ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


 قرآن حاكم بر حديث

 امام صادق‏عليه السلام قرآن را به عنوان اصل و حديث را به عنوان فرع مطرح كرده و ملاك درستي و نادرستي حديث را مطابقت حديث با قرآن دانستند. اين اصلي بود كه ساير امامان‏عليهم السلام نيز آن را ترويج مي‏كردند.(102) امام صادق‏عليه السلام به شيعيان خود دستور دادند تا حديثي را درست بدانند كه مطابق با قرآن باشد. در نقلهاي مكرري از امام صادق‏عليه السلام آمده است كه: اذا ورد عليكم حديث فوجدتموه له شاهدا من كتاب الله او من قول رسول الله و الا فالذي جاءكم به اولي به.(103) زماني كه حديثي به دست شما مي‏رسد، اگر شاهدي از قرآن يا حديث رسول خداصلي الله عليه وآله بر آن بود، بپذيرد؛ در غير اين صورت اين حديث براي همان كسي باشد كه حديث را براي شما نقل كرده.

 و نيز فرمود: ما أتاكم عنّا من حديث لايصدّقه كتاب الله فهو باطل،(104) حديثي كه كتاب خدا آن راتأييد نكند باطل است.

 و نيز فرمود: ما لم يوافق من الحديث القرآن، فهو زخرف، حديثي كه مطابق با قرآن نباشد، نادرست است.(105) اين نگرش كه قرآن حاكم بر حديث است، مانع بسياري از كجرويهاي فكري مي‏شد كه نشأت گرفته از نظريه »السنة قاضية علي الكتاب« بود. چنانكه اين نگرش، مانعي بر سر راه افكار و انديشه‏هاي غاليان بود كه با طرح احتمال تحريف قرآن مي‏كوشيدند تا مطالب نادرست خود را به نام ائمه و به عنوان حديث نشر دهند.

 امام صادق‏ عليه السلام خود از مفسران بنام قرآن بودند كه اخبار تفسيري آن حضرت در مجمع البيان و پيش از آن در تفسير قمي و تفسير عياشي آمده است. حضرت در باره قرآن مي‏فرمودند: ان القرآن حي لم‏يمت و انه يجري كما يجري الليل و النهار و كما يجري الشمس و القمر؛(106) چنان كه فرمودند: ان القرآن في كل زمان جديد؛(107) قرآن در هر زمان، تازه و جديد است.

 افزون بر اينها، امام صادق‏عليه السلام با طرح رواياتي در زمينه فضائل خواندن سوره‏هاي قرآن، كوشيدند تا قرآن را در جامعه اسلامي احيا كنند. در روايتي از آن حضرت نقل شده است كه روز قيامت سه چيز به خداوند شكايت خواهند كرد .... سوم: مصحف معلق قد وقع عليه الغبار لايقرء فيه؛(108)

 قرآني كه غبار آن را گرفته و خوانده نمي‏شود. حضرت اصرار داشتند كه حتي تاجر بايد شب كه از بازار به خانه بر مي‏گردد، سوره‏اي از قرآن بخواند.(109) نيز حضرت تأكيد داشت تا قرآن را با حزن بخوانند.(110)

 

كتاب حديث در عصر امام صادق‏ عليه السلام

 پس از رحلت رسول خداصلي الله عليه وآله نوشتن حديث ممنوع شد، به طوري كه مدتها مردم از نوشتن آن كراهت داشتند، حتي برخي از محدثان اهل سنت در قرن سوم نيز از نوشتن حديث خودداري مي‏كردند.(111) در برابر اين روش، اهل بيت عصمت، از اول اصحاب خود را به نوشتن احاديث و حفظ آن از اندراس، تشويق مي‏كردند.(112) امام صادق‏عليه السلام نيز طبق روش پدران خود بر اين امر تأكيد مي‏ورزيد. در زمان آن حضرت گرچه افرادي شروع به جمع آوري احاديث و نوشتن آن نمودند، اما هنوز بسياري در اين امر دچار شك و ترديد بودند. ابوزهره ضمن نقل اين كه امام صادق‏عليه السلام طرفدار كتابت حديث بود، ادعا كرده است كه اين امر در آن زمان شايع بوده، چنانكه مالك بن انس جامع حديثي خود به نام »الموطأ« را در آن روزگار تأليف كرد.(113) بايد گفت البته از اوائل قرن دوم كار كتابت حديث آغاز شد و مجموعه‏هايي تأليف گرديد، اما همانطور كه تاريخ شهادت مي‏دهد كارهايي مانند الموطأ بسيار اندك است و بيشتر كتابهاي حديثي مربوط به اواخر قرن دوم و به طور عمده از قرن سوم است. به عنوان نمونه ابوحنيفه هيچگونه مجموعه‏اي در اين زمينه پديد نياورده است.

 آورده‏اند كه ابوحنيفه مي‏گفت: من رجال حديث را ديده و از آنها حديث فرا گرفته‏ام،اما جعفر بن محمد صحفي است. وقتي اين سخن به گوش امام صادق‏عليه السلام رسيد، حضرت خنديد و فرمود: او راست مي‏گويد، من صحفي هستم، من صحف اجدادم و صحف ابراهيم و موسي را خوانده‏ام.(114) تكيه بر صحف پدرانش، نشان مي‏دهد كه امام، صحفي از آباء خويش به ارث برده است و اين خود تأييدي است صريح بر اين حقيقت كه فقه شيعه از عصر رسول خداصلي الله عليه وآله از پشتوانه مدوّن حديثي برخوردار بوده است. در اين زمينه دهها روايت در كتب روايي شيعه نقل شده حاكي از اين كه ائمه از روي اين صحف روايي، براي مردم حديث روايت مي‏كرده‏اند و گاهي هم اصرار داشتند كه اصحابشان اين صحف را ببينند.(115) اين در حالي بود كه ديگران تنها حديث را حفظ كرده و به صحف اعتقاد نداشتند. لذا از سعيد بن عبدالعزيز نقل شده كه گفت: »لايؤخذ العلم من صحفيّ«؛ از صحفي نمتوان علم حديث آموخت.(116)

 روايات متعددي در باره تشويق اصحاب بر كتابت حديث از امام صادق‏عليه السلام نقل شده و نشانگر آن است كه تمايل به تدوين حديث در عصر آن حضرت بسيار ضعيف بوده است. در روايتي آمده كه امام صادق‏عليه السلام فرمود:

 اكتب و بثّ علمَك في إخوانك فان متّ فَوَرِّث كتبك بنيك.(117)

 هر آنچه را كه مي‏داني بنويس و آن را در بين برادرانت منتشر كن و موقعي كه مي‏ميري كتابهايت را براي فرزندانت به ارث بگذار.

 

امام صادق‏ عليه السلام و مباني فقهي اهل سنت

 مكتب فقهي تشيع از جهاتي با بينش فقهي اهل سنت تفاوت دارد. دوره‏اي كه امام باقر و صادق‏عليهما السلام در آن زندگي مي‏كردند، فقه در حال گسترش بوده و احتجاجات گوناگون در باره تطبيق احكام كلي بر موارد جديد انجام مي‏گرفته است. امام صادق‏عليه السلام نيز بر اين اعتقاد بود كه آثار رسول خداصلي الله عليه وآله به طور كامل تنها در اختيار اهل بيت رسالت مي‏باشد؛ زيرا وقتي كه ديگران آن را ضايع كردند، آنها كليه آن آثار را به طور كامل و دست نخورده در اختيار داشتند. راوي مي‏گويد به امام عرض كردم:

 اصلحك اللّه، اتي رسول اللّه‏ صلي الله عليه وآله الناس بما يكتفون في عهده؟ قال: نعم و ما يحتاجون اليه الي يوم القيامه. فقلت: فضاع من ذلك شي‏ء؟ فقال: لا هو عند أهله.(118)

 اي فرزند رسول خدا! آيا رسول خدا در زمان خودش آنچه را كه لازم بود به مردم ابلاغ كردند؟ فرمود: آري هر آنچه را كه تا روز قيامت به آن نياز داشتند ابلاغ فرمود. عرض كردم: آيا چيزي از ميان رفته؟ فرمود: نه، پيش اهل بيت آن حضرت باقي است.

 

فشار سياسي بر شيعيان

 در دوران امامت امام صادق‏عليه السلام تنها در دهه سوم قرن دوم هجري، آزادي نسبي وجود داشت كه حتي در همان دهه نيز فعاليت‏هاي آن حضرت و شيعيان تحت كنترل بود، اما پيش از آن، در دوران امويان )كه در سال 132 سقوط كردند( و پس از آن به وسيله منصور عباسي، شديدترين فشارها عليه شيعيان اعمال مي‏شد، به طوري كه جرأت هر گونه ابراز وجودي از آنها سلب شده بود. در روايتي آمده:

 شخصي از اصحاب ابوجعفر ثاني )امام دهم(عليه السلام از آن حضرت پرسيد: مشايخ ما به علت اختناق شديدي كه در زمان آنها وجود داشت از نقل حديث خودداري نموده و تنها به نوشتن آن اكتفا كرده ‏اند، اينك آن كتابها در دسترس ما قرار دارد، آيا ما از اين كتابها مي‏توانيم نقل حديث كنيم؟ امام فرمود: روايات موجود در آن كتابها حق است و از آنها مي‏توانيد نقل حديث نماييد.(119)

 روايت فوق گوياي اين حقيقت است كه فشار سياسي بر اهل بيت و شيعيان آنها در دوران مزبور تا چه حد اوج گرفته بود كه مشايخ شيعه حتي مجال نقل احاديث ائمه را نداشتند. اصحاب امام به منظور صيانت خود از گزند منصور، مجبور بودند به طور كامل تقيّه نموده و مواظب باشند تاكوچكترين بي احتياطي از آنان سر نزند.

 اين محدوديتِ طبعْ سبب مي‏شد تا علوم اهل بيت و فتاواي فقهي آنان تا حدودي متروك بماند.

 ابان بن تغلب به امام عرض كرد: من در مسجد مي‏نشينم و مردم در باره مسائل فقهي از من سؤال مي‏كنند و تا جواب ندهم دست از سرم بر نمي‏دارند. اگر نظر شما را به آنان بگويم اشكالاتي پيش مي‏آيد، چه كنم؟ امام فرمود: هر چه از آراي آنها مي‏داني برايشان بگو.(120)

 تأكيدهاي مكرر امام صادق‏عليه السلام بر تقيه، خود دليل آشكاري بر وجود چنين فشار سياسي بود. خطر هجوم بر شيعه چنان نزديك بود كه امام براي حفظ آنان، ترك تقيه را مساوي ترك نماز اعلام فرمود؛(121) از جمله امام به معلّي بن خنيس - كه به دست حاكمان زمان خود كشته شد - فرمود:

 يا معلّي! اكتم امرنا و لا تذعه، فانَّ من كتم أمرنا و لا يذيعه أعزَّه الله في الدنيا.(122)

 اي معلا! اسرار ما را پنهان بدار و آن را به همه كس نگو، خداوند كسي را كه اسرار ما را پنهان داشته و آن را برملا نسازد، در دنيا عزيز مي‏دارد.

 به هر حال رواياتي وجود دارد حاكي از اين كه شدت فشار به قدري بود كه حتي شيعيان، بدون اعتنا به همديگر از كنار هم رد مي‏شدند.(123)

 در روايت ديگري در باره جاسوسان ابوجعفر منصور آمده:

 كان له بالمدينه جواسيس ينظرون علي من اتَّفَقَ شيعة جعفر فَيَضْربون عنقَهُ.(124)

 منصور در مدينه جاسوساني داشت و آنها كساني را كه با شيعيان جعفر رفت و آمد داشتند، گردن مي‏زدند.

 بنا به نقل واقدي، معتب از غلامان امام صادق‏عليه السلام بود كه منصور او را گرفته و هزار ضربه شلاق بر او زد تا جان داد.(125)

 در اين دوره اتهام رفض در باره هر كس، كافي بود كه امنيت جاني و مالي او از بين رفته و گرفتار شكنجه شود.(126)

 

امام صادق‏ عليه السلام و رخدادهاي مهم سياسي

 الف: قيام زيد

 در دوران حيات امام صادق‏عليه السلام حوادث سياسي مهمي رخ داد كه از جمله آنها جنبش علويان )قيام زيد بن علي در سال 122 و قيام محمد بن عبدالله بن حسن و برادرش ابراهيم در سالهاي 145 و 146 هجري( و جنبش عباسيان بود كه به دنبال آن حكومت اموي سقوط كرده و عباسيان روي كار آمدند. جدايي عباسيان و علويان نيز كه زمينه‏هاين آن قبل از به حكومت رسيدن آل عباس آماده شده بود، از جمله حوادثي است كه در زمان آن حضرت به وقوع پيوست.

 در اينجا نمي‏توان مسائل سياسي و ديني مهمي را كه از اوائل قرن اول هجري به دست علويان و عباسيان )مجموعا بني هاشم( به وجود آمده به طور مفصل و كامل مطرح كرد، اما كوشش خواهيم كرد آن مقدار از مسائل مزبور را كه به نوعي ارتباط با امام صادق‏عليه السلام دارد توضيح دهيم.

 محبوبيتي كه علويان - به ويژه فاطميان - در ميان دوستاران اهل بيت داشتند، آل عباس نداشتند. اين وضعيت دلائل متعددي داشت كه برخوردهاي شخص پيامبر با آنان از مهمترين آنها بود. افزون بر اين، مسأله امامت اميرمؤمنان و فرزندانش كه حداقل براي شيعيان، مسأله بسيار با اهميتي بود، ميزان اين محبوبيت را بالا مي‏برد. فاطميان تنها بقاياي نسل رسول خداصلي الله عليه وآله بودند كه اين امر نيز مي‏توانست ارزش و موقعيت ويژه‏اي به آنها بدهد.

 پس از شهادت امام حسين‏عليه السلام، محمد بن حنفيه بود كه براي مدتي، از موقعيت اجتماعي - سياسي قابل توجهي برخوردار بود، اما شخصيت علمي و اخلاقي امام سجادعليه السلام كم‏كم جاي خود را در جامعه باز كرد و به صورت تنها شخصيت مورد توجه در ميان اهل بيت رسول خداصلي الله عليه وآله در آمد. او تنها پسر از فرزندان حسين بن علي‏عليه السلام بود كه از حادثه هولناك كربلا جان سالم بدر برد و با بقاي خود مانع از آن شد كه سلسله نسل فاطمه دختر رسول خداصلي الله عليه وآله از طريق امام حسين‏عليه السلام در تاريخ از ميان برود.

 عبدالله بن عباس از شخصيت‏هاي علمي معروف صدر اسلام بود كه مصاحبت رسول خداصلي الله عليه وآله را درك كرد و يكي از بزرگترين و موثق‏ترين محدثان عصر خود به شمار مي‏آمد. تا زماني كه زنده بود )سال 68) اختلافي ميان علويان و بني عباس وجود نداشت، اما پس از او به تدريج اختلاف آغاز شد. گو اين كه نه تنها او كه هيچ يك از عباسيان در كربلا حاضر نشدند. در اوائل قرن دوم، عباسيان به فكر استقلال از علويان افتاده و در خفا مردم را به سوي خود دعوت مي‏كردند؛ اما اميد چنداني به پيروزي خود نداشتند. علت اين امر هم آن بود كه از نظر مردم، آل علي تنها بازماندگان نسل پيامبرصلي الله عليه وآله به شمار مي‏آمدند. مظلوميت اين خانواده به خصوص پس از حادثه جانگداز كربلا، حيثيت اجتماعي آنان را ميان مردم به طور شگفتي بالا برده  بود.

 حركتي كه زيد بن علي بن الحسين‏عليهما السلام آغاز كرد، تأكيدي بر اهميت علويان در ميان مردم عراق بود. زيد بن علي، برادر امام باقرعليه السلام بود و با توجه به اهميت زيادي كه امام باقر از لحاظ علمي در جامعه داشت، موقعيت چشم گيري براي زيد و حركت انقلابي او به وجود نيامد، گرچه در شمار محدثان بود و به سبب علوي بودنش مورد توجه فراوان مردم عراق قرار داشت.

 امام باقرعليه السلام در سال 114 يا 117 رحلت فرمود و پس از آن امام صادق‏عليه السلام به عنوان ششمين امام از امامان شيعه‏عليهم السلام، نظرها را به سوي خود جلب كرد. اواخر دهه دوم قرن دوم، زيد پس از پشت سر گذاشتن يك سلسله اختلافات و مشاجرات لفظي با هشام بن عبدالملك، تصميم به اعتراض عليه قدرت حاكم گرفت و در صفر )سال 122) در كوفه دست به يك حركت انقلابي زده و پس از دو روز درگيري نظامي به شهادت رسيد. آنچه در اينجا براي ما اهميت دارد، مسأله برخورد امام صادق‏عليه السلام با خروج زيد و با فرقه‏اي به نام زيديه - كه پس از شهادت زيد موجوديت خود را در عراق آغاز كرده بود - مي‏باشد.

 در برخي از روايات شيعه آمده است كه زيد از معتقدان به امامت امامان شيعه از جمله امام باقر و صادق‏عليهما السلام بوده است، چنانكه از او نقل شده كه مي‏گفت:

 جعفر إمامُنا في الحلال و الحرام.(127)

 جعفر، امام ما در حلال و حرام است.

 و در روايتي از امام صادق‏عليه السلام در باره زيد چنين آمده است:

 رحمه الله، اما أنَّه كان مؤمناً و كان عالما و كان صدوقاً، امّا أنَّه لو ظفر لوفي، امّا أنَّه لو ملك يعرف كيف يَضَعُها.(128)

 خدا او را رحمت كند، مرد مؤمن و عارف و عالم و راست گويي بود، كه اگر پيروز مي‏شد وفا مي‏كرد و اگر زمام امور را به دست مي‏گرفت، مي‏دانست آن را به دست چه كسي بسپارد.

 در اين زمينه، روايات زيادي نقل شده، چنانكه روايات ديگري هم، كه با مضمون اين روايات تعارض دارد، نقل شده است. ممكن است زيد امامت علمي امام صادق‏عليه السلام را پذيرفته باشد اما امامت سياسي آن حضرت را نپذيرفته و در باره قيام، بدون اذنِ صريحِ آن حضرت دست به اين اقدام زده باشد. به هر روي، در اين حركت شورشي را عليه امويان - كه از نظر وي سمبل جاهليت بودند - رهبري كرد كه نزديك به هشتاد سال ميان خانواده او و آنها بر سر خلافت اسلامي جنگ و جدالهايي در جريان بود. در رواياتي چند از امام صادق‏عليه السلام خبر شهادت زيد در محله كناسه كوفه از قبل خبر داده شده است.(129)

 در نقل ديگري آن حضرت در برابر كساني از شيعيان كه از زيد تبري مي‏جستند، او را تأييد فرموده است.(130) هر دو قسم اين روايات در مصادر اهل سنت نقل شده است اما سر جمع رضايت امام را از اصل قيام نشان نمي‏دهد؛ به ويژه كه در كافي و برخي ديگر از جوامع حديثي شيعه، انتقادهايي عليه قيام زيد صورت گرفته است. با اين همه، مسلم است كه حضرت به قيام زيد، به عنوان »قيامي بر ضد ستمگري« مي‏نگريستند، چنانكه شخصيت اخلاقي زيد را نيز تأييد مي‏فرمودند و حاضر نبودند كسي به ايشان جسارت كند. در نقلي آمده است كه حكيم بن عياش كلبي كه عثماني مذهب بود در شعري گفت:

 صَلَبْنا لكم زيدا علي جِذْع نخلةٍ

و لم أَرَ مهديًّا علي الجِذْع يَصْلب

 و قِستُم بِعُثمان عليًّا سفاهةً

و عثمانُ خيرٌ من عليّ و أطيب

 ما زيد را بر شاخه ‏هاي نخل به دار آويختيم و مهدي‏اي ديده نشده كه به شاخ نخل به دارآويخته شود. شما از روي سفاهت علي را با عثمان مقايسه كرديد در حالي كه عثمان بهتر و پاك‏تر از علي است.

 زماني كه اين شعر به امام صادق‏ عليه السلام رسيد، حضرت در حالي كه دستانشان لرزان بود به آسمان بلند كردند و فرمودند: اللهم إنْ كان عندك كاذبًا فَسلِّط عليه كلبَك.

 خداوند! اگر دروغگوست، سگ خود را بر او مسلط فرما.

 گفته شده كه بني‏اميه او را براي كاري به كوفه فرستاند كه در راه شيري او را كشت. وقتي خبر به امام صادق‏عليه السلام رسيد، آن حضرت به سجده افتاد و فرمود: الحمدُ لِلّه الذي أنْجَزَنا ما وعدنا.(131)

 در نقل ديگري آمده كه حضرت از ابوولاد كاهلي در باره زيد سؤال كردند. او گفت: او را در حالي كه مصلوب بود ديدم. كساني او را شماتت مي‏كردند و افرادي ستايشش مي‏نمودند. حضرت فرمود: ستايش كنندگان با او در بهشتند و شماتت كنندگان شريك خون او.(132)

 پس از قيام زيد و به خصوص به دنبال روي كار آمدن بني عباس، بني الحسن از بني‏الحسين جدا شدند و به بهانه زيد و فرزندش يحيي، روي كار آوردن يكي از بني‏الحسن به نام محمد بن عبدالله بن الحسن بن حسن بن علي‏عليه السلام را وجهه همّت خود قرار دادند. اينها به تدريج گروهي از شيعيان را نيز به دور خويش جمع كردند كه عنوان زيديه بر آنان اطلاق گرديد. همانگونه كه پس از اين خواهيم ديد در ميان جعفري‏ها و زيدي‏ها اختلافات شديد و مبارزات داغي آغاز شد كه در جريان آن، زيديها، امام صادق‏عليه السلام را آماج ايراد اتهاماتي قرار دادند.

 در حديثي آمده است: زيديان امام صادق را متهم مي‏كردند كه ايشان اعتقاد به جهاد در راه خدا ندارد. امام اين اتهام را از خود رد كرده، فرمود:

 و لكنّي أكْره أن أدع علمي الي جهلهم.(133)

 ولي من نمي‏خواهم علم خود را در كنار جهل آنان بگذارم.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »