ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


جنگ با خوارج

 درست همان زمان كه اشعث بن قيس قرارنامه تحكيم را براي گروههاي مختلف سپاه مي‏خواند، گروهي از سپاهيان، در برابر او فرياد زدند: »لاحُكْمَ إلاّ لِلّه«.(350) به گزارش نصر بن مزاحم افرادي از بني‏مراد، بني‏راسب و بني‏تميم، با شعار بلند از حكميت رجال در دين ابراز تنفر كرده و گفتند: حكميت تنها سزاوار خداوند است. در ميان مخالفان، عمروبن اُدَيّه )و در نقلي ديگر: عروة بن جدير((351) به اشعث حمله كرد : شمشير او به آرامي بر اسب اشعث فرود آمد. اندكي بعد از آمدن اشعث نزد امام و اظهار اين كه همه مردم راضي بودند مگر عده كمي از آنها، فريادهاي لاحكم الا لله، بلندتر شد. سؤال آنان اين بود: پس تكليف كشتگان ما چيست؟ خداوند تكليف معاويه را روشن كرده و حكم خدا چيزي جز سركوب سپاه شام نيستدر راه بازگشت از صفين، مردم به دو گروه تقسيم شده گروهي مخالف حكميت بودند و گروهي ديگر، آنها را به جدايي از جماعت متهم مي‏كردند.(352) در نزديكي كوفه، كم كم جماعتي از سپاه جدا شده و به منطقه حروراء، در نيم فرسنگي كوفه(353) رفتند. به همين دليل بعدها، آنان را حروريه ناميدندبرجسته‏ترين چهرهاي خوارج عبارت بودند از: حُرقوص بن زهير تميمي، شريح بن أوفي العبسي، فروة بن نوفل اشجعي، عبدالله بن شجرة سُلمي، حمزة بن سنان أسدي و عبدالله بن وهب راسبي. اينان پس از آن كه امام به كوفه وارد شد نزد امام آمدند و از آن حضرت خواستند تا ابوموسي را براي حكميت نفرستد. امام فرمود: ما چيزي را پذيرفته‏ايم كه نمي‏توانيم آن را نقض كنيم.(354) همانگونه كه از اسامي اين افراد بر مي‏آيد، از مشاهير عراق، كسي در ميان آنها نبود. بر عكس آنها نوعاً از قبايل بدوي همانند بكر بن وائل و بني‏تميم بودند.(355)  بيشتر خوارج از بدوياني بودند كه اصولا از امامت و سياست، به عنوان امري فراقبيله‏اي برداشتي نداشتند. آنها اين گرايش خود را در قالب برداشتي منحرفانه از شعار لاحكم الالله نشان مي‏دادند. از جمله خوارج، عتريس بن عرقوب شيباني بود كه از اصحاب عبدالله بن مسعود بود.(356خوارج چند مسأله مهم را مطرح كردند. سؤال نخست آنها اين بود كه چگونه امام رضايت داده است تا »رجال« در كار »دين« حكميت كنند؟ سؤال دوم اين بود كه چرا امام، راضي شد تا لقب خلافتي او يعني »اميرالمؤمنين« حذف شود؟ اشكال آنها به تعبيري كه يعقوبي آورده اين بود كه امام، با اين اقدام خود، »وصايت« را ضايع كرده است.(357) سؤال ديگر آنها اين بود كه چرا امام بعد از پيروزي بر ناكثين اجازه تقسيم غنايم را نداد؟ چگونه كشتن آنها روا بود اما گرفتن اموال آنها حلال نبود.(358امام در باره حذف لقب »اميرالمؤمنين« استناد به حذف عنوان »رسول الله« در صلح حديبيه كرد. در باره حكميت نيز فرمود: من از آغاز با اين حكميت مخالف بودم، بعد نيز كه به اجبار مردم به آن تن دادم، شرط كردم كه اگر آنها به كتاب خدا حكم كردند، به حكم آنها پايبند باشم؛ زيرا در اصل ما حكميت قرآن را پذيرفته‏ايم نه حكميت رجال را. به علاوه امام تصميم خود را داير بر ادامه جنگ با شام پس از جمع آوري خراج اعلام كرد. بدين ترتيب بسياري از كساني كه به خوارج پيوسته بودند، به جمع تابعين امام پيوستند.(359)  اما هنوز كساني كه بر عقيده خود پايبند بودند، فراوان بودند. آنان با استناد به »لا حكم الا لله« با حكميت به مخالفت برخاستند. اين از ويژگيهاي خوارج بود كه به ظواهر تمسك كرده و با »ضرب القرآن بعضه ببعض« برداشتهاي افراطي مي‏كردند. امام در برابر گروهي كه در مسجد به وي اعتراض كردند و همين شعار را سر دادند، فرمود: »كلمة حق يراد بها الباطل« اين سخن حقي است كه برداشت باطلي از آن مي‏شود. امام در برخورد با مخالفان خارجي خود فرمود: اگر ساكت ماندند ما آنها را به حال خود مي‏گذاريم، اگر تبليغات كردند و سخن گفتند، ما در برابر، با آنها سخن خواهيم گفت، اگر بر ما خروج كردند، با آنها به جنگ خواهيم پرداخت. در اين لحظه يكي از خوارج برخاست و گفت: خدايا! از اين كه در دين خود تن به ذلت دهيم به تو پناه مي‏بريم، اين سستي است و به خشم خداوند منجر خواهد شد.(360صحبتهاي مكرر امام و اصحاب آن حضرت، نتوانست عده‏اي از خوارج را، از مسيري كه برگزيده بودند، بازگرداند. خوارج در شوال سال 37 در منزل زيد بن حُصَيْن اجتماع كرده و با انتخاب عبدالله بن وهب راسبي به رهبري خود،(361) وضعيت سياسي و نظامي خود را سامان بخشيدند. اين تصميم گيري بعد از رمضاني بود كه ابوموسي براي حكميت اعزام شده بوده است. پس از حكميت، آنها باقي ماندن در كوفه را جايز ندانسته تصميم گرفتند تا به مدائن در آمدند. آنان از آنجا به همفكران بصري خود نامه نوشته آنها را نيز به سوي خود دعوت كردند. برخي از آنها رفتن به مدائن را به دليل وجود شيعيان امام علي‏عليه السلام صلاح ندانسته و نهروان را بر گزيدند.(362) پس از اعلام نتيجه حكميت، امام علي‏عليه السلام مخالفت خود را با نتيجه حكميت اعلام كرده و از مردم خواستند تا براي جنگ با قاسطين در لشكرگاه اجتماع كنند.(363) امام در پي خوارج فرستاد و به آنان فرمود: كار اين دو حَكَم بر خلاف قرآن بوده و من به سوي شام در حركت هستم، شما نيز ما را همراهي كنيد.(364) آنها گفتند: بر ما روا نيست تا تو را به عنوان امام برگزينيم. پس از اجتماع مردم در نخيله، سپاه عراق به سمت شهر انبار حركت كرده از آنجا به قريه شاهي و پس از آن به دباها و تا دمما رفتند.(365خوارج كه اين زمان در نهروان اجتماع كرده بودند، در مسير خود به عبدالله فرزند خبَّاب‏بن‏ارت برخوردند. از عبدالله نظرش را در باره امام علي‏عليه السلام سؤال كردند. او گفت: علي، اميرالمؤمنين و امام المسلمين است. آنها عبدالله و همسر او را كه باردار بود به قتل رساندند. گفته‏اند كه خوارج در طول راه به هر كسي بر مي‏خوردند، رأي او را در باره حكميت سؤال مي‏كردند. اگر با آنها موافق نبود او را مي كشتند.(366) اين حركت سبب شد تا امام تصميم به مقابله با آنها بگيرد.(367)  دليل اين امر آن بود كه امام نمي‏توانست كوفه را در حالي كه تنها زنان و كودكان در آن هستند با چنين جنايتكاراني تنها بگذارد. امام تا مدائن رفته و از آنجا عازم نهروان شد. آن حضرت ضمن نامه‏اي به خوارج آنها را دعوت به بازگشت به جماعت كرد. عبدالله بن وهب، در پاسخ امام، ضمن اشاره به آنچه تا آن زمان رخ داده بود، همان سخن پيش را در باره شك امام در دين و لزوم توبه آن حضرت ياد آور شد. قيس بن سعد و ابوايوب انصاري در برابر آنها قرار گرفته و از آنان خواستند تا براي جنگ با معاويه به آنان بپيوندند. خوارج گفتند كه امامت امام علي‏عليه السلام را نمي‏پذيرند. تنها وقتي حاضر به همراهي هستند كه كسي چونان عمر رهبري آنها را در دست داشته باشد.(368) زماني كه امام دريافت كه اينان تسليم پذير نيستند، سپاه خويش را كه شامل چهارده‏هزار نفر بود، در برابر خوارج آراست. در اين لحظه، فروة بن نوْفَل با پانصد نفر از خوارج جدا شد و در بنْدَنيجَيْن و دسكره اقامت گزيد.(369)  شمار ديگري از آنها به تدريج جدا شدند تا آن كه تنها هزار و هشتصد سواره و هزار و پانصد پياده در كنار عبدالله بن وهب باقي ماند.(370) اين بار نيز امام از اصحاب خود خواست تا آغازگر جنگ نباشند.(371) خوارج جنگ را آغاز كردند. آنها با سرعت بسيار زيادي مضمحل شده و رهبرانشان كشته شدند. از سپاه امام، كمتر از ده نفر كشته شدند.(372) چهار صد نفر از كساني كه جز فراريان در ميدان افتاده بودند به خانواده‏هايشان تحويل داده شدند. اين درگيري در نهم صفر سال 38 رخ داد.(373زماني كه جنگ تمام شد، امام از مردم خواست تا براي جنگ با قاسطين، عازم شام شوند. اما مردم، ابراز خستگي كرده و سخنان اشعث بن قيس سبب شد تا امام به نخيله بازگردد. در آنجا مردم به كوفه رفته و تنها سيصد نفر با امام ماندند.(374) لاجرم امام نيز به كوفه بازگشت. از اين پس آن حضرت، هر از چندي با سخنان خود مردم را به جهاد بر ضد شاميان دعوت مي‏كرد، اما كسي پاسخ مساعد نمي‏داد. در اينجاست كه تا آخر، امام ضمن خطبه‏هاي طولاني، به سرزنش مردم كوفه پرداخت و از بي‏وفايي آنان مكرر سخن گفت.

 

 آخرين تلاشها

 همان گونه كه اشاره شد، پس از نهروان، امام كوشيد تا مردم عراق را براي جنگ مجدد با شام بسيج كند، اما، شمار كساني كه حاضر به همراهي امام بودند اندك بود. امام ضمن خطبه‏هاي خود، از مردم خواستند تا همراهيش كنند، اما كمتر پاسخ مساعد دريافت مي‏كردند. آن حضرت در خطبه‏اي فرمودند: »گرفتار كساني شده‏ام كه چون امر مي‏كنم فرمان نمي‏برند، و چون مي‏خوانم پاسخ نمي‏دهند. اي ناكسان! براي چه در انتظاريد؟ و چرا براي ياري دين خدا گامي بر نمي داريد؟ ديني كو كه فراهمتان دارد، غيرتي كو تا شما را به غضب آرد؟ فرياد مي خواهم و ياري مي جويم، نه سخنم مي‏شنويد نه فرمانم را مي بريد، تا آنگاه كه پايان كار پديدار گردد و زشتي آن آشكار. نه انتقامي را با شما بتوان كشيد و نه با ياري شما به مقصود توان رسيد. شما را از رفتن باز دارد، ناله در گلو شكستيد و بر جاي خويش نشستيد.«(375)  امام در خطبه‏اي ديگر فرمود: » اي مردم رنگارنگ، با دلهاي پريشان و ناهماهنگ. تن هاشان عيان، خردهاشان از آنان نهان، در شناخت حق شما را مي‏پرورانم، همچون دايه‏اي مهربان، و شما از حق مي رميد چون بزغالگان از بانگ شير غران. هيهات كه به ياري شما تاريكي را از چهره عدالت بزداديم، و كجي را كه در راه حق راه يافته راست نمايم.«(376)  امام در خطبه‏اي ديگر فرمود: » اي مردمي كه اگر امر كنم فرمان نمي بريد، و اگر بخوانمتان، پاسخ نمي دهيد. اگر فرصت يابيد، فرو مي‏مانيد و اگر با شما بستيزند، سست و ناتوانيد. اگر مردم بر امامي فراهم آيند، سرزنش مي‏كنيد و اگر ناچار به كاري دشوار در شويد، پاي پس مي نهيد. بي حميّت مردم! انتظار چه مي‏بريد؟ چرا براي ياري بر نمي خيزيد و براي گرفتن حقتان نمي ستيزيد. مرگتان رسد، يا خواري بر شما باد. به خدا اگر مرگ من بيايد، و به سر وقتم خواهد آمد، ميان من و شما جدايي مي‏اندازد، حالي كه همنشيني تان را خوش نمي دارم، و با شما بودن چنان است كه گويي ياوري ندارم. راستي شما چه مردمي هستيد؟ ديني نيست كه فراهمتان آرد؟ غيرتي نداريد تا بر كارتان وادارد؟ شگفت نيست كه معاويه، بي‏سر و پاهاي پست را مي‏خواند و آنان پي او مي روند، بي آن كه بديشان كمكي دهد، يا عطايي رساند، و من شمار را كه اسلام را يادگاريد و مانده مردم - ديندار - مي خوانم تا ياري‏تان دهم و بهره از عطا مقرر گردانم و شما از گرد من مي پراكنيد و آتش مخالفت مرا دامن مي‏زنيد ... آنچه بيشتر از هر چيز دوست دارم و مرا بايد، مرگ است كه به سر وقتم آيد.«(377اين سخنان، نمونه‏اي از سخنان فراوان امام است كه در طي سالهاي 39 و 40 هجري خطاب به مردم ايراد كرده اند. جملات مزبور نشان عزم راسخ امام در برابر قاسطين است. معاويه كه به طور قطع از اوضاع عراق آگاهي داشته و ناظر سستي مردم آن ناحيه بود، مصمم شد تا با تجاوز به نواحي مختلف تحت سلطه امام در جزيرة العرب و حتي عراق، قدرت امام را تضعيف كرده و راه را براي گشودن عراق فراهم كند. معاويه هدف خود را از اين حملات چنين بيان كرد: اين قتل و تاراجها، مردم عراق را مي‏ترساند و كساني را كه در زمره مخالفانند، يا تصميم به جدايي دارند، در كار خود دلير مي‏گرداند. و آنان را كه از كشاكشها بيمناكند به نزد ما فرا مي‏خواند.(378) اين حملات كه اصطلاحاً »غارات« ناميده مي‏شده، هر از چندي انجام مي‏يافته و در هر منطقه، شيعيان خالص آن حضرت به شهادت مي‏رسيده‏اند. فهرستي از اين غارات را ابواسحاق ثقفي شيعي )م 283) در كتابي كه در قرن سوم، با همين نام تأليف كرده، و خوشبختانه بر جاي مانده، آورده است.

 

 شهادت اميرمؤمنان عليه السلام

 زماني كه امام آماده مي‏شد تا به سوي صفين حركت كرده و جنگ جديدي را با معاويه آغاز كند، صبحگاه نوزدهم ماه مبارك رمضان سال 40 هجري توسط شقي‏ترين انسانها، عبدالرحمان بن ملجم مرادي مجروح شده و سه روز بعد در 21 رمضان به شهادت رسيد.  بنا به نقل ابن‏سعد، سه نفر از خوارج با نامهاي عبدالرحمان بن ملجم، برك بن عبدالله تميمي و عمرو بن بكير تميمي، در مكه با يكديگر قرار گذاشتند تا امام علي‏عليه السلام معاويه و عمرو بن عاص را بكشند. عبدالرحمان به كوفه آمده و با دوستان خارجي خود ديد و بازديد مي‏كرد. يك بار به ديدار گروهي از طايفه »تيم الرباب« رفت. در آنجا زني را با نام »قطام بنت شجنة بن عدي« ديد كه پدر و برادرش در نهروان كشته شده بود. ابن‏ملجم او را خواستگاري كرد. زن مهر خويش را سه هزار )دينار!( و قتل امام‏علي‏عليه السلام قرار داد. ابن‏ملجم گفت كه از قضا براي همين به كوفه آمده است.(379) او چندي شمشير خويش را به زهر آلوده كرده و با همان، ضربتي بر سر امام زد كه به دليل عميق بودن زخم و سمي شمشير بودن، امام را به شهادت رساند. گفته شده كه ابن‏ملجم آن شب را در خانه اشعث بن قيس بوده است.(380روايات متعددي حكايت از آن دارد كه امام در مدخل ورودي مسجد )در درون مسجد( مورد حمله ابن‏ملجم واقع شده است.(381) در نقلهاي ديگري آمده است كه امام در حال بيدار كردن مردم براي نماز بود كه مورد حمله قرار گرفت.(382) منابع موجود تاريخي بيشتر اشاره به نقل نخست كرده‏اند. در برابر روايات ديگري وجود دارد كه زمان حمله ابن‏ملجم را وقتي مي‏داند كه امام مشغول نماز بوده است. در نقلي از ميثم تمار آمده است كه امام نماز صبح را آغاز كرده و در حالي كه يازده آيه از سوره انبياء خوانده بود ابن ملجم با شمشير ضربتي بر سر امام زد.(383)  در نقل ديگري از يكي از نوادگان جعدة بن هبيره - كه اين جعده فرزند ام هاني بوده و گاهي بجاي آن حضرت نماز مي‏خوانده و در برخي نقلها آمده كه پس از ضربت خوردن امام، او جلو آمده و نماز را ادامه داد - گفته شده است كه وقتي ابن‏ملجم ضربه را زد كه امام در نماز بود.(384) شيخ طوسي نيز روايتي نقل كرده است كه كه همين مطلب را تأييد مي‏كند.(385) متقي هندي نيز روايت نقل كرده كه ضمن آن آمده است كه ابن‏ملجم زماني ضربت خود را فرود آورد كه امام سرش را از سجده برداشت.(386) نقل ديگري از ابن‏حنبل(387) كه همان را ابن‏عساكر(388) نيز روايت كرده از همين مطلب را تأييد مي‏كند. ابن‏عبدالبر مي‏گويد: در اين كه آيا ابن‏ملجم در نماز ضربت را زده يا قبل از آن و نيز اين كه امام در آن هنگام كسي را جانشين خود كرده يا خود تمام كرده، اختلاف است. بيشتر بر آنند كه آن حضرت جعدة بن هبيره را بجاي خود گذاشت تا نماز را تمام كند.(389)  روايات فراواني از طريق اهل بيت و اهل سنت نقل شده كه نشان از وضعيت خاص روحي امام در شبي است كه صبحگاه آن شب امام ضربت خورد. از جمله روايتي از امام باقرعليه السلام كه ابن‏ابي‏الدنيا نقل كرده آشكارا آگاهي امام را از شهادت خويش خبر مي‏دهد.(390) زماني كه امام ضربت خورد فرياد زد: »فزت و رب الكعبه« به خداي كعبه رستگار شدم.(391ابن‏ابي‏الدنيا وصيت امام را از طرق مختلف نقل كرده است. قسمتهايي از آن در زمينه مسائل مالي و بخشي از آن، وصاياي ديني امام است. در اين وصيت امام، توصيه به مسائل چندي كردند از جمله: صله رحم، ايتام، همسايگان، عمل به قرآن، اقامه نماز به عنوان عمود دين، حج، روزه، جهاد، زكات، اهل بيت رسول خداصلي الله عليه وآله بندگان، امر به معروف و   نهي از منكر. در اين نقل آمده است كه امام در حالي كه مشغول گفتن »لا اله الا الله « بودند، در آغاز شب بيست و يكم رمضان، در حالي كه آيه »فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرة شراً يره« را مي‏خواند به ديدار معبود شتافت.(392) بنا به نقلي ديگر، پس از شهادت امام، حسنين، محمد بن حنفيه، عبدالله بن جعفر و تني چند نفر از اهل بيت، آن حضرت را شبانه به خارج كوفه ) جايي كه بعدها نجف ناميده شد( بردند و پنهاني دفن كردند. اين كار براي آن بود كه خوارج يا ديگران )بني‏اميه( قبر امام را نبش نكنند.(393در اخبار شهادت امام آمده است كه گروهي از غُلات در مدائن با شنيدن خبر شهادت امام، از پذيرفتن خبر شهادت آن حضرت خودداري كردند. اين گروه منشأ تفكرات غلوآميز در ميان شيعه هستند كه در قسمتهاي بعدي، اشاراتي به آنها خواهيم داشت. چند نقلي كه ابن‏ابي‏الدنيا در اين زمينه آورده است، نشان از حضور فردي با نام ابن‏السوداء از قبيله همْدان كه او را عبدالله بن سبأ مي‏ناميده‏اند دارد. در نقلي ديگر از عبدالله بن وهب السبأئي ياد شده كه اين ادعا را در مدائن كرده است.(394) اين دو نقل نشان مي‏دهد كه حتي نام اين شخص مشخص نبوده است. به آنچه اين شخص در بحث مربوط به »مخالفين عثمان« آورديم مراجعه شود.

 

 ويژگيهاي اميرمؤمنان عليه السلام

 بررسي زندگي امام، به عنوان يك الگو، در اينجا ممكن نيست، اما، براي آن كه كتاب ما به ذكر برخي از اين نمونه‏ها متبرّك شود، به چند مورد كوتاه اشاره مي‏كنيم.  زندگي سياسي و اجتماعي امام، الگويي در حد مدينه فاضله است. گاه نمونه‏هايي از استقامت و استواري بر حكم خدا ديده مي‏شود، كه به نظر مي‏رسد قابل پيروي براي ديگران نيست، چنان كه خود امام در نامه‏اي به اين نكته اشاره كرده‏اند.(395) به همين دليل اين زندگي، براي كساني كه مي‏خواهند پايبند باشند، الگوي بسيار بالايي است، آن گونه كه هميشه بايد از آن درس گرفت و هنوز براي رسيدن به آن راهي طولاني باقي مانده است.  به سخن ديگر سيره امام، يكي از بهترين روشهاي زندگي است كه تاكنون در طول حيات انساني تجربه شده است، زندگي انسان كاملي كه نمونه واقعي يك انسان الهي و در شمار نادر افرادي است كه نهادن اسم انسان، به معناي خليفه الهي در زمين بر آنان سزاوار است، اين زندگي تا آن اندازه جذاب است كه دوست را نسبت به او تا بالاترين حد دوستي كشانده و دشمن را در مقابل آن تا نهايت درجه دشمني بالا مي برد، كسي كه پيامبرصلي الله عليه وآله درباره‏اش فرمود: يهلك فيك رجلان، محبّ مفرط و مبغض مفرط،(396) دشمن به دليل استقامت او در راه حق، چنان از وي خشمگين است كه در اين باره به افراط گراييده و دوست به همان دليل چنان عشقي به وي مي‏ورزد كه گاه در اين باره به افراط مي گرايدكسي كه به او محبت ورزيد، تا حد يك شيعه مخلص صعود مي كند و اگر اندكي غفلت كند، گرفتار گرايشات غلو آميز خواهد شد. كمتر ديده شده است كه در دوره حيات كسي نسبت الوهيت به او بدهند، اما، علي‏عليه السلام در جامعه‏اي كه خداوند آن اندازه بر بشربودن رسول الله تأكيد كرده بود، هدف چنين‏نسبتهايي قرار گرفت، گرچه امام با آن به سختي برخورد كرداز مهمترين جلوه‏هاي زندگي امام زهدي است كه سرتاسر زندگي آن حضرت را پوشانده است، زاهدي كه همه چيز دارد و مي‏تواند داشته باشد اما از همه آنها اعراض كرده است. گروهي نزد عمر بن عبد العزيز سخن از زهاد به ميان آورده و درباره زاهدترين شخص پرس و جو مي كردند، بعضي از حاضرين كساني از جمله ابوذر و عمر را برشمردند، عمر بن عبدالعزيز گفت كه:»أزهد الناس علي بن ابي‏طالب‏عليه السلام«.(397امام فقراء را در اطراف خويش جمع كرده و با آنها با رفق و مهرباني بر خورد مي كرد.(398) گاه مي‏شد كه در وقت نماز تنها پيراهنش كه خيس بود بر تنش بود و در همان حال خطبه مي خواند.(399) امام مكرر در نهج البلاغه از زندگي ساده خويش ياد كرده است. زماني كه يكي از ياران ديد كه امام غذاي بسيار ساده‏اي دارد، به آن حضرت گفت: أبالعراق تصنع هذا؟ العراق أكثر خيراً و أكثر طعاماً...(400) آيا در عراق كه بهترين طعامها در آن است چنين مي‏كني؟ امام خود بهترين مصداق عمل به مطالبي بود كه در نهج البلاغه در اعتراض به عثمان بن حنيف و يا در خطبه‏هاي عمومي در باره دنيا به مردم مي‏فرموداسود بن قيس مي‏گويد: امام علي‏عليه السلام در رحبه مسجد كوفه مردم را اطعام مي‏كرد، اما خود در خانه خود، غذا مي‏خورد. يكي از اصحابش گفت: من پيش خود گفتم: علي در منزل خود، غذاي لذيذتر از طعامي كه به مردم داده، مي‏خورد، غذا خوردن را رها كرده به دنبال او به راه افتادم. او در منزل فضه را صدا زد. وقتي او آمد، حضرت از او خواست تا براي آنها غذا بياورد. فضه، گِرده ناني همراه با ظرف دوغي آورده و نان را در آن تريد كرد، در حالي كه در آن سبوس گندم وجود داشت. به امير المؤمنين علي‏عليه السلام عرض كردم: اگر مي‏فرموديد آرد بي‏سبوس بياورند بهتر بود. امام در حالي كه مي‏گريست فرمود: به خدا سوگند هرگز نديدم كه در خانه رسول خدا نان بدون سبوس باشد.(401عقبة بن علقمه مي‏گويد: بر امام علي‏عليه السلام وارد شدم، پيش رويش دوغ ترشي نهاده بود كه ترشي و پرآبي آن، آزارم داد. عرض كردم: آيا از اين دوغ ميل مي‏كنيد؟ امام فرمود: اي اباالخبوب! پيامبرصلي الله عليه وآله را ديدم كه از اين بدتر مي‏خورد و از لباس من خشن‏تر مي‏پوشيد. من بيم آن دارم اگر كاري را كه او انجام مي‏داده انجام ندهم به او ملحق نشوم.(402) زماني كه براي امام فالوده آوردند، فرمود: من از چيزي كه پيامبرصلي الله عليه وآله نخورده، نمي‏خورم.(403) معناي اين سخن آن نبود كه خوردن اين چيزها نادرست است بلكه براي امام، تابعيت محض از رسول خداصلي الله عليه وآله از هر جهت اهميت داشتنقل حكايتي ديگر از اين دست به لحاظ اهميت آن، مناسب مي‏نمايد. ابوالشيخ انصاري )م369) مي‏گويد: امام، عمرو بن سلمه را به حكومت اصفهان گماشت. زماني كه عمرو عازم )كوفه( شد، در راه خوارج بر سر راه او قرار گرفتند. او در شهر حُلوان تحصن كرد در حالي كه همراه او خراج و هدايا بود. وقتي خوارج از آنجا دور شدند، خراج را در حلوان گذاشت، و هدايا را به كوفه آورد. امام دستور داد تا آنها را در رحبه مسجد كوفه بگذارد و عمرو را بر آن گمارد تا آن را بعداً بين مسلمانان تقسيم كند. ام‏كلثوم كسي را نزد عمرو فرستاد و گفت: قدري از عسلي كه آورده‏اي براي من بفرست. او نيز دو حلب از آنها را نزد دختر امام فرستادزماني كه امام براي نماز به مسجد آمد، مشاهده كرد كه دو حلب آنها كم شده است. عمرو را صدا زد و در باره آن دو حلب پرسيد. او گفت: نپرس كه چه شده است، آنگاه رفت و دو حلب عسل در آنجا گذاشت. امام فرمود: مي‏خواستم بدانم كه قضيه اين دو حلب چيست؟ او گفت: ام‏كلثوم نزد من فرستاد و من هم دو حلب به او دادم. امام فرمود: آيا من به تو گفته بودم تا اين هدايا را بين مردم تقسيم كني؟ آنگاه در پي ام‏كلثوم فرستاد تا دو حلب را بياورد. وقتي آورد قدري از سر آنها كم شده بود. اما در پي تجار فرستاد تا قيمت قسمت كم شده را معين كنند، چيزي حدود سه درهم و خورده‏اي شد. امام در پي ام‏كلثوم فرستاد آن اين پول را بدهد. پس از آن عسلها را بين مسلمانان تقسيم  كرد.(404نمونه‏هاي فراواني از اين دست، در الغارات و آثار ديگر آمده است. جمله خود امام كه فرمود:»انا الذي أَهَنْتُ الدنيا«،(405) من كسي هستم كه دنيا را خوار كردم، روش برخورد امام را با دنيا نشان مي‏دهدبعد ديگر زندگي امام برخورد با كارگزاران است كه نمونه‏هايي فراواني از آن را در متون تاريخي مي‏شناسيم. امام از هر حيث مراقب كارگزارنش بوده و در همين مدت كوتاه، نامه‏هاي متعددي از آن حضرت مانده است كه كارگزاران را توبيخ كرده است. بعد از زمان شهادت علي‏عليه السلام سوده دختر عماره همْداني، نزد معاويه آمد. او از كساني بود كه در صفين حضور داشت. معاويه قدري در باره صفين با او سخن گفت. وي از معاويه خواست تا بسر بن ارطاة را كه به آنها ظلم مي‏كند از كار بركنار كند. معاويه نپذيرفت. سوده به سجده افتاد و ساعتي بعد سر برداشت. معاويه پرسيد كه اين سجده براي چه بود؟ سوده گفت: زماني براي اعتراض به اين كه علي‏عليه السلام بر صدقات ما نصب كرده بود، نزد او آمدم. مشغول نماز بود. پس از نماز پرسيد: چه حاجتي داري؟ شكايت خود را از آن مرد گفتم. امام همانجا پوستي از جيبش بيرون آورد و در آن ضمن دعوت به رعايت عدل، به آن مرد نوشت، نامه كه به دستت رسيد، به محتواي آن عمل كن تا كسي را بفرستم تا كار را تحويل بگيرد. كاغذ را نيز به من داد و من هم آن را به آن مرد سپردم و او معزول شد.(406)

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »