ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


جنگ با ستمگران در صفين

 امام در ورود به كوفه، به قصر حاكم نرفت. قصر مزبور، در طي سالها، به قصري اشرافي تبديل شده بود. وقتي از حضرت خواستند تا به قصر برود، فرمود: قصر بومان نه، آنگاه به رحبه مسجد كوفه رفت و به طور موقت در آن ساكن شد، و پس از آن، به خانه جعده، فرزند خواهرش ام هاني رفت.(295) مردم كوفه، به عنوان مردمي پيروز در بصره، استقبال شاياني از امام كردند.(296) در اين زمان مهمترين مسأله امام، مسأله شام  بود.

 در اين زمان، بجز شامات، ديگر بلاد با امام بيعت كرده بودند(297) و امام در كوفه براي مناطق مختلف عراق و ايران، حاكماني را مشخص كرده و اعزام نمود.(298) مالك اشتر به جزيره (شامل موصل، نصيبين، دارا، سنجار، آمِد، هيت و عانات) فرستاده شد. اين منطقه از حساسيت خاصي برخوردار بود، زير به شام نزديك بوده و در آن سوي ضحاك بن قيس از طرف معاويه حكومت داشت. منطقه جزيره عثماني مذهب بودند(299) و كساني از «عثمانيه» كه از كوفه و بصره گريخته بودند به مناطقي از جزيره كه تحت سلطه معاويه بود پناه برده بودند.(300) مناطق تحت سلطه ضحاك عبارت بود از شهرهاي رَقّه، رُها، و قرقِيسا. زماني كه اشتر به جزيره رفت، سپاهي فراهم آورده و به حران تاخت. در طي اين جمله درگيري سختي با سپاه ضحاك صورت گرفت. او توانست اين منطقه را تحت سلطه خود در آورد.(301)

 گفتني است كه امام در آغاز ورود در كوفه، كوشيد تا اذهان مردم را نسبت به مسائل مختلف روشن كرده و آنان را براي پشتيباني از خود در تحولات بعدي آماده سازد. آن حضرت با بزرگان و اشراف سخن گفته و آنها را براي حمايت از خود در برابر معاويه آماده مي‏ساخت.

 در آن زمان، عراق تحت سلطه همين اشراف بود. رؤساي قبايل بيش از حاكم شهر قدرت داشتند و امام نمي‏توانست بدون جذب اينان، كارها را سامان دهد. در عين حال روش امام آن بود تا كار را بدون مشاورت مردم پيش نبرد. اين امر، براي مردمي كه درك سياسي داشتند، شوق بيشتري براي همكاري ايجاد مي‏كرد. مردم در پاسخ امام كه فرمود قصد دارد تا نامه‏اي به معاويه نوشته و او را دعوت به اطاعت از خود كند، گفتند: شما هر چه انجام دهي ما از تو اطاعت مي‏كنيم. اطاعت ما از تو همانند اطاعت ما از پيامبرصلي الله عليه وآله است.(302)

 امام از كوفه با فرستادن نامه‏اي به معاويه كوشيد تا او را به اطاعت از امام مسلمين قانع كند. امام ضمن نامه‏اي، به معاويه نوشتند كه خلافت او بر اساس معيارهايي كه تا آن زمان بوده است هيچ مشكلي ندارد و او بايد آن را بپذيرد. امام در اين نامه نوشتند: » اما بعد، همانا بيعتي كه مردم در مدينه با من كرده‏اند براي تو نيز كه در شام اقامت داري، الزامي است، چه همان كشان كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند و بر همان پايه و روشي كه با ايشان بيعت شده بود، با من بيعت كرده‏اند، از اين رو هيچ فرد حاضر را چاره‏اي نيست مگرآن كه اختيار بيعت كند و هيچ فرد غايب را راهي نيست كه آن را مردود شمارد. شوري فقط حق مهاجران و انصار است و هنگامي كه شورايي از مهاجران و انصار تشكيل شد و بر رهبري مردي اتفاق كردند و او را امام خواندند، اين همان گزينش مورد رضاي خداست(303) ... اگر خود را دچار بلا سازي )و به سركشي ادامه دهي( من با تو بجنگم و از خدا بر ضدت ياري گيرم. در باره قاتلان عثمان سخن بسيار گفته‏اي، نخست بدان راهي كه مسلمانان مي‏پيمايند در آي و سپس با آنان به محاكمه نزد من آي تا تو و آنان را بر كتاب خدا وادارم ... و بدان كه تو در شمار طلقا هستي و اسيران آزاد شده سزاوار خلافت و شركت در شورا نيستند.«(304)

 زماني كه جرير بن عبدالله نامه امام به معاويه داد و از او خواست تا از فتنه‏انگيزي دست برداشته و به جماعت مسلمانان بپيوندد، معاويه از مردم خواست تا در مسجد جمع  شوند. او ضمن ستايش از سرزمين شام به عنوان »الارض المقدسه« گفت: من خليفه عمر بن خطاب و خليفه عثمان بر شما هستم. من وليّ خون عثمان هستم كه مظلوم كشته  شده است. شما در باره خون عثمان چه مي‏گوييد؟ همه مردم حمايت خود را از او در انتقام خون عثمان اعلام كردند. اين پاسخ معاويه به امام بود. آنچه در اين سخنان معاويه از همه جالب‏تر بود آن كه كه او از طرف عمر بر شام منصوب شده بوده است.(305)

 معاويه به جرير بن عبدالله كه از طرف امام آمده بود، گفت: به علي‏عليه السلام بنويس كه شام و مصر را براي من قرار دهد و زماني كه درگذشت، بيعت كسي را بر عهده من نگذارد. در اين صورت من كار را به او وا مي‏گذارم و او را به عنوان خليفه مي‏شناسم. جرير اين مطلب را به امام نوشت و آن حضرت پاسخ داد: مغيره در مدينه به من اين پيشنهاد را كرد و من قبول نكردم، من چنين نخواهم بود كه »لَمْ يَكُنِ اللّه لَيراني أتَّخذ المُضلين عضُداً«، خداوند مرا به گونه‏اي نخواهد ديد كه گمراه‏كنندگان را به عنوان بازوي خود استفاده كنم.(306)

 نامه‏هاي ديگري نيز ميان معاويه و امام رد و بدل شد كه نكات مهمي را در بر داشت. معاويه در نامه خود به امام نوشت كه پس از رسول خداصلي الله عليه وآله خلفاي سر كار آمدند كه »تو بر همه ايشان رشك بردي و با همه گردنكشي كردي. و ما آن عصيان را در نگاه خشم آلود و گفتار ناهنجار و آههايي كه از دل بر مي‏كشيدي و در تأخير تو از )بيعت با( خلفا دريافتيم و )مي‏ديديم( كه به سان كشاندن هيونِ فحلي حلقه در بيني )به قهر و جبر( كشانده مي‏شدي تا با اكراه با ايشان بيعت مي‏كردي.« معاويه در ادامه از دشمني امام با عثمان سخن گفت و اين كه در كنار خانه او كشته شد و او صدايش در نيامد و اگر مي‏خواست مي‏توانست جلوي قتل او را بگيرد. اكنون هم اگر راست مي‏گويد قاتلان عثمان را به او بسپارد تا با او بيعت كند.

 امام در پاسخ با ياد از پيروزي كه خداوند نصيب پيامبرصلي الله عليه وآله كرده و دشمنانش را سركوب كرد، يادآور شدند كه: »پافشارترين مردم در تحريك بر ضد او همان خاندان خود وي بودند«. امام افزود: ما اهل بيت نخستين كساني بوديم كه به رسول خداصلي الله عليه وآله ايمان آورديم، در حالي كه قوم او قصد كشتن پيامبرمان را داشتند و خواستند:» ريشه ما را بر كنند و بارِ اندوهها را بر دلمان نهند و كارهاي ناروا با ما كردند و ما را از خوراكي گوارا و نوشيدن جرعه‏اي زلال باز داشتند و بيم و ترس را به ما ارزاني داشتند و بر ما ديده‏بانان و جاسوسان گماشتند و ما را به رفتن بر كوهساري سخت و ناهموار ناگزير كردند و آتش جنگ را بر ضد ما بر افروختند و ميان خود پيماني نوشتند كه با ما نخورند و نياشامند و همسري و خريد و فروش نكنند و دست به دستمان نسايند و امانمان ندهند مگر آن كه پيامبرصلي الله عليه وآله را به ايشان سپاريم تا او را بكشند

 امام در ادامه با ياد از زحماتي كه در جنگهاي زمان پيامبرصلي الله عليه وآله تحمل كرده افزود:»تو از رشك بردن من بر خلفا و تأخيرم از بيعت با آنها و گردنكشي من بر ضد ايشان سخن گفتي. اما در باره گردنكشي؛ پناه بر خدا اگر هرگز چنان بوده باشد. و اما تأخير من در موافقت با ايشان و ناخوشايندي از كار آنان؛ من در اين مورد از كسي پوزش نمي‏خواهم.« امام در ادامه، دليل اين امر را كه حقانيت او نسبت به خلافت بوده شرح داده است. پس از آن نيز در اين باره كه دستي در خون عثمان نداشته سخن گفته است. به علاوه از سخن ابوسفيان در جريانات سقيفه ياد كرده كه از امام خواست تا اجازه ندهد خلافت از آن ابوبكر باشد، بلكه بگذارد تا او با وي بيعت كند. امام افزود: من از اين كار امتناع كردم، زيرا مردم به روزگار كفر نزديك بودند و من از ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان بيم داشتم.«(307) اين نامه سند مهمي از برخورد امام با خلفا و نظر امام در باره حقانيت خود براي خلافت است. امام بعد از اين نيز نامه‏هايي براي معاويه و عمرو بن عاص نگاشته و كوشيد تا آنان را از راه باطلي كه مي‏روند، باز دارد.(308)

 امام مصمم بر جهاد با معاويه شد. آن حضرت بارها اين سخن را تكرار كرده بود كه »امرِتْ بقتال الناكثين و القاسطين و المارقين.«(309) اكنون نوبت قاسطين بود تا امام به جهاد با آنان بشتابد. آن حضرت برجستگان اصحابش كه از مهاجران و انصار بودند، فرا خواند و از آنها خواست تا نظرشان را در باره رفتن به شام بيان كنند. هاشم بن عتبه برادر زاده سعدبن ابي‏وقاص، گفت كه اين گروه به دروغ مدعي خون عثمان هستند. آنان طالب دنيايند و ما بايد هرچه زودتر براي سركوبي آنها حركت كنيم. عمار نيز اصرار كرد كه اگر يك روز زودتر حركت كنيم بهتر است. او در شعري گفت:

 سيروا إلي الأحزاب أعداء النبي

سيروا فخير الناس أتباع علي(310)

 قيس بن سعد نيز گفت: جهاد با اينان، براي او از جهاد با ترك و روم واجب‏تر است. سهل بن حنيف نيز آمادگي انصار را براي همراهي و اطاعت از امام اعلام كرد. در آن ميان يك نفر به اعتراض برخاست و گفت: مي‏خواهي ما را براي كشتن برادران شامي اعزام كني، همان طور كه ديروز براي كشتن برادرانمان در بصره بردي! مردم شروع به توبيخ او كردند. آن مرد گريخت و جمعيت نيز به دنبال او و در بازار در آشوب جمعيت كشته شد.(311) پس از آن مالك اشتر گفت: سخن اين شقي خائن شما را ناراحت نكند، همه اين مردم، از شيعيان تو هستند.(312) جوّ كوفه در اين زمان به قدري مناسب بود كه كسي جرأت مخالفت و يا حتي اظهار ديدگاه مخالفي را نداشت. براي بسياري از قبايل ننگ بود كه كساني از آنها، موضع اعتزال داشته باشند. از جمله افرادي كه اين ديدگاه را مطرح كرد، حنظلة بن ربيع بود. افراد طايفه او به قدري وي را تحت فشار قرار دادند كه شبانه به طرف معاويه گريخت، گرچه گويا در جنگ شركت نكرد.(313)

 با اين حال، شك و ترديد حتي براي افرادي كه تا اندازه‏اي سالم بودند، كما بيش وجود داشت. ابوزُبَيْب بن عوف، از امام خواست تا رسماً براي او شهادت دهد كه راهي كه در قطع پيوند ولايت با سپاه شام رفته و جاي آن را به دشمني با آنها مي‏دهند، راه حق است. امام بر اين مطلب شهادت داد. پس از آن عمار نيز برايش گواهي داد و او به استناد اين دو شاهد، به راه خويش مطمئن شد.(314)

 گروهي از اصحاب عبدالله بن مسعود - كه زماني در كوفه مسؤول بيت المال بود - نزد امام آمدند و گفتند: ما همراه شما مي‏آييم اما لشكرگاه ما جدا خواهد بود. اين از آن رو است تا ببينيم چه كسي بر باطل بوده و بغي مي‏كند. امام رأي شان را پذيرفت. يك گروه چهارصد نفري، به رهبري ربيع بن خُثَيْم، با اظهار ترديد از اين جنگ، از امام خواستند تا آنها را به يكي از مرزها بفرستد. امام نيز آنها را به مرز ري فرستاد. امام افراد طايفه باهله را نيز كه نه امام از دست آنها خشنود بود و آنها از دست امام، عطايشان را پرداخت كرده به مرز ديلم فرستاد.(315)

 عبدالله بن بديل، نيز در سخناني ضمن تأييد موضع امام، خطاب به آن حضرت گفت: دشمني اينان با تو به خاطر ضرباتي است كه پيش از اين بر آنها وارد كرده‏اي. او سپس خطاب به مردم گفت: چگونه معاويه با علي‏عليه السلام بيعت مي‏كند در حالي كه برادرش حنظله، دائيش وليد، و جدش عتبه در يك معركه كشته شده‏اند؟(316) حجربن عدي و عمروبن حَمِق راه افتاده اظهار برائت و لعن به شاميان مي‏كردند. امام آنان را خواست و فرمود:نمي‏خواهد آنها به لعّان و شتّام شناخته شوند. بجاي اين كار، از خدا بخواهند تا از خونريزي جلوگيري كرده و صلح و صفا برقرار شود. عمرو بن حمق، بر دوستي خود در هر حال نسبت به امام تأكيد كرده و آن حضرت نيز در حق وي دعا كردند.(317) عمرو تا زماني كه به دست ابن‏ام‏الحكم حاكم معاويه در جزيره به شهادت رسيد، بر سر پيمان خود باقي بود.

 پس از آن كه امام مطمئن شد معاويه جز زبان زور چيزي نمي‏فهمد و از سوي ديگر بزرگان كوفه مدافع وي در جنگ با شام هستند، در خطبه‏اي عمومي مردم را به جهاد فرا خواند. پس از وي، امام حسن‏عليه السلام به سخنراني پرداخت و ضمن آن فرمود: »براي نبرد با دشمن خود، معاويه و سپاهش، بسيج شويد؛ زيرا او اينك آماده شده است، و روحيه پيكارجويي را رها نكنيد، كه ترك آن، رشته پيوند دلها را بگسلد و پايمردي )با جَوَلان( تيغ و سنان ضامن همياري و جلوگيري )از شكست( است.« پس از آن، امام حسين‏عليه السلام نيز ضمن سخناني مردم را به جنگ بر ضد شاميان برانگيخت.(318)امام به ابن‏عباس نامه نوشت تا مردم بصره را نيز به همراهي دعوت كند. بسياري از مردم بصره پس از دعوت امام، همراه ابن‏عباس به كوفه آمدند. ابن‏عباس، ابوالاسود دئلي را بجاي خود در بصره گماشت. آن حضرت به مخنف بن سليم نامه نوشت تا كسي را بجاي خود در اصفهان گماشته و به امام ملحق شود و او نيز چنين  كرد.

 كوفه آماده نبرد با شام شد. امام دستور دادند تا جنگجويان در نُخَيْله، كه اردوگاه نظامي كوفه بود، اجتماع كنند. اين امر، معاويه را نيز بر آن داشت تا منبر كوفه را با لباس خونين عثمان، آزين بسته، و در حالي كه هفتاد هزار شيخ پيرامون آن گريه مي‏كردند، مردم شام را براي مقابله با سپاه عراق آماده كند.(319) بر اساس گزارش نصر بن مزاحم، جنگ صفين از ماه دوم سال 37 آغاز شده و تا صفر سال بعد ادامه يافته است. زماني كه سپاه عراق، به سپاه شام رسيدند، متوجه شدند كه آنان درمنطقه مستقر شده و راه سنگفرش را نيز كه از ميان باتلاق عبور مي‏كرد در اختيار خود گرفته‏اند. آنها تيراندازان و سواراني را براي جلوگيري از رفت و شد عراقيان به شريعه در آنجا مستقر كرده‏اند.

 گفته شده است كه شمار سپاه شام بالغ بر يكصد و بيست هزار نفر بوده است.(320) سپاه امام نيز زمان خروج از كوفه بالغ بر هشتاد هزار نفر بوده كه در راه نيز تعدادي از مردم مدائن به آن افزوده شدند.(321)

  در درگيري ايجادشده، و با رشادت مالك،(322) سپاه عراق بر آب مسلط شد و امام دستور داد تا مانع از استفاده از آب براي شاميان نشوند. معاويه با انتشار خبري )كه با فرستادن تيري به سوي سپاه امام صورت گرفته و بر سر آن نامه‏اي بود كه روشن نبود كه چه كسي فرستاده و شايد يك دوست!( دائر بر زير آب گرفتن منطقه تحت اختيار امام، سپاه عراق را جابجا كرد. امام كه با جابجا شدن سپاه مخالف بود، اما مغلوب رأي عراقيان شد و سپاه عراق تنها با جنگي مجدد توانست مجدداً بر آب مسلط شود.

 با گذشتن محرم، ماه حرام تمام شد و جنگ صفين به تمام معنا، در نخستين روز ماه صفر كه گفته شده چهارشنبه بوده! ميان مالك و حبيب بن مسلمه آغاز شد.(323) در شب آغاز جنگ، امام به همه نيروهاي خود، سفارش مي‏كرد:» لاتقاتلوا القوم حتي يبدءوكم«.(324) تا زماني كه شروع نگرده‏اند، با آنها نجنگيد.

 هدف امام در اينجا نيز آن بود كه تا آخرين لحظه فرصتي براي بازگشت شاميان به حق باقي بگذارد. سفارشات امام به سپاهش چنين بود: »تا آغاز به جنگ نكرده‏اند شما به جنگ با ايشان نپردازيد، چه شما به حمد خدا حجتي تمام داريد و چون ايشان را واگذاريد تا آغاز به جنگ كنند اين حجتي ديگر به سود شما و بر ضد آنان است. و اگر جنگيديد و دشمن را شكست داديد، گريزنده‏اي را نكشيد و مجروحي را تمام‏كُش نكنيد و عورتي را برهنه نسازيد و كشته‏اي را مثله نكنيد. و اگر به قرارگاه قوم دشمن در آمديد، پرده‏اي را مدريد و جز به فرمان من به خانه‏اي وارد نشويد و چيزي از اموال ايشان را جز آنچه در لشكرگاه باشد بر نگيريد و به هيچ زني آزار و گزندي نرسانيد، گرچه به ناموس شما دشنام دهند و فرماندهان و نيكان شما را مشمول دشنام سازند؛ زيرا آن زنان، از نظر نفسانيات و خرد ضعيف و ناتوانند و ما مأمور بوديم )زمان پيامبر»ص«( آن زمان كه آنان زنان مشركي بودند نيز از آزار رساندن به ايشان خودداري كنيم.«(325)

 به هر روي جنگ در روز چهارشنبه اول ماه صفر(326) آغاز شد و دو طرف به شدّت به جنگ با يكديگر پرداختند. گويا هر روز يكي از فرماندهان امام رهبري خط مقدم را عهده دار بوده است. روز نخست مالك، روز دوم هاشم بن عتبه، روز سوم عمار بن ياسر، روز چهارم محمد حنفيه و روز پنجم عبدالله بن عباس، فرماندهي را عهده‏دار بوده‏اند.(327) پنج شنبه بعدي ، جنگ شدت يافت و ضمن آن جناح چپ عراق شكست اما به سرعت با همت و رشادت خود امام ومالك اين شكست جبران شد.(328) امام خود در ميان سپاه حضور داشت و مرتب با خواندن دعاها و خطبه ها آنان را به پايداري فرا مي‏خواند.(329)

 امام در بحبوحه درگيري، قرآني به دست يكي از سپاهيانش داد تا به سوي سپاه شام رفته آنان  را به حكميت قرآن دعوت كند، اما سپاه شام او را كشتند.(330) امام از معاويه خواست تا با يكديگر مبارزه كنند، هر كدام پيروز شدند، حكومت از آن او باشد. معاويه حاضر به پذيرش اين پيشنهاد نشد.(331) يكبار نيز با عمرو روبرو شد كه عمرو با آشكار كردن عورت خود و استفاده از حياي امام توانست از معركه بگريزد.(332) نظير همين مسأله براي بسر بن ارطاة نيز پيش آمده است.(333) در اين جنگ بسياري از سپاهيان برجسته امام نظير عمار ياسر به شهادت رسيدند. يكي از شهداي صفين اويس قرني،(334) عارف نامي است كه منزلتي بزرگ در ميان مسلمانان داشته و دارد. ابن اعثم، در ضمن خبر شهادت وي در صفين، شرحي در باره وي به دست داده است.(335)

 هاشم بن عتبه معروف به هاشم  المرقال، كه يك چشم خود را در فتوحات از دست داده بود، از فداكارترين ياران  امام بود كه در صفين به شهادت رسيد. او برادر زاده سعد وقاص بوده، و برخلاف  موضع او كه در شمار قاعدين بود، با اطمينان كامل در كنار امام ايستاد تا به شهادت رسيد.(336)از ديگر ياران امام كه در صفين به شهادت رسيد، خزيمه از اصحاب  رسول خداصلي الله عليه وآله بود كه آن حضرت گواهي او را به جاي دو گواهي پذيرفت، و به همين دليل به »ذوالشهادتين« مشهور بوددر يكي از آخرين روزهاي جنگ، نبرد چنان سخت شد كه از نماز صبح آغاز شد و تا نيمه شب ادامه يافت. در تمام اين مدت، اشتر به كار تحريك و تحريض سپاه مشغول بود. اين شب را »ليلة الهرير« ناميده‏اند. مجددا جنگ از نيمه آن شب آغاز شد و تا ظهر فردا ادامه داشت. امام ضمن خطبه‏اي فرمود: جز يك نفس از دشمن نمانده  استمعاويه و عمرو كه كار را تمام شده مي‏ديدند و احساس كردند كه نمي‏توانند به سپاه شام اميد چنداني داشته باشند دست به حيله زدند. فرداي ليلة الهرير، كه جنگ تا ظهر آن ادامه داشت،(337) پانصد قرآن بر سر نيزه‏هاي شاميان رفت. فرياد بلند بود كه اي گروه عرب! به زنان و دختران خود بينديشيد، اگر شما نابود شويد، فردا چه كسي در برابر روميان و تركان و پارسيان در ايستد؟(338اين اقدام سبب شد تا كم كم در ميان سپاه عراق اين ندا شنيده شود كه دشمن حكميت قرآن را پذيرفته است و ما حق جنگ با آنها را نداريم. امام به شدت در برابر اين سخن ايستاد و اعلام كردند كه اين كار، جز فريب چيزي نيست. صعصعه مي‏گفت: اقدام معاويه بعد از آني بود كه شنيد اشعث بن قيس در ليلة الهرير، از زنان و دختران ياد كرده و اين كه عرب در حال نابودي است.(339) نخستين مخالف جدي امام نيز براي استمرار جنگ، همين اشعث بودبالا گرفتن اختلاف در ميان سپاه امام كار را سخت دشوار كرد. امام احساس كرد كه ديگر فرمانده نيست بلكه اين مردم هستند كه دستان او را بسته و بر وي امير شده‏اند. با اين حال امام برخاست و فرمود: من سزاوارترين افراد براي پذيرفتن حكميت كتاب خدا هستم اما معاويه و اصحابش اصحاب دين و قرآن نيستند، من آنها را بهتر از شما مي‏شناسم. از كوچكي با آنها بوده‏ام. در اين لحظه حدود بيست هزار نفر از سپاه عراق نزد امام آمده بدون آن كه آن حضرت را »اميرالمؤمنين« خطاب كنند، از او خواستند تا حكميت قرآن را بپذيرد. طايفه قرّاء كه به خواندن قرآن دلخوش داشتند و شماري از آنها در سلك خوارج در آمدند، در ميان اين افراد بودند.(340) در اين زمان، اشتر در خط مقدم نزديك لشكرگاه معاويه مشغول جنگ آمد. مخالفان جنگ، از امام خواستند تا دستور دهد اشتر برگردد. امام يزيد بن هاني را به دنبال او فرستاد. اشتر پيغام داد: اكنون وقت بازگشت نيست. مخالفان گفتند: تو او را به ادامه جنگ واداشته‏اي. اگر اشتر باز نگردد تو را خواهيم كشت. اين خبر سبب شد تا اشتر بازگشت و جنگ متوقف شد. امام ضمن نامه‏اي به‏معاويه با قيد اين كه ما مي‏دانيم تو اهل قرآن نيستي، پذيرفتن حكميت قرآن را ياد آور شد.(341اشعث نزد معاويه رفت و از وي در باره چگونگي اجراي حكم قرآن سؤال كرد. او گفت: بهتر است يك نفر از سوي ما و فرد ديگري از سوي شما بنشينند و در باره حكم قرآن در اين باره اظهار نظر كنند. او اين نظر را به امام منتقل كرد. پس از آن جمعي از قرّاء شام و عراق در ميان دو سپاه آمدند، مدتي قرآن خواندند و متفق شدند كه آنچه را قرآن احيا كرده احيا كنند. پس از آن اهل شام، عمروبن عاص را برگزيدند. اشعث و شماري ديگر از كساني كه بعداً در گروه خوارج در آمدند، ابوموسي اشعري را پيشنهاد كردند.  امام به دليل مخالفت ابوموسي با وي در جنگ جمل حاضر به قبول وي نشد، اما آنها در اين باره اصرار كردند. پيشنهاد امام، ابن‏عباس و يا اشتر بود، اما آنها گفتند: اشتر عقيده به جنگ دارد. ابن‏عباس نيز نبايد باشد؛ زيرا عمرو بن عاص از مُضَري هاست، طرف ديگر بايد يمني باشد. )لا والله لايحكم فيها مضريان حتي تقوم الساعة(.(342) امام اصرار را بي‏مورد ديد و فرمود: هر كاري مي‏خواهيد بكنيد.(343) بعدها ابن‏عباس مي‏گفت: اگر آن زمان ياراني بودند كه بر جنگ صبوري مي‏كردند پيروزي نزديك بود.(344بدين ترتيب قرار شد تا قرارنامه‏اي نوشته شود. در اين قرارنامه با اشاره به انتخاب اين دو نفر از سوي مردم شام و عراق، آمده بود كه قرار است تا در باره آنچه اينها اختلاف كرده‏اند نظربدهند: » به اين شرط كه آن دو به استوارترين و بزرگترين وجهي كه خداوند از هر يك از آفريدگان خود پيمان گرفته ملتَزم به عهد و پيمان الهي باشند كه در مأموريتي كه بدان گسيل شده‏اند قرآن را فرا روي خود دارند و در داوري خود از آنچه در قرآن نگاشته شده تجاوز نكنند. و اگر در قرآن نيافتند كار را به مدار سنت جامع پيامبر خداصلي الله عليه وآله برگردانند و به هيچ روي نبايد به خلاف تكيه كنند و در اين امر به دنبال هواي خويش روند و به شبهه در افتند.« همچنين قرار شد، تا در صورت مرگ يكي از اين دو، پيش از داوري، فرمانرواي طرف مزبور بتواند شخص ديگري را انتخاب كند.  در اين فاصله اگر يكي از دو فرمانروا در گذشتند، مردم همان ناحيه شخص دادگر ديگري را بجاي او انتخاب كنند. در ادامه آمده بود: » بر داوران واجب است كه عهد و پيمان الهي را مرعي دارند و از خود اجتهادي )برابر نص قرآن( نيارند و به عمد، دست به جور نگشايند و به شبهه در نيفتند و در داوري خويش از حكم قرآن و سنت پيامبر خداصلي الله عليه وآله در نگذرند. و اگر چنين نكنند، امت تن به داوري آنان در ندهد و عهد و ذمه‏اي را كه آن دو بر گردن گرفته باشند نپذيرد.«  در قرار نامه، تاريخ حكميت به پايان ماه رمضان موكول )يعني هشت ماه، از ماه صفر تا رمضان( و قرار بود تا به هر روي تا موسم حج مساله خاتمه يابد:»اگر تا پايان موسم، بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبرصلي الله عليه وآله او داوري نكردند، مسلمانان همچنان كه از آغاز بوده‏اند، بر حالت جنگ باقي بمانند، و شرطي ميان هيچ يك از دو گروه نباشد.« پيمان مزبور در چهارشنبه )ابومخنف: روز جمعه((345) هفدهم ماه صفر سال37 هجري نوشته شد.(346در اين قرارنامه، حقوق مساوي براي امام و معاويه قرار داده شده بود. در وهله اول نام امام همراه تعبير»امير المؤمنين« آمد كه معاويه زير بار نرفت. اشعث اصرار كرد تا اين عنوان حذف شود، امام فرمود: سبحان الله: سنتي چونان سنت پيامبرصلي الله عليه وآله جايي كه سهيل بن عمرو نماينده مشركين اصرار كرد تا در صلحنامه حديبيه، عنوان »رسول الله« حذف شود.(347به هر روي قرارنامه نوشته شد، اما در ميان گروهي از اصحاب امام، آشوبي برخاست كه زمينه‏ساز جريان خوارج گرديد. افرادي در همانجا با قرار نامه مخالفت كردند، جز اين كه كساني كه به درستي از شيعيان حضرت بودند، به خاطر امام، جريان تحكيم را تحمل كردند. از جمله آنها مالك بود. وقتي به امام خبر دادند كه مالك از اين قرارنامه راضي نيست، امام فرمود: وقتي من راضي شوم مالك هم راضي خواهد شد، و من راضي شدم. از اين كه مي‏گوييد او از من فاصله گرفته، من به او چنين گماني ندارم، در ميان شما دو تن و حتي يك نفر چون او كه اين چنين در باره دشمنش بينديشد نيست.(348)  امام در ربيع الاول سال 37 به همراه سپاه به كوفه بازگشت.(349) در كوفه، صداي گريه و زاري از هر خانه‏اي بلند بود و امام با گواهي بر شهادت كشتگان آنان، آنها را  تسليت مي‏داد. امام سرانجام ابوموسي را به سوي محل تحكيم فرستاد. نيجه حكميت نيز با حيله عمرو بن عاص چنين شد كه ابوموسي ابتدا علي‏عليه السلام را از خلافت عزل كرد و عمرو نيز كه بنا بود در سخنانش معاويه را عزل كند، بجاي آن او را تثبيت  كرد.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »