ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


امام رضاعليه السلام و مأمون

 در فاصله پذيرش ولايتعهدي تا شهادت امام، بايد چند مسأله در روابط مأمون با آن حضرت مورد بحث قرار گيرد.

 الف: مأمون پس از آوردن امام رضاعليه السلام به مرو، جلسات علمي متعددي با حضور افراد مختلف از علما تشكيل مي‏داد. در اين جلسات مذاكرات زيادي ميان امام‏عليه السلام و ديگران صورت مي‏گرفت كه به طور عمده در حول و حوش مسائل اعتقادي و فقهي بود. بخشي از اين مذاكرات را طبرسي در كتاب خود فراهم آورده است.(341)

 هدف مأمون از تشكيل اين محافل علمي، نشان از علم دوستي او يا تظاهر به آن بود. در اصل بايد وي را از اين زاويه متمايز از ديگر خلفاي عبّاسي دانست، به ويژه كه مذاق عقلي او و همراهيش با معتزله، او را بر آن مي‏داشت تا در برابر اهل حديث(342) ايستادگي كرده و آنان را منكوب سازد. با اين حال مسأله در اين جا خاتمه نمي‏يافت. مأمون از تشكيل چنين جلساتي هدف ديگري نيز داشت. او مي‏خواست با كشاندن امام به بحث، تصوّري را كه عامّه مردم درباره ائمه اهل بيت‏ عليهم السلام داشتند و آنان را صاحب علم خاص مثلاً از نوع »علم لدنّي« مي‏دانستند، از بين ببرد.

 مرحوم صدوق در اين باره مي‏گويد: مأمون انديشمندان سطح بالاي هر فرقه را در مقابل امام قرار مي‏داد تا حجت آن حضرت را به وسيله آنان از اعتبار بيندازد و اين به جهت حسد او نسبت به امام و منزلت علمي و اجتماعي او بود. اما هيچكس با آن حضرت روبه‏رو نمي‏شد جز آن كه به فضل او اقرار كرده و به حجتي كه از طرف امام عليه او اقامه مي‏شد، ملتزم مي‏گرديد.(343)

 در روايتي آمده: هدف مأمون از اين كارها جلب نظر امام بود؛ اما آن حضرت به اصحاب خود فرمود: فريب ظاهرسازيهاي او را نخوريد، من به دست مأمون به شهادت خواهم رسيد.(344)

 اين مجالس كه در اوائل به همين مقصود تشكيل مي‏شد، به تدريج مشكلاتي را براي مأمون درست كرد. زماني كه مأمون متوجه شد، تشكيل چنين مجالسي براي وي خطرناك است، اقدام به محدود كردن امام كرد. از عبدالسلام هَرَوي نقل شده كه به مأمون اطلاع دادند: امام رضاعليه السلام مجالس كلامي تشكيل داده و بدين وسيله مردم شيفته آن بزرگوار مي‏شدند. مأمون به محمّد بن عمرو طوسي مأموريت داد تا مردم را از مجلس آن حضرت طرد نمايد. پس از آن امام در حق مأمون نفرين كرد و از جمله چنين فرمود: يا بَديعُ يا قَويُّ يا مَنيعُ يا عَليُّ يا رَفيعُ! صَلِّ عَلي مَنْ شَرَّفْتَ الصَّلاةَ بِالصَّلواةِ عَلَيْهِ وَانْتَقِمْ لي مِمَّنْ ظَلَمَني وَاسْتَخَفَّ بي وَطَرَدَ الشّيعَةَ عَنْ بابي.(345)

 اي پديد آوردنده زمين و آسمانها، اي پروردگاري كه داراي قدرت بي پاياني، اي پروردگاري كه تغيير و تبديلي در او راه ندارد، اي پروردگار بلند مرتبت، درود بفرست بر كسي كه نماز را با صلوات و درود به او، شرافت دادي و از كسي كه به من  ستم روا داشت و مرا سبك كرد و شيعه مرا از در خانه من راند و متفرق كرد، انتقام  مرا بگير.

 اين مسأله به صورت يك دليل عمده براي شهادت امام درآمد. احمد بن علي انصاري مي‏گويد: از ابوصلت پرسيدم: چگونه مأمون راضي به قتل امام رضاعليه السلام شد؟ ابوصلت گفت: ... مأمون ولايتعهدي را بدين جهت به امام رضا داد كه به مردم نشان دهد آن حضرت رغبت به دنيا دارد، تا از چشم مردم بيفتد. اما وقتي از امام جز آنچه برتري او را بر مأمون نشان مي‏داد چيزي براي مردم آشكار نمي‏شد، دست به دعوت و جلب متكلّمان تمامي سرزمينهاي اسلامي زد تا به وسيله آنان، امام را از نظر علمي محكوم نمايد و از اين رهگذر، نقص آن حضرت ميان عامّه مردم ثابت شود؛ ولي امام با هيچ عالم يهودي و نصراني و ... روبرو نمي‏شد جز آن كه بر او برتري مي‏يافت و مردم مي‏گفتند: آن حضرت شايسته‏تر از مأمون براي تصدي مقام خلافت است. جاسوسان نيز چگونگي امر را به اطلاع او مي‏رساندند. بدين ترتيب بود كه مأمون دست به مسموم ساختن امام زد.(346)

 ب. از جمله اموري كه سبب تيرگي روابط مأمون با امام گرديد، رفتن آن حضرت به نماز عيد بود. مأمون از امام خواست تا نماز عيد را بخواند، امّا امام بر مبناي شرايطي كه در ابتداي ولايتعهدي با مأمون كرده بود از پذيرش اقامه نماز عيد عذر خواست. مأمون اصرار كرد و امام ناچار قبول كرد و فرمود: پس من همچون رسول خداصلي الله عليه وآله به نماز خواهم رفت. مأمون نيز پذيرفت. مردم انتظار داشتند كه امام رضاعليه السلام همچون خلفا با آداب و رسوم خاصي از خانه خارج خواهد شد، اما شگفت زده ديدند كه حضرت با پاي برهنه در حالي كه تكبير مي‏گويد به راه افتاد. اميران كه با لباس رسمي و معمول اين گونه مراسم آماده بودند، با ديدن اين وضع، يكباره از اسبها فرود آمده و كفش‏ها را از پا در آوردند و با گريه و تكبيرگويان پشت سر امام به راه افتادند. امام در هر قدم كه مي‏رفت سه بار تكبير مي‏گفت. گفته‏اند كه فضل به مأمون گفت:

 اِنْ بَلَغَ الرِّضَا الْمُصَلّي عَلي هَذَا السَّبيلِ اِفْتَتَنَ بِهِ النَّاسُ وَالرَّأيُ اَنْ تَسْأَلهُ اَنْ يَرْجِعَ فَبَعَثَ اِلَيْهِ الْمَأْمُونُ فَسَأَلهُ الرُّجُوعَ فَدَعا اَبُوالْحَسَنِ بِخُفِّهِ فَلَبِسَهُ وَرَكِبَ وَرَجَعَ.(347)

 اگر امام رضا بدين صورت به مصلّي برسد، مردم فريفته او مي‏شوند، بهتر آن است كه از او بخواهي برگردد. پس مأمون فردي را فرستاد و از امام خواست كه برگردد. آن حضرت كفش خود را خواست، آن را به پا كرد و سوار بر مركب شد و  بازگشت.

 احساس خطري كه مأمون از اين حادثه كرده بود، او را به اين فكر انداخت كه وجود امام نه تنها دردي را براي او دوا نمي‏كند بلكه اوضاع را عليه او سخت تحريك خواهد كرد. از اين رو مراقباني براي آن حضرت گمارد تا به دقّت او را تحت نظر بگيرند و اخبارش را به مأمون برساندند تا مبادا اقدامي بر ضد مأمون انجام دهد. مواردي از اين قبيل گزارش دادنها در باره امام به مأمون وجود دارد.(348)

 ابوصلت مي‏گويد: وَكانَ الرِّضا لايُحابِي الْمأْمُونَ مِنْ حقٍّ وَكانَ يُجيبُهُ بِما يَكْرَهُ في أكْثَرِ أحْوالِهِ فَيُغِظُهُ ذلِكَ وَيُحْقِدُهُ عَلَيْهِ وَلا يُظْهِرُهُ لَهُ.(349)

 امام رضاعليه السلام در بيان مسائلي كه حق مي‏دانست، از مأمون وحشتي نداشت و در اكثر اوقات به او چنان جواب مي‏داد كه ناراحتش مي‏كرد. اين وضع سبب غضب مأمون و ازدياد عداوتش نسبت به آن حضرت مي‏گرديد. ولي غضب و عداوت خود را هرگز به امام آشكار نمي‏كرد.

 شيخ مفيد آورده است كه امام در مجالس خصوصي با مأمون، او را نصيحت مي‏كرد و از عذاب الهي بيم مي‏داد و به خاطر كارهاي خلافي كه مرتكب مي‏شد به نكوهش او مي‏پرداخت. مأمون به ظاهر اندرزهاي امام را مي‏پذيرفت، ولي در واقع از اين برخوردهاي امام سخت ناراحت مي‏شد. شيخ نمونه‏اي از اينگونه موارد نيز ياد كرده است.(350)

 در موارد ديگري نيز امام به صراحت اعمال امام را مورد انتقاد قرار مي‏داد. از جمله زماني كه او به پيشروي نظامي در كشورهاي غير اسلامي مشغول بود، خطاب به مأمون چنين فرمود: چرا به فكر امّت محمّدصلي الله عليه وآله نبوده و به اصلاح آنها نمي‏پردازي؟.(351)

 

شهادت امام‏ عليه السلام

 از مطالبي كه در بالا بدان اشاره شد، به دست مي‏آيد كه مأمون از آوردن امام به مرو به نتايج مطلوبش دست نيافته بود. چنانچه وضع به همين منوال ادامه مي‏يافت، به احتمال ضررهاي غير قابل جبراني براي او درپي داشت. مأمون كه از كشتن برادر خود براي رسيدن به خلافت خودداري نكرده بود و بعدها از كشتن وزير خويش كه براي رسيدن او به خلافت آن همه زحمت كشيده بود احساس نگراني نكرد، اين بار نيز همانند اجداد جنايتكار خود، به منظور حفظ خلافت، براي كشتن امامي ديگر از امامان شيعه اقدام به توطئه كرده و آن حضرت را با سياست بازيهاي خاص خود به شهادت رساند.(352) در عين حال به مردم چنان وانمود كرد كه از رحلت امام بسيار غمگين و افسرده شده است، به طوري كه سه شبانه‏روز حاضر به ترك آرامگاه امام نگرديد. توسّل به تزوير توسط او چنان گيرا و ظاهر فريب بود كه حتي اقليتي از علماي شيعه نيز حاضر به پذيرفتن شهادت آن حضرت به دست او نشده‏اند كه اربلي از جمله آنهاست.(353) اين در حالي است كه اكثريت علماي شيعه و در رأس آنها صدوق كه مفصل‏ترين كتاب را در باره امام و اخبار مربوط به آن حضرت نگاشته، به صراحت و با استناد به روايات زيادي، شهادت امام به دست مأمون را پذيرفته‏اند.(354)

 

امام‏ عليه السلام و تبليغات ضدّ علوي

 به يقين مي‏توان گفت كه از مهمترين مشكلات عبّاسيان در دوران خلافتشان، شورشهايي بود كه توسط علويان عليه آنها بر پا مي‏شد. رهبري اين شورشها را اوائل زيديه عهده‏دار بودند. اندكي بعد اسماعيليان هم به آنها پيوستند.

 با گذشت دوران سفاح كه حتّي آن دوره نيز شامل يك قيام شيعي به نام علويان - قيام شريك بن‏شيخ المهري - در خراسان بود، در زمان منصور، مهدي، هادي، هارون و... به طور مرتب و هر چند گاه، شورشهايي بر ضد خلافت عبّاسيان برپا مي‏شد. از اين رو بيشتري خلفاي عبّاسي در سركوبي علويان، بيرحمانه‏ترين رفتارها را در پيش مي‏گرفتند. شعله‏هاي اين شورشها طي قرون متوالي هر چند وقت يكبار از گوشه‏اي از كشور پهناور اسلامي سر به آسمان برمي‏داشت. چنانكه اين مسأله در قرن سوم و چهارم به صورت يك مشكل جدي مطرح بود. حتي در واپسين روزهاي حكومت بني عباس، هنوز برخي از سلاطين همچون محمّد خوارزمشاه مي‏كوشيدند به بهانه اين كه خلافت اسلامي از آن علويان است از اطاعت خلفاي عبّاسي سرپيچي نمايند.

 وراي اين سركوبيها كه داستان آن را در كتب تاريخ، به ويژه كتاب مهم »مقاتل الطالبيين« مي‏توان يافت، عباسيان به منظور طرد علويان از جامعه به شيوه‏هاي ديگري نيز متوسّل مي‏شدند كه از مهمترين آنها تبليغات زهرآگين آنان در شكل‏هاي مختلف به هدفِ بي‏اعتبار كردن شخصيّت علمي علويان نزد مردم بود. خدشه وارد ساختن به تصورات مردم در باره عظمت خاندان رسالت، تنها هدف مهمي بود كه از طرق مختلف توسط عباسيان دنبال مي‏شد و در هر زمان، متناسب با شرايط و اوضاع و احوال آن زمان به تبليغات خود شكل مي‏دادند.

 يكي از شيوه‏هاي تبليغاتي عبّاسيان بر ضد علويان - كه احتمالاً مروج اصلي آن هارون الرشيد بود و يا در دوران او شايع كردند - اين بود كه مي‏گفتند: علويان آنچنان حقي براي خود قائلند كه ساير مردم را »عبيد« و برده خود مي‏دانند. آنها اين مفهوم را از رواياتي كه در باره برتري اهل بيت‏عليهم السلام يا مفهوم امامت و برتري و برگزيدگي )اصطفاء( از خود پيامبر و ائمه شيعه نقل شده است، گرفته و در تبليغات خود از آن سوء استفاده مي‏كردند؛ در حالي كه در اين گونه روايات، تنها اطاعت بي‏چون و چراي مردم از امام خاطرنشان شده و اين مفهومي است غير از آنچه بني عباس در اين باره عنوان مي‏كردند، زيرا بني عباس در تبليغات خود به مردم مي‏گفتند: علويان شما را برده خود دانسته و بدين ترتيب شما را مورد تحقير قرار مي‏دهند! طبيعي است كه اين گونه شايعات بي‏اساس، عدّه‏اي از مردم ساده لوح را به دوري از علويان وا مي‏داشت.

 دو شاهد تاريخي بر اين مطلب مي‏توان آورد.

 1 - حادثه‏اي كه ميان محمّد بن ادريس شافعي و هارون الرشيد پيش آمد. شافعي از كساني بود كه نسبت به اهل بيت اظهار علاقه كرده و ارادت نشان مي‏داد و اشعاري نيز در اين باره سرود.(355)

 وقتي شافعي به يمن رفت، مدت يكسال در آن ديار اقامت گزيد. در اين وقت به هارون خبر دادند كه شافعي به همراه يكي از علويان در صدد قيام عليه تو برآمده است. هارون از شنيدن اين خبر خشمگين شد و دستور توقيف شافعي و اعزام او را به پايتخت صادر كرد. او را همراه با برخي از اصحابش در پايتخت حاضر كردند. اين خبر به محمّد بن‏حسن شيباني فقيه حنفي كه در خدمت هارون بود رسيد و او براي آن كه اين حركت بر دسيسه چيني او نسبت به شافعي حمل نشود، از هارون خواست تا از او بگذرد. ولي هارون اين درخواست را رد كرد. وقتي شافعي در برابر هارون قرار گرفت موضوع قيام را تكذيب كرده، افزود:

 أوَلَيْسَ فِي النّاسِ عَلَويٌّ اِلاّ وَيَظُنُّ اَنَّ النّاسَ لَهُ عَبيدٌ فَكَيْفَ اُخْرِجُ رَجُلاً يُريدُ أنْ يَجْعَلَني عَبْداً.

 آيا چنين نيست كه علويان مردم را برده خود مي‏دانند، در اين صورت چگونه من مردي از آنها را بر جنگ عليه تو علَم كنم كه خود مرا در صورت پيروزي برده خود خواهد كرد.؟ هارون از اين سخن خشنود شده و او را خلعت علما پوشانيد.(356)

 ممكن است شافعي از روي تقيه چنين مطلبي را اظهار كرده باشد، اما به هر روي چنين به دست مي‏آيد كه روزگاري اين شايعه در جامعه رواج داشته كه كسي جز عباسيان نمي‏توانستند آن راساخته و پرداخته باشند.

 شاهد ديگر، روايتي است كه بسياري از مصادر آن را نقل كرده ‏اند. مرحوم كليني آورده كه محمّد بن زيد طبري گفت: من بالاي سر امام رضاعليه السلام ايستاده بودم در حالي كه گروهي از بني هاشم نيز در كنار او بودند. از جمله آنها اسحاق بن‏حسين عباسي بود كه امام رو به او كرده و فرمود:

 يا اِسْحاقُ! بَلَغَني اَنَّ النّاسَ يَقُولُونَ اِنّا نَزْعَمُ اَنَّ النّاسَ عَبيدٌ لَنا؛ لا، وَقَرابَتي مِنْ رَسُولِ الله‏صلي الله عليه وآله ما قُلْتُهُ وَلا سَمِعْتُهُ مِنْ ابائي قالَهُ وَلا بَلَغَني عَنْ اَحَدٍ مِنْ ابائي قالَهُ وَلكنّي اَقُولُ: النّاسُ عَبيدٌ لَنا فِي الطّاعَةِ مُوالٍ لَنا فِي الدّينِ فَلْيُبلِّغِ الشّاهِدُ الْغائِبَ.(357)

 اي اسحاق! به من خبر رسيده كه مردم مي‏گويند: ما آنها را بردگان خود مي‏پنداريم، نه، قسم به قرابتي كه با رسول خداصلي الله عليه وآله دارم، نه من خود چيزي گفته‏ام و نه از يكي از اجدادم شنيده‏ام كه چنين بگويد و نه از يكي از پدرانم به من چنين روايتي رسيده ولي من مي‏گويم: مردم در اين كه اطاعت ما بر آنها واجب است فرمانبردار ما و از نظر ديني مواليان و دوستان ما هستند. اين مطلب را حاضران به غايبان برسانند.

 در روايت ديگري از ابوصلت آمده كه به امام عرض كردم: مردم چيزهايي از شما نقل مي‏كنند. امام فرمود: چه چيزي از ما نقل مي‏كنند؟ گفتم: مي‏گويند: شما ادعا داريد كه مردم بردگان شما هستند، امام فرمود:

 اي پروردگاري كه آسمانها و زمين را گستردي و داناي پنهان و آشكاري، تو شاهدي كه من چنين نگفته‏ام، از پدران خود نيز هرگز نشنيده‏ام چنين بگويند، تو آگاهي از ستمهايي كه از اين مردم به ما روا داشته مي‏شود كه اين هم يكي از آنها است. پس از آن امام رو به من كرد و فرمود: اگر چنانكه از ما حكايت مي‏كنند ما همه مردم را بردگان خود مي‏دانيم، پس به چه كسي آنها را مي‏فروشيم؟ گفتم: راست مي‏فرماييد اي فرزند رسول خدا. سپس امام به فرق ميان ولايت و برده دانستن مردم پرداخته و فرمود: اي عبدالسلام! آيا تو منكر ولايتي هستي كه خدا به ما عطا فرموده؟ گفتم: نه به خدا پناه مي‏برم، من ولايت شما را قبول دارم.(358)

 اين دو روايت به خوبي نشان مي‏دهد كه بني عباس چگونه با گرفتن سوژه‏اي از يك مسأله حق )ولايت(، كوشيده‏اند مردم را از ائمه‏عليهم السلام دور نگاه دارند.

 2 - جعل حديث و نسبت دادن آن به ائمه اهل بيت‏عليهم السلام به منظور تخريب شخصيّت آنها در ميان مردم نيز نوع ديگري از تبليغات بود كه غير عبّاسيان هم در آن نقش فعالي داشتند. امام رضاعليه السلام پرده از روي اين سياست خطرناك نيز برداشت و در روايتي كه از آن حضرت آمده، فرمود:

 مخالفان ما احاديثي در باره فضائل ما از پيش خود ساخته و به ما نسبت مي‏دهند كه از اين كار نظر خاصي دارند، و اين احاديث بر سه دسته تقسيم مي‏شود:

 الف: روايات غُلوآميز كه ما را بالاتر از آنچه هستيم نشان مي‏دهد.

 ب : روايات تقصير كه ما را پايين‏تر از آنچه هستيم نشان مي‏دهد.

 ج :  رواياتي كه در آن به عيوب دشمنان ما تصريح شده است.

 مردم وقتي روايات غلوآميز را مي‏بينند، شيعيان ما را تفكير كرده و عقيده به ربوبيّت ما را بدانها نسبت مي‏دهند و وقتي روايات دسته دوم را مي‏بينند، به ما در حد  همانها اعتقاد پيدا مي‏كنند و وقتي عيوب دشمنان ما را مي‏شنوند به ما همان نسبتها را  مي‏دهند.(359)

 روايت فوق نشان مي‏دهد كه چگونه سعي مي‏شده تا موقعيت علويان در ميان مردمي كه دوستدار آنها بودند تخريب شود.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »