ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


امام رضاعليه السلام و مسائل كلامي

 دوران امام رضاعليه السلام از دورانهايي است كه بحثهاي كلامي از ناحيه جريانات گوناگون فكري به سرعت رو به رشد و توسعه گذاشته و در هر زمينه اختلاف نظر پديد آمده است. دو گروهي كه ما آنها را به نامهاي »معتزله« و »اهل حديث« مي‏شناسيم، در بر پايي اين جدالها و كشمكشهاي فكري، بيشترين سهم را دارا بودند. خلفاي عباسي نيز هر كدام به نحوي در اين مسائل مشاركت مي‏كردند، اما هيچكدام با مأمون قابل مقايسه نيستند. بعد از زمان مأمون نيز خلفا بصورت جدّي در مسائل فكري و كلامي درگير شدند. در برابر اين دو گروه، كه يكي عقل را بر نقل ترجيح مي‏داد و ديگري )اهل حديث( به عكس، امام رضاعليه السلام مي‏كوشيد تا موضع خود را بيان كند. از اين روست كه بخش عمده رواياتي كه از آن حضرت نقل شده، در موضوعات كلامي آنهم در شكل پرسش و پاسخ و يا احياناً مناظرات است. از آنجا كه امام رضاعليه السلام مدتي در سمت ولايتعهدي، برخوردهاي آشكارتري در اين زمينه داشت، اين مناظرات بيشتر پيش مي‏آمد، به ويژه كه مأمون هم در اوائل، به دلايل متعددي به منظور ترتيب و تشكيل چنين جلساتي سعي وافري از خود نشان مي‏داد.

 در ميان اين مباحث، آنچه از همه بيشتر مطرح مي‏شد، بحثهاي مربوط به امامت بود كه يك پايه آن بر عقل و پايه ديگرش بر نقل استوار بود. البته مباحث مختلف مربوط به توحيد، به ويژه مبحث صفات خداوند، از جمله صفت عدل كه ارتباط مستقيمي با موضوع جبر و اختيار داشت، از داغ‏ترين بحثهاي كلامي در طول چندين قرن، در ميان مسلمانان بود. آغاز اين بحثها از اواخر قرن اول و گسترش آن در نيمه دوم قرن دوم صورت پذيرفت. ما در بيان شرح حال امامان پيشين، گاه و بيگاه مسائل كلامي را مطرح مي‏كرديم. در اينجا مي‏كوشيم تا به نحوي مسائل جاري آن زمان را كه نسبت به زمان قبل از آن گسترش بيشتري داشت و از كيفيت بالاتري برخوردار بود، مطرح كرده و موضع امام رضاعليه السلام را كه در اوج گيري اين مسائل نقش مهمي در بيان آراء اماميّه داشته، بيان كنيم.

 محدوديتهايي كه عبّاسيان براي علويان و شيعيان فراهم كرده بودند، غالباً باعث دوري شيعيان از ائمه بوده و از نظر فراگيري اعتقادات، مشكلاتي براي آنها فراهم مي‏كرد. لذا از ابي‏نصر بَزَنْطي نقل شده كه خدمت امام عرض كردم:

 اِنَّ اَصْحابَنا بعْضُهُمْ يَقُولُونَ بِالْجَبْرِ وَبَعْضُهُمْ يَقُولُونَ بِالاِْسْتِطاعَةِ.

 از شيعيان گروهي اعتقاد به جبر پيدا كرده‏اند و گروهي قائل به اختيار هستند.(360)

 در روايت ديگري آمده است كه يكي از شيعيان خطاب به امام گفت:

 يَابنَ رَسُولِ الله! صِفْ لَنا رَبَّكَ فَإنَّ مَنْ قِبَلَنا قَدِ اخْتَلَفُوا عَلَيْنا.(361)

 اي فرزند رسول خدا! خدا را براي ما وصف كن؛ زيرا ميان اصحاب ما در شناخت خدا اختلاف زيادي پيدا شده است.

 مشكل مهمتر از ناحيه اهل حديث بود، كساني كه تنها خود را متعهد به قبول ظواهر آيات و روايات دانسته و تحت تأثير برخي از سوء تفسيرهاي مغرضانه‏اي كه از طرف امويان و يا يهوديان سرچشمه گرفته و ترويج شده بود، قرار مي‏گرفتند و ظاهر آيات و روايات را كه دالّ بر تشبيه بود، مي‏پذيرفتند. اين افراد هرگز حاضر به جمعبندي كلّي از آيات و تكيه به محكمات، كه مي‏توانست متشابهات را تفسير كرده و مشكل تشبيه را حل كند، نبودند. اينان رواياتي نقل كرده و با استناد به آن رويات، خدا و صفات او را طوري تفسير مي‏كردند كه او را به شكل يك انسان تصوير كرده و براي او اثبات چشم و دست و پا ... مي‏كردند.

 طبعاً شيعيان كه خود را متعهد به روايات مي‏ديدند در برابر اين رويات، وامانده و از امام‏عليه السلام در اين رابطه پرسش مي‏كردند. هِرَوي مي‏گويد: از امام درباره حديث: »اِنَّ الْمُؤْمنينَ يَزُورُونَ رَبَّهُمْ مِنْ مَنازِلِهِمْ فِي الْجَنَّةِ«؛(362) كه اهل حديث اين روايت و رواياتي ديگر از اين نوع را دالّ بر رؤيت بَصَري خداوند در قيامت مي‏دانند، پرسيدم. امام به تفصيل به بررسي اين روايات پرداخته و قسمتي را از اساس غير صحيح خوانده و برخي را نيز با استفاده از آيات و روايات ديگر و مقدّمات عقلي توجيه  نمود.(363)

 و در روايت ديگري در اين باره به صراحت فرمود:

 »ما شَهِدَ بِهِ الْكِتابُ وَالسُّنَّةُ فَنَحْنُ الْقائِلُونَ بِهِ«؛(364)

 »هر آنچه را كه كتاب و سنّت صحّت آن را تأييد مي‏كنند، ما آن را مي‏پذيريم.«

 شيعه كه از ابتدا از موضع نفي تشبيه و جبر برخوردار بوده، با اين دو مسأله )تشبيه و جبر( كه مروّج آن يهوديان و متأثّران از آنها و نيز حكّام اموي بودند، مبارزه كرده است. اما به دلايلي كه از جمله آنها: وجود غُلات در ميان شيعه، تبليغات نادرست و تحريف كننده درباره عقايد آنها و همچنين عدم فهم درست نظرات آنها مي‏باشد، سبب شد تا كساني، شيعه را به داشتن عقيده تشبيه متهم نمايند. اين تهمت در قرن چهارم هجري، تا زماني كه مرحوم شيخ صدوق كتاب »توحيد« خود را به منظور ابطال همين تهمتهاي نادرست مخالفان تأليف كرد وجود داشت كه خود سبب تأليف كتاب مزبور از ناحيه شيخ شد. مشكل مزبور در زمان خود امام رضاعليه السلام وجود داشت. علت آن هم وجود پاره‏اي از روايات تشبيه بود كه غلات آنها را بيشتر به منظور توجيه عقايد خودشان از قبيل حلول روح خدا در وجود امام و امثال آن، ساخته بودند.

 حسين بن خالد مي‏گويد: به امام عرض كردم: عامه ما را معتقد به تشبيه و جبر مي‏دانند و اين به دليل رواياتي است كه از پردان  شما نقل شده است. امام پاسخ بسيار جالبي داده و فرمودند: اي پسر خالد! رواياتي كه مي‏گويي از پدران من در باره تشبيه و جبر آمده زيادتر است يا آنچه كه در اين زمينه از خود پيامبرصلي الله عليه وآله روايت شده؟ گفتم: آنچه از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل شده بيشتر است. امام فرمود: پس بايد بگوييد رسول خدا قائل به تشبيه و جبر بوده است. گفتم: آنها مي‏گويند رسول‏خداصلي الله عليه وآله اين كلمات را نفرموده است، بلكه به دروغ به او بسته‏اند. امام فرمودند: به مردم بگوييد پدران من نيز چنين چيزي نفرموده‏اند بلكه اين روايات را به نام آنها جعل كرده‏اند. بعد امام عليه السلام فرمود: هر كس قائل به تشبيه و جبر باشد كافر و مشرك مي‏شود و ما در دنيا و آخرت از او بيزاريم. امام پس از بيان اين مطالب، آن روايات را ساخته دست غُلات دانسته و از شيعيان خواست تا آنها را از خود طرد كنند.(365) همين شبهات سبب شد كه امام رضاعليه السلام به طور روشني ضديّت موضع شيعه با اهل حديث را برملا كند و در تعابير گوناگوني، با استفاده از فرمايشات اميرمؤمنان‏عليه السلام(366) و يا خودش عقيده تنزيه را تشريح فرمود. در اينجا نمونه‏هايي از آن را عرضه مي‏كنيم:

 امام به نقل از پدرانش و آنها از رسول خداصلي الله عليه وآله روايت كرده‏اند كه:

 ما عَرَفَ الله مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ، وَلا وَصَفَهُ بِالْعَدْلِ مَنْ نَسَبَ اِلَيْهِ ذُنُوبَ عِبادِهِ؛(367)

 هر كس كه خدا را به آفريدگانش تشبيه كند او را نشناخته و كسي كه گناهان بندگان را به او نسبت دهد او را عادل ندانسته است.

 اين روايت در نفي هر دو اعتقاد )تشبيه و جبر( گويا و روشن است.

 در روايت ديگري امام‏عليه السلام اعتقاد به تشبيه را كه به بدترين شكل در ميان اهل حديث رواج داشت، اعتقاد كفرآميز ناميد. داود بن‏قاسم مي‏گويد: از علي بن‏موسي الرضاعليه السلام شنيدم كه مي‏فرمود:

 مَنْ شَبَّهَ اللّهُ بِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِكٌ وَمَنْ وَصفَهُ بِالْمَكانَ فَهُوَ كافِرٌ.(368)

 هر كس خدا را به آفريدگانش تشبيه كند، مشرك است و هر كس براي خدا قائل به مكان شود كافر است.

 در اينجا براي روشن شدن اين مطلب كه اهل حديث در مسأله تشبيه كار را به چه درجه از وقاحت كشانده‏اند، بهتر است به برخي از روايات آنها اشاره‏اي داشته باشيم:

 الف: قلوب بندگان خدا در ميان دو انگشت او قرار دارد.

 ب: خدا روز عَرَفه به آسمان دنيا فرود مي‏آيد.

 ج: در روز قيامت آتش جهنم همچنان شعله مي‏كشد تا خدا پاهايش را روي آن بگذارد.

 د: به دروغ به رسول خداصلي الله عليه وآله نسبت داده‏اند كه آن حضرت مي‏گويد: »من پروردگارم را در بهترين شكل آن ديدم«. اين روايات را با همان ظواهر كفرآميزش پذيرفته‏اند.(369)

 و در روايات ديگري آورده‏اند: »اَلْكُرْسِيُّ الَّذي يَجْلِسُ عَلَيْهِ الرَّبُّ ما يَفْضُلُ مِنْهُ اِلاّ قَدْرَ اَرْبَعِ اَصابعَ«؛ »آن صندلي كه خدا روي آن مي‏نشيند همه )جسم( خدا را مي‏گيرد و تنها مقدار چهار انگشت از آن باقي مي‏ماند!«

 و آنگاه ابوبكر بن ابي‏مسلم اضافه مي‏كند:

 اِنَّ الْمَوْضِعَ الَّذي يَفْضُلُ لُِمحَمَّدٍصلي الله عليه وآله لِيُجْلِسَهُ مَعَهُ.(370) مقداري كه از صندلي خدا باقي مي‏ماند، مخصوص رسول خداصلي الله عليه وآله است تا خدا او را در كنار خودش بنشاند.

 اين نمونه‏اي از عقايد نادرستي بود كه اهل حديث سخت به آن معتقد بودند.

 از مسائلي كه اهميت كلامي بسيار داشت، مسأله رؤيت خدا بود، مسأله‏اي كه حتي اشاعره با تمام كوششي كه در اين راه به كار بردند، نتوانستند از آن خلاصي يابند و در نهايت همچون اهل حديث اعتقاد به رؤيت خدا در روز قيامت را باور كردند. براي اثبات اين اعتقاد، به رؤيت خداوند توسط پيامبر كه در برخي از آيات متشابه آيات قرآن آمده؛ مانند »لَقَدْ رَاهُ نَزْلَةً اُخْري« و احاديثي كه در اطراف آن نقل شده، استناد كرده‏اند.

 امام رضاعليه السلام در ردّ اين برداشت و استدلال به آن، و به عنوان انكار رؤيت به طور كلي، فرمودند: در دنبال اين آيه، آيه ديگري نازل شده و آنچه را كه رسول خداصلي الله عليه وآله ديده روشن مي‏كند: »ما كَذَّبَ الْفُؤادُ ما رَاي« )آنچه را كه پيامبر با دل خود - نه به چشم سر - ديده تكذيب نمي‏كند( و پس از اين آيه مي‏فرمايد: »لَقَدْ رَاي مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْري« )پيامبر پاره‏اي از آيات بزرگ خدايش را ديده( و روشن است كه آيات خدا، غير از خود خدا است؛ چنانكه در جاي ديگري فرموده: لا يُحيطُونَ بِهِ عِلْماً« )هيچ كسي به خدا احاطه علمي نمي‏تواند پيدا كند.( اگر كسي بتواند او را به چشم ببيند، پس به او احاطه علمي پيدا كرده و خدا مورد معرفت او قرار گرفته است. ابوقُرَّه گفت: آيا شما روايات را تكذيب مي‏كنيد؟ امام فرمود: اِذا كانَتِ الرِّواياتُ مُخالِفَةً لِلْقُرْانِ كَذَّبْتُها.(371)

 وقتي روايات مخالف با قرآن باشد من آن را تكذيب مي‏كنم.

 امام در تفسير آيات ديگري كه مورد استدلال اهل حديث بود يعني آيه »اِلي رَبِّها ناظِرَةٌ« فرمود: يَعني مُشْرِفَةٌ تَنْتَظِرُ ثَوابَ رَبِّها.(372)

 در روز قيامت چهره‏هاي مؤمنين از زيبايي مي‏درخشد و انتظار ثواب پروردگارشان را دارند.

 و در تفسير آيه »وَجاءَ رَبُّكَ...« فرمود: »وَجاءَ ]اَمْرُ[ رَبِّكَ وَالْمَلَكُ صَفّاً صَفّاً.(373) امر پروردگارت رسيد در حالي كه ملائكه صف به صف در جايگاه خود قرار گرفته‏اند.

 ابراهيم بن عباس تعبير جالبي در باره امام دارد و آن اين كه: كانَ كَلامُهُ كُلُّهُ وَجَوابُهُ وَتَمَثُّلُهُ اِنْتِزاعاتٌ مِنَ الْقُرْآنِ.(374) سخنان امام رضاعليه السلام و جوابها و مثالهاي آن حضرت به طور كلي از قرآن برداشت شده بود.

 تكيه امام بر قرآن در مقابل اقوال ديگران نيز جالب است. موقعي كه قول معتزله نزد امام مطرح شد كه به اعتقاد آنها گناهان كبيره بخشوده نمي‏شود، فرمود:

 قَدْ نَزَلَ الْقُرْانُ بِخِلافِ قَوْلِ الْمُعْتَزِلَةِ: وَاِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّاسِ عَلي ظُلْمِهِم.(375)

 قرآن بر خلاف قول معتزله نازل شده، خدا مي‏فرمايد: پروردگار تو گناه مردم را مي‏بخشد.

 از روايات ديگري كه اهل حديث در مقام توصيف آنچناني خدا به كار گرفته‏اند و نشانه‏اي از مشبّهي بودن آنها است، روايتي است كه در آن آمده: »فَاِنَّ الله خَلَقَ ادَمَ عَلي صُورَتِهِ. احمد بن‏حنبل مي‏گفت: مقصود از اين روايت آن است كه خدا آدم را شبيه به خودش آفريده است. و به منظور تأكيد بيشتر در اعتقادش اضافه مي‏كرد: اگر ضمير در »صُورتِهِ« به خود آدم برگردد، آن وقت كلام خدا بي‏معني و لغو مي‏شود، زيرا قبل از آدم، آدم ديگري نبوده كه آدم دوم را شبيه او بيافريند.(376)

 امام رضاعليه السلام در برابر اين نوع استدلال، شأن صدور اين كلام از رسول خداصلي الله عليه وآله را چنين فرمودند:

 خدا آنها را بكشد؛ قسمت نخست روايت را حذف كرده‏اند:

 

 اِنَّ رَسُولَ الله‏ صلي الله عليه وآله مَرَّ بِرَجُلَيْنِ يَتَسابّانِ، فَسَمِعَ اَحَدَهُما يَقُولُ لِصاحِبِه: قَبَّحَ الله وَجْهَكَ وَوَجْهَ مَنْ يَشْبَهُكَ، فَقالَ رَسُولُ الله ‏صلي الله عليه وآله : يا عَبْدَ الله لا تَقُلْ هذا لاَِخِيكَ فَانَّ الله عَزَّوَجَلَّ خَلَقَ ادَمَ عَلي صُورَتِهِ.(377)

 رسول خدا دو مرد را ديد كه به همديگر دشنام مي‏دادند و شنيد كه يكي به ديگري مي‏گويد: خدا زشت كند صورت تو و كسي را كه به تو شبيه است. رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: اي بنده خدا، به برادرت اين چنين نگو كه خدا حضرت آدم را شبيه او آفريده است.

 روايت نشان مي‏دهد كه چگونه احاديث در خاندان پيامبرصلي الله عليه وآله سالم و محفوظ مانده و در ميان ديگران با حذف قسمتي از آن و يا با تصرف در آن، دچار تحريف شده  است.

 امام در روايتي مردم را از نظر نقطه اعتماد به صفات الهي، به سه دسته تقسيم فرمود: گروهي قائل به تشبيه هستند و گروه ديگري قائل به تعطيل، كه اعتقاد هر دو باطل است و راه سوم اثبات صفات خدا بدون تشبيه او به چيزي مي‏باشد.(378)

 اهل حديث براي اثبات دست براي خدا به آيه »بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ«(379) استدلال كرده‏اند. وقتي از نظر و ديدگاه امام‏عليه السلام در باره اين آيه و تفسير آن به وسيله مشبّهه سؤال شد، فرمود: اگر منظور از دو دست مانند دستهاي انسان باشد، آن وقت خدا بايد مخلوق باشد.(380)

 روايات متعددي نيز در باره قضا و قدر و مسأله جبر و اختيار، از امام وارد شده كه توضيح مباني آنها نيازمند به شرح و بسط زيادي است كه اين مختصر جاي آن نيست؛ ولي به طور اشاره لازم است گفته شود كه امام در اين باره نيز حدّ فاصل عقيده معتزله و اهل حديث را كه اوّلي معتقد به تفويض و دومي قائل به جبر است، اختيار فرموده و همان مفهوم »اَلْأَمْرُ بَيْنَ الاَْمْرَيْن« جدّش امام صادق‏عليه السلام را توضيح داده است.(381)

 براي حُسْن ختام، به نقل يك حديث در اين باب بسنده مي‏كنيم:

 حسن بن‏علي الوَشَّاء مي‏گويد: از ابوالحسن‏عليه السلام پرسيدم: آيا خدا اختيار انجام كارهاي بندگانش را به دست خودشان سپرده است؟ فرمود: خداوند اجلّ از آن است كه چنين كند. عرض كردم: پس خدا آنها را اجبارِ به انجام معاصي مي‏كند، فرمود: خدا عادلتر و حكيم‏تر از آن است كه چنين كند. سپس فرمود: خدا خطاب به بندگانش چنين مي‏گويد:

 يَابنَ آدَمَ أنَا أوْلي بِحَسَناتِكَ مِنْكَ وَأنْتَ أوْلي بِسَيِّئاتِكَ مِنّي عَمِلْتَ الْمَعاصي بِقُوَّتي الَّتي جَعَلْتُها فيكَ.(382)

 اي فرزند آدم! من به كارهاي خوب تو، از خودِ تو شايسته‏ترم و تو به كارهاي بدت شايسته‏تر از من هستي، با نيرويي كه من به تو داده‏ام، مرا نافرماني كردي.

 در مبحث امامت مطالب باارزشي از ائمه هديعليهم السلام در دست داريم. دانسته است كه بحث امامت ابتدا متّكي بر نقل بود، چرا كه از نظر تاريخي، اين بحث بر اين پايه است كه آيا پيغمبر براي جانشينيِ پس از خود كسي را تعيين كرده يا نه؟ به مرور زمان، مسأله نيازمند توضيح عقلي شد. براي پاسخ به اين سؤال كه چه كسي بايد پس از رسول خداصلي الله عليه وآله حكومت كند؟ و آيا اين شخص بايد منصوب از جانب خدا باشد يا مردم؟ مباني عقلي مطرح گرديد و وراي آن، ساير مباحث مربوط به امامت مانند اين كه: آيا دو امام در يك زمان مي‏توانند اين مقام را تصدّي نمايند يا نه؟ مطرح شد و بحثهاي عقلي فراواني در حول و حوش آن در گرفت.

 بدين جهت تا زمان امام رضاعليه السلام ما بيشتر با شيوه نقل و گاهي هم با شيوه عقل در اين باره مواجهيم. در زمان آن حضرت، بحثها با تفصيل بيشتري شكل عقلي به خود گرفت و امام رضاعليه السلام در اين باره، معارف زيادي را مطرح فرمود. البته دليل ديگري نيز وجود داشت و آن مطرح شدن حق اهل بيت‏عليهم السلام براي خلافت بود كه مأمون آنرا پذيرفته بود. در »مسند الامام الرضا«، بيش از 490 روايت در فصل »الامامة« آمده كه قسمتي از آنها مباحث تاريخي مربوط به جريانات امام رضاعليه السلام مي‏باشد. در ضمن احاديث اين فصل، بحثهاي عقلي فراوان ديده مي‏شود. روشن است كه اين حجم از معارف مربوط به امامت، تا پيش از آن نبوده است. در اين باره، روايت مفصلي را كه بحث قرآني - عقلي مبسوطي در باره امامت از طرف امام رضاعليه السلام در آن مطرح شده، مرحوم كليني نقل كرده است، روايتي كه به طور جامع، ابعاد مختلف امامت را مورد بحث قرار داده و مي‏تواند به عنوان يك متن جامع در اين زمينه بشمار  رود.(383)

 روايت مهم ديگري از طريق فضل بن‏شاذان نقل شده كه بخشي از آن مباحث عقلي مربوط به امامت است. از جمله پاسخ امام به اين سؤال است كه: فَلِمَ جَعَلَ اُولِي الاَْمْر وَاَمَرَ بِطاعَتِهِمْ؟«؛ »خدا چرا اولوالامر را قرار داده و مردم را به پيروي از آنان امر كرده است؟«، امام علل مختلفي براي لزوم تعيين امام از طرف خدا بيان كردند. قسمت ديگري از آن پاسخ اين سؤال است كه: فَلِمَ لايَجُوزُ اَنْ يَكُونَ فِي الاَْرْضِ اِمامانِ في وَقْتٍ واحِدٍ؟ كه پاسخهاي جالبي به آن داده شده است. ديگر آن كه چرا بايد امام از خانواده رسول خداصلي الله عليه وآله باشد؟(384)

 شايد يكي از مهمترين دلايلي كه در بيان ارتباط ولايت با توحيد مطرح شده، روايتي است كه امام‏عليه السلام در سر راه خود به خراسان، در نيشابور بيان فرمود و نقش تاريخي چنين روايتي را كه در ميان ابراز علاقه شديد مردم به آن حضرت مطرح گرديد، به خوبي مي‏توان حدس زد. در اين روايت همانگونه كه مشهور است چنين آمده است. امام از طريق پدرانش - چنانكه همه احاديث آن بزرگواران چنين بود - از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده كه خداوند فرمود:

 لا اِلَهَ اِلاَّ الله حِصْني فَمَنْ دَخَلَ حِصْني اَمِنَ مِنْ عَذابي. لا اله الا الله حصار من است هر كس داخل آن حصار شود از عذاب من در امان خواهد بود.

 فَلَمّا مَرَّتِ الرَّاحِلة نادانا: بِشُروطِها وَأَنَا مِنْ شُرُوطِها.(385)

 آنگاه كه مركب امام گذشت، خطاب به ما فرمود: با شرايطش كه من يكي از آن شرايط هستم.

 از ديگر فعاليّتهاي علني امام‏عليه السلام در باره امامت، تعبير زيبايي است كه آن حضرت در كنار مأمون - در زمان طرح مسأله ولايتعهدي - بيان فرمود: مأمون حقّي را به ما داد كه ديگران آن را نپذيرفتند.(386)

 در هر حال امام رضاعليه السلام با آزادي نسبي كه در طول درگيري مأمون با امين و نيز پس از طرح ولايتعهدي از سال 200 تا 203 به دست آورده بود، معارف جالبي را در باره مسأله امامت مطرح كردند. از جمله تأكيد كردند كه هيچگونه تقيّه‏اي در اظهار امر امامت ندارد.(387)

 اثبات اين مسأله كه امامت حق علويان است، از نكاتي است كه ولايتعهدي امام عليه السلام و حركت تبليغي ايشان در توضيح معناي امامت و مناظرات آن حضرت، تأثير منحصر به فردي داشته است.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »