ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


مسأله ولايتعهدي

 مهمترين فصل تاريخي زندگي امام رضاعليه السلام جريان ولايتعهدي آن حضرت است. در اين مختصر مي‏كوشيم تا گوشه‏هايي از آن را روشن كنيم. مهمترين نكات اساسي مربوط به مسأله ولايتعهدي امام رضاعليه السلام عبارتند از:

 1 - هدف مأمون از ايجاد اين جريان. 2 - موضع امام رضاعليه السلام در ناكام گذاشتن مأمون در رسيدن به اين هدف.

 اين مسأله به طور فراگير توسط استاد عزيز و گرانقدر ما علامه سيد جعفر مرتضي در كتاب پر ارزش »الحياة السياسية للامام الرضا« توضيح داده شده است. ما با رعايت اختصار مي‏كوشيم تا اساسي ترين نكات اين مسأله را به دست دهيم.

 استاد در كتاب خود يازده نكته را به عنوان انگيزه‏هاي اقدام مأمون ارائه داده و براي هر كدام شواهد و قرائني آورده‏اند.(310) آن مقدار كه ما در اينجا به ذكر آن خواهيم پرداخت مطالبي است كه مي‏توان از كلمات خود مأمون و يا امام رضاعليه السلام در اين باره استفاده كرد. براي تفصيل بيشتر، خوانندگان را به مطالعه آن كتاب ارجاع مي‏دهيم.

 

هدف مأمون از طرح مسأله ولايتعهدي

 آنچه از ظاهر رفتار مأمون به دست مي‏آيد آن است كه وي با ظرافت خاصي كوشيد تا وانمود كند كه در اين اقدام، خلوص نيت دارد و از سر حق‏باوري نسبت به حق علويان و نيز علاقه وافري به امام رضاعليه السلام دارد دست به اين كار زده است. ظاهر سازي مأمون به اندازه‏اي ماهرانه انجام گرفت كه حتي بعدها، آنگونه كه اِربلي به سيد بن طاووس نسبت داده و خود نيز تمايل آشكاري بدان نشان داده، در مسأله شهادت امام، مأمون مبري دانسته شده و به عنوان يك فرد شيعه و يا متمايل به امام شناسانده شده است.(311) بخوبي روشن است كه واگذاري خلافت به يك علوي، آن هم در شرايطي كه خلفاي عباسي علويان را به شديدترين وجهي سركوب مي‏كردند، مي‏تواند هر انساني را در باره مأمون به اشتباه بياندازد. به نظر مي‏رسد كه دو بزرگوار مذكور هم به اين اشتباه افتاده باشند.(312)

 با نگاهي به كلمات مأمون ونيز خود امام‏عليه السلام و حتي برخي از اصحاب و شيعيان آن حضرت، مي‏توان حقيقت ماجرا را دريافت. آنچه كه بايد مورد توجّه قرار گيرد آن است كه مأمون از نبوغ سياسي بالايي برخوردار بوده و با تمامي مشكلاتي كه از آغاز خلافتش بر سر راهش قرار گرفته بود، توانست مرحله به مرحله مبارزه كرده و پايگاه خود را نيرومند و حاكميت خود را استوار سازد.

 نكته ديگري كه وراي ظاهر سازي مأمون، و نسبت به موضع مذهبي وي بايد مورد توجه قرار گيرد، آن است كه در ميان گرايشات مهم مذهبي موجود در عصر مأمون، غير از شيعيان امامي و زيدي، مي‏توان از اهل حديث و معتزله نيز نام برد. اهل حديث به عنوان يك فرقه عثماني، موضع مخالفي با اميرالمؤمنين عليه السلام داشتند، ولي در ميان معتزله، بر خلاف قُدمايشان در بصره كه عثماني مذهب بودند، در بغداد گرايش مثبتي نسبت به اميرالمؤمنين‏عليه السلام پيدا شد. اين مسأله سبب گرديد تا اتهام تشيّع از طرف اهل حديث نسبت به كساني كه نظر مثبتي به امام علي‏عليه السلام از خود نشان مي‏دادند شروع شود. بدين ترتيب بود كه معتزليان متهم به تشيّع شدند، تشيعي كه از نظر اهل حديث جز به معناي داشتن نظر مساعد به اميرمؤمنان‏عليه السلام و حتي اعتقاد به خلافت ايشان به عنوان چهارمين خليفه، چيز ديگري نبود. گر چه بعدها در فرهنگ علماي رجال تغييراتي در اين مفهوم به وجود آمد كه اينجا محل بحث آن نيست.(313)

 در آن روزگار بازار تهمت به تشيّع در ميان سنيان چنان گرم شد كه شخص مأمون نيز شيعه معرفي شد و در منابع به همين مذهب شناسانده شد.

 گفته شده كه او علي‏عليه السلام را مقدّم بر تمام خلفا مي‏دانست. اين امر سبب شد تا مأمون در تاريخ به عنوان يك فرد شيعيِ تمام عيار مطرح شود.(314) لازم است اشاره شود كه پذيرش چنين مسأله‏اي درباره مأمون، به عنوان يك فرد معتزلي و داراي چنين اعتقادي نسبت به امير مؤمنان‏عليه السلام، منافاتي با مشي سياسي او در موضوع امام رضاعليه السلام و استفاده از آن حضرت در بازيهاي سياسي ندارد؛ گرچه مي‏توان احتمال داد كه حتي آن عقايد نيز، چيزي جز يك نمايش سياسي نبوده است. به هر روي بحث بيشتر در اين زمينه به نيات باطني افراد بر مي‏گردد كه مورخ نمي‏تواند بر آن واقف شود.

 به هر روي هدف مأمون از اين اقدام چه بوده است؟

 مأمون در برابر اعتراضي كه از سوي هواخواهان حكومت عباسي در مسأله ولايتعهدي امام رضاعليه السلام به او شد، مطالبي را بيان كرد كه خطوط اصلي سياست او را در اين باره روشن مي‏سازد:

 فَقالَ الْمَأْمونُ قَدْ كانَ هذا الرَّجُلُ مُسْتَتِراً عَنّا يَدْعُوا اِلي نَفْسِهِ فَاَرَدْنا اَنْ نَجْعَلَهُ وَليَّ عَهْدِنا لِيَكُونَ دُعاءُهُ لَنا وَلْيَعْتَرِفَ بِالْمُلْكِ وَالْخِلافَةِ لَنا وَلْيَعْتَقِدَ فيهِ الْمَفْتُونُونَ بِهِ اَنَّهُ لَيْسَ مِمَّا ادَّعي في قَليلٍ وَلا كَثيرٍ وَاِنَّ هذَا الأَمْرَ لَنا مِنْ دُونِه وَقَدْ خَشينا انْ تَرَكْناهُ عَلي تِلْكَ الْحالَةِ اَنْ يَنْفَتِقَ عَلَيْنا مِنْهُ مالا نَسُدّدهُ وَيَأَتِيَ عَلَيْنا مِنْهُ مالا نُطيقُهُ وَالانَ فَاِذْ قَدْ فَعَلْنا بِهِ ما فَعَلْناهُ وَأَخْطَأْنا في اَمْرِهِ بِما اَخْطَأْنا وَاَشْرَفْنا مِنَ الْهَلاكِ بِالتَّنْوِيْهِ بِهِ عَلي ما اَشْرَفْنا فَلَيْسَ يَجُوزُ التَّهاوُنُ في اَمْرِهِ وَلكِنّا نَحْتاجُ اَنْ نَضَعَ مِنْهُ قَليلاً قَلَيلاً حَتّي نُصَوِّرَهُ عِنْدَ الرُّعايا بِصُورَةِ مَنْ لايَسْتَحِقُّ لِهذا الأَمْرُ ثُمَّ نُدَبِّرُ فيهِ بِما يَحْسِمُ عَنَّا مَوادَّ بَلائِه.(315)

 مأمون گفت: اين مرد كارهاي خود را از ما پنهان كرده و مردم را به امامت خود مي‏خواند. ما او را بدين جهت وليعهد قرار داديم كه مردم را به خدمت ما خوانده و به سلطنت و خلافت ما اعتراف نمايد و در ضمن، فريفتگانش بدانند كه او آنچنان كه ادّعا مي‏كند نيست و اين امر )خلافت( شايسته ما است نه او، و همچنين ترسيديم اگر او را به حال خوذ بگذاريم در كار ما شكافي به وجود آورد كه نتوانيم آن را پر كنيم و اقدامي عليه ما بكند كه تاب مقاومتش را نداشته باشيم. اكنون كه با وي اين رويّه را پيش گرفته و در كار او مرتكب خطا شده و خود را با بزرگ كردن او در لبه پرتگاه قرار داده‏ايم، نبايد در كار وي سهل انگاري كنيم، بدين جهت بايد كم كم از شخصيّت و عظمت او بكاهيم تا او را پيش مردم بصورتي درآوريم كه از نظر آنها شايستگي خلافت را نداشته باشد، سپس درباره او چنان چاره انديشي كنيم كه از خطرات او كه ممكن بود متوجه ما شود جلوگيري كرده باشيم.

 مأمون در آغاز سخنش هدف خود از اين اقدام را خاطرنشان كرده است، بدين معني كه اگر امام رضاعليه السلام ولايتعهدي او را بپذيرد، الزاماً مشروعيت خلافت بني عباس را پذيرفته است. اين نكته كه علويان خلافت عبّاسيان را به رسميّت بشناسند، خود امتياز بزرگي براي آنها به حساب مي‏آمد. بدين ترتيب اختلاف و دشمني ديرينه‏اي كه ميان اين دو خاندان وجود داشت، خود به خود و به نفع عبّاسيان از بين مي‏رفت.

 نكته ديگر اين كه با آوردن امام رضاعليه السلام در تشكيلات خلافت، فعاليّتهاي آن حضرت كنترل و محدود شده و او ديگر نمي‏توانست خود را امام معرفي نمايد، زيرا در اين صورت مردم را نه تنها به پذيرش ولايتعهدي خود، بلكه حتي براي خليفه‏اي كه جانشيني او را پذيرفته بود مي‏بايست دعوت نمايد. بدين ترتيب جنبه استقلالي عنوان امامت آل علي براي هميشه از بين مي‏رفت.

 نكته سوم اين كه مقام و منزلت امام رضاعليه السلام با پذيرفتن ولايتعهدي مأمون كاستي يافته و از چشم طرفدارانش خواهد افتاد و ديگر كسي او را به عنوان يك چهره منزّه و مقدس نخواهد شناخت و معلوم خواهد شد كه آنچه او ادعا مي‏كند نه كم و نه زياد هيچ ندارد.

 ابوصلت هروي نيز در تعليل واگذراي ولايتعهدي به امام رضاعليه السلام مي‏گويد:

 جَعَلَ لَهُ وِلايَةَ الْعَهْدِ لِيُريَ النّاسَ اَنَّهُ راغِبٌ فِي الدّنْيا فَيَسْقُطَ مَحَلُّهُ مِنْ نُفُوسِهِمْ(316) ولايتعهدي را به امام واگذاشت تا به مردم نشان بدهد كه او دنياخواه است و بدين ترتيب موقعيت معنوي خود را پيش از آنها از دست بدهد.

 واقعيت اين است كه مردم همواره احترام خاصّي به علويان به ويژه امامان شيعه قائل بودند و اين خود سبب شده بود به آنان اعتقاد و اعتماد بيش از حدّي معمول داشته باشند. هاله‏اي از تقدس كه امامان را فرا گرفته بود، همه را در برابر آنان به خضوع واداشته و يك نوع تسليم دروني را براي مردم نسبت بدانان به وجود آورده بود. مأمون مي‏كوشيد تا به شكلي اين قداست را به هم در ريخته و حداقل آنها را چون ساير مردمي كه وقتي به حكومت رسيدند مرتكب ظلم و فساد مي‏شوند، نشان دهد. اين مسأله را قِفطي در كتاب خود شكل روشني نشان داده است.(317) از آنجايي كه خود خلافت و سياست از نظر مردم، نوعي آلودگي تلقي مي‏شد، وارد ساختن يك شخص مهذّب در آن، خود بخود باعث كاهش اثر وجودي او مي‏گرديد. اين مسأله كه زهد با خلافت نمي‏سازد آن هم خلافتي كه عبّاسيان بنيان گذار آن بودند، موقعيت و منزلت امام را تنزّل مي‏داد؛ از اين رو به عنوان اعتراض، به امام گفته مي‏شد: شما با آن همه اظهار زهد در دنيا چرا ولايتعهدي مأمون را پذيرفتيد؟ امام مي‏فرمود: قَدْ عَلِمَ الله كَراهَتي(318) )خدا مي‏داند كه من از اين امر چقدر كراهت داشتم(.

 وراي اهدافي كه ذكرش رفت از نكات ديگري نيز مي‏توان ياد كرد و آن اين كه مأمون با اين روش، بهتر مي‏توانست امام رضاعليه السلام را كنتزل نمايد. بدين ترتيب براي وي - كه امام در چنگال خود داشت - مراقبان و محافظان زيادي گذاشته بود تا اخبار امام رضاعليه السلام را به وي برسانند.(319) اين مسأله، سبب جدايي امام از شيعيان واقعي خود نيز گرديده بود. استفاده از طرفداران علويان با آوردن امام رضاعليه السلام در تشكيلات خلافت، پس از آن كه عباسيان به خاطر جنگ مأمون با برادرش امين، از دور او پراكنده شده  بودند، امري بس مهم در باره تهديد و در نتيجه جلب آنها به سوي مأمون مي‏توانست  باشد.(320)

 گرفتاري مأمون در مقابل قيامهاي علويان، از مسائلي بود كه او بايد به شكلي آن را حل مي‏كرد، لذا در نامه‏اي كه بعدها به عبدالله بن موسي نوشت تا او را به جاي برادر ولايتعهدي دهد، چنين آمده: ما ظَنَنْتُ اَنَّ اَحَداً مِنْ آلِ اَبي طالِبٍ يَخافُني بَعْدَما عَمِلْتُهُ بِالرِّضا.(321) فكر نمي‏كنم پس از واگذاري ولايتعهدي به امام رضا، كسي از آل ابي طالب از من بترسد.

 البته او فريب نخورد و مأمون را متهم به قتل برادرش امام رضاعليه السلام كرد. آوردن امام رضاعليه السلام به بهانه ولايتعهدي از نظر توده مردم مي‏توانست او را از اتهام قتل حضرتش كاملاً تبرئه نمايد، او بالاخره توانست با وانمود كردن علاقه و محبت خويش نسبت به امام رضاعليه السلام - كه براي بخشي از مردم قابل قبول بود - او را به شهادت رسانده و كسي هم به ظاهر متوجه خيانت او نگردد.(322)

 

 عكس العمل امام‏ عليه السلام

 يك طرف مسأله مأمون بود كه اهداف او را از آوردن امام به خراسان و سپردن ولايتعهدي به آن حضرت بيان كرديم. اكنون بايد از عكس العمل امام عليه السلام در اين باره سخن بگوييم.

 الف: آنچه به عنوان اولين عكس العمل در اين باره از طرف امام نشان داده شد اين بود كه آن حضرت ابتدا از آمدن به خراسان سر باز زد. طبيعي بود كه نفس اين عمل مي‏توانست براي مأمون يك پيروزي به حساب آيد. امام تا آنجا مخالفت كرد كه رجاء بن ابي‏ضحاك كه از طرف مأمون آمده بود، مجبور شد امام را به زور به مرو ببرد. كليني از ياسر خادم و رَيّان بن صَلْت نقل كرده كه: وقتي كار امين پايان يافت و حكومت مأمون استقرار پيدا كرد، او نامه‏اي به امام‏عليه السلام نوشت و از آن حضرت خواست تا به خراسان بيايد. امام هرگز به درخواست او جواب مساعد نمي‏داد: فَلَمْ يَزَلِ الْمَأْمُونُ يُكاتِبُهُ في ذلِكَ حَتّي عَلِمَ أنْ لا مَحيصَ لَه وَلا يكُفَّ عَنْهُ؛(323) مأمون پيوسته در اين باره نامه نگاري مي‏كرد تا آن كه امام راه گريزي نديد. چرا كه مأمون دست بردار نبود.

 صدوق از معول سَجستاني آورده: زماني كه براي بردن امام رضاعليه السلام به خراسان پيكي به مدينه آمد، من در آنجا بودم. امام به منظور وداع از رسول خداصلي الله عليه وآله وارد حرم شد، او را ديدم كه چندين بار از حرم بيرون مي‏آمد و دوباره به سوي مدفن پيغمبر بازمي‏گشت و با صداي بلند گريه مي‏كرد. من به امام نزديك شده و سلام كردم و علّت اين موضوع را از آن حضرت جويا شدم. در جواب فرمود: من از جوار جدّم بيرون رفته و در غربت از دنيا خواهم رفت.(324)

 افزون بر اين، وقتي كه امام‏عليه السلام مي‏خواست به خراسان برود، هيچكدام از افراد خانواده‏اش را به همراه نبرد و اين خود دليل روشني بود بر اين كه اين مسافرت از نظر آن حضرت، هيچ آينده روشني نداشته و سفري از روي اميد نيست.

 از حسن بن علي وَشَّاء نقل شده كه امام به من فرمود:

 إنّي حَيْثُ أرادُوا الْخُرُوجَ بي مِنَ الْمَدينَةِ جَمَعْتُ عيالي فَأمَرْتُهُم اَنْ يَبْكُوا عَليَّ حتّي أسْمَعَ، ثُمَّ فَرَّقْتُ فيهِم اثْني عَشَرَ ألْفَ دينارٍ قُلْتُ: أمّا إنّي لا أرْجَعُ اِلي عيالي ؤبَداً؛(325) موقعي كه مي‏خواستند مرا از مدينه بيرون ببرند، افراد خانواده‏ام را جمع كرده و دستور دادم براي من گريه كنند تا گريه آنها را بشنوم. سپس در ميان آنها دوازده هزار دينار تقسيم كرده و گفتم من ديگر به سوي شما باز نخواهم گشت.

 چنين برخوردي بي‏ترديد مي‏توانست كساني را كه درك درستي داشتند، به ويژه شيعيان را كه در ارتباط مستقيم با امام بودند متوجه سازد كه امام به اجبار اين مسافرت را پذيرفته است. به طوري كه آن حضرت بعدها اين مسأله را براي ياران نزديك خود بيان فرموده است. از جمله از عبدالسلام هِرَوي نقل شده:

 وَالله ما دَخَلَ الرِّضاعليه السلام في هذا الاَْمْرِ طائِعاً؛(326) قسم به خدا امام رضاعليه السلام به ميل خود در اين امر وارد نشد.

 به هر روي امام‏عليه السلام را از مدينه بيرون آورده و از طريق بصره به فارس و از آنجا به خراسان آوردند.(327)

 در آنجا بود كه مأمون درخواست خود را مبني بر سپردن خلافت به امام رضاعليه السلام مطرح كرد و پس از اصرار فراوان مأمون و استنكاف امام از پذيرفتن آن، در نهايت ولايتعهدي بر آن حضرت تحميل شد. همانگونه كه استاد جعفر مرتضي به تفصيل بحث كرده، عرضه خلافت به آن حضرت جدّي نبود، درست همانطور كه تهديد قتل امام از طرف مأمون در صورت نپذيرفتن ولايتعهدي، مي‏تواند دليل قانع كننده‏اي براين ادعا باشد.(328) زيرا تهديد به قتل با ارادتي كه مأمون از وجهه نظر اعتقادي نسبت به امام از خود نشان مي‏داد، قابل جمع نيست. اگر او واقعاً به آن حضرت اعتقاد داشت، صحيح نبود كه او را از خواندن نماز عيد بازگرداند.

 به هر روي اصرار مأمون در مسأله پذيرش ولايتعهدي از طرف امام رضاعليه السلام توأم با تهديد قتل آن حضرت در صورت مخالفت، امام را در وضعيتي قرار داد كه از پذيرفتن آن ناچار بود.(329) در عين حال امام نهايت كوشش خود را به كار گرفت تا مأمون به اهداف مورد نظر خويش از اين سياست نرسد. اين كوششها تنها پس از دو ماه جرّ و بحثي كه بين امام و مأمون جريان داشت به انجام رسيد،(330) اين در حالي بود كه امام »باكٍ حَزين« بود.(331)

 زماني كه تلاش امام براي نيامدن و نپذيرفتن ولايتعهدي سودي نبخشيد، امام در پي آن شد تا از اين مسأله در جهت اهداف سياسي خويش بهره ببرد. در اين باره نكته مهم آن بود كه امام اين اقدام مأمون را، به عنوان اقدامي در شناخت حق علويان در امر خلافت نشان دهد. آگاهيم كه تا آن زمان خلفاي عباسي چنين حقّي را براي علويان نپذيرفته بودند. اين اقدام به خوبي مي‏توانست بطلان اقدامات خلفاي پيشين را در خلاف اين جهت؛ اعم از اموي و عبّاسي نشان دهد. ولذا امام فرمود:

 اَلْحَمْدُ لِلّه الَّذي حَفِظَ مِنّا ما ضَيَّعَ النّاسُ وَرَفَعَ مِنّا ما وَضَعُوهُ حَتّي لَقَدْ لُعِنّا عَلي مَنابِرِ الْكُفْرِ ثَمانينَ عاماً وَكُتِمَتْ فَضائِلُنا وَبُذِلَت الاْمْوالُ فِي الْكِذْبِ عَلَيْنا وَالله يَأْبي لَنا اِلاّ اَنْ يَعْلِيَ ذِكْرَنا وُيُبَيِّنَ فَضْلَنا.(332)

 سپاس خداي را كه كه آنچه مردم از ما تباه كرده بودند، حفظ فرمود و قدر و منزلت ما را كه پايين برده بودند، بالا برد. هشتاد سال بر بالاي چوبهاي كفر ما را لعن و نفرين كردند، فضايل ما را كتمان نمودند و داراييهايي در دروغ بستن به ما هزينه شد و خداوند، جز بلندي ياد ما و آشكار شدن فضل ما را نخواست.

 در نخستين جلسه‏اي كه به منظور معرفي امام به عنوان وليعهدي بر پا گرديد، آن حضرت همين تعبير را به شكل مختصري بيان داشت:

 اِنَّ عَلَيْكُمْ حَقّاً بِرَسُولِ الله‏صلي الله عليه وآله وَلَكُمْ عَلَيْنا حَقٌّ بِهِ، فَاِذا أَدَّيْتُمْ اِلَيْنا ذلِكَ وَجَبَ عَلَيْنا الْحَقُّ لَكُم.(333)

 به خاطر رسول خداصلي الله عليه وآله ما حقّي بر گردن شما و شما حقّي بر گردن ما داريد، پس اگر شما حق ما را به ما ادا كنيد ما نيز حق شما را مي‏دهيم.

 آنچه جالبتر از اين موارد به نظر مي‏رسد، استدلالي است كه امام‏عليه السلام در برابر مأمون پيش از پذيرش پيشنهاد ولايتعهدي بدان تمسّك جست و او را تلويحاً و به گونه‏اي خاص در بن‏بست قرار داد، آن گونه كه مجبور شود يا از اساس منكر حقّ خلافت براي خود و پدرانش شود و يا دست از سر امام بردارد. امام در برابر او فرمود:

 اِنْ كانَتْ هذِهِ الْخِلافَةُ لَكَ وَاللّه جَعَلَها لَكَ فَلا يَجُوزُ أن تَخْلَعَ لِباساً اَلْبَسَكَ الله وَتَجْعَلَهُ لِغَيْرِكَ وَاِنْ كانَتِ الْخِلافَةُ لَيْسَتْ لَكَ فَلا يَجُوزُ لَكَ اَنْ تَجْعَلَ لي ما لَيْسَ لَكَ.(334)

 اگر اين خلافت مال تو است و خدا آن را براي تو قرار داده است، در اين صورت، جايز نيست لباسي را كه خدا به تو پوشانده از خود خلع كرده و در اختيار ديگري قرار دهي و اگر مال تو نيست در اين صورت جايز نيست آنچه را كه مال تو نيست به ديگران ببخشي.

 همچنين امام براي خنثي كردن سياست مأمون در بهره‏گيري از ولايتعهدي او، در مقام پاسخ از اين كه چرا ولايتعهدي را پذيرفتي؟ فرمود: به همان دليلي كه جدّم داخل شوري گرديد.(335)

 و نيز فرمود: قَدْ عَلِمَ الله كراهَتي لِذلِكَ، فَلَمّا خُيِّرْتُ بِيْنَ قَبُولِ ذلِكَ وَبَيْنَ الْقَتْلِ اخْتَرْتُ الْقَبُولَ عَلَي الْقَتْلِ.(336)

 خدا مي‏داند كه من از قبول اين امر كراهت داشتم. ولي وقتي در وضعي قرار گرفتم كه ميان قبول ولايتعهدي يا قتل يكي را مي‏بايست اختيار كنم، بناچار پذيرش ولايتعهدي را بركشته شدن ترجيح دادم.

 به هر حال امام را به پذيرش ولايتعهدي مجبور كردند و امام هم در برابر كوشيد تا مانع از آن شود كه مأمون به اهدافش برسد. در خطبه‏اي كه آن حضرت پس از تثبيت ولايتعهدي خواندند، به نكات مهمي اشاره شده است. از جمله آن كه فرمودند:

 إنَّ اَميرَ الْمُؤْمِنينَ عَضَّدَهُ الله بِالسَّدادِ وَوَفَّقَهُ لِلرَّشادِ، عَرَفَ مِنْ حَقِّنا ما جَهِلَهُ غَيْرُهُ... وَاِنَّهُ جَعَل اِلَيَّ عَهْدُهُ وَالاِْمْرَةَ الْكُبْري اِنْ بَقيتُ بَعْدَهُ.(337)

 امير المؤمنين )؛ يعني مأمون( كه خدا او را در رفتن راه راست كمك كند و در استقامت امرش توفيق دهد، آنچه از حق ما را كه ديگران انكار كرده بودند به رسميّت شناخت. او رياست كل و خلافت را براي من واگذاشت اگر بعد از او زنده ماندم.

 گرفتن اعتراف از مأمون بر اين كه »خلافت حقّ اهل بيت است« جزو نكات اساسي اين مسأله بود كه امام آن را دنبال مي‏كرد؛ زيرا برعكس آنچه مأمون مي‏خواست امام رضاعليه السلام را به تأييد خلافت خود وادارد، خود مجبور شده بود امامت اهل بيت را تأييد كند. اين تعبير هم كه اگر من بعد از او بمانم، با توجه به اين كه سن امام قريب بيست سال بيش از مأمون بود، نشان مي‏داد كه امام بر آن است تا نيت ناخالص مأمون را آشكار كند.

 افزون بر آنچه گذشت امام شرط كرد تا در صورت پذيرش ولايتعهدي، هيچگونه مداخله‏اي در امور سياسي و جاري نداشته باشد:

 وَأنَا أقْبَلُ ذلِكَ عَلي اَنّي لا اُوَلِّي أحَداً وَلا اُعْزِلَ أحَداً وَلا اُنْقِضَ رَسْماً وَلا سُنَّةً وَأكُونَ فِي الْأَمْر مِنْ بَعيدٍ مُشيراً.(338)

 من اين امر را مي‏پذيرم با اين شرط كه كسي را به كاري نگمارم، كسي را از مقامش عزل نكنم، رسم و روشي را نقض نكنم و فقط از دور، مورد مشورت قرارگيرم.

 اين شرط نشان مي‏دهد كه امام نمي‏خواست مسؤوليت وضع موجود و كارهايي را كه از طرف حكومت اعمال مي‏شود به عهده بگيرد و كساني گمان كنند كه آن حضرت نظارت و يا دخالتي در امور دارد، در اين صورت طبعاً كسي او را متهم نمي‏كرد، زيرا مسائلي كه در كشور مطرح شده و دستوراتي كه به مرحله اجرا در مي‏آمد، به پاي خودِ مأمون گذاشته مي‏شد و اين امتياز بزرگي بود كه امام‏عليه السلام موفق شد از مأمون گرفته و بدين ترتيب مانع از آن شود كه به خاطر حضورش در تشكيلات، بدنامي براي خود فراهم كند. از اين رو خود مي‏فرمود:

 اِنّي ما دَخَلْتُ في هذَا الاَْمْرِ اِلاّ دُخُولَ الْخارِجِ مِنْهُ.(339)

 من در اين موقع داخل نشدم، مگر مانند داخل شدن كسي كه از آن خارج است.

 واقعيت اين است كه امام نمي‏توانست وضعيت ناهنجاري را كه محصول نزديك به دو قرن انحراف بود، بپذيرد. وقتي محمّد بن‏ابي عباد با لحن اعتراض آميزي به آن حضرت گفت: چرا مسؤوليت ولايتعهدي را نپذيرفته و از موقعيت استفاده نمي‏كنيد )تا به ما هم نفعي برسد(؟ امام فرمود: اگر اين كار به دست من بود و تو نيز همين موقعيت را نزد من داشتي، حقوق تو از بيت المال برابر حقوق مردم عادي مي‏شد. )ما كانَتْ نَفَقَتُكَ اِلاّ في كُمِّكَ وَكُنْتُ كَواحِدٍ مِنَ النّاسِ(.(340)

 در اصل پذيرش ولايتعهدي بر جامعه‏اي كه قادر نيست و قابل هم نيست كه رهبري چنين امامي را كه امام تشيع مذهبي است بپذيرد، نوعي كار عبث و بيهوده بوده و جز مانعي بر سر راه سياستهاي اصولي‏تري كه امامان شيعه در پيش گرفته بودند، نمي‏توانست باشد.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »