ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


شهادت امام كاظم ‏عليه السلام

 يحيي بن خالد كه از اين پيش آمد نگران شده بود، نزد هارون رفت و با عذرخواهي از عمل فضل، خود خواسته هارون را كه به شهادت رساندن امام بود، به دست سِندي‏بن شاهك انجام داد.(235) روايات چندي در اين كه يحيي‏بن خالد عامل به شهادت رساندن امام بوده در دست است. به نقل ابوالفرج و ديگران، او به صورت ظاهر براي كار ديگري، ولي در واقع براي به شهادت رساندن آن حضرت به بغداد رفت. اين پنهانكاري او حكايت از آن دارد كه وي برآن نبوده تا مسؤوليت اين اقدام را بپذيرد. پيش از اين دشمني او را در جريان هشام بن حكم با امام كاظم‏عليه السلام ديديم. در اين صورت اين سخن كه او در باطن به امام اعتقاد داشته نبايد درست باشد.

 در روايتي از امام رضاعليه السلام آمده كه به آن حضرت عرض شد: آيا يحيي بن خالد پدرتان را مسموم كرد؟ امام آن را تأكيد فرمود.(236) اين مطلب در روايات ديگري نيز آمده است.(237)

 در اصلِ شهادت امام، برحسب گواهي بيشتر مورّخان ترديدي وجود ندارد اما از آنجا كه شهادت امام مخفيانه صورت گرفته و حاكمان عباسي فريبكارانه به مردم اعلام كردند كه آن حضرت به مرگ طبيعي از دنيا رفته، برخي از مورخان تحت تأثير قرار گرفته و در كتابهاي خود مرگ آن حضرت را طبيعي گزارش  كرده‏اند. برخي از اينان، خبر شهادت را با عبارت »چنين گفته شده« آورده‏اند.(238)

 در باره كيفيت شهادت امام سه روايت مختلف نقل شده است:

 1 - شهادت آن حضرت در پي مسموم كردن امام صورت گرفته است. اين در روايتي از امام رضاعليه السلام آمده است. همينطور روايات ديگري كه يحيي‏بن خالد را به قتل آن حضرت متهم مي‏كند، اين نكته آمده است.

 2 - در نقلي آمده است كه آن حضرت را در فرشي پيچانده و چنان فشار داده‏اند كه حضرت به شهادت رسيده است.(239)

 3 - روايت  ديگر آن است كه مستوفي نقل كرده: شيعه گويند به فرمان هارون الرشيد سرب گداخته در حلق او ريختند.(240)

 در اين باره روايتي كه بيش از همه شهرت دارد، مسموم ساختن امام است. پس از شهادت امام، جسد مبارك آن حضرت را به دو دليل در معرض ديد خواص اهل بغداد و عموم مردم قرار دادند:

 الف: بنا به نوشته اربلي، سِندي بن شاهك، فقها و وجوه اهل بغداد را كه هيثم بن عَدي نيز در ميان آنها ديده مي‏شد، بر سر جسد مبارك امام آورد تا ببينند زخم وجراحت و يا آثار خفگي در بدن آن حضرت وجود ندارد و به مرگ طبيعي از دنيا رفته است.

 ب: از آنجا كه برخي از شيعيان معتقد به مهدويت آن حضرت بودند و يا احتمال داشت اعتقاد به مهدويت او پيدا كنند، جسد امام را روي پل بغداد بر زمين نهادند و يحيي بن‏خالد دستور داد تا فرياد زنند: اين موسي بن‏جعفر است كه رافضه معتقدند او نمرده است. پس از آن مردم آمده و او را در حالي كه از دنيا رفته بود نگاه كردند. آنگاه جنازه را در »باب التين« بغداد در مقبره قريشي‏ها دفن كردند.(241)

 تاريخ شهادت امام بنا به نقل شيخ صدوق 25 رجب 183 بنا به نقل شيخ مفيد 24 رجب، و در نقل مستوفي، روز جمعه 14 صفر بوده است.

 

نمونه هاي ديگر از مبارزه امام با خلافت

 جز آنچه گذشت، نمونه‏هاي ديگري از مبارزه امام و برخورد او با دستگاه حاكم عباسي نقل شده است. از آن جمله، نوعي مبارزه منفي است، مبارزه‏اي كه گرچه در قالب نقشه‏هاي براندازي نيست؛ بر عدم مشروعيّت نظام تأكيد كرده و مي‏كوشد تا اعتماد مردم را نسبت به آن سست كند. نكته مهم در مبارزه منفي، عدم همكاري است؛ امري كه به خودي خود، عدم مشروعيّت هيأت حاكمه را نشان مي‏دهد. شيوع و رسوخ چنين نگرشي نسبت به يك حكومت در ميان مردم، خطر عمده‏اي براي آن بشمار مي‏رود، زيرا با عدم اعتقاد مردم به مشروعيت حكومت، هر آن ممكن است جنبشي براي براندازي آن ايجاد شده و مردم به آن جنبش بپيوندند.

 در باره برخورد امام با صَفوان بن‏مهران جمّال آمده است: زماني كه وي به عنوان يك شيعه خدمت امام كاظم‏عليه السلام مشرف شد، آن حضرت به او فرمودند:

 يا صَفْوانُ كُلُّ شَئ مِنْكَ حَسَنٌ جَميلٌ ما خَلا شيئاً واحداً. همه كارهاي تو نيكو و زيبا است جز يك كار. صفوان پرسيد: اي فرزند رسول خدا! آن چيست ؟ امام فرمود: اِكْراءُكَ جِمالَكَ مِنْ هَذَا الرَّجُلِ - يَعْني هارُونَ - اين كه شترهايت را به هارون كرايه مي‏دهي.

 صفوان گفت: من شترهايم را براي لهو و صيد و امثال آن به وي كرايه نمي‏دهم، بلكه تنها براي سفر حج اين كار را انجام مي‏دهد. در اين كار او خودش هم مباشرتي ندارد بلكه ديگران را براي آن اجير مي‏كند. امام فرمود: يا صَفْوانُ أيَقَعُ كِراءُكَ عَلَيْهِمْ؟

 آيا به نظر تو كرايه دادن شترانت به آنها صحيح است؟ صفوان گفت: آري. امام فرمود: أتُحِبُّ بَقائَهُمْ حَتّي يَخْرُجَ كِراءكَ؟ آيا دوست داري آنها تا انقضاي مدت كرايه و پس دادن شترانت زنده بمانند؟ صفوان گفت: آري. امام فرمود: فَمَنْ أحَبَّ بَقائَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ، وَمَنْ كانَ مِنْهُمْ كانَ وردَ النَّار. هر كس بخواهد آنها زنده بمانند، در صف آنان قرار مي‏گيرد و هر كس كه از آنها باشد داخل جهنم مي‏شود.

 پس از آن، صفوان تمامي شتران خود را فروخت و وقتي هارون از علت اين كار پرسيد، جواب داد: ديگر پير شده‏ام و غلامانم چنانكه بايد به اين كار نمي‏رسند.

 هارون گفت: مي‏دانم به اشاره چه كسي شترانت را فروخته‏اي؛ موسي بن‏جعفر تو را به اين كار واداشته است. او گفت: مرا با موسي بن‏جعفر چكار! هارون گفت: دَع عَنْكَ هذا، فَوَالله لَوْلا حُسْنُ صُحْبَتِكَ لَفَتَلْتُكَ.(242) اين حرفها را كنار بگذار، به خدا اگر به خاطر صفاي مصاحبت با تو نبود تو را مي‏كشتم.

 نوع ديگر از برخورد امام كاظم‏عليه السلام با خلافت عباسي، حركتي بود كه امام در برخورد با علي بن‏يَقطين داشت و از وي خواست تا در دربار عباسي بماند و بكوشد تا شيعيان را از گرفتاري نجات دهد. علي بن‏يقطين در شمار اصحاب خاص امام كاظم‏عليه السلام بود كه در دستگاه خلافت عباسي داراي نفوذ بود. او در دوره مهدي و هارون نفوذ فراواني داشت و از آن به نفع شيعيان بهره گيري مي‏كرد. زماني كه او از امام خواست اجازه دهد تا خدمت دستگاه خلافت را ترك گويد امام از دادن چنين اجازه‏اي خودداري كرده و فرمود:

 لاَ تَفْعَلْ فَاِنَّ لَنا اُنْساً وَلاخوانِكَ بِكَ عِزّاً وَعَسي أنْ يَجْبِرَ الله بِكَ كَسْراً وَيكْسِر بِكَ نائرَةَ الُْمخالِفينَ عن أوْلياءِهِ؛ يا عَلِيُّ كَفَّارة اَعْمالِكُمْ الإحْسانُ اِلي إخْوانِكُمْ(243)

 اين كار را نكن كه ما به تو در آنجا انس گرفته‏ايم و تو مايه عزّت برادرانت )شيعه( هستي و شايد خدا به وسيله تو شكستي از دوستانش را جبران نموده و توطئه‏هاي مخالفان را درباره آنها بشكند. اي علي! كفّاره گناهان شما همانا نيكي به برادرانتان  است.

 در روايت ديگري آمده است كه امام در جواب او چنين فرمود:

 لالَكَ الَمخْرجُ مِنْ عَمَلِهِم واتَّقِ الله؛(244) تو را چاره‏اي جز ادامه كارت نيست، از خدا بترس.

 و در نقل ديگري آمده كه وقتي امام به عراق آمد، علي بن‏يقطين از اين كه امام را در چنين حالي مي‏بيند اظهار تأسف كرد. امام به او فرمود: يا عَلِيُّ! إنَّ لِلّه تَعالي أوْلِياءٌ مع أوْلياءِ الظَّلَمَة يَدْفَعُ بِهِمْ عَنْ أوْلياءِهِ وَ أنْتَ مِنْهُمْ يا عَلِي.(245)

 اي علي بن يقطين! خدا را دوستاني در صفوف دوستان ستمكاران هست كه به وسيله آنها از دوستانش دفع شرّ مي‏كند و تو از آنها هستي.

 و در روايت ديگري آمده: اِنَّ للّه مَعَ كُلِّ طاغِيَةٍ وَزيراً مِنْ اَوْلِياءِهِ يَدْفَعُ بِهِ عَنْهُمْ.(246)

 خدا را در كنار هر طغيانگري، ياراني هست كه به وسيله آنها بلاها را از دوستانش دفع مي‏كند.

 تأكيد امام بر درستي و حتي لزوم كار علي بن يَقطين و نيز توصيه‏هايي كه گذشت، نشان مي‏دهد كه آن حضرت از وي در دفاع از حقوق شيعيانش بهره گيري مي‏كرده است. درباره علي بن يقطين خبرچيني‏هاي فراواني شد كه با استفاده از تقيّه و راهنماييهاي امام كاظم از مهلكه نجات يافت.(247) ابن يقطين همچنين در حل پاره‏اي از مشكلات مذهبي كه حكومت با آن درگير مي‏شد مي‏كوشيد تا از نظرات امام كاظم‏عليه السلام بهره‏گيري كند.(248)

 مبارزه با علماي خود فروخته و فاسدي كه خود را در خدمت دربار عباسي قرار داده بودند، نمونه ديگري از مبارزات امام كاظم‏عليه السلام است كه در كلمات آن حضرت ديده مي‏شود. وجود اين افراد در دستگاه خلافت، مشروعيّت آن را از نظر عوام تضمين مي‏كرد و به طور طبيعي عاملي در مقبوليت حكومت بود. به همين جهت چنين افرادي در دستگاه خلافت از محبوبيّت فراواني نيز برخوردار بودند.

 در روايتي از آن حضرت آمده كه رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: الْفُقَهاءُ اُمَناءُ الرُّسُلِ مالَمْ يَدْخُلُوا فِي الدُّنْيا؛(249) فقها تا هگامي كه خود را به دنيا نفروخته ‏اند اُمناي پيامبرانند.

 سؤال شد: چگونه در دنيا داخل مي‏شوند؟ حضرت فرمود: اِتّباعُ السُّلْطانِ فَإذا فَعَلُوا ذلِكَ فَاحْذَرُوهُمْ عَلي أدْيانِكُمْ؛ وقتي كه پيروي از حكّام نمايند. در اين زمان بر دين خود از آنان بترسيد.

 نمونه چنين عالماني كساني بودند كه هارون هنگام شهادت امام، از آنها بر مرگ طبيعي امام شهادت خواست و از وجهه آنها براي تحميق مردم استفاده كرد.

 بي‏مناسبت نيست در پايان اين بحث اين نقل را نيز بياوريم كه امام كاظم ‏عليه السلام شيعيان خود سفارش كرده بود تا ظاهري آراسته و مرتب داشته و شخصيت اجتماعي خود را حفظ كنند. روزي آن حضرت، يكي از شيعيان خود را ديد كه ماهيي در دست گرفته، راه مي‏رود. خطاب به او فرمود: شما گروهي هستيد كه دشمنان زيادي داريد؛ پس هر چه مي‏توانيد ظاهري آراسته داشته باشيد.(250)

 

امام كاظم ‏عليه السلام و مباحث كلامي و فكري

 از جمله مذاهب اسلامي كه در اواخر قرن اول هجري پيدا شد و پس از آن هم سهم عمده‏اي در درگيري‏هاي فكري جامعه اسلامي داشت، مذهب اعتزال بود، اصل اساسي اين مذهب، توجيه مسائل دين در سايه عقل بود، »واصل بن‏عطاء« و »عمرو بن‏عبيد« از جمله مهمترين رهبران آن بودند. توجيه مسائل ديني در پرتو عقل، چيزي نبود كه براي شيعيان قبول نباشد، اما نكته مهم اين بود كه سپردن مقوله‏هاي ديني به دست عقل، به طوري كه در توجيه و تحليل عقلي اين مقوله‏ها راه افراط سپرده شود، نمي‏نوانست نتايج مطلوبي به بار آورد.  از نمونه‏هاي آن انواع و اقسام عقايدي است كه به وسيله اين عقل گرايان در باره توحيد مطرح مي‏شد. گاهي صفات متضاد بر خدا نسبت داده و گاه برخي از صفاتي كه به تصريح قرآن، خدا متّصف به آنها است از حضرت باري سلب كرده‏اند. اين حركت براي شيعيان كه خود امام معصوم داشتند، قابل قبول نبود. به ويژه كه در فرهنگ شيعه، اصول‏گرايي، به معناي توجه به احاديث رسول خداصلي الله عليه وآله از اساسي‏ترين اصول محسوب مي‏شد. در كنار آن، امامان خود در دفاع از حقانيت اسلام، توجيهات عقلي نيز ارائه مي‏دادند. در همين زمينه، شاگرداني هم تربيت شدند كه رسالت آنها دفاع عقلاني از دين و عقايد مذهب شيعه بود.

 در برابر معتزله، گروههايي از اهل حديث بودند كه گرفتار احاديث جعلي فراواني بوده و در مسأله توحيد، گرفتار شبهات و مشكلات بسياري بودند.

 به هر روي، در جامعه آن زمان، مبحث توحيد و صفات خدا، اهميت فراواني داشت. طبعا راهنماييهاي آن حضرت، مي‏توانست، شيعيان را از تأويلات و توجيهات رايج نجات دهد.

 در روايتي آمده است كه از آن حضرت در باره صفات خداوند پرسيدند. آن حضرت در پاسخ فرمود: لا تَجاوَزُوا عَمَّا فِي الْقُرْآنِ؛(251)

 از آنچه در قرآن است پافراتر نگذاريد.

 و در تعبير ديگري فرمود:

 لا تَتَجاوَزْ فِي التَّوْحيدِ ما ذَكَرَهُ الله تَعالي في كِتابِهِ فَتَهْلُك؛(252) در مسأله توحيد از آنچه خداي تبارك و تعالي در كتاب خوذ ذكر كرده پا فراتر نگذار كه هلاك مي‏شوي.

 و در روايت ديگر آمده است: إنَّ الله أعْلي وَاَجَلُّ مِنْ أَنْ يُبْلَغَ كُنْهَ صِفَتِهِ، فَصِفُوهُ بِما وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ وَكُفُّوا عَمَّا سِوي ذلِكَ.(253) خداوند بالاتر و بزرگتر از آن است كه كسي بتواند به حقيقت صفت او برسد؛ پس او را همانگونه كه خودش توصيف فرموده بشناسيد و از غير آن دست برداريد.

 و زماني كه خود مي‏خواست صفات خدا را برشمرد، تنها از مضامين قرآن بهره مي‏گرفت.(254) و در مقابل اهل حديث كه از مشبّهه بوده و با تشبّت به ظواهر آيات و روايات مي‏كوشيدند براي خدا صفات انساني و مادي بتراشند، موضع گرفته و خدا را از هر نوع تشبيه و صفت مادّي مبرّا مي‏ساخت.(255)

 وقتي به آن حضرت گفته شد، عدّه‏اي را عقيده بر آن است كه خدا به سَماء الدّنيا )آسمان دنيا( نزول مي‏كند فرمود: إنَّ اللّه لا يَنْزِلُ وَلايَحْتاجُ إلي أنْ يَنْزِلَ اِنَّما مَنْظَرُهُ فِي الْقُرْبِ وَالْبُعْدِ سَواءٌ.(256) خدا تنزّل نمي‏كند و احتياجي بدان ندارد؛ زيرا دور و نزديك به طور مساوي در منظر و معرض ديد اوست.

 كلمات دقيق و بسيار گرانبهايي پيرامون صفات خدا از موسي بن‏جعفرعليه السلام رسيده(257) كه لازم است مروري مستقل بر آنها داشته باشيم.

 

 مواضع كلامي امام كاظم ‏عليه السلام در برابر اهل حديث

 كنار گذاشتن نصّ الهي درباره امامت علي بن‏ابي طالب‏عليه السلام آغاز اختلافات بعدي بود كه در ميان امّت اسلام به وجود آمد. به دنبال جايگزيني افراد ناصالح در منصب امامت، آنان علاوه بر اين كه عهده‏دار رياست سياسي شدند، كار تفسير دين و بيان فقه را نيز به دست گرفتند و از آنجا كه از لحاظ علمي توانايي نداشتند، ديدگاههايي را مطرح كردند كه به طور طبيعي مشكلاتي را به وجود آورد. در اين زمينه، نخستين درگيري علمي در ظاهر، مسأله ارث پيامبرصلي الله عليه وآله و نيز جنگ با مخالفان پرداخت زكات بود.(258) بعدها در دوران خلافت خلفا از اين دست اختلافات فراوان مطرح گرديد. در همين زمان، گاه مسائل كلامي نيز مطرح شده و پاسخهايي از طرف خلفا داده مي‏شد.(259)

 افرادي كه به دلايلي نمي‏توانستند، اين پاسخها را بپذيرند راهي ديگر مي‏گزيدند و جاهلان دچار سردرگمي مي‏شدند. اين وضعيت به تدريج اختلافاتي دراين باره در جامعه اسلامي به وجود مي‏آورد.

 جلوگيري از تدوين و نقل حديث، نفوذ آثار فرهنگي يهود در ميان مسلمانان، رسوخ دنياطلبي و تفسير انحرافي دين براي تحكيم پايه‏هاي حكومت فاسد اموي و مهمتر از همه، كناز زدن »اهل ذكر« ازصحنه علمي و ديني و سياسي، دامنه اختلافات را گسترش داد و به زودي حوزه عقايد هر گروه به طور اساسي از معتقدات ديگران جدا شد. امامان شيعه نيز از همان آغاز، ديدگاههاي خود را تا آنجا كه ممكن بود، براي عموم و در موارد ديگر براي شيعيان خود بيان كردند و مي‏كوشيدند آنان را از نفوذ عالمان و محدثان خود فروخته بازدارند. در دوران حكومت پنج ساله اميرمؤمنان‏عليه السلام زمينه براي نشر عمومي فكر اهل بيت‏عليهم السلام در عراق فراهم شد، اما با پايان يافتن آن دوره، بار ديگر محدثان و فقيهان وابسته به امويان جان گرفتند و در همراه ساختن مردم با حكومت كوشيدند.

 در پايان قرن اول و اوايل قرن دوم هجري، جداي از شيعيان، چندين فرقه فعال بودند. خوارج، مرجئه، جهميه و معتزله مهمترين آنها بودند. هر يك از اينان در زمينه‏اي خاص، عقايدي داشتند و به ترويج آنها مشغول بودند. آنچه مي‏توان گفت اين كه: حكومت اموي با هيچ يك از اين گروهها توافقي نداشت و عملاً در خراسان با جهميه و مرجئه درگير بود؛ چنانكه در نواحي دوردست جنوب ايران، مشغول نبردهاي سخت با خوارج بود. معتزله نيز جز در مواردي محدود قدرت چنداني نيافتند. در اين ميان وضعيت شيعه نيز در برابر امويان و مذهب عثماني ساخته آنان روشن بود.

 توده مردم به پيروي از فرمانروايان خود، به دنبال مذهبي بودند كه افرادي چون ابن شهاب زهري و پيش  از آن عروة بن‏زبير و پيشتر از وي ابوهريره و سمرة بن‏جندب انتشار مي‏دادند. آنها احساس مي‏كردند كه بايد مردم را به وسيله »حديث« فريب دهند، حديث، سخنان رسول‏خداصلي الله عليه وآله بود و به دليل بي‏توجهي به آن در نسل اول صحابه و مخالفت با نوشتن آن به راحتي قابل جعل بود. بنابراين، به زودي دامنه نقل حديث گسترش يافت و با اين كه برخي از پيشوايان اهل سنت تصريح داشتند كه مجموع حديث پيامبر صلي الله عليه وآله از چند صد حديث تجاوز نمي كند،(260) از اواسط قرن دوم به بعد تعداد حديث به چندين هزار و پس از مدتي چند صد هزار رسيد. اين جعل حديث، هم در زمينه فقه و هم در مسائل كلامي بود. جداي از جعل حديث، تحريف در احاديث، وسيله ديگري براي تحريف دين بود.

 از برخي نقلها چنين برمي‏آيد كه در اوايل، تنها تعدادي انگشت شمار حديث جعلي در باره تشبيه وجود داشت، اما پس از چندي ابن خزيمه در كتاب التوحيد، چندين هزار جمع آوري كرد. روال عادي جامعه بر اساس اين احاديثِ جعلي، نظم ديني يافت. پيروان آن را »سنّي« ناميدند و مخالفان به عنوان »اهل بدعت« از دور خارج شدند. بدين سان »اهل حديث« شكل گرفتند. در آغاز نام مذهب كساني كه متمسك به اين احاديث بوده و ديگران را خارج از دين و مذهب تلقّي مي‏كردند، مذهب عثماني بود، همان مذهبي كه جاحظ در تأييد و حمايت از آن، كتابي با عنوان »العثمانيه« نگاشت.

 يكي از تلاشهاي امامان شيعه آن بود كه در برابر اين احاديث و به عبارت ديگر »اهل حديث« بايستند، به طوري كه در موارد لازم تحريفات و جعليّات را پاسخ داده و همچنين نادرستي برداشتهاي عاميانه و ظاهرانه آنان را در تفسير برخي از آيات متشابه و احاديث نشان دهند.

 چنين حركتي را مي‏توان در ميان زندگي فكري همه امامان و درباره برخي بيشتر دنبال كرد و در زمينه مواضع كلامي و فقهي آن بزرگواران به نتايج خوبي دست  يافت.

 در اينجا چند نمونه از اين مواضع را در حيات فكري امام كاظم‏عليه السلام دنبال مي‏كنيم:

 الف : يكي از رواياتي كه اهل حديث بدان تمسك نموده و فراوان نقل مي‏كردند، حديث »نزول خداوند به آسمان دنيا« بود.

 عن ابي هريرة، انّ رسول الله صلي الله عليه وآله قال: يتنزّل ربّنا تبارك وتعالي كلّ ليلة إلَي السماء الدّنيا حين يبقي ثُلُث اللَّيل الآخر يقول: مَنْ يدعوني فأستجيب له، من يسألني فأُعطيه ومن يستغفرني فأغفر له.(261)

 ابوهريره مي‏گويد: رسول خدا فرمود: خداوند هر شب در ثُلْث باقي مانده از شب به آسمان دنيا فرود مي‏آيد و ندا مي‏دهد: كيست مرا بخواند تا اجابتش كنم؟ كيست از من چيزي بخواهد تا به او بدهم؟ كيست استغفار كند تا من او را بيامرزم!؟

 پذيرفتن ظاهر چنين روايتي بدين صورت، مستلزم اعتقاد به تشبيه و نيز قبول جابجايي خداوند از مكاني به مكان ديگر بود. اهل حديث آشكارا اين اعتقاد را مطرح كرده و به احاديث ديگري نيز در اين باب استناد مي‏كردند. احمد بن‏حنبل كه حاصل جريان فكري اهل حديث بود و خود اندكي آن را تعديل كرد، معتقد بود:

 لِلّه عَزّوجلّ عرشٌ وللعرش حملةٌ يحملونه واللّه عزّوجلّ علي عرشه ليس له حدّ واللّه أعلم بحدّه ... يتحرّك، يتكلّم، ينظر، يبصر، يضحك ... وينزل كلّ ليلة الي سماء الدنيا وقلوب العباد بين إصبعَيْن من أصابِعِ الرّحمن ... وخلق آدم بيده علي صورته.(262)

 براي خداوند، عرش وجود دارد و كساني آن عرش را بدوش مي‏كشند. خداوند بر عرش خود نشسته است و ] بزرگي و اندازه‏اش[ حدّي ندارد. او به حدّ خود دانا است ... خداوند حركت مي‏كند، سخن مي‏گويد، نگاه مي‏كند، مي‏بيند، مي‏خندد... قلوب بنده‏هاي خود ميان دو انگشت از انگشتان خداوند است ... و خداوند، آدم را با دست خود مانند صورتش خلق كرد.

 در باب نشيمنگاه خداوند نيز معتقد بود كه به اندازه چهار انگشت جاي خالي وجود دارد كه محل نشستن رسول الله صلي الله عليه وآله در كنار وي مي‏باشد.(263) اين عقايد بر اساس روايات تحريف شده و يا جعلي بود كه به دست احمد بن حنبل رسيده بود.

 همان گونه كه پيش از اين بيان شد، تمسك آنها به »حديث« بود، زماني كه شخصي به احمد بن‏حنبل گفت: »كساني گفته‏اند، حديث »رأيتُ ربّي عزّوجلّ شابّ امرد جعد قطط عليه حلة حمراء« را گويا يك نفر فقط روايت كرده«، وي خشمگين شده و طرق متعددي براي آن شمرد.(264)

 اين روايات در زمان احمد بن حنبل جعل نشده بود، بلكه بسياري از آنها، پيش از اين دردست مردم پراكنده بود. همين مسأله سبب سؤال مكرر شيعيان از ائمه در باره آن احاديث بود. درباره همين حديث نزول خدا از امام كاظم‏عليه السلام و نيز حضرت رضاعليه السلام سؤال شده است:

 عن يعقوب بن جعفر الجعفري، عن ابي‏ابراهيم ‏عليه السلام قال:

 

 ذكر عنده قوم يزعمون ان الله تبارك وتعالي نزل الي السماء الدنيا، فقال: ان الله لا ينزل ولا يحتاج الي ان ينزل، انما منظره في القرب والبعد سواءٌ، لم يبعد منه قريب ولم يقرب منه بعيد ولم يحتج الي شي‏ءٍ بل يحتاج اليه وهو ذوالطول، لا اله الاّ هو العزيز الحكيم، اما قول الواصفين: انه ينزل تبارك وتعالي، فانما يقول ذلك من ينسبه الي نقص او زيادة، وكل متحرك محتاج الي من يحرّكه او يتحرك به، فمن ظنّ بالله الظنون هلك، فاحذروا في صفاتِهِ من ان تقفوا له علي حد تحدّونه بنقص او زيادة او تحريك او تحرّك او زوال او استنزال، او نهوض او قعود، فان الله جلّ و عزّ عن صفة الواصفين ونعت الناعتين وتوهّم المتوهّمين وتوكّل علي العزيز الرحيم الذي يراك حين تقوم و تقلبك في الساجدين.(265)

 يعقوب بن‏جعفر الجعفري مي‏گويد: نزد امام كاظم‏عليه السلام از كساني سخن به ميان آمد كه گمان مي‏كردند، خداوند به آسمان دنيا فرود مي‏آيد. امام فرمود: »خداوند فرود نمي‏آيد: نيازي ندارد تا فرود آيد. در نگاه او دوري و نزديكي برابر است، نه نزديكي به نزد او دور است و نه دوري به نزد او نزديك. او نياز به هيچ چيز ندارد، بلكه همه به او نيازمندند. او صاحب انعام و فضل است، جز او خدايي نيست، خداي قدرتمند و حكيم. اما درباره سخن آنان كه خداوند را چنين توصيف كرده‏اند كه: »خداوند فرود مي‏آيد!« اين را كسي مي‏گويد كه خدا را به نقص و زيادت متّصف كرده است. هر متحركي نياز به محرك دارد تا او را به حركت درآورده و يا به كمك آن به حركت درآيد، پس كسي كه به خدا ]چنين[ گمانهايي ببرد، هلاك مي‏شود. در توصيف خدا، از صفاتي كه خدا را به نقص و زيادت، تحريك وتحرّك، انتقال و فرود آمدن، برخاستن و نشستن محدود سازد، بپرهيزيد. خداوند بالاتر و برتر از وصف اينگونه وصف كنندگان و توهم اين گمان كنندگان است. بر خداوند قدرتمند بخشنده كه تو را هنگام ايستادن و در ميان سجده كنندگان مي‏بينند، توكّل كن.«

 در اين روايت، نزول خداوند به آسمان دنيا مورد انكار قرار گرفته و با تعبيرات دقيق، مذهب اهل بيت در باب نفي تشبيه بيان شده است. اين تعابير از اهل‏بيت فراوان نقل شده و اساس آنها نيز برگرفته شده از خطبه‏هاي امير مؤمنان‏عليه السلام است كه در نهج البلاغه منعكس شده است. در مذهب اهل بيت نه مذهب نفي و نه تشبيه، بلكه اثبات بدون تشبيه مورد تأييد قرار گرفته است و اين همان تعبيري است كه از امام رضاعليه السلام بدان تصريح شده است.(266)

 نكته قابل توجه درباره حديث »نزول خداوند به آسمان دنيا« آن است كه امام رضاعليه السلام، اصل روايت را انكار نكرده، بلكه تحريفي را كه در آن صورت گرفته بيان داشته است. اين نكته مهمي است كه تلاش عمدي را در تحريف احاديث از سوي جعّالان و كذّابان نشان مي‏دهد.

 عن ابراهيم بن محمود، قال: قلت للرضا عليه السلام:

 يابن رسول الله! ما تقول في الحديث الّذي يرويه النّاس عن رسول الله صلي الله عليه وآله انّه قال: انّ الله تبارك وتعالي ينزل كلّ ليلة جمعة الي السّماء الدّنيا؟« فقال: »لعن الله المحرّفين الكلم عن مواضعه، والله ما قال رسول الله كذلك، انّما قال: انّ الله تعالي ينزّل ملكاً الي السّماء الدّنيا كلّ ليلة في الثّلث الاخير و ليلة الجمعة في اوّل اللّيل فيأمره فينادي هل من سائل فأُعطيه سؤاله؟ هل من تائب فاتوب عليه من مستغفر فاغفر له؟ ... حدّثني بذلك ابي عن جدّي عن آبائه عن رسول الله صلي الله عليه وآله(267)

 ابراهيم بن‏محمود گويد: »به امام رضاعليه السلام عرض كردم: اي فرزند رسول خدا! درباره حديثي كه مردم از رسول الله صلي الله عليه وآله نقل مي‏كنند كه فرمود: خداوند تبارك و تعالي در هر شب جمعه به آسمان دنيا فرود مي‏آيد ] نظرتان چيست [؟ امام فرمود: خداوند كساني را كه سخن را از معناي اصلي آن منحرف كرده و تحريف مي‏كنند، لعنت كند، به خدا سوگند رسول خدا چنين نگفت، بلكه فرمود: خداوند در ثلث آخر هر شب و در ابتداي هر شب جمعه، فرشته‏اي را به آسمان دنيا مي‏فرستد و به او دستور مي‏دهد، تا ندا دهد آيا نيازمندي هست تا نياز او را برآورده سازم؟ آيا توبه‏كننده‏اي هست تا توبه‏اش را بپذيرم؟ آيا استغفار كننده‏اي هست تا گناهش را ببخشم؟...«

 انتهاي حديث، بيانگر اين حقيقت است كه طريق اهل بيت در نقل احاديث رسول خداصلي الله عليه وآله سالمترين است، و شيعه به همين دليل به اين طريق وفادار بوده و حق دارد تا به طرق ديگر اعتماد نكند جز آن كه به اين طريق تأييد شود.

 ب : نمونه ديگري كه اهل حديث به ظاهر آن تمسّك مي‏كردند، آيه اَلرَّحْمنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوي(268) بود. آنان به دليل بي‏توجّهي به ساير آيات و نيز عدم بكارگيري استدلال و تعقّل - كه خود ميراث ضديّت آنان با معتزله در طول سالهاي متمادي بود - به نوعي ظاهربيني شديد گرفتار شده بودند و از آنجا كه شماري حديث در باب تشبيه در اختيار داشتند، طبيعي بود كه اين قبيل آيات را مطابق آن احاديث تعبير كنند. اگر به ذيل آيه مذكور در تفسير برهان نگاه كنيم، روايات فراواني مي‏بينيم كه در تفسير آيه وارد شده كه بيشتر در پاسخ به پرسش اصحاب و يا اهل جدل مي‏باشد.(269) جهت گيري اين احاديث، همان »اثبات بلاتشبيه« بوده و مفاهيم موجود در آيه، كنايه از علم و قدرت گرفته شده است.

 درباره اين آيه از امام كاظم‏عليه السلام نيز پرسش شده و آن حضرت بدان پاسخ داده‏اند:

 عن الحَسَن بن‏راشد قال: سُئِل ابوالحسن موسي‏عليه السلام عن معني قوْلِ اللّه تعالي: »اَلرَّحْمنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوي«(270) فقال: استولي علي ما دقّ وجلّ(271)

 آيه مذكور كنايه از احاطه خداوند بر تمام امور كوچك و بزرگ است. آشكار است كه اين تعبير در آيات محكمي آمده است كه محدوديت خداوند را انكار مي‏كند و اگر بنا باشد كه به ظاهر آيه تمسّك شود، محدوديت خدا پذيرفته شده خواهد بود.

 ج - اهل حديث در مسأله جبر و اختيار، جبري مسلك بوده و اين انديشه، افراطي در برابر تفريط معتزله بود. اعتقاد به جبر، ريشه در جاهليت داشت، چنانكه برخي از آيات قرآن از قول مشركان بدان اشاره كرده است.(272)

 به اعتقاد معتزله، بعد از ظهور اسلام معاويه، اعتقاد به جبر را شايع كرد.(273) ولي بنا به قراين و شواهدي چند، تحت تأثير افكار جاهلي و نيز برخي از آراء يهوديان در معتقد ساختن برخي از مسلمانان از همان عصر اول به مسأله جبر مؤثر بوده است. روشن است كه اعتقاد به جبر مي‏توانست پايه‏هاي قدرت خلفا را تقويت كرده و اشتباهات آنها را توجيه كند. همچنانكه مي‏توانست مردم را از اعتراض نسبت به آنها باز دارد. در نقلي آمده است كه حسن بصري را تهديد كردند كه اگر دست از عقيده خود به اختيار برندارد، حكومت را خبردار كنند.(274)

 اهل حديث براي اثبات عقيده خود به برخي از آيات و روايات تمسك مي‏كردند؛ در برابر، »اهل عدل« نيز به آيات ديگر و نيز رواياتي تمسك مي‏كردند. در اينجا نيز فهم درست آيات و بازگرداندن متشابهات به محكمات مهم بود.

 از جمله روايات اين باب، حديثِ »الشّقيّ من شقي في بطن اُمّه والسّعيد من سَعِد في بطن اُمّه« بود.(275)

 اين حديث مي‏توانست به گونه‏اي معنا شود كه مذهب جبر را به طور كامل مورد تأييد قرار دهد، از اين رو مشكلاتي را در ذهن ياران ائمه به وجود آورده و آنان درباره معناي درست حديث سؤال مي‏كردند. دراين باره، از امام كاظم‏عليه السلام سؤال شده است كه روايت آن را در اينجا نقل مي‏كنيم:

 ».. عن الفضل بن‏شاذان عن محمّد بن‏ابي عمير، قال: سأَلْتُ أباالحسن موسي بن‏جعفرعليه السلام عن معني قول رسول الله صلي الله عليه وآله:

 »الشقّي من شقي في بطن امّه والسّعيد من سعد في بطن امّه«.

 فقال: الشّقّي من علم الله وهو في بطن امّه انّه سيعمل أعمال الأشقياء والسّعيد من علم الله وهو في بطن امّه انّه سيعمل أعمال السّعداء.(276)

 محمّد بن‏ابي عمير گويد: »از امام كاظم‏عليه السلام درباره معناي اين سخن رسول خداصلي الله عليه وآله پرسيدم كه فرمود: انسان شقي، زماني كه در شكم مادر است شقي است و انسان سعادتمند، نيز از زماني كه در شكم مادر مي‏باشد، چنين است. حضرت در معناي آن حديث فرمود: انسان شقي كسي است كه، وقتي در شكم مادر است، خداوند مي‏داند كه او كردار اشقيا را دارد و سعيد كسي است كه وقتي در شكم مادر است، خداوند مي‏داند او كردار سعادتمندان و نيك بختان را دارد.«

 در ادامه همين روايت، سؤال ديگري درباره حديثي ديگر شده است كه از آن نيز جبر فهميده مي‏شود و امام پاسخ زيبايي مي‏دهد:

 قلت له: فما معني قوله صلي الله عليه وآله: »اعملوا فكلٌ ميسّرٌ لما خُلِق له. فقال: انّ الله عزّوجلّ خلق الجنّ والانس ليعبدوه(277) و لم يخلقهم ليعصوه، وذلك قوله عزّوجلّ: »وما خلقت الجنّ والانس الاّ ليعبدوه فيسّر كلاًّ لما خُلِق له، فَالْوَيْلُ لِمَنِ استحبّ العمي علي الهدي.«(278)

 پرسيدم، معناي سخن رسول الله كه فرمود: هرچيزي به همان راهي كه براي آن خلق شده برده خواهد شد چيست. حضرت فرمود: خداوند جن و انسان را خلق كرده تا او را عبادت كنند، خلق نكرده تا او را عصيان كنند. پس براي همه، امكان اين كه در مسيري كه براي آن خلق شده‏اند حركت كنند را فراهم كرده است. واي بر كسي كه كوري را بر هدايت ترجيح دهد.

 در سؤالي كه از امام درباره »عامل معصيت« شده، آن حضرت پاسخ روشني ارائه داده، فرمودند:

 لا تخلوا من ثلاث: امّا ان تكون من الله عزّ و جلّ، و ليست منه، فلا ينبغي للكريم ان يعذّب عبده بما لا يكتسبه، وامّا أن تكون من الله عزّوجلّ ومن العبد وليس كذلك، فلا ينبغي للشّريك ان يظلم الشّريك الضّعيف، وإمّا ان تكون من العبد وهي منه، فإن عاقبه اللّه فبذنبه وإن عفا عنه فبكرمه و جوده.(279)

 ] عمل بنده [ از سه حالت خارج نيست: يا آن كه از خداي عزّوجلّ صادر شده و ربطي به بنده ندارد، ] در اين صورت [ سزاوار نيست كه خداوند كريم، بنده‏اش را به آنچه انجام نداده، عذاب دهد. و يا آن كه ] عمل بنده [ مشتركاً از خداوند و بنده صادر گشته، در اين صورت سزاوار نيست كه شريك قوي ] خدا [ به شريك ضعيف ظلم كند، ويا آن كه عمل بنده از خود بنده صادر شده و از اوست، در اين صورت اگر خداوند او را عذاب دهد، به دليل گناهي است كه از وي سرزده است، و اگر خداوند از گناه بنده چشم پوشي كند، ناشي از كرم و بخشش خداوند است.

 د : از بعد از جنگ جمل و صفين مشكلي در تعريف »ايمان« به وجود آمد. مؤمن كيست؟ كسي كه تنها به زبان اعتراف به شهادتين كند يا كسي كه عمل به احكام هم داشته باشد و يا تعريفي ديگر. مسلمانان در اين باره سه دسته شدند. گروهي گفتند: كسي كه گناه كبيره كند از دين خارج مي‏شود و كافر است. اينها »خوارج« بودند. گروهي گفتند: كسي كه گناه كبيره مرتكب، فاسق غير مؤمن و غير مسلمان است. اينها »معتزله« بودند. گروهي گفتند: شهادتين به زبان كافي است و هر كس آن را بگويد، حتي اگر مرتكب كبائر شود مسلمان است، اينها »مرجئه« بودند. اين نگرش، در ضمن درستي، به شكل افراط خود، بدانجا منتهي شد كه عمل از اساس نقشي در ايمان ندارد. كم كم بهانه به دست مخالفان داد تا اين عقيده را از اصل محكوم بدانند. در حقيقت، هر كس كه شهادتين را بگويد مسلمان است اما مؤمن آن است كه عمل به احكام شرع كند و قلبش هم مطمئن به ايمان باشد.

 در برابر رواج انديشه افراطي مرجئي‏گري كه »عمل« را تضعيف مي‏نمود، امامان تأكيد بر مفهوم عالي ايمان داشتند. اين مفهوم از سه جزء تركيب مي‏شد؛ ايمان عبارت است از معرفت قلبي، اقرار زباني و عمل خارجي. در اصل اين حديثي بود كه اميرمؤمنان‏عليه السلام از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل كرده بود؛ »الإيمان معرفةٌ بالقلب واقرارٌ باللّسان وعملٌ بالأركان؛(280) ايمان، شناخت قلبي، اقرار به زبان و عمل به اركان است.«

 امام كاظم‏عليه السلام نيز چون ديگر امامان‏عليهم السلام در برابر اين اعتقاد نادرست برخورد كرد و آن را باطل شمرد. زماني كه از آن حضرت دراين باره سؤال شد، فرمود:

 إنّ للايمان حالاتٌ و درجاتٌ و طبقاتٌ ومنازل، فمنه التّام المنتهي تمامه و منه الناقص المنتهي نقصه و منه الزّائد الرّاجح زيادته.(281)

 ايمان درجات و مراتبي دارد. مرتبه‏اي كه در كمال، تمام است؛ مرحله‏اي كه كاملا ناقص است. و مرحله‏اي ميانه كه توان بر آن افزود.

 اين پرسشها و پاسخها از طرف اصحاب، هم به دليل آن بود كه آنان در جامعه گرفتار اين مشكلات بوده و براي اقناع ذهن خود پاسخ مناسب را مي‏طلبيدند،(282) وهم بدان جهت بود تا بتوانند در مجادلات كلامي خود با اين فرقه‏ها به ديدگاههاي درست اهل بيت‏عليهم السلام مجهّز باشند. امام كاظم‏عليه السلام، در اين باره خود شخصا با اهل‏جدل وارد بحث مي‏شد و در عين حال هم اصحاب را تقويت مي‏كرد، تا ديدگاههاي اهل بيت را در ميان مردم منتشر كند. هشام بن‏حكم از قوي‏ترين اصحاب امام صادق و كاظم‏عليهما السلام براي انتقال ديدگاههاي اهل بيت‏عليهم السلام به مخالفان بود.

 افزون بر اين، امام كاظم، اصحابي را كه قدرت بحث و جدل داشتند تشويق مي‏كرد تا با مخالفان به بحث بپردازند و عقايد كلامي شيعه را كه گاه به صورت محرّف در دست بود، بيان كنند. كتاب »انتصار« از ابوالحسين خيّاط معتزلي نشان مي‏دهد كه چه مقدار در حق شيعه، تحريف صورت گرفته و عقايد آنان در باب توحيد به صورت تشبيه منعكس شده است؛ در حالي كه احاديث كلامي امامان‏عليهم السلام نشان مي‏دهد كه در مذهب شيعه تا چه حد بر مذهب تنزيه ] منزه بودن خداوند از جسم بودن و شكل داشتن  [پافشاري شده است.

 از مواردي كه امام كاظم‏عليه السلام اصحاب را به بحث با مخالفان دستور مي‏داد، درباره محمّد بن‏حكيم است. درباره وي نقل شده است كه:

 كان ابوالحسن‏عليه السلام يأمر محمّد بن حكيم ان يجالس اهل المدينة في مسجد رسول الله‏صلي الله عليه وآله وأن يُكَلّمهم و يُخاصِمهم؛(283)

 امام كاظم‏ عليه السلام، به محمّد بن‏حكيم دستور مي‏داد تا در مسجد رسول خداصلي الله عليه وآله بنشينند و با آنان به بحث و گفتگو بپردازد.

 اين تلاشها از سوي امامان شيعه و اصحاب آنان، با وجود همه محدوديتها، سبب شد تا عقايد اهل‏بيت‏عليهم السلام، بنياد فكري شيعه را تشكيل داده و اسلام درست و به دور از تحريف، از طريق اهل بيت باقي بماند.

 بر اساس حرف‏هاي ابن خلدون، قبيله‏اي كه عصبيت بيشتر دارد به قدرت مي‏رسد. عصبيت عباسيان به خاطر نزاع امين و مأمون ضعيف شد. بيم آن مي‏رفت كه الترناتيو آنان به قدرت برسد. مأمون با زيركي دشمن خودش را داخل حكومت مي‏كند. هم الترناتيو را تضعيف كرده هم عصبيت خود را با آوردن فرد محبوب »قبيله‏اي كه رتبه بعدي را به لحاظ حجم عصبيت دارد، افزوده است اين است دليل اصلي آوردن امام رضا در حكومت.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »