراه بلكه به اختيار با من بيعت كرديد.(467) در نقل اصفهاني آمده كه ابن‏عباس مردم را به بيعت با او دعوت كرد و آنان گفتند، كسي  را دوست‏داشتني‏تر و محق‏تر از او نسبت به خلافت نمي‏شناسند، سپس با او بيعت كردند.(468)

 در اينجا بايد به يك مسأله ديگر توجه داشت و آن اين كه اصل سياسي پذيرفته شده در امر خلافت، بيعت اهل حرمين بود. در اين زمان كه حدود سي سال از رحلت رسول خداصلي الله عليه وآله گذشته بود، نسل عظيمي از صحابه در فتوحات و نيز در جمل و صفين درگذشته بودند. به علاوه، مدينه نيز از مركزيت خلافت درآمده بود. در اين صورت اصل مذكور كه بيعت مهاجرين و انصار ساكن مدينه بود، مواجه با دو اشكال مزبور شد ؛ بدين ترتيب مشكلي در اين امر به وجود آمده و اين خود نشانگر آن بود كه اوضاع رو به دگرگوني است. خواهيم ديد كه همراه با از بين رفتن اين اصل، اصل ولايتعهدي توسط معاويه به عنوان جانشين اصل پيشين مطرح گرديد. بدين مطلب بايد افزود كه از سران قريش نيز كمتر كسي كه بتواند مدعي خلافت باشد باقي مانده بود. معاويه در نامه‏اي به ابن‏عباس نوشت: اكنون درباره قريش از خدا بترس! از آنان تنها شش تن باقي مانده: دو نفر در شام كه من و عمروبن عاص هستيم، دو نفر در حجاز كه سعدبن ابي وقاص و عبداللَّه بن عمر هستند و دو نفر در عراق كه تو و حسن بن علي هستيد.(469)

 در چنين شرايطي، عراق تنها مي‏توانست به فرزند امام علي عليه السلام اعتماد كند و چنين كرد جز آن كه مردم عراق مشكلاتي داشتند كه نمي‏توانستند در راهي كه انتخاب كرده بودند ثابت و پايدار باشند. در جريان بيعت با امام، كساني كه اصرار بر جنگ با معاويه داشتند بر آن بودند تا در شرايط بيعت، جنگ با معاويه را نيز بگنجانند. به اين معنا كه كه ما بر سر جنگ با معاويه بيعت مي‏كنيم. امام مجتبي عليه السلام حاضر به پذيرش اين شرط نشده و فرمود: با آنها بيعت مي‏كند به اين شرط كه با هر كس جنگيد بجنگند و با هر كس به مسالمت برخورد كرد، با مسالمت برخورد كنند.«(470) طبيعي است كه امام جامعه نمي‏تواند بر پايه چنين شرطي با كسي بيعت كند. بلكه بايد در امر مهمي همچون جنگ و صلح مختار باشد. اين سخن امام چنان كه برخي برداشت كرده‏اند به اين معنا نبود كه امام از آغاز قصد جنگ نداشته است،(471) چه از اقدامات بعدي امام چنين بر مي آيد كه امام خود از كساني بوده كه بر جنگ اصرار داشته است. هدف اصلي از عدم پذيرش اين شرط، حفظ حوزه اقتدار خود به عنوان امام جامعه بوده است. پذيرش شرط آنها به اين معنا بود كه آنان فرمانده نظامي برگزيده اند نه امام براي  جامعه. به نوشته شيخ مفيد، بيعت با امام در روز جمعه، بيست و يكم ماه رمضان سال چهلم هجرت بوده است.(472)

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »