ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


امامت پس از امام صادق ‏عليه السلام

 اختلافي كه معمولاً ميان شيعيان پديد مي‏آمد، ناشي از تعيين امامت امام بعدي بود. گاهي بنا به دلايل سياسي، از جمله به دليل وحشتي كه از حاكميّت عباسيان وجود داشت، امام براي بسياري از شيعيان خود ناشناخته مي‏ماند؛ زيرا امكان آن بود كه اگر به صورت صريح، امامت امامي معين مي‏شد، از ناحيه خلفا تحت فشار قرار گيرد. شدّت اختناق منصور در باره علويان، به ويژه امام صادق‏عليه السلام - كه عظمت فراواني در جامعه كسب كرده بود - سبب شد تا سردرگمي خاصي ميان برخي از شيعيان، نسبت به رهبري آينده، به وجود آيد. دعوت وجذب شيعيان آن حضرت از طرف بعضي از فرزندان امام صادق‏عليه السلام - كه به ناحق داعيه امامت داشتند - و بهره گيري آنان از اين فرصت، مزيد بر علت مي‏شد. پراكندگي شيعيان نيز خود مشكل ديگري بود؛ زيرا آنها در شهرهاي دور و نزديك زندگي مي‏كردند و كسب اطمينان در باره امام واقعي براي آنان كار دشواري بود. امام صادق‏عليه السلام براي اين كه جانشينش مشخّص نشود، افزون بر دو فرزند خود، امام كاظم ‏عليه السلام و عبدالله، منصور عباسي را نيز وصيّ خود قرار داد.(178)

 اين عوامل دست به دست هم داد و در ايجاد انشعاب ميان شيعيان پس از شهادت هر امامي تأثير زيادي بر جاي گذاشت. به همين ترتيب، اين انشعاب پس از رحلت امام صادق‏ عليه السلام نيز رخ داد؛ به طوري كه يكي از اصحاب امام كاظم‏ عليه السلام با توجّه به اينكه: ذَهَبَ النَّاسُ بعْدَ اَبي عَبْدِ الله‏ عليه السلام يَميناً وَ شِمالاً.(179) در باره  جانشين آن حضرت نيز سؤال كرد.

 نكته ديگري كه در زمان امام صادق‏عليه السلام وجود داشت و كساني از آن بهره بردند، مسأله اسماعيل بن جعفربن محمد بود. از آنجا كه او فرزند بزرگتر امام صادق‏ عليه السلام بود، بسياري از شيعيان گمان مي‏كردند كه رهبري آينده شيعه از آن او خواهد بود. وي در حيات پدر وفات كرد و به طوري كه در روايت آمده، امام صادق‏ عليه السلام اصرار داشتند تا شيعيان با ديدن جنازه او به مرگش يقين كنند. با اين حال عده‏اي، پس از آن حضرت با داعيه مهدويت اسماعيل و يا بهانه‏هاي ديگر، فرقه‏اي بنام خطابيه، باطنيّه يا اسماعيليّه در شيعه به وجود آوردند. در باره اسماعيل، نكته مهم اين است كه - به احتمال - مطرح شدن او به عنوان رهبر و امام شيعيان پس از پدر، جنبه سياسي داشته و طبعا بزرگتر بودن او نيز در اين امر مؤثر بوده است؛ به ويژه كه امام صادق‏عليه السلام تا آخرين روزهاي زندگي خويش از تعيين صريح جانشين خودداري مي‏كرد. بايد گفت كه اين امر با نقلهايي كه در آنها آمده است: امام صادق‏عليه السلام از آغاز امام كاظم‏عليه السلام را به برخي از خواص اصحاب، به عنوان جانشين خود معرفي كرد،(180) منافاتي ندارد.

 اين روايات از طرق مختلف نقل شده است. با اين حال به دلايلي كه ذكر شد اسماعيل در زمان پدر، به گونه‏اي مطرح شد كه شبهه جانشيني و امامت او در ميان برخي از شيعيان وجود داشت.

 به عنوان نمونه در روايتي از فيض بن مختار آمده است كه روزي نزد امام صادق‏عليه السلام بوده و آن حضرت در ضمن برخوردي كه پيش آمد به وي تصريح كرد كه اسماعيل جانشين او نيست. فيض مي‏گويد: عرض كردم: ما شكي نداشتيم كه مردم)شيعه( پس از شما به سراغ او خواهند رفت. آنگاه در ادامه روايت آمده است كه امام، فرزندش موسي را به عنوان جانشين خود به وي معرفي كرد.(181)

 اسحاق بن عمّار صَيْرَفي نيز مي‏گويد: نزد امام صادق‏عليه السلام اشاره به امامت اسماعيل پس از آن حضرت نمودم و امام انكار فرمودند.(182) در روايت ديگري آمده: وليدبن صُبيح به امام صادق‏عليه السلام عرض كرد: عبدالجليل به من گفته كه شما اسماعيل را وصيّ خود قرار داده‏ايد. امام اين مطلب را انكار كرده و امام كاظم را به او معرّفي  فرمود.(183)

 به همين دليل بود كه امام صادق‏عليه السلام پس از آن كه اسماعيل درگذشت، اصرار داشت كه شيعيان مرگ او را با اطمينان خاطر بپذيرند؛ زيرا تصوّر زنده بودن وي - با توجّه به سوابق اعتقاد به مهدويت كه در ميان برخي از غلات شيعه ترويج شده بود - خطر پيدايش فرقه جديد را در ميان شيعه به دنبال داشت و اصرار امام صادق‏عليه السلام بر مرگ اسماعيل نيز براي جلوگيري از همين انحراف بود.

 در روايت ديگري از زراره نقل شده كه، در خانه امام صادق‏عليه السلام بودم كه حضرت به من دستور داد تا داود بن كثير رقّي، حَمران، ابوبصير و مُفَضَّل بن عمر را پيش آن حضرت حاضر كنم. پس از آن كه نامبردگان حاضر شدند، پشت سر آنان افراد ديگري هم به تدريج وارد شدند. بعد از آن كه تعداد حاضران به سي نفر رسيد امام فرمود: يا دوُد اكْشِفْ لي عَنْ وَجْهِ اِسْماعيلَ؛ »اي داود روانداز را از روي اسماعيل بردار.« او روانداز از روي اسماعيل كنار زد. امام پرسيد: يا داوُد أحَيٌّ هُوَ اَوْ مِيّتٌ. »اي داود آيا او زنده است يا مرده«؟ داود گفت: او مرده است. سپس حاضران به دستور امام، يكي پس از ديگري جسد او را ديده و اعتراف به مرگ وي نمودند. امام بار ديگر اين كار را تكرار فرموده تا اين كه او را به قبرستان آوردند و موقعي كه مي‏خواستند او را در لحد بگذارند، امام افراد را واداشت تا به مرگ او شهادت دهند؛ آنگاه به موسي‏بن جعفر به عنوان امام پس از خود تأكيد فرمود.(184)

 شيخ مفيد مي‏نويسد:

 وَرُوِيَ اَنَّ اَباعَبْدِالله جَزَعَ عَلَيِْ جَزَعاً شَديداً وَحَزَنَ عَلَيْهِ حُزْناً عَظيماً وَتَقَدَّمَ سَريَرهُ بِغَيْرِ حِذاءٍ وَلا رِداءٍ وَاَمَرَ بِوَضْعِ سَريرِهِ عَلَي الْاَرْضِ قَبْلَ دَفنِهِ مِراراً كَثيرَةً وَكَانَ يَكْشِفُ عَنْ وَجْهِهِ وَيَنْظُرُ اِلَيْهِ يُريدُ بِذلِكَ تَحْقيقَ اَمْرِ وَفاتِهِ عِنْدَ الظّانّينَ خِلافَتَهُ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَاِزالَة الشُّبهَةِ عَنْهُمْ في حَياتِهِ.(185)

 روايت شده كه امام صادق‏عليه السلام در مرگ اسماعيل، به شدت گريست و اندوه عظيمي او را فرا گرفت و بدون كفش و رداء جلو تابوت او راه افتاد و چندين بار دستور داد تابوت را برزمين بگذارند و هر مرتبه صورت او را مي‏گشود و به آن نگاه مي‏كرد؛ منظورش از اين كار آن بود كه حتميّت درگذشت او را براي كساني كه اسماعيل را جانشين پدرش مي‏دانستند ثابت كرده و در عين حال، در حيات خود اين شبهه را از ميان بردارد.

 از رواياتي كه سردرگمي برخي از شيعيان را در اين باره نشان مي‏دهد، روايتي است از هشام بن سالم كه مي‏گويد: همراه مؤمن الطاق در مدينه بوديم كه ديديم شماري بر در خانه عبدالله‏بن جعفربن محمّد گرد آمده‏اند. ما مسائلي از عبدالله در باره زكات پرسيديم؛ ولي او جواب صحيحي به ما نداد. آنگاه بيرون آمديم و نمي‏دانستيم از فرقه‏هاي مُرْجِئَه، قَدَريه، زيديه، معتزله، خوارج كدام يك را قبول كنيم. در اين حال شيخي را ديديم كه او را نمي‏شناختيم. فكر كرديم جاسوسي از جاسوسان منصور است - كه در مدينه به منظور شناسايي شيعيان جعفر بن محمّد در ميان آنها نفوذ كرده بودند - ولي بر خلاف اين احتمال، او ما را به خانه ابوالحسن موسي‏بن جعفر برد. هنوز در آنجا بوديم كه فُضَيْل و ابوبصير وارد شده، پرستشهايي نمودند و بر امامت وي يقين حاصل كردند. آنگاه مردم از هر سو دسته دسته مي‏آمدند، جز گروه عمّار ساباطي و نيز شمار بسيار اندكي كه عبدالله بن جعفر را قبول داشتند.(186)

 آنچه در روايت بالا جلب توجه مي‏كند اين است كه شيعيان كساني نبودند كه بدون تحقيق، هر كسي را كه داعيه وصايت و امامت داشت، بپذيرند بلكه با طرح سؤالات خاصي، دانش او را ارزيابي مي‏كردند و آنگاه كه در امامت وي از ناحيه علمي به يقين مي‏رسيدند، او را به وصايت مي‏پذيرفتند. روايت بالا اين دقت و كنجكاوي را، هم در باره هشام و هم در باره فُضيل و ابوبصير نشان مي‏دهد. همچنين به تهديدهايي اشاره دارد كه از سوي منصور متوجّه شيعيان امام صادق‏عليه السلام بود.

 اين نكته را كه شيعيان، عبدالله‏بن جعفر را - كه مشهور به عبدالله اَفْطَح بود و به همين سبب گروندگان به او را فَطَحِيّه ناميده‏اند -(187) به وسيله طرح بعضي از مسائل حلال و حرام در باره نماز و زكات و جز آن آزموده و دانشي پيش وي نيافتند و از او روي برتافتند، نوبختي نيز در فِرَق الشيعه(188) آورده است. در اين نقل و روايات ديگري، اشاره به گرايش عبدالله، از نظر عقيدتي، به مرجئه شده است.(189)

 نوبختي انشعاب شيعه را به شش فرقه پس از رحلت امام صادق‏عليه السلام بدين ترتيب بر مي‏شمارد:

 1 - كساني كه معتقد بر مهدويت خود امام صادق‏عليه السلام بودند.

 2 - اسماعيليه خالصه كه هنوز بر زنده‏بودن اسماعيل اصرار مي‏ورزيدند.

 3 - آنان كه به امامت محمّد فرزند اسماعيل اعتقاد داشتند.(190)

 4 - دسته‏اي كه به امامت محمّدبن جعفر معروف به ديباج معتقد بودند.

 5 - گروهي كه امامت عبدالله افطح را - كه ذكرش گذشت - قبول داشتند.

 نوبختي در تعليل اين اختلاف مي‏گويد: شيعيان به استناد حديث: اَلاِمامَةُ في اْلأَكبَرِ مِنْ وُلْدِ الاِمامِ(191) به سراغ او رفتند اما وقتي از پاسخ به پرسشهايش بر نيامد رهايش كردند. وي مي‏نويسد: در ابتدا بسياري از مشايخ شيعه به سراغ او رفتند. عبدالله حدود 70 روز پس از وفات امام صادق‏عليه السلام بدرود حيات گفت و هيچ فرزند پسري از خود باقي نگذاشت و پيروان او ناچار همگي از اعتقاد به امامت وي برگشته و به امامت موسي‏بن جعفرعليه السلام گرويدند. گرچه شماري از آنان در همان دوران حيات عبدالله به سوي امام موسي كاظم‏عليه السلام بازگشته بودند.

 6 - كساني كه به امامت موسي‏بن جعفرعليه السلام اعتقاد داشتند.

 از ميان شيعيان افرادي چون هِشام‏بن سالم، عبدالله بن ابي يَعفور(192)، عمربن يزيد بَيّاع السابِري، محمّدبن نُعمان، مؤمن طاق، عُبيدبن زراره، جَميل بن درّاج، ابان‏بن تَغْلِب(193) و هشام‏بن حَكَم كه از بزرگان آنان و اهل علم و نظر و از فقهاي شيعه به حساب مي‏آمدند، به امامت موسي‏بن جعفرعليه السلام را پذيرفتند. تنها كساني كه به امامت وي نگرويدند تنها عبدالله بن بُكَيْر بن اَعْيَن و ديگري عمّار بن موسي ساباطي بود.(194)

 مرحوم طَبْرِسي در اِعْلام الوري، انشعابات پيداشده در ميان شيعيان امام صادق‏عليه السلام پس از آن حضرت آورده و دلايل گرايش آنان را نيز ذكر كرده است.(195)

 

 برخوردهاي سياسي امام كاظم ‏عليه السلام

 دوراني كه امام كاظم‏عليه السلام در آن زندگي مي‏كرد، مصادف با نخستين مرحله استبداد و ستمگري حكّام عباسي بود. آنها تا چندي پس از آن كه زمام حكومت را به نام علويان در دست گرفتند، با مردم و به خصوص با علويان برخورد نسبتاً ملايمي داشتند؛ اما به محض اين كه در حكومت استقرار يافته و پايه‏هاي سلطه خود را مستحكم كردند و از طرف ديگر با بروز قيامهاي پراكنده‏اي كه به طرفداري از علويان پديد آمد و آنها را سخت نگران كرد، بنا را بر ستمگري گذاشته و مخالفان خود رازير شديدترين فشارها قرار دادند. آنها حتّي نزديكترين دوستان خود همچون عبدالله بن علي را به خاطر تلاشهاي پنهانيش، براي به دست آوردن جانشيني سفاح كشتند. به همين ترتيب ابوسلمه و ابومسلم خراساني را نيز از بين بردند.

 منصور شمار فراواني از علويان رابه شهادت رساند؛ شمار بيشتري از آنان هم در زندانهاي او درگذشتند.(196)

 اين اِعمال فشار از زمان امام صادق‏ عليه السلام آغاز شد و تا زمان امام رضاعليه السلام كه دوره خلافت مأمون بود با شدّت هر چه تمامتر ادامه يافت؛ مردم در زمان مأمون اندكي احساس امنيت سياسي كردند، ولي ديري نپاييد كه دستگاه خلافت بدرفتاري و اِعمال فشار بر مردم را دوباره از سرگرفت.

 فشار سياسي عباسيان در دوره‏اي آغاز شد كه پيش از آن امام باقر و صادق‏عليهما السلام با تربيت شاگردان فراوان، بنيه علمي و حديثي شيعه را تقويت كرده بودند و جنبشي عظيم در ميان شيعه پديد آورده بودند. امام كاظم‏عليه السلام پس از اين دوره در مركز اين فشارها قرار گرفت. در عين حال رسالت ايشان آن بود تا در اين حركت علمي، توازن و تعادل فكري را ميان شيعيان برقرار كنند. طبعا عباسيان نمي‏توانستند تشكلي به نام شيعه را با رهبري امام بپذيرند. اين مهمترين عاملي بود كه آنها را وادار كرد تا امام را تحت فشار بگذارند.

 امام كاظم‏عليه السلام پس از شهادت پدرش در سال 148 امامت را عهده‏دار شد. منصور عباسي در سال 158 در مكه مرد. جانشين وي تا سال 169 فرزندش مهدي عباسي بود. پس از آن يك سال هادي عباسي خلافت كرد و آنگاه هارون به خلافت رسيد. امام در سال 183 به شهادت رسيد و در تمام اين سالها رهبري شيعيان امامي را عهده‏دار بود.

 همانگونه كه گفتيم عصر امام كاظم‏عليه السلام دوران بسيار سختي براي شيعيان بود و در اين دوران حركتهاي اعتراض آميز متعددي از ناحيه شيعيان و علويان نسبت به خلفاي عباسي صورت گرفت كه از مهمترين آنها قيام حسين بن‏علي، شهيد فَخ - در زمان حكومت هادي عباسي - و نيز جنبش يحيي و ادريس فرزندان عبدالله بود كه در زمان هارون رخ داد. در واقع مهمترين رقيب عباسيان، علويان بودند و طبيعي بود كه حكومت آنان را سخت تحت نظارت آنها بيگرد.

 كتب تاريخ  و حديث، برخوردهاي متعدد خلفاي عباسي  با موسي بن‏جعفر عليه السلام را نقل كرده‏اند كه عمده‏ترين  آنها برخوردهاي هارون است. در عين حال بايد توجه داشت كه امامان شيعه همگي بر لزوم رعايت تقيه پافشاري كرده و مي‏كوشيدند تا تشكّل شيعه و رهبري آنها را به طور پنهاني اداره نمايند. طبعاً اين وضعيت سبب مي‏شد تا تاريخ نتواند از حركات سياسي آنها ارزشيابي دقيقي به عمل آورد. با اين حال، شاهد اين تلاشهاي زياد، همان استوار ماندن شيعه است كه نمي‏توانست بدون چنين تلاشهايي پابرجا بماند. رهبري اين حركت و ظرافتي كه در هدايت آن بكار برده شد، عامل مهم استواري شيعه در تاريخ است.

 اينك مروري بر برخورد خلفا به ويژه هارون با امام‏كاظم‏عليه السلام خواهيم داشت كه در اين برخوردها، موقعيت امام و نيز شيوه سياسي آن حضرت به دست مي‏آيد.

 ابن شهر آشوب خبري در برخورد منصور با امام كاظم‏عليه السلام آورده مي‏نويسد: منصور از امام خواست  تا در عيد نوروز، به جاي او در مجلسي نشسته و هدايايي را كه مي‏آورند از طرف او بگيرد. امام در پاسخ فرمود:

 اِنّي قَدْ فَتَّشْتُ الْأَخبارَ عَنْ جَدّي  رَسُولِ الله‏صلي الله عليه وآله فَلَمْ اَجِدْ  لِهذَا الْعيدِ خَبَراً؛ اِنَّهُ سُنَّةٌ لِلْفُرْسِ مَحاهَا الْإِسْلامُ وَمَعاذَ الله أنْ نُحْيِيَ ما مَحاهُ الْإِسْلامُ.(197)

 من اخباري را كه از جدّم رسول خداصلي الله عليه وآله وارد شده بررسي كردم و خبري در باره اين عيد پيدا نكردم. اين عيد از سنن ايرانيان است كه اسلام بر آن خط بطلان كشيده است. به خدا پناه مي‏برم از اين كه چيزي را كه اسلام آن را از ميان برده دوباره آن را زنده كنم.

 منصور در پاسخ گفت: اين كار را »سياسةً للجند« انجام مي‏دهد، چرا كه بسياري از لشكريان منصور و حتي دهاقين معروف آن نواحي ايراني بودند و طبيعي بود كه به مناسبت اين عيد، هداياي زيادي به منصور اهدا مي‏كردند. به اين ترتيب وجوه زيادي به خزينه او - كه به بخل نيز شهرت داشت - افزوده مي‏شد. وي امام را مجبور كرد تا آن روز از طرف منصور در آن مجلس نشسته و هداياي لشكريان را بگيرد. با اين حال برخورد امام با اين حركت منصور قابل توجه است.

 بعد از آن، در دوران ده ساله حكومت مهدي عباسي كه امام مشغول تدريس و نقل حديث و تربيت شاگرد و ايجاد ارتباط ميان خود و رهبران شيعه در نواحي مختلف بود، تاريخ برخوردهايي را ثبت كرده كه قابل توجه است. از جمله مهمترين آنها كه مورّخاني مانند ابن‏اثير، خطيب بغدادي، و ابن خَلَّكان و نيز روات شيعه نقل كرده‏اند، بازداشت و زنداني كردن و سپس آزاد شدن امام در بغداد است. مهدي عباسي كه احتمالاً بخشش‏هاي امام او را به وحشت انداخته بود و احتمال مي‏داد كه حضرت وجوهي جمع‏آوري كرده و آن رابراي سازمان دادن و تقويت شيعيان مصرف مي‏كند، دستوبازداشت حضرت را به فرماندار خود در مدينه صادر نمود. او نيز امام را دستگير و روانه بغداد كرد. مهدي او را بزندان انداخت. شب هنگام علي‏بن ابي‏طالب‏عليه السلام را در خواب ديد كه به او مي‏فرمود:

 فَهَلْ عَسَيْتُمْ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِي اْلاَرْض وَتَقَطَّعُوا اَرحامَكُم؟(198)

 آيا اگر به حكومت رسيديد مي‏خواهيد در زمين فساد كنيد و پيوند خويشاونديتان را ببريد؟

 مهدي در همان لحظه از خواب بيدار شد؛ حاجب خود را كه ربيع نام داشت صدا كرد و دستور داد امام كاظم‏عليه السلام را پيش او حاضر كند. وقتي امام آمد، ايشان را در كنار خويش نشاند و گفت: اميرالمؤمنين‏عليه السلام را به خواب ديدم كه اين آيه را مي‏خواند. سپس از او پرسيد:

 اَفَتُؤَمّني اَنْ لا تَخْرُجَ عَلَيَّ اَوْ عَلي اَحَدٍ مِنْ وُلْدي؟

 آيا به من اطمينان مي‏دهي كه عليه من و يا يكي از فرزندانم قيام نكني؟

 امام فرمود: وَ لِلّه ما فَعَلْتُ ذلِكَ وَلا هُوَ مِنْ شَأْني.

 به خدا سوگند من چنين كاري نكرده‏ام و اين كار اصولاً در شأن من نيست.

 خليفه كوشيد تا با دادن سه هزار دينار و تصديق گفته‏هاي امام، به گونه‏اي با او برخورد نمايد تا او راضي به مدينه بازگردد و بيدرنگ آن حضرت را به مدينه باز گردانيد.(199)

 بار ديگر نظير چنين پيش آمدي براي آن حضرت در زمان هارون رخ داد كه پس از اين نقل خواهيم كرد.

 گفتني است كه رويدادهاي غير عادي در باره امام كاظم‏عليه السلام معمولاً بيشتر از ائمه ديگر، جز اميرالمؤمنين‏عليه السلام نقل شده است؛ تا آنجا كه چنانكه حتي در منابع غير شيعي نيز شواهد زيادي براي اين گونه حوادث مي‏توان يافت. نمونه، آن خبري است كه دينوري در اخبار الطوال در باره پيشگويي امام كاظم‏عليه السلام به هارون، در باره اختلاف فرزندانش، نقل كرده است.

 زماني امام كاظم ‏عليه السلام بر مهدي عباسي وارد شد و ديد كه او رد مظالم مي‏كند. امام كه او را در چنين حالي ديد پرسيد: چرا آنچه را كه از راه ستم از ما گرفته شده برنمي‏گرداني؟ مهدي پرسيد: آن چيست؟ امام ماجراي فدك را براي او چنين توصيف كرد: فدك به دليل اين كه از جمله »ما لَمْ يُوجف عَلَيْهِ خَيْلٌ وَلا رِكابٌ« است، مِلك خالص پيامبرصلي الله عليه وآله بود كه آن را به دخترش فاطمه‏عليها السلام بخشيد و پس از رحلت آن حضرت با اين كه ابوبكر طبق شهادت علي و حسنين‏عليهم السلام و امّ‏اَيْمَن حاضر شده بود آن را به فاطمه‏عليها السلام برگرداند، خليفه دوم از اين كار جلوگيري كرد. مهدي گفت: حدود آن را مشخص كن تا برگردانم. امام حدود فدك را مشخص كرد. خليفه گفت: هذا كَثِيرٌ فَاَنْظُر فيهِ.(200) (اين مقدار زياد است در باره آن فكر مي‏كنم).

 طبيعي بود كه مهدي چنين كاري را انجام ندهد؛ زيرا افزون بر آن كه او محكوميت كساني را كه مانع از بازگرداندن فدك به اهل‏بيت شده بودند مي‏پذيرفت - و در ميان آنها اجداد خود او نيز بودند - واگذاري آن مي‏توانست امكانات مالي فراواني را در اختيار امام قرار دهد كه اين به مصلحت حكومت نمي‏توانست باشد.

 پس از مرگ مهدي در سال 169، فرزندش موسي الهادي بر سر كار آمد. وي بيش از يك سال زنده نماند. در زمان او بود كه حسين‏بن علي شهيد فَخّ، قيام كرد و كشته شد. وقتي سر او را براي هادي آوردند، او اشعاري چند بر زبان آورد و در آن از طالبي‏ها به قطح رحم و متهم كرد. وي سپس نگراني شديد خود را از موسي‏بن جعفرعليه السلام اظهار نمود و قسم ياد كرد كه او را خواهد كشت: وَالله ما خَرَجَ حُسَيْنَ اِلاَّ عَنْ اَمْرِهِ وَلا اتَّبَعَ اِلاَّ حُجَّتَهُ لأنَّهُ صاحِبُ الْوَصِيةِ في هذَا الْبَيْتِ قَتَلَنِي الله اِنْ اَبْقَيْتُ عَلَيْهِ.

 به خدا قسم حسين )شهيد فخّ( به دستور او)امام كاظم( قيام كرده و تحت تأثير او قرار گرفته؛ زيرا صاحب وصيت)پرنفوذ( در اين خانواده او است، خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم.

 قاضي ابويوسف كه در مجلس حاضر بود او را آرام كرد و گفت: نه موسي‏بن جعفر و نه هيچ كدام از فرزندان اين خانواده اعتقاد به خروج عليه خلفا را ندارند.(201) در ادامه آمده است: زماني كه امام از خطر دستگيري و شهادت خود به دست هادي عباسي آگاه شد و تهديدهاي او را شنيد، در حق وي نفرين كرد و چندي بعد خبر مرگ او به مدينه رسيد.(202)

 در واقع ما نيز يقين نداريم كه قيام شهيد فخ به امر امام كاظم‏عليه السلام بوده باشد؛ گرچه مي‏توان پذيرفت كه قيام فخ، در رديف سالم‏ترين قيامهاي علويان بر ضد عباسيان است. گفتني است كه شيعيان زيدي كه جناح تندروي شيعه محسوب مي‏شدند، اظهار مي‏كردند كه امام صادق‏عليه السلام اعتقاد به جهاد ندارد. امام در پاسخ مي‏فرمود: وَلكِنْ لا اَدَعُ عِلْمي اِلي جَهْلِهِمْ )من علمم را به جهل آنان وانمي‏گذارم(.

 امّا در باره قيامهاي زيدي بايد گفت، اين قيامها گرچه از روي صداقت و خلوص نيّت صورت مي‏گرفت و گاهي رهبران آنها اشخاصي عالم و فاضل و فداكار بودند، امّا به دلايل مختلف سياسي و علي رغم گستردگي و كثرتشان، كار اينها بي‏ثمر بود. آنها دست كم در عراق كمترين موفقيتي به دست نياوردند. شيعيان امامي كه موافقتي با اين قيامها نداشتند، در اين مسأله با آنها درگير شده و ميان آنها اختلافاتي پديد آمد. شركت اماميان در اين قيامها به خصوص با توجه به اختلافات عميقي كه به تدريج بين زيديه و آنها به وجود آمد، درست نبود؛ زيرا رهبري زيديها را كساني غير از امامان شيعه به عهده داشتند. اختلافات ميان زيديها و شيعه احتمالاً از زمان خود زيد آغاز شده و در جريان نفس زكيه به اوج خود رسيد، تا آنجا كه همكاري زيديها و شيعه را بسيار مشكل ساخت؛ زماني كه شهيد فخّ قيام كرد، اكثريت علويان مدينه در آن قيام شركت كردند، امّا موسي‏بن جعفرعليه السلام نه تنها در آن شركت نكرد بلكه شكست و شهادت حتمي او را نيز به وي گوشزد نمود.(203)

 شهيد فخّ مدتها در انديشه قيام بود. آنچه سبب تعجيل وي شد، شدت فشارهاي وارده بر علويان از سوي هادي عباسي بود. حاكم مدينه كه شخصي از خاندان خليفه دوم بود، در باره علويان سختگيري فراوان كرد. اين مسأله سبب شد تا قيام زودرس شود و در ايّام حج، كه از طرف خليفه نيز جمعيت‏هايي به مكه فرستاده شده بود، قيام انجام گردد. اما نتيجه آن شد كه نيروهاي خليفه، قيام را به شدّت سركوب كردند. جنگ ميان آنها با شكست و شهادت اكثر ياران حسين بن علي و خود او پايان يافت و وقتي كه سرهاي آنان را نزد موسي بن عيسي آوردند، عدّه‏اي از فرزندان علي بن ابي طالب ‏عليه السلام حضور داشتند كه از جمله موسي‏بن جعفرعليه السلام بود. موسي‏بن عيسي با اشاره به سر حسين ‏بن علي از حضرت پرسيد: اين سر حسين ‏بن علي است؟ امام پاسخ داد:

 نَعَمْ اِنّا لِلّهِ وَاِنّا اِلَيْهِ راجعُون مَضي وَاللّه مُسْلِماً صالِحاً قَوَّاماً آمِراً بِالْمَعْرُوفِ وَناهِياً عَنْ الْمُنْكَرِ وَماكانَ في اَهْلِ بَيْتِهِ مِثْلُهُ.(204)

 آري انالله و انا اليه راجعون؛ به خدا سوگند او در حالي كه مسلمان صالحي بود و به عبادت پروردگارش قيام مي‏كرد و امر به معروف و نهي از منكر مي‏نمود، عمر خود را به پايان برد؛ او در خانواده خود مانند نداشت.

 موسي‏بن عيسي در برابر اين جواب سكوت كرده و چيزي نگفت.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »