ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


 امامت آن حضرت

 با رحلت امام هادي‏عليه السلام در سال 254 و به تنصيص آن حضرت، فرزندش امام عسكري‏عليه السلام به سِمت امامت شيعيان اثني عشري منصوب گرديد. رواياتي كه در وصيت و تنصيص امام هادي‏عليه السلام درباره امامت فرزندش وارد شده، در بسياري از كتب حديث وتاريخ شيعه، فراوان به چشم مي‏خورد.(654) طبعا با توجه به اين وصيت و تنصيص امام هادي‏عليه السلام، كه از نظر شيعيان نشانه صحت امامت امام بعدي است، آنان امام حسن عسكري‏عليه السلام را به امامت پذيرفتند. يكپارچگي شيعيان، به جز شماري اندك، خود دليلي بر مقبوليت اين امر در جامعه شيعه در آن روزگار است.

 بنا به نقل سعد بن ‏عبدالله جز عده ‏اي كه به امامت محمد بن‏علي ) كه در زمان حيات پدرش امام هادي‏عليه السلام وفات كرد ( گرويدند و تعداد انگشت شماري كه جعفر بن‏علي را امام خود دانستند، اكثريت ياران امام هادي‏عليه السلام به امامت حضرت عسكري گردن نهادند. پيروان جعفر بن‏علي »جعفريه خُلَّص« لقب يافتند.(655) مسعودي، جمهور شيعه را از پيروان امام عسكري وفرزندش مي‏داند كه اين فرقه در تاريخ به »قطعيّه« معروف شده‏اند.(656) عنوان قطعيه اشاره به گروهي است كه نوعا نه به مهدويت امامِ رحلت كرده بلكه بر رحلت امام پيشين قطع كرده و امامت امام بعدي را پذيرفته ‏اند. اين نام، نخست بار در برابر واقفه كه پس از رحلت امام كاظم ‏عليه السلام پديد آمدند اطلاق شده است. ما درباره جعفر و پيروان وي در زندگي امام مهدي‏عليه السلام سخن خواهيم گفت.

 

امام عسكري‏عليه السلام در سامرا

 در زندگي امام هادي‏عليه السلام اشاره كرديم كه شيخ مفيد تاريخ نامه متوكل به امام را براي آوردن وي به سامرا، سال 243 ياد كرده است.(657) در حالي كه بر طبق روايت كافي،(658) آن تاريخ مربوط به زماني است كه راوي متن نامه را از يحيي بن هرثمه گرفته است. در اصل امام ده سال پيش از آن به سامرا فراخوانده شد و همانگونه كه ابن خلكان نوشته، امام هادي زماني نزديك به بيست سال و نه ماه در سامرا به سر برد و به همين دليل همراه فرزندش »عسكري« لقب يافته است.(659)

 آنچه مسلم است آوردن اين دو امام بزرگوار به »سامرا« - مركز خلافت عباسي در آن عصر - از جهاتي شبيه سياست مأمون در آوردن امام رضاعليه السلام به خراسان بود؛ زيرا در چنين شرايطي بود كه رفت و شد شيعيان با امام تحت كنترل در آمده و شناسايي شيعيان براي آنها ممكن مي‏شد. تصور عباسيان اين بود كه ممكن است امامان، همانند ساير علويان، با داشتن هواداراني چند، دست به قيام بزنند. حضور آنها در مركز خلافت مانع از چنين اقدامي مي‏شد.

 سالهايي كه امام در اين شهر مي‏زيست بجز چند نوبتي كه به زندان افتاد در صورت ظاهر همانند يك شهروند عادي زندگي مي‏كرد. طبعاً رفتار وي به طور محتاطانه‏اي زير نظر حكومت قرار داشت. روشن است كه امام عسكري‏عليه السلام همانند ساير امامان، در صورت داشتن اختيار و آزادي، نه سامرا بلكه مدينه را براي زندگي انتخاب مي‏كردند. در واقع اقامت طولاني ايشان در سامرا جز نوعي بازداشت از طرف خليفه قابل توجيه نيست. اين مسأله به خصوص به علت وجود شبكه منظم و متشكل شيعيان كه از مدتها قبل شكل گرفته بود، در نظر خليفه از اهميت فراواني برخوردار بود و موجبات نگراني مي‏شدو وحشت او را فراهم مي‏آورد؛ چيزي كه مي‏بايست به نحوي كنترل مي‏شد.

 به همين جهت از امام خواسته بودند حضور خود را در سامرا، به طور مداوم به آگاهي حكومت برساند؛ چنان كه طبق نقل يكي از خدمتكاران امام، آن حضرت هر دوشنبه و پنجشنبه مجبور بود در دارالخلافه حاضر شود.(660) چنين حضوري، گرچه در ظاهر نوعي احترام براي آن حضرت تلقي مي‏شد، ولي در واقع تنها وسيله كنترل او از نظر خليفه بود.

 شيعيان براي ديدن امام مشكل داشتند؛ آن گونه كه يك بار، تنها موقعي كه خليفه براي ديدن »صاحب‏البصره« مي‏رفت، و امام را نيز همراه خويش مي‏برد، اصحاب امام در طول راه خود را براي ديدن آن حضرت آماده مي‏كردند(661) از اين روايت به خوبي مي‏توان فهميد كه در زندگي امام حداقل دوراني وجود داشته كه امكان ديدار مستقيم با آن بزرگوار در خانه‏اش نبوده است.

 اسماعيل بن‏محمد مي‏گويد: براي طلب پول در سر راه آن حضرت نشستم وهنگام عبور امام تقاضاي كمك مالي از وي كردم.(662) ابوبكر فهفكي مي‏گويد: براي كاري - ديدن امام - از سامرا خارج شدم و در روز »موكب« در خيابان ابي‏قطيعة بن‏داود منتظر رسيدن امام شدم تا او را در حال حركت به دارالعامه ملاقات كنم.(663)

 محمد بن‏عبدالعزيز بلخي نيز، هنگام حركت امام به دارالعامه، در خيابان الغنم منتظر تشريف فرمايي آن حضرت بوده است.(664) محمد بن‏ربيع شيباني مي‏گويد: به منظور ديدن امام، در باب احمد بن‏خضيب نشسته بودم و او را در حال عبور ديدم.(665) علي بن‏جعفر از حلبي نقل مي‏كند: در يكي از روزها كه قرار بود امام به دارالخلافه برود ما در عسكر به انتظار ديدار وي جمع شديم؛ در اين حال از طرف آن حضرت توقيعي بدين مضمون به ما رسيد:

 أَلّا يُسَلمَنَّ عَليَّ أحدٌ ولايُشيرَ اِليَّ بِيدِهِ ولايُؤْمِي فإنَّكُمْ لاتُؤمِنونَ علي أَنفُسِكُمْ.(666)

 كسي بر من سلام و حتي اشاره هم به طرف من نكند؛ زيرا كه در امان نيستيد.

 اين روايت به خوبي نشان مي‏دهد كه دستگاه خلافت تا چه حد روابط امام با شيعيانش را زير نظر داشته و آن را كنترل مي‏كرده است. البته امام وشيعيانش در فرصتهاي گوناگوني همديگر را ملاقات مي‏كرده‏اند و سرپوشهايي نيز براي اين تماسها وجود داشته است. يكي از بهترين راههاي ارتباطي شيعيان با امام، مكاتبه بوده كه در مصادر نيز فراوان به آن برمي‏خوريم.

 

موقعيت امام‏ عليه السلام در سامرا

 امام عسكري‏عليه السلام اگر چه بسيار جوان بود، ولي به دليل موقعيت بلند علمي و اخلاقي، به ويژه رهبري شيعيان و اعتقاد بي‏شائبه آنان به امام و احترام بي‏چون و چراي مردم از وي، شهرت فراواني پيدا كرده بود. نيز به دليل آن كه مورد توجه عام و خاص بود، حاكميت عباسي جز در مواردي چند، در ظاهر رفتار احترام‏آميزي از خود نسبت به آن حضرت نشان مي‏داد.

 روايتي طولاني كه در بسياري از منابع نقل شده، حاكي از اهميّت و عظمت موقعيت روزافزون امام در سامرا مي‏باشد. اينك به خاطر اهميت اين روايت به ذكر قسمتهايي از آن مي‏پردازيم:

 سعد بن‏عبدالله اشعري از علماي معروف شيعه كه احتمالاً به ملاقات امام عسكري‏عليه السلام نيز شرفياب شده(667) مي‏گويد:

 در شعبان سال 278 - هيجده سال پس از رحلت امام‏عليه السلام - در مجلس احمد بن‏عبيدالله بن‏خاقان(668) - كه آن روزها مسؤوليت خراج قم را بر عهده داشت و به آل محمد و مردم قم نيز عداوت مي‏ورزيد - نشسته بوديم. سخن از طالبيون ساكن سامرا و مذهب و موقعيت آنان در پيش حاكم به ميان آمد، احمد گفت: من كسي از علويان را چون حسن بن‏علي عسكري‏عليه السلام در سامرا نديده و نشنيده بودم كه اين چنين به وقار و عفاف و زيركي و بزرگ‏منشي در ميان اهل بيت خود شناخته شده و پيش سلطان و بني‏هاشم محترم باشد، چنان كه او را بر افراد مسن حتي امراء و وزراء و منشيان نيز برتري مي‏دادند. روزي من بالاي سر پدرم ايستاده بودم؛ آن روز پدرم براي ديدار با مردم نشسته بود. يكي از حاجبان وارد شد و گفت: ابن‏الرضا در بيرون در ايستاده است. پدرم با صداي بلندي گفت: او را اجازه ورود بدهيد وآن حضرت وارد شد ... وقتي پدرم او را ديد چند قدم به سوي او رفت، كاري كه نديده بودم با كسي حتي امرا و وُلات عهد انجام بدهد. وقتي به او نزديك شد، دست به گردنش انداخت وصورت و پيشاني او را بوسيد. آن گاه دستش را گرفت و در جاي خود نشاند. پدرم خود روبروي او نشست و با وي به گفتگو پرداخت. در سخنان خود، او را با كنيه - كه حاكي از احترام او بود - مورد خطاب قرار مي‏داد و مرتب مي‏گفت: پدر و مادرم فدايت ... .

 شب هنگام نزد پدرم رفتم ... و از وي پرسيدم: پدر! آن شخص كه امروز آن همه اجلال و احترامش نمودي، چه كسي بود كه حتي پدر و مادرت را فداي او مي‏كردي؟ گفت: او ابن‏الرضا، امام رافضيان بود؛ آن گاه ساكت شد. چند لحظه بعد سكوتش را شكست و ادامه داد: فرزندم اگر روزي خلافت از دست بني‏عباس بيرون رود، در ميان بني‏هاشم، جز او كسي شايستگي تصدي آن را ندارد. او به خاطر فضل، صيانت نفس، زهد، عبادت و اخلاق نيكو سزاوار مقام خلافت است. اگر پدر او را ديده بودي مردي بود بزرگوار، عاقل، نيكوكار و فاضل. با شنيدن اين سخنان آتش خشم سرتاسر وجودم را فراگرفت. در عين حال حس كنجكاويم براي شناختن او برانگيخته شد. از هر كس از بني‏هاشم، منشيان، قضات، فقها، حتي مردم عادي كه درباره‏اش سؤال مي‏كردم او را در نزد آنان در نهايت جلالت و بزرگواري و مقدم بر ساير افراد اهل بيت مي‏يافتم. همه مي‏گفتند: او امام رافضيان است. از آن پس اهميت وي پيش من رو به فزوني گذاشت؛ زيرا دوست و دشمن او را به نيكي مي‏ستودند.(669)

 اين روايت با توجه به راوي آن كه خود يكي از معاندان سرسخت اهل بيت بوده، موقعيت اخلاقي و اجتماعي امام را در ميان عامه مردم و حتي خواص نشان  مي‏دهد.

 خادم امام عسكري‏عليه السلام مي‏گويد: روزهايي كه امام به مقر خلافت مي‏رفت، شور وشعف عجيبي در مردم پيدا مي‏شد. خيابانهاي مسير آن حضرت از جمعيتي كه سوار بر مركبهاي خود بودند، پر مي‏شد. وقتي امام تشريف مي‏آوردند، هياهو يك باره خاموش مي‏گشت. آن حضرت از ميان جمعيت گذشته و وارد مجلس مي‏شد.(670)

 طبيعي است كه بايد بيشترين اين افراد از شيعياني باشند كه از مناطق دور و نزديك براي ديدن امام به سامرا مي‏آمدند؛ هر چند ارادت ساير مردم نسبت به‏فرزندان رسول خدا نيز آنها را براي ديدن امام تهييج كرده و سبب فزوني جمعيت مي‏شد.

 

 دورانهاي بازداشت امام

 همان گونه كه اشاره شد جلب امام هادي به همراه امام عسكري‏عليهما السلام به سامرا به دستور متوكل عباسي، خود به معناي زنداني كردن اين دو امام در آن شهر به منظور كنترل آنها و روابطشان با شيعيان بود. در مواردي در بازداشت اين پدر و فرزند، سختگيري بيشتري اعمال مي‏شد؛ به ويژه هنگام پيدايش جريانات خاصي كه نوعي تهديد بر ضد حاكميت بود، شخص امام با شماري از ياران نزديكش به زندان مي‏افتاد.

 روايات زيادي درباره بازداشت امام عسكري‏عليه السلام وجود دارد كه البته از جهاتي با يكديگر ناسازگارند. علت اين امر، افزون بر اين كه مي‏تواند اشاره به تعدّد بازداشت آن حضرت باشد، اشتباه مردم در نام خلفا نيز هست. با گردآوري تمام گزارشهاي مربوط و مقايسه آنها با يكديگر، اميد دست‏يابي به واقعيت امر بيشتر مي‏شود.

 خبري در باره زنداني شدن آن حضرت در دوران مستعين (252 - 248) در دست است. صيمري در كتاب »الاوصياء« نقل كرده است كه مستعين دستور بازداشت امام عسكري‏عليه السلام و آوردن وي به كوفه را به سعيد حاجب داد. ابوالهيثم بن سيابه ضمن نامه‏اي كه به امام نوشت، از اين خبر اظهار نگراني كرد. امام در جواب وي نوشتند: پس از سه روز فرجي حاصل خواهد شد. سه روز بعد، مستعين خلع شد و خطر رفع گرديد.(671) اين خبر در منابع ديگر در باره معتز نقل شده است. دانسته است كه آغاز زمان امامت حضرت عسكري‏عليه السلام سال 254 بوده و شايد اين شاهدي بر نادرستي اين خبر در باره مستعين باشد. اربلي هم متوجه اين خطا شده و گفته است كه در خبر مزبور يا نام مستعين به غلط آمده و يا بايد مربوط به امام هادي‏عليه السلام باشد.(672)

 معتز كه از خلفاي سختگير عباسي بود در سال 252 به خلافت رسيد. گزارش شده است كه در همين سال شماري از شيعيان، از جمله ابوهاشم جعفري در زندان بوده است. خطيب بغدادي از قول ابن‏عرفه علت بازداشت وي را چنين بيان مي‏كند: سخناني از او شنيده شد كه سبب زنداني شدن وي گرديد.(673)

 در روايتي كه شيخ طوسي نقل كرده، بازداشت ابوهاشم مذكور با تني چند از بني‏هاشم و غير آنها به سبب كشته شدن عبدالله بن محمد عباسي بوده است.(674) مسؤول اين زندان آن گونه كه در پاره‏اي از روايات آمده، صالح بن وصيف بوده كه در سال 256 توسط موسي بن‏بغا كشته شده است.(675) در خبري كه در اعلام الوري آمده، ابوهاشم گفته است كه در سال 258 همراه شماري از طالبيان در زندان معتز بوده است. اين تاريخ بايد اشتباه باشد؛ زيرا معتز در سال 255 و نيز وصيف در سال 256 كشته شده‏اند. به احتمال قوي، خبر مربوط به پس از سال 252 است كه در نقل خطيب و ديگران نيز اشاره به زنداني شدن ابوهاشم در آن سال شده است.(676)

 وي در اين خبر اشاره به آمدن امام عسكري و برادرش جعفر به زندان كرده است. با توجه به شهادت امام هادي‏عليه السلام در سال 254 و امامت فرزندش، آمدن دو برادر به زندان بايد در سال 254 يا 255 باشد. در اين خبر آمده است كه حضرت با اشاره به يك مرد عجمي )خ ل جمحي( كه مدعي بود علوي است كرده، فرمود: اگر اين مرد نبود مي‏گفتم پس از چه مدتي از اين زندان رها مي‏شويد؛ زيرا او شما را زير نظر گرفته و حركاتتان را به خليفه گزارش مي‏كند. ابوهاشم مي‏گويد: روزي ما اين مرد را غافلگير كرده و كاغذي را كه در آن درباره تك تك ما گزارشهاي بدي براي خليفه آماده كرده بود از لباسش درآورديم.(677)

 صالح بن‏وصيف از ايادي عباسيان كه حراست امام را در زندان بر عهده داشت، از طرف برخي شخصيتهاي عباسي به سختگيري بر آن حضرت و آزار وي تشويق مي‏شد كه در پاسخ آنها گفت:

 قَد وكَّلتُ بِه رَجُلَينِ شَرَّ مَن قَدَرْتُ عليهِ فَقدْ صارا مِنَ العِبادةِ والصَّلاةِ الي أمرِ عَظيمٍ.

 دو تن كه آنها را بدترين مردم مي‏دانستم بر او مأمور كردم ولي آنان چنان تحت تأثير امام عسكري قرار گرفتند كه در عبادت و نماز به حد والايي رسيدند.(678)

 مداركي حاكي از آن است كه شخص امام در زندان به طور دائم روزه بوده‏اند.(679)

 افزون بر خبر بالا، آمده است كه معتز به سعيد حاجب دستور داد تا امام را به كوفه بياورند اما سه روز بعد كشته شد.(680) اين مشابه خبري است كه در باره زمان مستعين گذشت.

 خبري هم در باره دوران مهتدي (256 - 255) موجود است. اين خليفه مدعي بود كه عمربن عبدالعزيزِ عباسيان است.(681) افزون بر آن در ميان عامه، متهم بود كه معتزلي و قدري شده و گويا همين امر در كشتن وي دخيل بوده است.(682) ابوهاشم جعفري گفته است: در دوران مهتدي، هنگامي كه در زندان بودم، امام عسكري‏عليه السلام را به زندان آوردند. با كشته شدن مهتدي در سال 256 خدا جان او را از خطر مرگ رهانيد؛ زيرا خليفه قصد كشتن آن حضرت را داشت.(683)

 چنان كه نقل شده امام عسكري بار ديگر در خلافت معتمد عباسي (279 - 256) زنداني شدند. در روايتي آمده كه آن حضرت در سال 259 ق در زندان معتمد عباسي بوده و علي بن جرين زندانبان او بوده است. او در پاسخ معتمد كه درباره امام از وي سؤالاتي نموده، چنين گفته است: همواره روزها روزه‏دار و شبها مشغول نماز است.(684)

 همچنين صيمري در كتاب »الاوصياء« روايت كرده كه گفت: من خود خط ابومحمد عسكري‏عليه السلام را هنگام خروج از زندان معتمد ديدم كه اين آيه را نوشته بود:

 يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نورَ الله بأفواهِهمْ وَاللهُ مُتمُّ نورِهِ وَلو كَرِهَ الكافِرون.(685)

 شيخ مفيد از محمد بن‏اسماعيل علوي چنين روايت كرده:

 امام عسكري‏عليه السلام نزد علي بن‏اوتامش )يا بارمش( زنداني شد. اين مرد از دشمنان سرسخت آل ابي‏طالب بود. به وي دستور داده شد درباره امام هر چه مي‏تواند تند و سختگير باشد. اما وي با ديدن آن حضرت ... در حالي از او جدا شد كه بيش از ديگران عظمت الهي آن حضرت را شناخته و از او ستايش مي‏كرد.(686)

 به احتمال قريب به يقين اين زندان براي امام در سال 259 اتفاق افتاده است و شاهدي كه در درستي اين مطلب وجود دارد روايت ذيل است:

 كشّي در »رجال« آورده است: محمد بن‏ابراهيم سمرقندي گفت: عازم حج بودم كه تصميم گرفتم در سر راهم به يكي از دوستان به نام بودق بوشنجاني(687) كه به صدق و صلاح و ورع و خير معروف بود سري بزنم. پيش او بودم كه سخن از فضل بن‏شاذان به ميان آمد، بودق گفت: او به دليل نفخ معده به شدت بيمار بود. و ... بودق در ادامه سخنانش گفت: در سفري كه به قصد انجام مراسم حج عازم مكه بودم، نزد محمد بن عيسي العبيدي كه شيخي فاضل بود ... رفتم. در خانه او عده‏اي را كه با حالتي افسرده و مغموم نشسته بودند ديدم، علت را جويا شدم، گفتند: ابومحمدعليه السلام زنداني شده است. من سفر خود را دنبال كرده و در بازگشت باز به ديدن محمد بن‏عيسي رفتم. او را با چهره‏اي شاد و سرحال ديدم، چگونگي اوضاع را از وي پرسيدم، جواب داد: امام آزاد شده است. من در حالي كه كتاب يوم و ليله را همراه داشتم به سامرا رفته و به محضر ابومحمدعليه السلام شرفياب شدم. كتاب را به آن حضرت نشان داده، گفتم: فدايت شوم اين كتاب را ببينيد. امام در حالي كه ورق به ورق آن را مي‏ديد، فرمود: صحيح است، سزاوار است به آن عمل شود. عرض كردم: فضل به شدت بيمار است و شنيدم به خاطر دعاي شما به اين مرض دچار شد است؛ زيرا درباره او به شما گفته‏اند كه وي وصي ابراهيم را برتر از وصي رسول خدا مي‏داند، در حالي كه چنين نيست و اين سخن را به دروغ بر او بسته‏اند. امام فرمود: آري خدا فضل را رحمت كند. بودق مي‏گويد: من بازگشتم و ديدم در همان ايامي كه امام فرمود: »رَحِمَ الله الفضل« فضل بدرود حيات گفته است.(688)

 اگر چنانكه مشهور است بپذيريم كه فضل بن‏شاذان در سال 260 وفات كرده است، به طور طبيعي بايد بگوييم امام در اواخر سال 259 قبل از ذي‏حجه در زندان بوده است.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »