ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


سياست متوكل در برابر امام هادي‏عليه السلام

 معتصم عباسي از رجب سال 218 تا ربيع الأول 227 و پس از وي واثق تا ذي‏حجّه 232 حكومت كردند. سپس متوكل عباسي تا شوال 247 زمام خلافت را در دست داشت. پس از متوكل، منتصر)م 248) مدّت يك سال و پس از وي مستعين تا اواخر سال 251 و سپس معتزّ تا سال 255 بر مسند خلافت نشستند. سال وفات امام هادي‏عليه السلام، چنانكه پيشتر گذشت، 254 و طبعا در دوران معتز بوده است.

 پيش از آن كه متوكل سر كار آيد، سياست خلفا همان سياست مأمون بود. ين سياست، از معتزله در برابر اهل حديث، كه سنيان افراطي بودند، دفاع مي‏كرد و اين مسأله، فضاي سياسي مساعدي براي علويان به وجود آورده بود. با آمدن متوكل، تنگ نظريها از نو آغاز شد و با حمايت از اهل حديث و برانگيختن آنها بر ضدّ معتزله و شيعه، سركوبي جريانات مزبور با شدّت هر چه بيشتر دنبال شد.

 ابوالفرج اصفهاني در آغاز سخن از نهضتهاي علوي كه در عصر متوكل صورت مي‏گرفت، به برخورد ناهنجار وي با طالبي‏ها اشاره كرده و وزير او عبيداللّه بن‏يحيي بن خاقان را نيز مانند خود وي، از دشمنان سرسخت خاندان علوي بر شمرده است. از جمله برخوردهاي تند و ناخوشايند متوكل با طالبيان، تخريب مقبره حضرت سيدالشهدا امام حسين‏عليه السلام و شخم زدن و هموار كردن زمينهاي اطراف مقبره و زراعت بر روي آن و سختگيري شديد بر زائران امام حسين و مجازاتهاي هولناك آنهاست.(534) اين تنشها تنها بدان دليل بود كه قبر امام حسين‏عليه السلام در كربلا مي‏توانست ارتباط عاطفي توده مردم را با طرز تفكر شيعي و امامان آنها تقويت نمايد. همچنين ابوالفرج نمونه‏هايي از سختگيري اين خليفه را نسبت به علويان در مدينه مي‏آورد كه بسيار ناراحت كننده است.

 

 احضار امام هادي‏عليه السلام به سامرا

 متوكل در بحبوحه اين سختگيريها به ياد امام هادي‏عليه السلام افتاد و دستور داد آن حضرت را در مدينه بازداشت كنند و به سامرّا بياورند. بدين ترتيب مي‏توانست آمد و شدهاي مردم با امام هادي‏عليه السلام را از نزديك تحت كنترل در آورد. اين همان سياست مأمون بود كه پيشتر در باره امام رضاعليه السلام اعمال شد و البته ظاهر آن در زمان مأمون آراسته‏تر بود.

 در منابع حديثي و تاريخ، گزارشهاي بسياري درباره جلب امام هادي‏عليه السلام از مدينه به سامرا وجود دارد كه مي‏كوشيم با تلفيق آنها، گزارش جامعي در اين زمينه ارائه دهيم.

 متوكل در سال 233 مصمم شد تا امام را از مدينه به سامرا بياورد. شيخ مفيد تاريخ آن را 243 دانسته است كه صحيح نيست، بلكه در اين تاريخ يكي از شيعيان، نامه متوكل داير بر احضار امام هادي‏عليه السلام را استنساخ كرده است.(535)

 در آن سال عبداللّه بن محمد هاشمي، ضمن نامه‏اي به متوكل نوشت: اگر نيازي به حرمين داري علي بن‏محمد را از آن طرد كن؛ زيرا او مردم را به سوي خود خوانده و جمعيت زيادي به دعوت وي پاسخ مثبت داده‏اند. همسر متوكل نيز نامه تحريك آميزي در همين زمينه به او نوشت.(536) به دنبال همين گزارشها بود كه متوكل براي جلب امام به سامرّا، اقدام كرد.(537) ابن‏اثير با اشاره به رفتار خشن متوكل با خاندان علوي، از برخي ناصبيان و نيز همين عبداللّه بن‏محمد هاشمي نام مي‏برد كه مرتب بر آتش خشم خليفه دامن مي‏زدند. اين افراد همواره متوكل را از علويان بيم داده و او را به تبعيد و رفتار خشونت آميز با آنها تحريك مي‏كردند.(538)

 سبط ابن‏جوزي پس از اشاره به سعايت برخي افراد بدبين به خاندان رسالت نزد متوكل، مي‏نويسد: متوكل به دليل همين گزارشهاي حاكي از ميل مردم به امام هادي‏عليه السلام او را به سامرّا احضار كرد.(539)

 شيخ مفيد مي‏نويسد: امام هادي‏عليه السلام طي نامه‏اي به متوكل، اين گزارشها را تكذيب نمود.(540) و متوكل در پاسخ امام، نامه احترام آميزي نوشت و ضمن عزل عبداللّه بن‏محمد هاشمي - كه امور مربوط به نماز و جنگ در مدينه را به عهده داشت - زيركانه از امام خواست تا به سامرّا )عسكر( حركت كند. مرحوم كليني و همچنين شيخ مفيد، متن نامه متوكل را آورده‏اند.

 متوكل در اين نامه، با تأكيد بر اين كه شخصيت والاي امام را درك مي‏كند و حاضر است هر نوع كمك لازم را در حق وي انجام دهد، خبر عزل عبداللّه بن‏محمد و جانشيني محمد بن‏فضل به جاي او را به اطّلاع امام رساند و افزود كه به محمد بن‏فضل دستور داده، احترام امام را رعايت كند واز رأي و فرمان وي سرنتابد. در ادامه نامه متوكل آمده: او مشتاق تجديد عهد با امام است و قصد ديدار او را دارد، بدين جهت لازم است آن حضرت خود به همراهي هر كسي كه مي‏خواهد - در فرصت مناسب و با آرامش كامل - رهسپار سامرّا شود و اگر تمايل دارد، يحيي بن‏هرثمه و سپاهيان همراه وي - كه از فرمان آن حضرت اطاعت خواهند كرد -(541) در اين سفر او را همراهي نمايند. آنگاه يحيي را خواست و به او دستور داد با سيصد تن نظامي به كوفه رفته و در آنجا بار و بنه  را نهاده و از طريق باديه به مدينه رود و علي بن محمد الهادي‏عليه السلام را با رعايت احترام نزد او بياورد.(542)

 متوكل، برنامه كار خود را از آن روي چنين ريخته بود كه حساسيت مردم بر انگيخته نشود و مسافرت اجباري امام، پي آمدههاي ناملايمي را به دنبال نداشته باشد، ولي مردم مدينه از همان آغاز متوجه موضوع شده بودند.

 سبط ابن‏جوزي در اين باره از يحيي بن‏هرثمه نقل مي‏كند: من به مدينه رفتم و داخل شهر شدم، مردم بسيار ناراحت و برآشفته شدند و دست به يك سري عكس العملهاي غير منتظره و درعين حال ملايم زدند. بتدريج ناراحتي مردم به حدي رسيد كه به طور علني داد و ناله راه انداختند و در اين كار چنان زياده روي كردند كه تا آن زمان، مدينه چنين وضعي به خود نديده بود. آنها بر جان امام هادي‏عليه السلام مي‏ترسيدند؛ زيرا او افزون بر اين كه به طور مرتب در حق آن‏ها نيكي مي‏كرد، همواره ملازم مسجد بوده و اصلاً كاري به كار دنيا نداشت. در مقابل اين وضع ناچار شدم به مردم اطمينان دهم و آنها را به خويشتن داري و حفظ آرامش دعوت كنم. نزد آنها قسم خوردم كه من هيچ گونه دستوري مبني بر رفتار خشونت آميز با امام هادي‏عليه السلام را ندارم و هيچ خطري امنيت آن حضرت را تهديد نمي‏كند.(543)

 روشن بود كه امام‏عليه السلام به ميل خود قصد آمدن به سامرا - كه شهري نظامي و محدود بود را نداشت و فرستاده متوكل مأموريت داشت تا امام را به اجبار به آن ديار بياورد. به همين جهت، همان طور كه در ادامه روايت بالا آمده، به تفتيش منزل امام پرداخت و جز كتبي درباره ادعيه و علم، چيزي نيافت. گفته‏اند كه خود يحيي بن‏هرثمه، شيفته امام شد و به امامت آن حضرت گرايش قلبي پيدا كرد.(544)

 روايتي در »عيون المعجزات« حاكي از آن است كه يحيي بن‏هرثمه نخست نزد عبداللّه بن‏محمد هاشمي رفت و نامه متوكل را به رؤيت او رسانيد و آنگاه با هم نزد امام آمده و او را سه روز مهلت دادند كه خود را براي سفر آماده سازد. پس از سه روز كه به سراغ امام آمدند آن حضرت خود را آماده حركت كرده بود.(545) در روايتي ديگر آمده است كه امام هادي‏عليه السلام فرمود: او را به اجبار به سامرّا آورده‏اند.(546)

 

 اقامت امام در سامرّا

 امام هادي‏عليه السلام به هنگام ورود به سامرا، با استقبال مردم مواجه شد و در خانه خزيمة بن‏حازم سكنا داده شد.(547) يحيي بن‏هرثمه مي‏گويد: وقتي در سر راهمان وارد بغداد شديم، اسحاق بن‏ابراهيم طاطري را كه والي بغداد بود ديدم. او در باره امام به من چنين گفت: اي يحيي! اين مرد فرزند رسول خداست؛ با توجه به وضعيت اخلاقي متوكل - كه خود بدان آشنايي كامل داري - اگر درباره او گزارش تحريك آميزي به خليفه بدهي او را مي‏كشد؛ و اگر چنين شود، در روز قيامت كارت با رسول خداست. هنگامي كه به سامرّا رسيديم نخست وصيف تركي را ديدم و خبر ورود امام را به اطلاع وي رساندم. او گفت: اگر يك مو از سر اين مرد كم شود، بازخواست خواهي شد. سپس پيش متوكل رفتم و گزارشي دادم كه حاكي از حسن سيرت و ورع و زهد امام بود و بدو گفتم كه در جريان تفتيش از منزل او، چيزي جز چند كتاب علمي و مصحف نيافتم.(548)

 به نقل شيخ مفيد، نخستين روزي كه امام وارد سامرّا شد، متوكل دستور داد تا او را يك روز در »خان(549) صعاليك« نگاه داشتند و روز بعد به خانه‏اي كه براي اسكان آن حضرت در نظر گرفته شده بود، بردند.(550) به نظر صالح بن سعيد، اين اقدام به قصد تحقير امام‏عليه السلام انجام شده بوده است. او مي‏گويد: در همان آغاز ورود امام‏عليه السلام خطاب به ايشان عرض كردم: اينها همواره سعي در فرونشاندن نور و ناديده گرفتن موقعيت الهي شما دارند؛ براي همين شما را در اين خان كه به خان الصعاليك معروف است، جاي داده‏اند.(551)

 امام‏عليه السلام تا پايان عمر خود - بيش از بيست سال - در اين شهر به سر برد. شيخ مفيد با اشاره به اقامت اجباري امام در سامرّا مي‏نويسد: آن حضرت به ظاهر مورد احترام خليفه بود، ولي در باطن به وسيله متوكل دسيسه‏هايي عليه آن حضرت مي‏شد كه هيچ يك از اين نقشه‏ها در عمل موفق نبود.(552)

 برخوردهاي متوكل با امام‏ عليه السلام

 امام عليه السلام در مدت اقامت اجباري‏اش در سامرّا، به ظاهر زندگي آرامي داشت، و متوكل مي‏خواست ضمن نظارتهاي كلّي و تحت كنترل گرفتن، وي را در نقش يكي از درباريان درآورده و از ابهّت و عظمت آن بزرگوار در چشم مردم بكاهد.

 طبرسي مي‏نويسد:

 متوكل سخت در تلاش بود تا شخصيت امام را نزد مردم پايين آورد.(553)

 مسعودي مورّخ مشهور دو نمونه از برخوردهاي امام‏عليه السلام با متوكل را اينگونه آورده است:

 1 - محمد بن‏يزيد مبرد مي‏گويد: روزي متوكل از امام پرسيد: فرزند پدر تو )يعني شما( در باره عباس بن‏عبدالمطّلب چه مي‏گويد؟ امام در پاسخ فرمود:

 اي خليفه، فرزند پدرم درباره شخصي كه خداوند اطاعت فرزندانش را بر مردم و اطاعت او را بر فرزندانش واجب كرده، جز نيكي چه مي‏تواند بگويد؟

 متوكل كه پاسخ امام را موافق ميل خود تلقي كرده بود، خوشحال شد و يكصد هزار درهم به آن حضرت بخشيد. مسعودي پس از نقل اين موضوع مي‏افزايد: هدف واقعي امام از اين پاسخ، وجوب اطاعت از دستورهاي خداوند بر فرزندان عباس بود كه اين چنين به اشارت آن را بيان كرد.(554)

 اين گونه پاسخگويي به خوبي نشان مي‏دهد كه آن حضرت در معرض تهديد متوكل قرار داشت؛ بنابراين مي‏بايست تقيه پيشه كرده و جواب را با چنان زيركي بدهد كه فقط اهل دقت و فهم، هدف اصلي امام را دريابند.

 متوكل دريافته بود كه از نظر امام آيه شريفه: يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلي يَدَيْهِ(555) اشاره به برخي از خلفا است. از اين رو به فكر سوء استفاده از اين مسأله افتاد و خواست با مطرح كردن آن، حضرت را به شكلي در مقابل »عامّه« يعني اهل حديث قرار دهد. بدين جهت، زماني كه افراد زيادي در مجلس بودند، درباره اين آيه از امام سؤال كرد. آن حضرت فرمود:

 منظور دو مرد هستند كه خداوند از آنها به كنايت سخن گفته و با عدم تصريح به نامشان، بر آنان منّت نهاده است؛ آيا خليفه مي‏خواهد آنچه را كه خدا مخفي نگاه داشته در اينجا برملا كند؟ متوكل گفت: نه.(556) بدين شكل امام از خطري كه برايش تدارك ديده شده بود رهايي يافت.

 2 - به متوكل گزارش دادند كه در منزل امام هادي‏عليه السلام ادوات جنگي و نامه‏هايي از شيعيانش به او و... وجود دارد. او دستور داد تا عده‏اي از سربازان و مأموران - نابهنگام و غافلگيرانه - به منزل امام حمله برند. دستور اجرا شد و وقتي وارد خانه شدند، او را در اطاقي كه زيرانداز آن از شن و ماسه بود تنها يافتند، در حالي كه در را بر روي خود بسته، لباسي پشمينه بر تن كرده، روپوشي بر سر انداخته و آياتي از قرآن در مورد وعد و وعيد را زمزمه مي‏كرد. حضرتش را در همان حال پيش متوكل آوردند. وقتي امام به مجلس متوكل وارد شد، او كاسه شرابي در دست داشت؛ متوكل آن حضرت را در كنار خود جاي داد و پياله‏اي به طرف او گرفت و گفت: بنوش. امام عذر خواست و فرمود: گوشت و خون من تا به حال با شراب آلوده نشده است. آنگاه متوكل خواست تا آن حضرت شعري كه او را به وجد و نشاط آورد برايش بخواند. امام فرمود: كمتر شعر مي‏خوانم. اما متوكل اصرار ورزيد و آن حضرت اين اشعار را برايش خواند:

 باتوا علي قلل الأجبال تحرسهم

غُلْبُ الرّجال فما تنفعهم القلل

 و استُنزلوا بعد عزّ من معاقلهم

فأودِعوا حُفَراً يا بئس ما نزلوا

 ناداهُم صارخ من بعد ما قبروا

أين الأساور والتّيجان والحُلَل

 أين الوجوه التي كانت منعّمة

من دونها تضرب الأستار و الكلل

 فاصفح القبر عنهم حين سائلهم

تلك الوجوه عليها الدود تنتقل(557)

 قد طال ما أكلوا دهراً وقد شربوا

وأصبحوا اليوم بعد الأكل قد أكلوا

 وطالما عمرّوا دوراً لتحصنهم

ففارقوا الدور والأهلين وانتقلوا

 وطالما كنزوا الأموال و ادّخروا

فخلّفوها علي الأعداء و ارتحلوا

 أضحَتْ منازلهم قفرا معطّلة

وساكنوها إلي الأجداث قد رحلوا

 »بر بلنداي كوهها شب را به سحر آوردند، در حالي كه مردان چيره و نيرومندي از آنان پاس مي‏دادند، ولي آن قله كوهها برايشان سودي نبخشيد.«

 از پناهگاههايشان پايين كشيده شدند و در زير خاك سياه قرار گرفتند و چه بد جايي را براي رحل اقامت برگزيدند.«

 »پس از آن كه در قبرهاي خود قرار گرفتند، فريادزني بر آنها بانك زد: كجا رفت آن بازوبندها، كو آن تاجها، و كجاست آن زر و زيورها.«

 »كجا رفت آن چهره‏ها كه با ناز و نعمت پرورش يافته و مقابل آنها پرده‏هاي گرانبهاي نازك آويخته بودند.«

 »هنگامي كه اين سؤال از آنها مي‏شود، قبرهايشان از طرف آنها جواب مي‏دهد: آن چهره‏ها هم‏اكنون محل آمد و شد كرمهاي لاشخوار شده‏اند.«

 »عمرهاي دراز، خوردند و آشاميدند و اكنون پس از آن همه عيش و نوش، خود خوراك كرمها شده‏اند.«

 »چه بسيار كاخها ساختند كه آنها را در برگيرد، ولي سرانجام آن كاخها و عزيزان خود را واگذاشتند و در گذشتند.«

 »چه بسيار اموالي كه روي هم انباشته كردند، ولي آن را براي دشمنانشان بر جاي گذاشتند و زندگي را بدرود گفتند.«

 »عاقبت نشيمن‏گاههاي آنان به ويراني گراييد و به حال خود رها شد و ساكنان آن كاخها به سوي قبرهايشان شتافتند.«

 امام‏عليه السلام با اين اشعار، تمامي حاضران را تحت تأثير قرار داد؛ حتي شخص متوكل را، كه از كثرت گريه صورتش خيس گرديد. آنگاه خليفه دستور داد بساط شراب را برچينند. سپس دستور داد امام را با احترام به خانه‏اش بازگردانند.(558)

 متوكل امام را واداشت تا مانند رجال دربارش از قبيل وزيران و اميران، نيروهاي نظامي و ديگر اطرافيان، لباسهاي فاخر بپوشند و خود را در بهترين شكل و قيافه بيارايد و مانند ديگران در ركاب متوكل - كه سوار بر اسب حركت مي‏كرد - پياده راه برود. تنها كسي كه از پياده رفتن در برابر خليفه مستثني بود، فتح بن‏خاقان وزير كينه‏توز وي بود كه او نيز مانند متوكل سواره مي‏رفت. اين وضع، براي امام بسيار دشوار و غير قابل تحمل بود. به دنبال همين ماجرا بود كه آن حضرت به خواندن »دعاء المظلوم علي الظالم« توسل جست.(559)

 متوكل همچنين اصرار داشت تا امام در مجالس بزم او حضور داشته باشد و طبيعي است كه از اين طريق بهتر مي‏توانست آن حضرت را - كه امام شيعيان و پيشواي پاك مردان بود - تحقير كرده و از ديده‏ها بيندازد و پيروان او را از دور و بر ايشان پراكنده سازد، چنانكه متوكل خود اعتراف داشت: مقاومت امام مانع از آن گشته كه بتواند او را در بزم شراب حاضر كند.(560)

 امام در سامرا از چنان شخصيت والا و عظمت روحي برخوردار بود كه همگان در مقابل وي فروتني نشان مي‏دادند و ناخواسته در برابرش تواضع كرده و سخت محترمش مي‏داشتند.(561)

 متوكل در آخرين روزهاي زندگي خود تصميم گرفت آن حضرت را به شهادت برساند. ابن‏ارومه مي‏گويد: در آن روزها به سامرا رفته بودم. ديدم متوكل امام هادي‏عليه السلام را به دست سعيد حاجب سپرده و مي‏خواهد به قتل رساند؛ اما متوكل دو روز بعد - همانگونه كه امام پيشگويي كرده بود - شبانه مورد حمله تركان قرار گرفت و در خانه‏اش - درحالي كه در بستر خود آرميده بود - به قتل رسيد. بدين ترتيب امام از چنگال وي رهايي يافت.(562)

 در روايات ديگري آمده: وقتي متوكل دستور بازداشت امام را داد، سه روز بعد به قتل رسيد.(563)

 پس از متوكل فرزندش منتصر بر سر كار آمد و اين خود سبب شد كه فشار حكومت بر خاندان علوي؛ از جمله امام هادي‏عليه السلام كاستي گيرد. گرچه در بلاد مختلف، فشار دولتمردان بر شيعيان، همچنان ادامه داشت.(564)

 كاهش نسبي اختناق نسبت به زمانهاي قبل، سازماندهي شيعيان را در بلاد مختلف تقويت كرد و هر زمان كه يكي از وكلاي امام در شهرها دستگير مي‏شد، آن حضرت شخص ديگري را به جاي وي بر مي‏گزيد. يكي از وكلاي آن حضرت علي بن جعفر بود كه بازداشت شد و به زندان افتاد.(565) همچنين محمد بن فرج در مصر دستگير و به عراق آورده شد و مدت هشت سال در زندان بود.(566)

 دكتر جاسم حسين در اين باره مي‏نويسد: بنا به نوشته كندي، اماميه در مصر به دست يزيد بن‏عبداللّه تركي - حاكم مصر از طرف خليفه - مورد آزار قرار مي‏گرفتند. همو، ابوحمزه را كه يكي از رهبران علوي مصر بود همراه پيروانش دستگير كرد. اينها متهم به فعاليتهاي زير زميني بودند كه در سال 248 به عراق رانده شدند.(567)

 شيخ كليني مي‏نويسد: عمليات تعقيب و دستگيري، بر پيروان امام هادي‏عليه السلام اثر نامطلوبي گذاشت.(568) به عنوان نمونه، محمد بن‏حجر كشته شد و املاك سيف بن‏ليث مصادره شد و همزمان در عراق، برخي از پيروان امام هادي‏عليه السلام ساكن سامرا بودند، دستگير شدند(569) و ايوب بن‏نوح وكيل آن حضرت در كوفه، تحت تعقيب قاضي شهر قرار گرفت.(570) شيعيان از ديرباز، به دستور امامان‏عليهم السلام داخل در مناصب حكومتي شده و در مناسبتهاي لازم به شيعيان كمك مي‏كردند. يعقوب بن‏يزيد كاتب، از منشيان منتصر عباسي بود و در عين حال چندين كتاب در موضوع بداء و نيز كتابهاي »المسائل« و »نوادر الحج« را تأليف كرده است.(571) روشن است كه اين گونه افراد بسيار مخفيانه عمل مي‏كردند، زيرا در غير اين صورت خلفا پي به ماهيت آنان برده و از روابطشان با امام هادي‏عليه السلام مطلع مي‏شدند و آنها را تحت فشارهاي شديد قرار مي‏دادند و سرانجام طردشان نموده و مقرري‏شان را قطع مي‏كردند.(572)

 صرف نظر از شيعيان و پيروان امام هادي‏عليه السلام نزديك به يكصد و نود صحابي راوي آن حضرت براي ما شناخته شده‏اند كه از حدود يكصد و هشتاد نفر آنها، احاديثي در ابواب مختلف در دسترس ماست. در آن زمان شيعيان كتابهاي حديث مدوّن فقهي و كلاميِ ائمه را در اختيار داشتند و از طريق همين وكلا مشكلات خود را از امام مي‏پرسيدند. امام نيز آنها را به آن دسته از اصحاب خود كه سابقه زيادي داشته و بسيار علاقمند به اهل بيت بودند رهنمون مي‏شدند.(573) از قرائن بعدي - گر چه تاريخ اطلاعات دقيق حاكي از وضعيت شيعه در آن زمانها در دسترس ما نمي‏گذارد - به خوبي مي‏توان فهميد كه جامعه شيعه مديون فعاليتهاي منظم آن بزرگواران و وكلاي آن و همچنين مديون محبت عميق مسلمانان به اهل بيت رسول خداعليهم السلام بوده است.

 در دوره امام هادي‏عليه السلام ائمه زيديه نيز قيامهاي وسيعي در سرتاسر بلاد اسلامي به راه انداختند. زيديه در مجموع - به دليل برخورد تندشان با اماميه - از نظر ائمه مطرود بودند. ولي برخي از اوقات كه در قيام خود صداقت و خلوص نيت نشان مي‏دادند، شيعيان امامي نيز از نظر عاطفي با آنان همدردي مي‏كردند. اخبار مربوط به اين قيامها را در مقاتل الطالبيين ابوالفرج اصفهاني مي‏توان ديد.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »