ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


مناظرات علمي امام جوادعليه السلام

 امام جوادعليه السلام از دو جهت به مناظرات علمي كشانده مي شد:

 نخست از طرف شيعيانِ خود كه با توجه به سن كم آن حضرت مي‏خواستند علم الهي امام را دريابند؛ بنابر اين طبيعي بود كه مجالس متعددي بدين منظور ترتيب داده  مي‏شد.

 دوم ازحكومت، به ويژه مأمون و معتصم، دو خليفه معاصر آن حضرت. از آنجا كه شيعيان، مدعي علم الهي براي امامان خود بودند، خلفا مي‏كوشيدند با تشكيل مجالس مناظره، آنان را رودرروي برخي از دانشمندان بنام زمان قرار دهند تا شايد در پاسخ برخي از پرسشها درمانده شوند و شيعيان از اين رهگذر، در اعتقاد خود )وجود علم الهي نزد ائمه اهل بيت عليهم السلام( دچار مشكل شوند و از پيروي آنها خودداري كنند. همين مسأله بود كه سبب شد مأمون امام رضاعليه السلام را به مجلس مناظره دعوت كند. گرچه مأمون هدف خود را عكس آنچه گذشت وانمود مي‏كرد و نشان مي‏داد كه براي نشان دادن دانش امام دست به اين اقدام زده است.

 افزون بر اينها، علاقه شخصي مأمون در برپايي اين مناظرات بي‏تأثير نبوده است. او شهرت به علم دستي داشت و فيلسوف خلفاي عباسي شناخته مي‏شد.

 مهمترين سندي كه در باره اين مناظرات در دست است، روايت مفصّلي است كه مفيد آن را از ريّان بن شبيب(472) نقل كرده و ما خلاصه‏اي از آن را مي‏آوريم:

 هنگامي كه مأمون بر آن شد تا ام‏فضل را به تزويج امام جوادعليه السلام درآورد، عباسيان برآشفتند و سخت به وحشت افتادند؛ زيرا بر اين گمان بودند كه اين اقدامِ خليفه، همان پي آمدهايي را به دنبال خواهد داشت كه اقدامش درباره پدرش امام رضاعليه السلام پيش آورد. لذا پيش مأمون آمدند و او را بدان جهت كه ممكن است خلافت از دست بني عباس بيرون شود، از اين اقدام برحذرش داشتند. آنها همچنين با اشاره به منازعات گذشته ميان عباسيان و علويان گفتند: همان ماجراي علي بن‏موسي الرضاعليه السلام كافي است. مأمون در پاسخ گفت:

 درباره آنچه ميان شما و آل ابوطالب پيش آمده، خود شما مقصّر بوده‏ايد؛ زيرا اگر انصاف داشتيد، آنان بر شما اولويت داشتند؛ اما آنچه را كه خلفاي پيش از من در باره آنان انجام داده‏اند، جز قطع رحم چيز ديگري نبوده است! من در باره جانشيني علي بن موسي الرضا هنوز هم پشيمان نيستم!.(473) ابوجعفر )امام جواد عليه السلام( را با اين كه سن او اندك است، بدان جهت برگزيده‏ام كه برتري او را بر همه اهل فضل و علم محرز مي‏دانم و اميدوارم آنچه را كه هم اكنون فهميده‏ام، در آينده بر همگان روشن شود تا بدانند نظر من درباره وي درست بوده است.

 آنان در جواب گفتند: محمد بن‏علي )امام جواد عليه السلام( كودكي بيش نيست، نه معرفتي به دين دارد و نه فقهي مي‏داند، خليفه اجازه بدهند تا تفقّهي در دين پيدا كند و پس از آن، هرچه مصلحت دانست درباره او انجام دهد.

 مأمون گفت: واي بر شما! من اين جوان را بيش از شما مي‏شناسم. او از خانداني است كه علمشان لدنّي و از الهام خدا سرچشمه مي‏گيرد و پدرانش همواره در علم و ادب از كسب علم و آموزشهاي معمول بي‏نياز بوده‏اند و به منظور روشن شدن مسأله، هر وقت خواستيد مي‏توانيد او را بيازماييد.

 آنان موافقت خود را اعلام كرده، تصميم گرفتند يحيي بن‏اكثم(474) را كه از قضات بنام و فقيهي مشهور بود، براي مناظره با امام برگزينند و پس از جلب موافقت يحيي، از او خواستند تا سؤال دشوار و پيچيده‏اي را براي مناظره آماده كند و به او قول دادند در صورتي كه امام جوادعليه السلام را در جريان مناظره به عجز وادارد، اموال و اشياء نفيسي به وي خواهند داد. سپس، روزي را براي اين كار تعيين كردند و در آن روز همه عباسيان و نيز امام جوادعليه السلام و يحيي بن‏اكثم، و حتي شخص مأمون در مجلس حضور داشتند.

 ابتدا يحيي بن اكثم اجازه خواست تا پرسشهاي خود را در مقابل امام مطرح كند. پس از كسب اجازه از مأمون، از حضرت جوادعليه السلام نيز اجازه خواست و پس از آن كه امام آمادگي خود را اعلام كرد، يحيي از ايشان پرسيد:

 مُحْرِمي كه حيواني را كشته، وظيفه‏اش چيست؟ امام در جواب از وي پرسيد: آيا فرد مُحْرم، صيد را در حرم كشته يا در بيرون از آن؟ آيا محْرم جاهل به حكم بوده يا عالم به حكم؟ آيا عمداً آن را كشته يا به خطا؟ آيا مُحْرم آزاد بوده يا برده؟ آيا بالغ بوده يا نابالغ؟ هنگام رفتن به مكه آن را كشته يا در موقع بازگشت؟ صيد از پرندگان بوده يا غير آن؟ صيد كوچك بوده يا بزرگ؟ مُحْرم اصرار بر عمل خود دارد يا از كرده خود پشيمان است؟ در شب صيد را كشته يا در روز؟ مُحرم در حال عمره بوده يا حج؟

 با اين فروضي كه امام جوادعليه السلام براي مسأله مطرح كرد، يحيي حيرت زده و درمانده شد تا جايي كه همه حضار از رنگ باختن چهره‏اش، شكست او را به وضوح دريافتند. آنگاه مأمون با ابراز رضايت از وضعي كه پيش آمده بود، رو به آل عباس كرد و گفت: آيا شناخت درست مرا از امام جوادعليه السلام فهميديد؟ سپس دخترش ام‏فضل را به عقد آن حضرت درآورد و مهريه را همان مهريه حضرت زهراعليها السلام قرار داد. پس از آن كه حاضران مجلس را ترك كردند، مأمون از امام خواست تا خود پاسخ فروضي را كه در جواب يحيي بن اكثم مطرح كرده بود بدهد. امام به يكايك آنها پاسخ داد. آنگاه امام از يحيي بن اكثم چنين پرسيد: مرا از مردي خبر ده كه زني در اوايل صبح بر او حرام بود؛ روز كه بالا آمد آن زن بر وي حلال شد و هنگام ظهر دوباره بر او حرام گرديد و در موقع عصر حلال شد و در وقت غروب آفتاب بار ديگر بر او حرام شد و در وقت عشا، حلال و در نيمه شب باز بر او حرام و هنگام طلوع آفتاب حلال شد؛ مسأله اين زن چيست و چگونه مرتّباً بر او حلال و حرام مي‏شود؟

 يحيي بن اكثم از پاسخ به اين سؤال واماند و از امام خواست تا خود جواب مسأله را روشن كند. آن حضرت فرمود: اين زن، كنيز شخص ديگري بوده كه بر اين مرد حرام بود، روز كه بالا آمد كنيز را از صاحبش خريداري كرد و بدين ترتيب بر او حلال شد، ظهر او را آزاد كرد و بدين جهت دوباره بر او حرام شد. عصر با او ازدواج كرد و حلال شد. هنگام غروب او را ظِهار كرد و در نتيجه به او حرام شد و در وقت عشا كفاره ظهار را داد دوباره به وي حلال شد. نيمه شب او را طلاق داد و به اين علت حرام شد؛ صبح رجوع كرد و دوباره بر او حلال شد.

 مأمون بار ديگر در مقابل دانش امام اظهار شگفتي كرد و گفت: كمي سنّ مانع از كمال عقل براي اين خاندان نمي‏شود.(475)

 در صورتي كه زمان ازدواج رسمي امام با ام‏فضل سال 215 باشد، سن آن حضرت هنگام مناظره مذكور بيست سال بوده است. در ادامه همين روايت آمده است كه امام پس از مراسم عقد، ام‏فضل را با خود به مدينه برد؛ بنابر اين بايد مناظره مورد بحث در سال 215 اتفاق افتاده باشد.

 در حضور معتصم مجلس مناظره مانندي تشكيل شد كه پس از ثبوت برتري علم امام، مارا منتهي به شهادت آن بزرگوار گرديد. عيّاشي مفسر شيعي از زرقان چنين روايت مي‏كند: روزي دوست من ابن ابي‏داود در حالي كه به شدت ناراحت بود از پيش معتصم بازگشت، در حالي كه از ابو جعفر جوادعليه السلام  به شدت گله‏مند بود. وقتي از علّت ناراحتي او پرسيدم، گفت: شخصي را در مجلس معتصم آوردند كه اعتراف به دزدي كرده بود و قرار بود به وسيله اجراي حدّ او را تطهير نمايند. بحث فقها بر سر آن بود كه دست دزد را از كجا بايد بريد؟ من گفتم: تا مچ )الكرسوع( را دست مي‏گويند. بنابراين بايد دست او از مچ قطع شود و ديگران نيز با من موافق بودند . برخي نيز مِرْفَق را محل قطع مي‏دانستند، ولي معتصم در اين باره از ابوجعفر نظر خواست. او ابتدا از پاسخ طفره رفت، اما وقتي خليفه اصرار كرد، فرمود: وَانَّ الْمَساجِدَ للّه فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّه اَحَداً؛(476) يعني محل سجده از آن خداست، با خدا كسي را مخوانيد. يعني كف دست كه براي سجده است، بايد براي سجده بماند و قطع نشود. معتصم نظر او را پذيرفت. من آنچنان خجلت زده شدم كه آرزوي مرگ كردم. چند روز بعد نزد معتصم رفتم و او را به خاطر ترجيح رأي يك جوان بر آراء فقيهان مورد سرزنش قرار داده و عواقب ناگوار آن را بازگو كردم. معتصم تحت تأثير سخنان من قرار گرفت و به يكي از منشيانش فرمان داد امام جوادعليه السلام را به خانه‏اش دعوت كند و او را مسموم نمايد و او فرمان را اجرا كرد!(477)

 

 مناظره در باره فضائل خلفا

 در محفل ديگر و يا به احتمال، در همان مجلسي كه ذكرش رفت، يحيي بن اكثم پرسشهاي ديگري نيز - از جمله مسائلي درباره خلفاي نخستين - از امام جوادعليه السلام پرسيد؛ ابتدا روايتي را مطرح كرد كه در ضمن آن چنين آمده:

 جبرييل از طرف خدا و رسولش‏صلي الله عليه وآله گفت: از ابوبكر سؤال كن، آيا او از من راضي است؟ من كه از او راضي هستم. امام در آن مجلس كه تعداد زيادي از علماي اهل سنت حضور داشتند فرمود: من منكر فضل ابوبكر نيستم، ولي كسي كه اين روايت را نقل كرده، مي‏بايست به روايتي كه از رسول خدا نقل شده و همه حديث شناسان صحت آن را پذيرفته‏اند توجه داشته باشد، مبني بر اين كه، آن حضرت در حجة الوداع فرمود: نسبت سخنان دروغ و ساختگي بر من زياد شده و پس از اين زيادتر خواهد شد )قَدْ كَثُرَتِ الْكَذّابَةُ عَلَيَّ(، كساني كه دروغ بر من مي‏بندند جايگاهشان از آتش پر خواهد شد. هنگامي كه حديثي از طرف من به شما مي‏رسد، آن را بر كتاب خدا و سنّت من عرضه كنيد، در صورتي كه با آن دو موافقت داشت آن را بپذيريد و گرنه كنارش گذاريد. اكنون حديثي كه تو نقل مي‏كني، با كتاب خدا موافق نيست؛ زيرا خداوند در قرآن مي‏فرمايد: »وَلَقَدْ خَلَقْنَا الاْنْسانَ وَنَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسه وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ.«(478) آيا خدا از رضا و سخط ابوبكر آگاهي نداشت كه از او مي‏پرسد؟ اين عقلاً محال است.

 اين روايت نشانگر آن است كه امام چگونه با درايت خاص خود با اين روايت برخورد كرده و پس از عرضه آن به قرآن، به انكار آن پرداخت. نظير همين شيوه بحث را در بخش بررسي زندگاني امام رضاعليه السلام آورديم كه امام فرمود: حديثي كه مخالف با كتاب خدا باشد نمي‏پذيريم.(479)

 پس از آن يحيي درباره روايت »مَثَل أبي بكر و عمر في الأرْض كمثل جبرئيل وميكائيل في السّماء«؛ مثل ابوبكر و عمر روي زمين، مثل جبرييل و ميكاييل در آسمان است. امام در جواب فرمود: محتواي اين روايت درست نيست؛ زيرا جبرييل و ميكاييل همواره بندگي خدا را نموده و لحظه‏اي به او عصيان نكرده‏اند، در حالي كه ابوبكر و عمر پيش از آن كه اسلام بياورند، سالهاي طولاني مشرك بوده‏اند. آنگاه يحيي از حديث »ابوبكر و عمر سيّدا كهول أهل الجنّة« پرسيد. امام فرمود: در بهشت جز جوان كسي وجود نخواهد داشت تا آن دو نفر، سيّد و سرور پيران آن باشند.

 يحيي درباره حديث »انّ عمر بن‏الخطاب سِراج أهل الجنة« سؤال كرد. امام فرمود: در بهشت ملائكه مقربين خدا و آدم و محمدصلي الله عليه وآله و كليّه انبياي عظام حضور خواهند داشت، آيا نور آنان براي روشن كردن بهشت كافي نيست كه نياز به نور خليفه دوم باشد؟

 يحيي از حديث: »انّ السكينة تنطق علي لسان عمر« سؤال كرد. امام فرمود: من منكر فضل عمر نيستم، اما ابوبكر كه افضل از وي بود، بالاي منبر مي‏گفت: »انّ لي شيطانا يعتريني، فاذا ملت فسدّدوني.«

 يحيي گفت: درباره اين حديث چه مي‏گوييد كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: »لو لم أبعث لَبَعَثَ عمر«؟ امام فرمود: كتاب خدا صادق‏تر است كه مي‏فرمايد: وَاِذْ اَخَذْنا مِنَ النَّبيينَ ميثاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوحٍ؛(480) خداوند كه از انبيا براي اداي صحيح و درست رسالتشان پيمان گرفته و آن بزرگواران لحظه‏اي به وي شرك نورزيده‏اند، چگونه ممكن است بر خلاف پيمان خود، شخصي را كه بخشي از عمرش را در حال شرك به خدا گذرانده به پيامبري برگزيند؟ همچنين روايت شما با حديث صحيح »نُبِّئتُ و آدم بين الروح والجَسَد« كه از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل شده مباينت دارد. يحيي گفت: از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل شده كه فرمود: »مَا احْتَبَسَ عنّي الوحي قطّ الاّ ظننْتُهُ قد نزل علي آلِ خطّاب«؛ وحي بر من متوقف نشد، مگر آن كه گمان كردم بر آل خطاب نازل مي‏شود. امام فرمود: براي پيامبران جايز نيست حتّي لحظه‏اي در رسالت خود دچار ترديد شوند. از طرف ديگر خدا مي‏فرمايد: اَللّه يَصْطَفي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً وَمِنَ النّاسِ:(481) چگونه ممكن است كه نبوّت از برگزيده خدا به كسي كه مدّتها بدو شرك ورزيده است منتقل شود؟ يحيي گفت: از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل شده كه فرمود: »لو نزّل العذاب لَما نجي الاّ عمر«؛ امام فرمود: اين روايت با قرآن كه مي‏گويد: وَما كانَ الله لِيُعَذِّبَهُمْ وَاَنْتَ فيهِم وما كانَ الله مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ؛(482) سازگار نيست و  حجّت نتواند بود.(483)

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »