ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


امام كاظم‏ عليه السلام و هارون الرشيد

 بخش مهمي از روايات تاريخي در باره حيات امام كاظم‏عليه السلام، است، پيرامون سختگيريهاي هارون نسبت به آن حضرت است. اين روايات را در  سه قسمت بيان مي‏كنيم:

 1 - رواياتي كه اشاره به برخورد بين امام و هارون دارد.

 2 - رواياتي كه حوادث مربوط به دستگيري و زنداني شدن آن حضرت را بيان كرده است.

 3 - روايات مربوط به شهادت آن حضرت.

 لازم به يادآوري است كه هارون از سال 170، بر سر كار آمد و تا سال 193 زمام قدرت را در دست داشت. او در اين مدت درگيريهاي مختلفي با علويان داشت و در موارد متعددي به ايذاء و كشتار آنها اقدام كرد كه در اين مختصر مجال بيان تفصيلي آنها نيست. اخبار اين قتل و كشتارها را »ابوالفرج اصفهاني« در »مقاتل الطالبيين« و نيز برخي از آنها را »طبري« در كتاب خود آورده است. به طور كلي مي‏توان گفت اِعمال فشارهاي رشيد نسبت به شيعيان قابل قياس با دوره‏هاي پيشين نبوده و از لحاظ گستردگي و شدّت، بايد با دوره‏هايي مانند دوران متوكّل مقايسه شود. البته بعيد نيست كه هارون در مواردي سهل گيريهايي هم نسبت به مخالفان خود به ويژه علويان از خود نشان داده باشد؛ ولي متأسفانه به دليل آن كه تاريخِ دقيق برخوردهاي بين امام كاظم‏ عليه السلام و  هارون مشخص نيست، نمي‏توان آنها را در يك سير تاريخي منظم بيان كرد.

 نقلهاي اين برخوردها را در سه بخش بيان مي‏كنيم:

 

 بخش نخست

 برخي از اين روايات نشان مي‏دهد كه هارون در اوايل كار نسبت به امام چندان سختگيري نشان نمي‏داد، ولي به مرور زمان و بنا به دلايلي، به تدريج حضرت را تحت فشار بيشتر و بيشتر قرار داد. در روايتي كه عَيّاشي و شيخ مفيد آن را نقل كرده‏اند آمده:

 كانَ مِمّا قالَ هارونُ لأبي الْحَسَنِ مُوسيعليه السلام حينَ اُدْخِلَ عَلَيْهِ، ما هذِهِ الّدارُ وَ دارُ مَنْ هِيَ؟ قالَ: لِشيعَتِنا فَتْرَةً وَلِغَيْرِهِمْ فِتْنَةً: قال: فَما بالُ صاحِبُ الدّارِ لا يَأْخِذُها؟ قالَ: اُخِذَتْ مِنهُ عامِرَةً وَلا يَأْخُذُها اِلاّ مَعْمُورَةً؛ فَقَالَ: اَيْنَ شِيعَتُكَ؟ فَقَرأَ اَبُوالحَسَنِ: »لَمْ يَكُن الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ وَالْمُشرِكينَ مُنْفَكّينَ حَتّي تَاْتِيهُمُ الْبَيّنةُ«(205) قالَ لَهُ: فَنَحْنُ كُفَّارٌ؟ قالَ: لا وَلكِن كَما قالَ الله »اَلَمْ تَر اِلَي الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَة الله كُفْراً وَاَحَلُّوُا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ«(206) فَغَضِبَ عِنْدَ ذلِكَ وَغَلُظَ عَلَيْهِ(207)

 موقعي كه موسي‏بن جعفرعليه السلام را پيش هارون آوردند، قسمتي از سخناني كه به آن حضرت گفت چنين بود:

 اين دنيا چيست؟ و براي چه كساني است؟ فرمود: آن براي شيعيان ما مايه آرامش خاطر و براي ديگران مايه آزمايش است. هارون گفت: پس چرا صاحب آن، آن را در اختيار خود نمي‏گيرد؟ جواب داد: در حالي كه آباد بود از او گرفته شده و وقتي آباد شد صاحب آن، آن را در اختيار خود مي‏گيرد. گفت: شيعيان شما كجايند؟ امام در جواب، اين آيه را قرائت كرد: »كفار اهل كتاب و مشركين از كفر خود دست بردار نبودند تا آن كه برايشان دليلي روشن از جانب خدا آمد«. هارون گفت: پس بدين ترتيب ما كافريم؟! فرمود: نه، ولي همچنانيد كه خدا فرموده: »آيا نمي‏بينيد كساني را كه نعمت خدا را تغيير داده و كفر را پيشه خود ساختند، چگونه مردم خود را به هلاكت انداختند.«

 در اين موقع هارون به خشم آمد و نسبت به آن حضرت با تندي رفتار كرد.

 روايت ديگري را كه صدوق آورده، حاكي از آن است كه يكبار هارون كسي را دنبال موسي‏بن جعفرعليه السلام فرستاد و دستور داد تا هرچه زودتر حضرت را حاضر كنند. وقتي مأمور خليفه در مدينه به حضور آن حضرت رسيد و از ايشان خواست نزد خليفه حاضر شود، امام فرمود:

 لَولا اَنّي سَمِعْتُ في خَبَرٍ عَنْ جَدّي رَسُولِ الله‏صلي الله عليه وآله اَنَّ طاعَة السُّلْطانِ لِلتَّقِيَةِ واجِبَةٌ اِذاً ما  جِئْتُ.

 اگر خبري از جدم نشنيده بودم كه اطاعت از سلطان به جهت تقيه واجب است هرگز پيش او نمي‏آمدم.

 ووقتي نزد رشيد حاضر شد او غضب خود را پنهان كرد و به نوازش امام پرداخت و پرسيد: چرا به ديدار ما نمي‏آيي؟ امام فرمود:

 سَعَةُ مَمْلَكَتِكَ وَحُبّكَ لِلدُّنْيا.

 پهناوري كشورت و دنيا دوستي تو مانع از آن مي‏شود.

 پس از آن رشيد هدايايي به آن حضرت داد كه در باره هدايا فرمود:

 وَالله لَوْلا انّي أري أنْ أتَزَوَّجَ بِها مِنْ عُذّاب بَني طالِبٍ لِئَلاّ يَنْقَطِعَ نَسْلُهُ اَبَداً ما قَبِلْتُها.(208)

 به خدا قسم اگر من در فكر تزويج عَذَبْهاي آل ابي‏طالب نبودم تا نسل او براي هميشه قطع نشود، هرگز اين هدايا را نمي‏پذيرفتم.

 

 بخش دوم

 در باره زنداني شدن امام، اخبار متعدد و مختلفي نقل شده است. آنچه از مجموع اين روايات استفاده مي‏شود، اين است كه امام كاظم‏عليه السلام دوبار به دست هارون به زندان افتاده است كه مرتبه دوم آن از سال 179 تا 183؛ يعني به مدت چهار سال به طول انجاميده و به شهادت آن حضرت منجر شده است. در باره مرتبه نخست زندان مدّت قيد نشده است. در باره دليل زنداني شدن امام در اين دو بار كه هر دو به دست هارون بوده غير از اشارات مورّخان،(209) نقلهايي است حاكي از آزادي امام از زندان اوّلِ هارون كه آن را بسياري از رُوات اخبار، نقل كرده‏اند.

 مسعودي مي‏نويسد: عبدالله‏بن مالك خزاعي، مسؤولِ خانه رشيد و رئيس شرطه او مي‏گويد:

 فرستاده هارون زماني كه هيچ گاه در چنان اوقاتي پيش من نمي‏آمد، وارد شده و حتي مجال پوشيدن لباس به من نداد و با آن حال مرا پيش هارون برد. وقتي وارد شدم سلام كرده، نشستم. سكوت همه جا را فراگرفته بود. حيرت عجيبي به من دست داد و هر آن بر نگرانيم من مي‏افزود. در اين هنگام هارون از من پرسيد: عبدالله! مي‏داني چرا تو را احضار كرده‏ام؟ گفتم: نه بخدا، گفت: يك حبشي را در خواب ديدم كه حربه‏اي به دست گرفته و به من مي‏گفت: اگر همين حالا موسي‏بن جعفر را آزاد نكني با اين حربه سرت را از تن جدا مي‏كنم. اكنون برو و او را آزاد كن و سي‏هزار درهم به وي بده و به او بگو كه اگر مي‏خواهد همين جا بماند و هر نيازي كه داشته باشد برآورده مي‏كنيم؛ اگر هم مي‏خواهد به مدينه باز گردد، وسائل حركت او را آماده كن. با ناباوري  سه بار پرسيدم: دستور مي‏دهيد موسي‏بن جعفر را آزاد كنم؟ هر مرتبه سخن خود را تكرار و برآن تأكيد ورزيد. از پيش هارون بيرون آمده و وارد زندان شدم. وقتي موسي‏بن جعفر مرا ديد وحشت زده در برابر من بپا خاست. او خيال مي‏كرد كه من مأمور شكنجه و اذيت او هستم. گفتم آرام باشيد، من دستور دارم شما را همين لحظه آزاد كرده و سي‏هزار درهم در اختيارتان بگذارم. حضرت موسي‏بن جعفر پس از شنيدن حرفهاي من چنين فرمود: اكنون جدم رسول خدا را درخواب ديدم كه مي‏فرمود: يامُوسي حُبِسْتَ مَظْلُوماً؛ )تو از راه ستم زنداني شده‏اي(. اين دعا را بخوان كه همين امشب از زندان خلاص خواهي شد و سپس آن دعا را خواند(210)

 نقل اين روايت در كتب تاريخي ديگر، نشانه شهرت آن در ميان مورخان است، گرچه در اين نقلها تفاوتهايي در اسامي افراد و مسائل ديگر وجود دارد.

 مرحوم صدوق اين روايت را با تفصيل بيشتري نقل كرده است.(211) اشاره شد كه شبيه اين حادثه در زمان مهدي عباسي نيز رخ داده است.

 در هر حال اين خبر حاكي از آن است كه هارون نسبت به علويان حساسيت فراواني داشته و سخت مراقب امام كاظم‏عليه السلام نيز بوده است. گفتني است كه مشي امامان شيعه كه در عمل حركت در مسيري فرهنگي بود، از شدت برخورد عباسيان با آنها مي‏كاست. امامان شيعه دقيقا تقيه را به همين معنا به كار برده و هر نوع تشكل دورني را در پرده تقيه حفظ مي‏كردند. اين تشكل هم نوعي ارتباط علمي و امامتي بود و طرح و توطئه سياسي در آن وجود نداشت. دانسته است كه اين مقدار نيز مورد قبول حكومت نبود، چرا كه آنها، اين قبيل مسائل را مقدمه اقدامات سياسي گسترده بعدي مي‏ديد. در حقيقت ارتباط امام و شيعيان، و نيز تعيين وكيل، مي‏توانست وسيله‏اي براي مقاصد سياسي در جهت براندازي حكومت و جايگزيني حكومت جديد باشد. كاري كه خود عباسيان كردند. در نهايت تهديدي كه هارون از ناحيه امام براي حكومت خويش احساس كرد سبب شد تا سخت مراقب امام باشد. بايد حسادت برخي از علويان را نسبت به موقعيت امام و سخن‏چيني آنها را از نظر دور نداشت. آنها به دروغ گزارشاتي به حكومت مي‏دادند كه سبب تحريك آنها بر ضد امام مي‏شدند.

 نمونه‏اي از حوادثي كه منجر به زنداني شدن امام گرديد:

 پيش از آوردن شرح برخوردهايي كه به زنداني شدن اما انجاميد، لازم است اين نكته را بدانيم كه از دلايل نفوذ علويان، آن بود كه مردم آنان را به چشم فرزندان رسول خداصلي الله عليه وآله مي‏نگريستند. اين چيزي است كه خود آن حضرت نيز مكرر بيان مي‏كردند. در برابر، امويان و عباسيان سخت با اين نظر مقابله مي‏كردند تا از حرمت  علويان بكاهند. به نظر مي‏رسد خود رسول خداصلي الله عليه وآله در اين باره تعمد خاصي داشته است.

 به هر روي اين كه حسنين‏عليهما السلام فرزندان رسول خداصلي الله عليه وآله شناخته شوند، مي‏توانست سبب جلب توجه مسلمانان باشد. به همين دليل بود كه مخالفان و دشمنان اهل بيت همواره در صدد انكار اين اصل برآمده و در طول تاريخ - با وجود آن كه اكثريت جامعه مسلمان از تسنن و تشيع، آنها را به عنوان فرزند رسول خداصلي الله عليه وآله پذيرفته بودند - حكّام كوشيده‏اند تا در برابر آن موضعگيري كنند. معاويه، از اين كه آنها به عنوان فرزندان رسول خدا شناخته شوند، به سختي خشمگين بود و اصرار داشت كه مردم آنان را فرزندان علي‏عليه السلام بدانند،(212) عمرو بن عاص نيز از اين مسأله نفرت داشت.(213) حَجّاج نيز در اين باره موضع تندي داشت؛ به طوري كه وقتي به او خبر دادنداز سوره انعام را كه به صراحت حضرت عيسي را فرزند ابراهيم‏عليه السلام معرفي مي‏كند براي او خواند و چنين استدلال كرد:

 در صورتي كه قرآن عيسي را، كه جز از طريق مادر به ابراهيم پيوندي نداشته، فرزند آن حضرت مي‏داند، چگونه حسنين‏عليهما السلام نمي‏توانند فرزندان رسول خداصلي الله عليه وآله شمرده شوند.(214) استاد جعفر مرتضي، شواهد بيشتري براي اين مطلب آورده است.(215)

 اين مسأله در زمان هارون و در برخوردهاي او با اهل بيت پيامبرعليهم السلام به ويژه امام كاظم‏عليه السلام نيز مطرح بود و دست كم در يك برخورد، تكيه امام بر اين مطلب، يكي از علل زنداني شدن آن حضرت مي‏توانست به حساب آيد. در نقلي آمده: هارون الرشيد از امام كاظم‏عليه السلام سؤال كرد: چگونه شما مي‏گوييد ما از ذرّيه رسول خدا هستيم در حالي كه پيامبر فرزند ذكور نداشته و شما فرزندان دختر او هستيد؟ آن حضرت دو دليل براي او ذكر كرد: نخست آيه 85 سوره انعام كه عيسي را فرزند ابراهيم مي‏شمارد. دوم آيه مباهله كه در آن، حسنين مصداق »وابناءنا« دانسته شده‏اند.(216)

 اين مسأله براي عباسيان كه خود بني‏اعمام رسول خداصلي الله عليه وآله بودند دشوارتر بود. آنها از اين راه براي اثبات خلافت خود بهره مي‏بردند. مروان‏بن ابي حفصه، شعر خود را بر مبناي همين استدلال سروده است:

 أَني يَكُونُ وَلا يَكُونُ ولم يَكُن

 لِبَني الْبَناتِ وراثَةُ الأَعْمامِ

 چگونه ممكن است و هرگز نشده و نخواهد شد كه حق عمو به فرزندان دختران ارث  برسد.

 در رد اين شعر، اشعار ديگري نقل شده است.(217)

 با توجه به نظر فوق كه عباسيان مروج آن بودند، بايد يادآوري كنيم كه شيعه اماميه براي اثبات امامت، هرگز به وراثت توجهي نداشته و تنها بر نصوص وارده از رسول خداصلي الله عليه وآله در اين رابطه و نصوص وارده از امام سابق در باره تعيين امام بعدي استناد جسته است. در برابر، عباسيان بر وراثت تكيه مي‏كردند و مي‏كوشيدند تا حسنين و فرزندان آنها را نه به عنوان فرزندان رسول خداصلي الله عليه وآله بلكه به عنوان فرزندان‏امام علي‏عليه السلام معرفي نمايند تا بدين وسيله اهميّت و احترام فوق‏العاده آنان را به عنوان ابناء رسول الله در جامعه در معرض ترديد قرار دهند. طبيعي است كه بپذيريم نفوذ معنوي علويان در جوامع اهل سنت آن روز ايران، يمن، عراق و نقاط ديگر بدليل تصريحات پيامبر بر عظمت اهل بيت خود و مطرح كردن حسنين‏عليهما السلام به عنوان »اَبْناءنا« بوده است.

 بنا به نقل ابن‏اثير، هارون الرشيد كه در رمضان سال 179 به قصد عمره به مكه مي‏رفت در سر راه خود به مدينه آمد و وارد روضه رسول خداصلي الله عليه وآله شد. وي براي جلب توجّه مردم به منظور اين كه رابطه نَسَبي خويش با رسول خداصلي الله عليه وآله را به رخ آنها بكشد، پس از زيارت مرقد مطهر، به پيامبر اين چنين سلام داد: السَّلام عَلَيْكَ يا رَسُولَ الله يَابْنَ عَمِّ؛ سلام بر تو اي رسول خدا اي پسر عمو. در اين هنگام موسي‏بن جعفرعليه السلام كه در آن مجلس حاضر بود، پيش آمد و خطاب به رسول خداصلي الله عليه وآله گفت: السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبَةِ؛ سلام بر تو اي پدر. با شنيدن اين سخن، رنگ از رخسار هارون پريد و خطاب به امام كاظم‏عليه السلام گفت: هذَا الْفَخْرُ يا اَبَالْحَسَن جِدّاً؛ اين مايه افتخار است اي ابوالحسن(. پس از آن بود كه دستور توقيف آن حضرت را داد.(218) آنگاه هارون رو به يحيي‏بن جعفر كرده و گفت: أَشْهَدُ أنَّهُ أبُوهُ حَقّاً.(219)؛ قبول دارم كه رسول خدا حقاً پدر اوست.

 زنداني شدن امام پس از آن، نشان مي‏دهد كه اين، يك حركت سياسي بر ضد هارون تلقي شده است. اين قبيل برخوردهاي امام كاظم‏عليه السلام خطراتي را براي هارون در بر داشت.

 

 بخش سوم

 توقيف و زنداني شدن امام دلايل ديگري نيز داشت؛ از جمله اين كه شيعيان موظف بودند مطالب مربوط به امام و رهبري را، كه به آنها گفته مي‏شد، مخفي نگاه داشته و اسرار رهبري را افشا نكنند؛ طبيعي است آنگاه كه مطالبي در باره امامت موسي‏بن جعفرعليه السلام و مفترض الطاعه بودن آن حضرت در جايي مطرح مي‏شد، مشكلاتي را براي امام و نيز براي افراد مطرح كننده در پي داشت. اين مسأله در زمان امام صادق‏عليه السلام نيز، كه منصور حساسيّت خاصي از خود نشان مي‏داد، مطرح بود.

 اشاره كرديم كه رعايت اصل تقيه در ميان شيعيان سبب مي شد تا دشمن تصور كند شيعيان كمترين اقدام سياسي بر ضد آنها نخواهند داشت و نهايت آن كه امامان خود را تنها به عنوان امام فكري و معنوي مي‏پذيرند. به همين دليل خلفا به علويان زيدي مذهب كه به طور دائم در پي شورش سياسي بودند توصيه مي‏كردند كه، همانند عموزادگان خود - يعني موسي بن جعفر - باشيد تا سالم بمانيد.(220)

 در حقيقت امامان شيعه با وجود اعتقاد به انحصار امامت و رهبري در خود و اثبات بطلان نظام حاكم، قيام بر نظام حاكم را در آن شرايط روا نمي‏ديدند، چرا كه موفقيتي براي آن تصور نمي‏كردند. اين روال پذيرفته شده در ميان شيعيان امامي بود. در عين حال، گاهي به سبب افشاي همين اعتقاد كه امام كاظم‏عليه السلام ، امام مفترض الطاعه است، گرفتاريهايي براي جامعه شيعه به وجود مي‏آمد.

 در باره زنداني شدن امام كاظم‏عليه السلام، بايد گفت يكي از دلايل زنداني شدن آن حضرت در همين ارتباط بوده است. در كتابهاي روايي شيعه بابي تحت عنوان »باب تحريم اذاعة الحق مع الخوف به«(221) آمده كه حاوي احاديث فراواني در اين زمينه است. اين روايات از امامان مختلف به ويژه از امام صادق‏عليه السلام مي‏باشد.

 در رجال كشّي روايتي نسبتاً طولاني از يونس بن عبدالرحمن نقل شده كه مي‏تواند نمونه جالبي براي بحث مورد نظر باشد. وي مي‏نويسد: يحيي بن خالد برمكي ابتدا نظر مساعدي نسبت به هشام داشت؛ امّا وقتي هارون به جهت شنيدن برخي از كلمات هشام بن حكم به او علاقمند شد، يحيي كوشيد تا هارون را عليه او تحريك كند. از جمله روزي در اين رابطه به هارون گفت:

 هُوَ يَزْعَمُ أنَّ لِلّهِ في أرْضِهِ اماماً مَفْروضَ الطَّاعَةِ... و َ يَزْعَمُ أنَّهُ لوْ أمَرَهُ بِالْخُروج لَخَرَجَ وَ اِنَّما نَري أنَّهُ مَمَّن يَرَي الْبادَ بِاْلاَرضِ.

 او فكر مي‏كند كه خداوند امام ديگري جز تو در روي زمين دارد كه طاعتش واجب است ... و اگر او را امر به قيام كند، اطاعت مي‏كند، و افزود: ما البته او را از كساني مي‏دانستيم كه قائل به خروج نيست و سرجايش خواهد نشست.

 پس از آن هارون از يحيي خواست تا مجلسي از متكلّمان برپا سازد و هارون در پشت پرده بنشيند تا آنان در بحث آزاد باشند. مجلس برپا گرديد و بحث شروع شد؛ اما به زودي به بن‏بست رسيد. يحيي پرسيد: آيا هشام بن‏حكم را به عنوان حَكَم قبول داريد؟ گفتند او مريض است و گرنه قبولش دارند، يحيي در پي هشام فرستاد. هشام ابتدا به خاطر پرهيزي كه از يحيي داشت نمي‏خواست در اين مجلس حاضر شود. به همين جهت گفت: با خدا عهد كرده‏ام پس از بهبودي به كوفه رفته و به طور كلي از بحث دوري گزيده و به عبادت خدا بپردازم. در نهايت به دنبال اصرار يحيي در مجلس حضور يافت و پس از اطلاع از مسأله مورد اختلاف، بعضي را تأييد و برخي ديگر را محكوم كرد. در پايان بحث يحيي از هشام خواست تا پيرامون فساد اين مطلب كه »انتخاب امام حق مردم است« اظهار نظر كند. هشام با اكراه در اين باره سخن گفت. يحيي از سليمان بن جَرير كه كمي پيش از آن هشام قول او را رد كرده بود خواست كه در اين باره از هِشام نظرخواهي كند. او سؤال خود را در باره اميرالمؤمنين علي‏عليه السلام شروع كرد و گفت: آيا او را مُفْتَرِضُ الطّاعه مي‏داند؟ هشام گفت: آري. وي گفت: اگر امام بعد از او دستور خروج دهد خروج مي‏كني؟ گفت: او چنين دستوري به من نمي‏دهد ... سخن كه به اينجا رسيد هِشام گفت: اگر تو مي‏خواهي كه بگويم، اگر او دستور دهد خروج مي‏كنم، آري چنين است. هارون كه در پسِ پرده نشسته بود از اين سخن برآشفت ... پس از آن بود كه دنبال امام كاظم‏عليه السلام فرستاد و او را به زندان انداخت. يونس بن عبدالرحمان پس از ذكر اين خبر مي‏افزايد: اين و جز اين، از دلايل زنداني شدن امام بود.

 و پس از آن هِشام به كوفه رفته و در خانه ابن اشرف دار فاني را وداع گفت.(222)

 در روايت ديگري آمده: هِشام از طرف امام امر به سكوت شده بود ولي ديري نپاييد كه سكوت را شكست و عبدالرحمان بن‏حجّاج يكي از ياران امام در اين باره او را مورد توبيخ قرار داد و گفت: چرا سكوت خود را شكستي ... و سپس از قول امام به او گفت: آيا شركت در خون مسلماني، تو را خوشحال مي‏كند؟ هِشام گفت: نه، عبدالرحمان گفت: پس چرا شركت مي‏كني؟ اگر ساكت شدي كه هيچ و گرنه سر امام را به تيغ جلاد خواهي سپرد.

 در پايان روايت آمده: فَما سَكَتَ حَتَّي كان مِنْ اَمْرِه ما كانَ عَلَيْهِ‏السّلام؛(223) هِشام سكوت را مراعات نكرد تا اين كه آنچه نبايد بشود اتفاق افتاد.

 اين ممكن است كه مخالفان هشام در شيعه، در اين باره افراط كرده باشند.

 در نقل ديگري آمده كه هارون از پشت پرده بحث را زير نظر گرفته بود و حاضران تصميم گرفته بودند كه جز در باره امامت با هشام سخن نگويند. پس از آن هارون كه در پس پرده سخنان هِشام را مي‏شنود بر آشفته، مي‏گويد:

 مِثْلُ هذا وَ يَبْقي لي مُلْكي واحِدةً؟ فَوَالله لَلِسان هذا أبْلَغُ في قُلُوب النّاسِ مِنْ مِأةِ ألْفِ سَيْفٍ؛ با وجود چنين شخصي، حكومت من يك ساعت هم دوام نخواهد آورد. زبان اين مرد نافذتر از صدهزار شمشير است.

 هشام احساس خطر كرد و متواري شد و هارون چون او را نيافت برادران و ياران او را توقيف كرده و به زندان انداخت اما پس از چندي كه خبر فوت هِشام به او رسيد آنها را آزاد ساخت.(224)

 مرحوم صدوق در جاي ديگري از جمله عللِ به شهادت رسيدن امام كاظم‏عليه السلام را آگاهي يافتن هارون از اعتقاد شيعيان به امامت امام دانسته است. هارون فهميد كه شيعيان شب و روز به خدمت امام مي‏رسند. و به خاطر ترس از جان و از دست دادن سلطنتش آن حضرت را به شهادت رسانيد.(225)

 

 سعايت برخي از نزديكان امام را نيز بايد بر كينه شخصي يحيي بن خالد برمكي نسبت به آن حضرت افزود. شيخ مفيد و ابوالفرج اصفهاني در اين باره روايت مسندي نقل كرده‏اند كه خلاصه آن چنين است: يحيي بن خالد برمكي از اين كه هارون فرزند خود را به منظور تربيت نزد جعفر بن محمّد بن‏اشعث كه اعتقاد به امامت كاظم‏عليه السلام گذاشته، سپرده بود ناراحت بود. به همين جهت نزد هارون از وي بدگويي مي‏كرد )و گويا براي انتقام از وي، خواست تا برضد امام كاظم‏عليه السلام توطئه‏اي بچيند.( لذا در پي يافتن شخصي از علويان كه عامل مناسبي براي دسيسه چيني‏هاي او باشد برآمد. وي پس از پرس و جوي فراوان، علي بن‏اسماعيل بن‏جعفر صادق را كه مردي فقير بود يافت و با كمك مالي به وي، او را براي حضور در مجلس هارون، تشويق كرد تا به وسيله او نقشه‏هاي خود را بر ضد امام كاظم‏عليه السلام عملي سازد. زماني كه علي بن‏اسماعيل با حضور در مجلس هارون موافقت كرد، امام تلاش نمود تا با كمك مالي و اداي دين وي، او را از اين كار منصرف كند، امّا او نزد هارون رفت و در حضور او بر ضد امام سخن گفت.(226)

 اين مطلب را نيز دليل ديگري براي زنداني شدن امام‏ عليه السلام دانسته‏اند.

 شيخ صدوق اين روايت را به صورت دقيقتر و كاملتر آورده و پس از يادآوري ارتباط پنهاني جعفر بن اشعث با امام كاظم‏عليه السلام مي‏نويسد: پس از سعايت يحيي درباره جعفر، هارون او را خواست و به او گفت: شنيده‏ام كه خمس اموال و حتي پولهايي را كه به تو داده‏ام، براي موسي بن‏جعفر فرستاده‏اي. جعفر با آوردن پولها پيش هارون، توطئه خبرچينان را نقش بر آب كرده و هارون را از خود مطمئن ساخت. پس از آن بود كه يحيي بن‏خالد به فكر علي بن‏اسماعيل افتاد. در حقيقت آخرين باري كه امام به زندان افتاد، به همين دليل بود.

 شيخ مفيد پس از نقل روايت فوق مي‏افزايد: در همان سال )سال 179) هارون‏الرشيد به حج آمد و در مدينه دستور توقيف امام را صادر كرد.

 قبل از آن كه اشاره به دستگيري امام كنيم، لازم به يادآوري است كه در برخي از منابع، به جاي علي بن‏اسماعيل بن‏جعفر صادق‏عليه السلام، محمّد بن‏اسماعيل ذكر شده است.

 در منبع ديگري آمده: محمّد بن اسماعيل همراه عمويش موسي كاظم‏عليه السلام بود. او در نامه‏اي كه به هارون نوشت:

 ما عَلِمْتُ أنَّ في الاَرْضِ خَليفَتيْنِ يُجْبي اِلَيْهمَا الْخَراجُ.

 تا كنون نشنيده بودم كه در روي زمين دو خليفه باشد كه خراج نزد آنها برده  شود.

 منظور از اين سخن سعايت از امام كاظم عليه السلام بود كه بلافاصله پس از آن، امام دستگير و زنداني شد و همين زندان تا شهادت آن حضرت به طول انجاميد.(227)

 اين نقل را ابن شهر آشوب نيز آورده است..(228)

 اين دو روايت كه يكي درباره علي بن‏اسماعيل و ديگري درباره محمّد بن‏اسماعيل وارد شده است، از جهات مختلف شباهتهايي با هم دارند. طعبا بايد يكي از اينها درست باشد.

 معروف است هارون يك سال به حج مي‏رفت و سال ديگر به جنگ. در سال 179 كه نوبت سفر حج بود به مدينه آمد و در ميان كساني از اشراف مدينه، كه به استقبال او آمده بودند و امام كاظم‏عليه السلام نيز حضور داشت به حرم وارد گرديد. هارون كه از فعاليت‏هاي پنهاني او اطلاع داشت، وقتي در كنار ضريح رسول خداصلي الله عليه وآله آمد با خطاب به قبر پيغمبر گفت: يا رَسُولَ اللّه! أعْتَدِرُ اِلَيْكَ مِنْ شَيْ‏ءٍ أُريدُ أفعَلَهُ، أُريدُ أَحبِسَ مُوسَي بْنَ جَعفَرٍ فَإنَّهُ يُريدُ التَّشتُّتَ بَيْنَ اُمّتِكَ وَ سَفْكَ دمائِها.(229)

 اي رسول خدا! من از آنچه مي‏خواهم انجام دهم عذر مي‏خواهم. مي‏خواهم موسي بن‏جعفر را دستگير كرده، به زندان بياندازم، زيرا او مي‏خواهد ميان امّت تو اختلاف اندازد و خون آنها را بريزد.

 اين ظاهر سازي از هارون بدان جهت بود كه مردم موسي بن‏جفعرعليه السلام را فرزند رسول خدا مي‏دانستند و  عذرخواهي‏اش از رسول خدا، براي توجيه اين اقدام بود. در نگاه مردم كه به دنبال آگاهي از انگيزه چنين اقدامي بودند و همواره به صورت سؤال برايشان مطرح بود، تفرقه افكني ميان امّت دليل قانع كننده‏اي به نظر مي‏آمد. نقل فوق نشان مي‏دهد كه امام كاظم‏عليه السلام در مدينه مورد توجه مردم بوده و به همين جهت هارون با آن همه سلطه و قدرت، مجبور بود تا دست به چنين توجيهاتي بزند تا اقدامش از طرف مردم مورد انكار و نفرت قرار نگيرد. هارون در همان مسجد دستور توقيف حضرت را صادر كرد.(230) وي دستور داد تا دو كاروان آماده كرده، يكي را به سمت كوفه و ديگري را به سمت بصره بفرستند. او امام را همراه يكي از اين دو كاروان روانه ساخت. اين كار به اين دليل انجام گرفت تا مردم ندانند امام در كجا زنداني مي‏شود.(231)

 ابوالفرج اصفهاني پس از آن مي‏نويسد: رشيد، امام كاظم‏عليه السلام را نزد حاكم بصره، عيسي‏بن جعفربن منصور فرستاد؛ امام چندي در زندان او بسر برد، اما در نهايت، عيسي از اين كار خسته شد و به هارون نوشت تا او را تحويل شخص ديگري بدهد. در غير اين صورت او را آزاد خواهد كرد، زيرا در تمام اين مدت كوشيده تا شاهدي بر ضد امام به دست آورد، اما چيزي نيافته است.

 جالب اينجا است كه عيسي در ادامه نامه چنين مي‏نويسد:

 حتَّي اِنّي لأسْتَمِعُ عَلَيْهِ اِذَا دَعَا لَعَلَّهُ يَدْعُو عَلَيَّ اَوْ عَلَيْكَ فَما اَسْمَعَهُ يَدْعُو اِلاَّ لِنَفْسِهِ يَسْألُ الله الرَّحمَةَ وَالْمَغْفِرَةَ.(232)

 حتي من موقعي كه او مشغول دعا است گوش دادم ببينم، آيا براي من يا تو نفرين مي‏كند يانه، چيزي جز دعا براي خودش نشنيدم. او تنها از خداوند براي خويش طلب رحمت و مغفرت مي‏كرد.

 اين نهايت زهد و پارسايي امام و در عين حال شدّت تقيّه و پنهانكاري آن حضرت را نشان مي‏دهد.

 پس از آن، امام را تحويل فضل بن ربيع دادند. امام مدتي طولاني نزد وي زنداني بود. گفته شده كه از او خواستند تا آن حضرت را به قتل برساند، اما او از اين كار سرباز زد. پس از آن، حضرت را تحويل فضل‏بن يحيي دادند و مدتي نيز در زندان او بسر برد. مطابق نقل مورّخان او حرمت امام را پاس مي‏داشت. خبر به هارون رسيد كه امام كاظم‏عليه السلام در آنجا در رفاه كامل بسر برده و از آزادي كافي برخوردار است. در اين زمان رشيد در شهر رَقَّه(233) بود. به محض دريافت گزارش، از دست فضل چنان عصباني شد كه در مجلس به طور علني دستور داد تا او را لعن و نفرين نمايند، زيرا بر خليفه عصيان كرده است و به خاطر همين عمل صد ضربه شلاق نيز بر او زده شد. پس از آن امام كاظم‏عليه السلام را تحويل زندانبان ديگري بنام سندي بن شاهك دادند.(234)

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »