ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


 اصلاح، سياست اصولي امام

 امام رسالت اصلي خود را اصلاح مي‏دانست. دليل اين امر آن بود كه او فردي پايبند به دين و سنت بود. افزون بر آن بايد توجه داشت كه امام اساساً توسط كساني بر سر كار آورده شده بود كه خليفه پيشين را به دليل فساد به قتل رسانده بودند و اميد آن داشتند كه خليفه جديد به اصلاح خرابيها بپردازد. تناسب هدف اين گروه با شخصيت امام، يكي از دلايل اصلي رويكرد آنان به امام بود. سياست خلفاي پيشين توسعه فتوحات بود. اين كار هم اسلام را گسترش مي‏داد و طبعاً پوئن مثبتي براي خلفا بود و هم جيب مردم را انباشته از درهم و دينار مي‏كرد.

 اكنون امام بايد خرابيهاي اين دوره را جبران كند. اين كار بسيار دشوار بوده و او را رودررو با بسياري از اشراف و متنفذان مي‏كرد. در اينجا مروري بر اقدامات اصلاحي امام خواهيم داشت. ابتدا بايد توجه داشت كه اين اقدامات، دو قسمت بود. بخشي با زبان و اقدامات اجتماعي آرام. اما بخش ديگر آن از طريق جنگ بود، آن هم با كساني كه حاضر به رعايت حقوق حاكم مشروع جامعه نشده و سر به عصيان برداشته بودند. در اينجا به نمونه ‏هايي از قسمت نخست مي‏پردازم.

 يكي از مشكلات اخلاقي جامعه كه امام را سخت به خود مشغول داشته بود، دنياگرايي، رفاه طلبي و فزون خواهي اعراب فاتح بود. اين امر چنان آنان را از خود بيخود كرده بود كه توان گفت، جنگ جمل محصول آن بود كه امام حاضر نشد سهم طلحه و زبير را از بيت المال بيش از ديگران بدهد. در چنين شرايطي امام، مصصم شد تا در طي خطبه‏هاي خود، در اين باره به تفصيل سخن گفته و مردم را از دنياگرايي پرهيز دهد. به همين قياس، او طي نامه‏هايي به عمال خويش آنان را از نشستن سر سفره‏هاي رنگين كه در دوره عثمان بسيار طبيعي شده بود نهي مي‏كرد. اگر كلمات امام در باره مذمت دنيا يكجا فراهم آيد كتابي مفصل خواهد شد.(204)

 نهج البلاغه مملو از اين قبيل كلمات بوده و اين حجم گسترده نشان مي‏دهد كه امام در اين باره اصرار خاصي داشته است. ارائه الگوي نمونه انسان با تقوي را در خطبه معروف به خطبه همام مي‏بينيم. در برخي از خطبه‏ها اما به صراحت مردم مخاطب خود را به دليل دنياطلبي سرزنش مي‏كند: ياد مرگ از دلهاي شما رفته است و آرزوهاي فريبنده جاي آن را گرفته. دنيا بيش از آخرت مالكتان گرديده و اين جهان، آن جهان را از يادتان برده.(205)

 امام تبيين دين را در رأس اقدامات اصلاحي خود قرار داده و كوشيد تا با مطرح كردن سنت پيامبرصلي الله عليه وآله و احياي اصول و فروع فراموش شده دين، جامعه را به سمت اصلاح هدايت كند. آن حضرت در شرح فعاليتهاي خود براي اصلاح جامعه مي‏فرمايد:

 »ألم أعمل فيكم بالثقَل الأكبر و أترك فيكم الثقَل الاصغر وركزتُ فيكم رايةَ الإيمان ووقفْتُكم علي حدودِ الحلال و الحرام و البسْتُكم العافية من عَدْلي و فرشتكُمُ المعروفَ من قوْلي و فعْلي و أريتُكم كرائم الأخلاق من نفسي«، آيا حكم قرآن را در ميان شما جاري نداشتم و دو فرزندم را - كه پس از من چراغ راه دينند - و خاندان پيامبر را كه گوهران گزينند براي شما نگذاشتم. رايت ايمان را ميان شما برجا كردم و مرزهاي حلال و حرام را برايتان جدا. از عدل خود لباس عافيت بر تنتان كردم و با گفتار و كردار خويش معروف را ميان شما گستردم و با خوي خود نشان دادم كه اخلاق گزيده چيست.(206)

 امام در سخنان خود به طور مأكَّد اشاره به عمل به كتاب خدا و سنت رسول دارد. اين وفاداري امام به سنت رسول خداصلي الله عليه وآله نكته مهمي در سياستهاي اصلاحي آن حضرت است. در اصل او تخطي از سنت را يكي از علائم آشكار انحراف بلكه منشأ انحرافات مي‏داند. زماني كه در همان روزهاي نخست، طلحه و زبير از عدم مشورت امام شكايت كردند حضرت فرمود: به خدا كه مرا به خلافت رغبتي نبود و به حكومت حاجتي نه، ليكن شما مرا به آن واداشتيد و آن وظيفه را به عهده‏ام گذاشتيد. چون كار حكومت به من رسيد، به كتاب خدا و آنچه براي ما مقرر نموده و ما را به حكم كردن بدان امر فرموده نگريستم و از آن پيروي كردم. و به سنتي كه رسول خداصلي الله عليه وآله نهاده است و بر پي آن رفتم. نيازي نداشتم تا در اين باره از شما و جز شما نظر خواهم.(207) امام در درگيري خود با عثمان در باره محرم شدن به عمره در ايام حج و يا محرم شدن به عمره و حج با هم، در باره رعايت سنت رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: »ما كنت لأدَعُ سنَّةَ رسول الله صلي الله عليه و آله سلم لأحدٍ من الناس«، من به خاطر هيچ كس سنت آن حضرت را رها نمي‏كنم.(208) يك سال از سالهايي كه عثمان در مني نمازش را تمام مي‏خواند، مريض شد. در آنجا از امام خواست تا به جاي او نماز بخواند. امام فرمود: اگر او نماز بخواند همچون پيامبرصلي الله عليه وآله خواهد خواند. عثمان گفت: خير، همانطور كه من نماز مي‏خوانم. امام در خواست او را رد كرد.(209) امام خود مي‏فرمود، اگر من از ميان شما غايب شوم چه كسي هست كه به اين سيره در ميان شما عمل كند؟(210)

 مطرف بن عبدالله مي‏گويد: همراه عمران بن حصين ) كه از اصحاب رسول خداصلي الله عليه وآله بود( پشت سر امام علي‏عليه السلام نماز مي‏خواندم. پس از پايان نماز، عمران دست من را گرفت و گفت: لقد صلّي صلاةَ محمَّد، و لقد ذكَّرني صلاةَ محمدصلي الله عليه وآله. او همانند نماز پيامبرصلي الله عليه وآله نماز خواند. او مرا به ياد نماز پيامبرصلي الله عليه وآله انداخت.(211) ابوموسي اشعري نيز كه در بدو ورود امام به كوفه، پشت سر امام نماز خواند گفت: «ذكرنا علي بن ابي‏طالب صلاة النبي‏صلي الله عليه وآله»، علي‏عليه السلام با نماز خود ما را به ياد نماز پيامبر انداخت.(212) احياي سيره پيامبرصلي الله عليه وآله براي سياستهاي اصلاحي امام بسيار مهم بود. اصحاب خالص امام نيز اين حقيقت را درك مي‏كردند. عمار در باره اقدامات سازنده امام مي‏گفت: «لو أنَّ علياً لم يعمل عملاً و لم يصنع شيئاً الا أنه أحيا التكبيرتين عند السجود، لكان قد أصاب بذلك فضلاً عظيماً».اگر علي هيچ كاري جز زنده كردن دو تكبير در وقت بلند كردن سر از سجده نكرده باشد، به خاطر همين كار، به فضل بزرگي دست يافته است.(213)

 امام در برابر سياست عدم كتابت حديث، از سوي عمر و عثمان، بر فراز منبر اعلام فرمود: كساني كه مايل هستند تا علم را بنويسند كاغذ و قلمي فراهم آورند. حارث اعور وسايل نوشتن را فراهم كرد و آنچه را حضرت نقل مي‏كرد مي‏نوشت.(214) بعد از آن حضرت امام حسن ‏عليه السلام نيز به فرزندانش توصيه مي‏فرمود تا حديث پيامبرصلي الله عليه وآله را بنويسند.(215) توجه داريم كه امام علي‏عليه السلام خود احاديث رسول خدا صلي الله عليه وآله را مي‏نوشت. پس از آن حضرت دفاتر آن حضرت در دست اهل بيت بوده و مرتب از «كتاب علي» حديث براي شيعيان نقل مي‏فرمودند.(216)

 ديديم كه در زمان خليفه دوم، در كنار جلوگيري از كتابت حديث، قصه خوانان اجازه يافتند تا در مسجد براي مردم قصص يهودي را در باره انبياي پيشين و رهبانان مسيحي نقل كنند. امام علي‏عليه السلام در كنار رواج كتابت حديث، با پديده قصه خواني برخورد كرده از قصه خواني به شدت نهي كرد. امام در اصل با نقل آثار يهوديان مخالف بود. از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: هر كس از پيشينيان كتابي دارد از بين ببرد.(217) آن حضرت در باره كسي كه قصه حضرت داودعليه السلام را با اوريا از منابع يهودي نقل كرده بود، برخورد كرده و فرمود: اگر كسي آن را نقل كند، او را حد خواهم زد.(218) مي‏دانيم كه در اين حكايت دروغين به حضرت داود، نسبت قتل عمد و زنا داده شده است. زماني كه آن حضرت به بصره آمد، قصه خوانان را از مسحد بيرون كردند.(219) بعد از آن حضرت، امام حسن‏عليه السلام نيز از قصه خواني نهي كردند.(220) امام سجادعليه السلام نيز حسن بصري را كه زماني قصه خوان بودند از اين كار نهي كردند و او نيز پذيرفت.(221)

 امام در يكي از نخستين خطبه‏ هايش فرمود: «و إني حاملكم علي منهج نبيكم صلي الله عليه وآله» من شما سنت پيامبرصلي الله عليه وآله را در ميان شما پياده خواهم كرد.(222) يكي از دلايلي كه سبب شده تا توصيف شخصيت و اخلاق رسول خداصلي الله عليه وآله بيش از همه اصحاب از زبان امام علي‏عليه السلام در متون تاريخي باشد، همين است كه امام بيش از همه پيرو منش و روش آن حضرت بود. به همين دليل از آغاز، تمامي حركات پيامبرصلي الله عليه وآله را به ذهن خود سپرده و بعدها با شيواترين كلمات به توصيف شخصيت آن حضرت پرداخت.(223)

 حسن بصري در پاسخ كسي كه از او در باره امام سؤال كرده بود گفت: »أراهم السبيل و أقام لهم الدين اذا اعْوَجَّ«، راه را به مردم نماياند و زماني كه دين به كجي گراييده بود، آن را راست كرد.(224) اين سخن حسن، بسيار سنجيده و دقيقاً مطابق با سياستي است كه امام در دوران خلافت از خود نشان داده است. شاعر ديگري خطاب به امام چنين سرود:

 أوضحت من ديننا ما كان مشتبهاً

جزاك ربك عنا فيه إحساناً(225)

 ابوذر در توصيف امام مي‏گفت: علي زرّ الدين، علي قوام دين است.(226) امام خود در تطبيق سيره خود با سيره رسول خداصلي الله عليه وآله اصرار داشت. در باره برخورد خود با اهل بصره، بعد از جنگ جمل فرمود: من همانند سيره پيامبرصلي الله عليه وآله در برخورد با مردم مكه، با اهل بصره برخورد كردم.(227) امام يكي از وظايف »امام« را احياي سنت ياد كرده است.(228) در جاي ديگري بهترين بنده خداوند را امام عادلي مي‏داند كه در كار احياي سنت مي‏كوشد، همان طور كه شرورترين بندگان خدا را امام ظالمي مي‏داند كه سنت را از بين مي‏برد.(229) به طور كلي امام علي‏عليه السلام از مفهوم بدعت پرهيز جدي داشته و از جمله مي‏فرمايد، همراه پيدايش هر بدعتي سنتي از ميان خواهد رفت.(230) امام دو نكته را به عنوان وصيت خود مطرح مي‏كند يكي شرك نورزيدن به خدا و ديگري : ضايع نكردن سنت پيامبرصلي الله عليه وآله.(231) آن حضرت منافقان را كساني مي‏داند كه در درياي فتنه غوركرده، بدعتها را بكار گرفته و سنتها را كنار گذاشته‏اند.(232) اولياي خداوند را نيز كساني مي داند كه: يحيون سنن الله و سنن رسوله، سنتهاي خدا و رسول را احيا مي‏كنند.(233) امام مردم را دو دسته مي‏داند: متَّبع شرعة و مبتدع بدعة.(234) اين جملات و نظائر آنها در نهج البلاغه، ذهنيت قوي امام را در زمينه پيروي از سنت و پرهيز از بدعت نشان مي‏دهد. اين موضع، درست در برابر كساني بود كه لااقل در مواردي بدعتهايي را ايجاد كرده و وقتي به آنها اعتراض مي‏شد مي‏گفتند: اگر هم بدعت است بدعت خوبي است.

 امام در امر دين به هيچ صورتي حاضر به مداهنه نبود و خود مي‏فرمود: و الله لاأدهنت في ديني، به خدا سوگند من هرگز در كار دينم مداهنه نكردم.(235) يكبار شخصي از بني‏اسد را براي حد نزد امام آوردند. بني‏اسد از امام خواستند تا از اجراي حد صرفنظر كند. آن حضرت فرمود: شما از من چيزي را كه در اختيار من باشد نخواهيد خواست جز آن كه به شما خواهم داد. آنان راضي بيرون آمدند. امام حد را بر آن شخص جاري كرد و فرمود: اين كار از آن خدا بوده و در اختيار من نبود كه آن را به شما دهم.(236)

 امام در باره نقش خود در هدايت امت فرمود: اي مردم! من اندرزهايي را كه پيامبران به امتهايشان دادند بر شما راندم و آنچه را اوصيا به پس از خود رساندند، رساندم، شما را با تازيانه - موعظت - ادب كردم نپذيرفتيد، و با - سخناني - كه از نافرماني‏تان باز دارد، خواندم فراهم نگشتيد. شما را به خدا! آيا امامي جز من را توقع داريد تا با شما راه درست را بپيمايد و شما را به راه راست ارشاد كند؟(237) و ايضاً در باره خود مي‏فرمود: همانا من ميان شما همانند چراغم در تاريكي؛ آن كه به تاريكي پاي گذارد از آن چراغ روشني جويد و سود بردارد.(238)

 به هر روي امام، آن چنان در اجراي دقيق سنت رسول خداصلي الله عليه وآله اصرار داشت كه حتي مي‏كوشيد تا تمامي حركات و سكناتش شبيه پيامبرصلي الله عليه وآله باشد. وقتي به امام اعتراض شد كه چرا در مسجد به مردم غذاي خوب مي‏دهد اما خود در خانه نان با سبوس مي‏خورد، امام با گريه پاسخ داد: به خدا سوگند، هرگز نديدم در خانه پيامبرصلي الله عليه وآله نان بدون سبوس باشد.(239) معناي اين سخن آن بود كه امام مي‏كوشيد غذايش نيز همان غذايي باشد كه رسول خداصلي الله عليه وآله داشته است.

 

 امام در برابر پيمان شكنان جنگ جمل

 تنها چند ماه پس از روي كار آمدن امام در سال 36 هجري، نخستين جنگ داخلي ميان مسلمانان با تحريك گروهي پيمان شكن به رهبري طلحه، زبير و عايشه، در جمادي الثاني همان سال بر پاشد. مستمسك پيمان شكنان چند مطلب بود. نخست آن كه عثمان مظلوم كشته شده است. اين امر در حالي مطرح مي‏شد كه طلحه، عايشه و زبير از كساني بودند كه بيشترين سهم را بر آشوبي كه منتهي به قتل عثمان شد داشتند. آنان با پررويي تمام گفتند كه توبه كرده و اكنون براي جبران كار خويش دست بكار انتقام خون خليفه مظلوم شده‏اند! به طور قطع مطرح كردن اين امر، براي تحميق توده‏هاي مسلماني بود كه از واقعيت ماجرا خبر نداشتند.

 نكته ديگر آن بود كه آنان در مدينه، به اجبار بيعت كرده‏اند، بنابر اين، آن بيعت درست نبوده و حكومت امام، لااقل در نظر آنان مشروع نيست، همان طور كه تعهدي - به دليل آن بيعت به قول آنها اجباري - نسبت به اطاعت از خليفه ندارند. راه حلي كه مطرح كردند اين بود كه، كار به آنچه در پايان حيات عمر مطرح شد يعني »شورا« باز گردد. زماني كه عايشه از طلحه و زبير وظيفه خويش را پرسيد به او گفتند: تو به مردم بگو عثمان مظلوم كشته شده و بايد كار خلافت به شوراي ميان مسلمانان باز گردد يعني وضعيتي كه عمر براي پس از خود ايجاد كرد.(240)

 مطرح شدن آن شورا كه طلحه و زبير نيز در آن بودند، روزنه اميدي براي خلافت آنان بود. وجود اين شورا سبب شده بود تا طلحه و زبير و حتي سعد وقاص، گمان كنند كه براي خلافت اهليت كامل دارند. زبير در بحبوحه جنگ جمل، به امام علي‏عليه السلام گفت كه ما اهليت تو را براي خلافت بيش از خود نمي‏دانيم.(241)

 در اين ميان عايشه علاقمند به بازگشت خلافت به بني‏تيم بود. زماني كه مخالفت بر ضد عثمان اوج گرفت، عايشه براي انجام حج عازم مكه شده بود. در آنجا شنيد كه عثمان كشته شده و طلحه به جاي وي آمده است. عايشه بسيار خوشحال شده و به سوي مدينه به راه افتاد و تا منطقه سرف آمد. در آنجا شنيد كه مردم با علي‏عليه السلام بيعت كرده ‏اند. وي با شنيدن اين خبر از همانجا به مكه بازگشت و فرياد مظلوميت عثمان را سر داد.(242)

 زماني كه عايشه شنيد كه مردم با علي عليه السلام بيعت كردند گفت: يك شب عثمان به تمام عمر علي عليه السلام برابري مي‏كند.(243) بعدها نيز كه امام شهيد شد، عايشه نام كودكي را كه نزد او آورده بودند »عبدالرحمان« گذاشت!(244)عايشه، بعد از شكست جمل به ابن‏عباس گفت: هيچ شهري براي من مبغوض‏تر از شهري كه شما بني‏هاشم در آن باشيد  نيست.(245)

 بعدها عايشه در نقل خبر آمدن پيامبرصلي الله عليه وآله در روزهاي آخر حيات، مي‏گفت: دو نفر زير بازوي پيامبرصلي الله عليه وآله را گرفته بودند. يكي از آنها قثم بن عباس بود و يكي نيز مردي ديگر! راوي خبر مي‏گويد: مقصودش از مرد ديگر، علي عليه السلام بوده است.(246) البته او گاه اعتراف مي‏كرد كه عزيزترين مردان نزد پيامبرصلي الله عليه وآله علي و عزيزترين زنان نزد او فاطمه‏عليها السلام بود. وقتي از وي سؤال شد كه پس چرا چنين كردي، لبه خمارش را بر صورتش افكند و گفت: كاري بود كه شد!(247) شيخ مفيد در قسمت پاياني كتاب الجمل خود، فصلي ديگر در علت بغض عايشه نسبت به امام آورده است.(248) بعدها نيز كه خواستند امام حسن‏عليه السلام را در نزديكي پيامبرصلي الله عليه وآله دفن كنند، عايشه مخالفت كرد و گفت: چرا شما مي‏خواهيد كسي را در خانه ‏ام دفن كنيد كه من او را دوست ندارم.(249) احمد امين نيز توضيحاتي در باره علل كينه عايشه نسبت به حضرت فاطمه سلام ‏الله ‏عليها داده است.(250)

 شد.(251) امام در باره عايشه فرمود: مطاع ترين مردم در ميان مردم.(252) با مذاكرات متعددي كه صورت گرفت، عايشه پذيرفت تا همراه آنان به بصره برود. ام‏سلمه كوشش فراواني كرد تا عايشه را از اين سفر منع كند. جالب است كه عايشه از او خواسته بود تا همراه آنان به بصره برود. او به ام سلمه گفت: عبدالله بن عامر به من گفته است: در بصره صد هزار شمشير آماده است، آيا تو براي اصلاح اين كار همراه ما مي‏آيي؟ ام‏سلمه گفت: براي خون عثمان! تو خود شديدترين افراد بر ضد وي بودي. آيا تو نبودي كه او را نعثل مي‏ناميدي؟ ام‏سلمه قدري از فضايل امام علي‏عليه السلام را براي وي گفت و از او خواست تا با كسي كه مهاجر و انصار با او بيعت كرده‏اند مخالفت نكند. از جمله به اين سخن پيامبرصلي الله عليه وآله اشاره كرد كه حضرت فرمود:«علي وليُّ كلّ مُؤمنٍ و مؤمنة». عبدالله بن زبير كه دم در ايستاده بود، گفت: ما چنين سخني از آن حضرت نشنيديم. ام سلمه گفت: اما خاله تو آن را شنيده و اين را كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «عليّ خَليفَتي عَلَيْكم في حياتي و مماتي». عايشه تأييد كرد كه چنين چيزي را شنيده است.(253) سخن عايشه آن بود كه براي اصلاح كار مسلمانان دست به اين اقدام مي‏زند! او كوشيد تا حفصه را همراه خود كند. حفصه گفت: رأي او رأي عايشه است و بدين ترتيب مصصم شد تا عزم بصره شود، اما عبدالله بن عمر او را از همراهي با اصحاب جمل بازداشت.(254)

 اكنون مدينه در اختيار بني‏هاشم بود و شورشيان نمي‏توانستند باز گردند. شام نيز در اختيار معاويه بود و آشكار بود كه رفتن آنها به شام هيچ به سودشان نيست،(255) زيرا معاويه در آنجا مطاع است و آنان تنها آلت دست او خواهند شد. ازسوي ديگر هدف مشترك آنها با معاويه جلوگيري از خلافت امام بود. اكنون كه شام در اختيار معاويه است بايد عراق را از سلطه خلافت امام بيرون كرد. به همين دليل به سوي بصره به راه افتادند.

 عايشه با اشاره به آن كه »ام المؤمنين« است و حق مادري بر مسلمانان دارد، كوشيد تا مردم را به سمت شورشيان جذب كند.(256) زماني كه شورشيان به بصره در آمدند، كعب بن سور، رهبر طايفه ازد قصد كناره گيري داشت، عايشه نزد او آمد و وي را دعوت كرد. او كه در ابتدا اصرار بر كناره گيري داشت، گفت، نمي‏تواند سخن مادرش را اجابت نكند.(257) به هر روي نام عايشه براي جذب مردم بسيار مؤثر بود. بعدها طلحه نيز در خطبه خود در بصره گفت: خداوند عايشه را نيز همراه شما كرده است. مي‏دانيد كه او چه منزلتي نزد رسول خداصلي الله عليه وآله داشته و مي‏دانيد كه پدر او چه جايگاهي در اسلام داشته است.

  مردم بصره تنها به خاطر عايشه بود كه اعلام كردند از شورشيان دفاع خواهند كرد.(258) طلحه در وقت شروع درگيري نيز گفت: مردم، علي آمده است تا خون مسلمانان را بريزد. نگوييد كه او پسر عم پيامبر است، همراه شما همسر رسول خداصلي الله عليه وآله و دختر ابوبكر صديق است كسي كه پدرش دوستداشتني ترين مردم نزد پيامبرصلي الله عليه وآله بود.(259)

 پس از آن كه شورشيان بر بخشي از بصره تسلط يافتند، قراردادي با عثمان بن‏حنيف حاكم امام در بصره امضا كردند كه تا آمدن امام علي‏عليه السلام صبر كنند، مشروط به آن كه دارالاماره، بيت المال و مسجد در دست عثمان بن حنيف باشد. با وجود اين قرارداد، شورشيان از ترس آن كه مبادا امام از راه برسد و آنان نتوانند در برابرش مقاومت كنند پيمان را شكستند و شبانه، در حالي كه عثمان بن حنيف مشغول نماز عشا بود به مسجد ريخته او را دستگير كردند. آنان سر و صورت او را تراشيدند و تنها از ترس برادر او سهل بن حنيف كه امام او را در مدينه به جاي خود گذاشته و به اين سو آمده بود از كشتن وي صرفنظر كرده(260) و از شهر بيرونش كردند. زماني كه امام او را در اين وضعيت ديد، به گريه افتاد.(261) شورشيان پس از كشتن حدود پنجاه نفر(262) و نيز كشتن نگاهبانان بيت المال، به غارت آن پرداختند.

 زماني كه خبر رفتن شورشيان در مدينه به امام رسيد، آن حضرت سهل بن حنيف را بر جاي خويش گذاشته و همراه شمار زيادي از اصحاب پيامبرصلي الله عليه وآله و ساير مردم مدينه كه در نقلي تعداد آنها چهار هزار نفر دانسته شده(263) به سرعت به سوي عراق حركت كرد. بنا به نقل سعيد بن جبير، هشتصد نفر از انصار و چهار صد نفر از كساني كه در بيعت رضوان حضور داشتند، در جمل همراه امام علي‏عليه السلام بودند.(264)

 امام علي‏عليه السلام به هيچ روي مايل به برپايي اين جنگ نبود. لذا سه روز پس از ورود به بصره، با ارسال پيامهاي مكرر از شورشيان خواست تا به »جماعت« و »طاعت« باز گردند، اما پاسخ مثبتي از آنان نشنيد.(265)

 آن حضرت، صعصعة بن صوحان را همراه نامه‏اي به سوي بصره فرستاد. او با طلحه و زبير سخن گفت، وقتي با عايشه سخن گفت، احساس كرد كه او بيش از دو نفر ديگر، قصد برپايي شر دارد. پس از بازگشت امام، عبدالله بن عباس را به بصره فرستاد. او به طلحه گفت: مگر تو بيعت نكردي، طلحه گفت: شمشير بالاي سرم بود. ابن‏عباس گفت: من خود ناظر بودم كه به اختيار بيعت كردي. طلحه از خون عثمان سخن گفت. ابن‏عباس گفت: مگر نبود كه عثمان ده روز از چاه خانه خود آب مي‏خورد و تو اجازه ندادي از آب شيرين استفاده كند. آنگاه علي عليه السلام سراغ تو آمد و از تو خواست تا اجازه دهي از آب استفاده كند.پس از آن ابن‏عباس با عايشه و طلحه نيز سخن گفت. عايشه چنان به پيروزي خود اطمينان داشت كه كوچكترين انعطافي از خود نشان نداد.ابن‏عباس با استدلالهاي محكم خود كوشيد آنان را از خطري كه در انتظارشان است پرهيز دهد اما نپذيرفتند.(266)

 به هر روي اصرار امام اين بود كه جنگ صورت نگيرد. آن حضرت از آغاز كردن جنگ توسط اصحابش جلوگيري كرده و رسماً اعلام كرد كه كسي حق شروع جنگ ندارد.(267) حتي در روز جنگ، پيش از ظهر، امام قرآني به دست ابن‏عباس داد تا نزد طلحه و زبير رفته، با دعوت آنان به قرآن با آنها سخن بگويد؛ ابن‏عباس با طلحه و زبير سخن گفت، اما عايشه حتي اجازه صحبت نداد و گفت: به صاحبت بگو : بين ما و او جز شمشير حاكم نخواهد بود. ابن عباس مي‏گويد: من هنوز از آنها دور نشده بودم كه تيرهاي آنان مثل باران به سوي ما آمد.(268)

 صبح روز دهم جمادي الاولي(269) لشكر امام آماده شد. در آن سوي عايشه، سوار بر شتر، در هودجي قرار گرفت كه زرهي بر آن پوشانده بودند. او در ميدان حاضر شد و به سخنراني پرداخت و مرتب از مظلوميت عثمان سخن مي‏گفت. امام در آغاز قرآني به دست يكي از افراد قبيله عبدالقيس داد تا به ميان ميدان رفته شورشيان را به قرآن فرا خوانده از تفرقه و تشتت پرهيز دهد. شورشيان او را با تير زده و به شهادت رساندند. مادر اين جوان كه در آنجا حاضر بود خود را روي جنازه فرزندش انداخت، اصحاب كمك كردند تا جنازه او را نزد امام آوردند.(270) امام كه تا آن زمان دستور داده بود سپاهش آغازگر جنگ نباشد، با شهادت آن مرد، به محمد بن حنفيه دستور حركت به سوي دشمن را صادر كرد.(271)

 درگيري از ظهر تا شب ادامه يافت. بيشترين جنگ در اطراف شتر عايشه بود كه گفته شده بيش از هفتاد دست كه خواستند افسار شتر او را بگيرند قطع شد. عايشه كوشيد براي تحميق مردم مشتي خاك برداشت و شبيه كاري كه رسول خداصلي الله عليه وآله كرده بود، خاك را به سمت سپاه امام پاشيد و گفت: شاهت الوجوه! امام خطاب به او فرمودند: »و ما رميت إذْ رميت ولكن الشَّيطان رمي«.(272) زماني كه سپاه شورشي روي به شكست گذاشت مروان بن حكم كه كسي جز طلحه را قاتل عثمان نمي‏دانست، تيري بر او زده و وي را به قتل رساند.(273) جالب است كه ابن‏خياط مي‏گويد: زماني كه جنگ آغاز شد، نخستين كشته، طلحه بود.(274)

 اين نشان آن است كه اساساً مروان براي كشتن طلحه به اين جنگ آمده بوده است. او بعدها به اين مسأله افتخار مي‏كرد، چنان كه خود اين حكايت را براي امام سجادعليه السلام نقل كرده بود.(275) گفته شده است كه امام، طلحه را نيز در ميدان جنگ صدا زد و به او فرمود: اي ابومحمد! ياد داري كه رسول خداصلي الله عليه وآله در باره من فرمود: اللهم وال من والاه و عاد من عاداه؟ طلحه گفت: استغفر الله، اگر به خاطر آورده بودم خروج نمي‏كردم.(276)

 زبير نيز به اصرار فرزندش عبدالله در سپاه مانده و با وجود سخنان امام حاضر به ترك ميدان نمي‏شد. در يك مورد امام سخن پيامبرصلي الله عليه وآله را به ياد او آورد كه آن حضرت فرمود: فرزند عمه تو يعني زبير، بر تو بغي خواهد كرد. زبير اين خبر را تصديق كرد.(277) منابع در اين كه به هر روي زبير از صحنه درگيري فرار كرده(278) يا پشيمان، ميدان را ترك كرده اختلاف نظر دارند.

 امام كه مقاومت بصريان را در اطراف جمل ديد، دستور كشتن شتر را صادر كرد. شماري از اصحاب امام اطراف شتر را گرفته و آن را كشتند. بعدها عايشه مي‏گفت: از داخل هودج علي‏عليه السلام را مي‏ديدم كه خود در معركه مشغول جنگ بوده و فرياد مي‏زد: الجمل، الجمل.(279)امام نزد هودج آمده و عايشه را با خطاب »يا شقيراء« مورد سرزنش قرارد داد.(280)يك نكته گفتني آن كه عايشه از داخل هودج، از سوراخي كه درست كرده بودند، بيرون را تماشا مي‏كرد. يكبار از كسي كه افسار هودج را گرفته بود، پرسيد: آيا علي در ميان جمعيت است. او پاسخ داد: آري. عايشه از او خواست تا وي را به او نشان دهد. وقتي امام را به او نشان داد، گفته: چقدر به برادرش شبيه است! آن مرد پرسيد: مقصودت كيست؟ گفت: پيامبرصلي الله عليه وآله. آن مرد كه چنين شنيد، افسار شتر را رها كرده و به سپاه امام پيوست.(281)

 پس از پايان جنگ عايشه را كه در هودج همچون مرده‏اي بي‏حركت مانده بود، در آورده و همراه برادرش محمد بن ابي‏بكر به بصره فرستادند تا چند روز بعد از آن بصره را ترك كند. پس از آن او همراه شماري زن و مرد بصري به مدينه فرستاد.(282) بعدها عايشه بارها وبارها از اين اقدام خود پشيمان شده و اظهار ندامت مي‏كرد.(283) وقتي آيه «و قرن في بيوتكنَّ» را مي‏خواند آن قدر گريه مي‏كرد كه خِمارش خيس  مي‏شد.(284)

 ابن‏قتيبه مي‏گويد: زني بر عايشه وارد شد و گفت: در باره زني كه فرزند كوچكش را كشته چه مي‏گويي؟ عايشه گفت: جهنم بر او واجب شده است. آن زن گفت: در باره زني كه بيست هزار تن از فرزندان بزرگش را به قتل رسانده (يعني عايشه) چه مي‏گويي؟(285) خود عايشه در وقت مرگ گفت: من بعد از پيامبرصلي الله عليه وآله حادثه‏ها آفريده‏ام، مرا در كنار ساير زنان (و نه در كنار پيامبر) دفن كنيد.(286)در نقلي ديگر آمده است كه عايشه مي‏گفت: شركت نكردن من در جمل، براي من بهتر از آن بود كه ده فرزند پسر از پيامبرصلي الله عليه وآله داشته باشم.(287)

 پس از پايان جنگ امام دستور داد تا كسي را تعقيب نكنند. هر كس تسليم شد او نكشند و مجروحي را از بين نبرند. امام حتي كساني چون مروان و فرزندان عثمان را آزاد كرد. در آن لحظه مروان گفت: بيعت نخواهد كرد مگر آن كه او را بر بيعت مجبور كنند. امام فرمود: حتي اگر بيعت كند همچون جهود بيعت را نقض مي‏كند.(288) امام به جز آنچه دشمن در جنگيدن از آن بهره مي‏برده، اجازه برداشتن اموال شخصي مردم را ندادند. اين امر براي مردمي كه تاكنون، پس از هر جنگ فاتحانه‏اي، غنايم فراواني مي‏گرفتند، شگفت‏آور بود. در اين باره به امام اعتراض شد، و امام با اين سخن كه اگر بنا به تقسيم اموال باشد، عايشه سهم كدام يك از شما خواهد بود، آنان را شرمنده كرد. با اين حال، اين مشكل براي اذهان ساده عرب ماند كه چگونه ممكن است، ريختن خون قومي روا باشد، اما برداشتن اموال آنان نه!(289)

 امام پس از تمام شدن غائله جمل، به مسجد جامع در آمد و به سرزنش مردم پيمان شكن بصره كه نخستين مردمي هستند كه در برابر امام خود ايستاده‏اند پرداختند. امام آنها را «جُنْد المراة و أتباع البهيمة» (سپاه زن و پيروان حيوان) ناميدند.(290)امام ضمن چند نامه خبر ماجراي بصره را به شهرهاي مدينه و كوفه نوشتند.(291) آنگاه دستور باز كردن بيت المال را دادند و آن را در ميان اصحابشان كه گفته‏اند دوازده هزار نفر بودند تقسيم كردند. اين بار امام برخلاف طلحه و زبير كه با ديدن اموال بيت المال گفتند: اين همان وعده خدا ورسل است، فرمود: اي طلاهاي زرد و سفيد، جز من را فريب دهيد.(292)

 پس از آن چندي در بصره مانده و در روز دوشنبه 12 يا 16 رجب سال 36 هجري،(293) پس از نصب عبدالله بن عباس به عنوان حاكم بصره، عازم كوفه شد. ورود آن حضرت به كوفه، در روز دوشنبه دوازدهم ماه رجب ياد شده است.(294)

 پس از فرونشاندن شورش پيمان شكنان، امام به كوفه رفته و در آنجا مستقر شدند. ترك مدينه براي امام دشوار بود اما راهي جز ماندن در كوفه نبود. درست مانند زماني كه رسول خداصلي الله عليه وآله شهر مكه را با آن همه قداست و احساس وطن خواهي خود نسبت به آن، آن را ترك كرد و رد مدينه مستقر شد. دليل اصلي اين استقرار آن بود كه حجاز، توانايي تحمل رويارويي با عراق يا شام را نداشت. افزون بر آن جمعيت اندك مدينه نمي‏توانست در برابر سپاه شام بايستد.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »