ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


امام و مسائل سياسي

 شيعيان زيدي يكي از پايه‏ هاي مذهب خويش را در مبحث امامت، قيام امام با شمشير قرار دادند. يك فرد علوي از نظر زيديه، وقتي امام شناخته مي‏شد كه قيام مسلحانه نمايد. در غير اين صورت او را امام نمي‏دانستند. اگر به نتيجه اين عقيده در ميان زيديه توجه كنيم، حاصل آن را جز در چند قيام نافرجام و پراكنده كه به وسيله نفس زكيه و ابراهيم برادر نفس زكيه، حسين بن علي معروف به شهيد فخ و تعدادي ديگر در گوشه و كنار كشور پهناور اسلامي به وقوع پيوست، نخواهيم يافت. هيچكدام از اين قيامهاي مسلحانه جز قيام طبرستان، كه در زيدي يا امامي بودن رهبران آن ترديد وجود دارد - گرچه به احتمال قريب به يقين زيدي بودند - به موفقيت چشمگيري دست نيافت. نتيجه اين امر آن شد كه:

 اولاً: آنها نه به دنبال برگزيدگان خدا، يعني ائمه اطهارعليهم السلام بلكه به دنبال هر علوي كه شمشير به دست گرفت راه افتادند.

 ثانياً: از نظر فرهنگي در زمينه تفسير و فقه و كلام هرگز نتوانستند در مقايسه با شيعه امامي داراي يك فرهنگ منظم و مرتبطي باشند. در زمينه فقه تقريباً دنباله رو فقه ابوحنيفه و در كلام به طور كامل پيرو معتزله بودند. اين در حالي است كه اقدامات علمي امامان شيعه، به ويژه امام باقر و صادق‏عليهما السلام سبب پيدايش مكتبي با فرهنگي غني خاص خود گرديد كه بعدها به مكتب جعفري شهرت يافت. اگر چه اشتهار آن به مكتب باقري هم گزاف نبود. اين مكتب فكري كه در تمام زمينه‏ها، علوم اهل بيت را به طور منظم ارائه مي‏دهد، نتيجه بيش از نيم قرن ) از سال 148 - 94) تلاش‏هاي پيگيرانه اين دو امام شيعه مي‏باشد.

 انتخاب چنين موضعي در جامعه سياسي آن روز، كه امويها و بعد از آن عباسي‏ها براي بقاي حكومت خويش هر مخالف و مخالفتي را به شدّت سركوب مي‏كردند، طبعاً نمي‏توانست همراه با شركت در اقدامات سياسي مهم باشد و همواره و همه جا، تنها ارزش اين نيست كه در هر صورت و به هر قيمت ولو به قيمت چشم پوشي از بيان معارف حقّ در يك حركت سياسي شركت كرده و راه را براي هميشه به روي يك امّت بست. ائمه شيعه در اين برهه، موضع اصلي خويش را بيان معارف ديني واقعي اسلام قرار دادند و كار اصلي و اساسي خود را، كه امروز نتيجه آن را به خوبي مشاهده مي‏كنيم تدوين فرهنگ مذهبي قرار دادند.

 اين بدان معنا نبود كه امامان شيعه هيچوقت عليه زورگويان حاكم موضع گيري نكردند، تقريباً همه شيعيان و حتي امويان به خوبي مي‏دانستند كه رهبران شيعه مدعي خلافت هستند و همچنانكه در كلماتي از امام باقرعليه السلام نقل شده، تحليل آنان اين است كه خلافت حق آنها و حق آبائشان بوده است و قريش آن را به زور از دست آنها خارج كرداند. از اين رو شيعيان خود را از همكاري با حكام جز در مواردي كه به طور استثنايي و بنا به دلايل خاصي تجويز مي‏شد، منع مي‏كردند، اما اين مسأله در شكل يك مبارزه رسمي پيگير و مسلحانه و شركت در قيامهاي انقلابي تحقق نيافت، بنابراين مخالفت و دعوت به عدم همكاري و مبارزه منفي از مواضع روشن و مشخص امام بود.

 عقبة بن بشير اسدي يكي از شيعيان، نزد امام باقرعليه السلام آمد و با اشاره به جايگاه بلند خود در ميان قبيله خويش گفت: ما در قبيله خويش عريفي داشتيم كه مرده است، افراد قبيله مي‏خواهند مرا به جاي او به عريفي(1073) برگزينند. نظر شما در اين مورد چيست؟ امام فرمود:

 تمنُّ علينا بِحَسَبِك انَّ الله تعالي رفع بالايمان من كان الناس سمُّوه وضيعاً اذا كان مُؤْمنًا و وضع بالكفر من كان يسمُّونه شريفاً اذا كان كافراً فليس لِأحدٍ فضلٌ الاّ بتقوي الله امّا قولك ان قومك كان لهم عريف فهلك فأرادوا ان يعرفوني عليهم، فإن كنت تكره الجنّة و تبغضها فتعرّف علي قومك، يأخذ السلطان بامرء مسلم يسفك دمه فتشركهم في دمه و عسي ان لاتنال من دنياهم شي‏ء.(1074)

 آيا با حسب و نسب خود بر ما منّت مي‏گذاري؟ خدا كساني را كه مؤمنند به وسيله ايمانشان به جايگاه بلندي مي‏رساند در حالي كه مردم او را پست مي‏شمارند و كساني كه كافرند خوار كرد در حالي كه مردم او را بزرگ مي‏شمارند، اما اين كه مي‏گويي قبيله تو عريفي داشت كه مرده و قبيله‏ات در نظر دارند تو را به جاي او معرفي نمايند، اگر از بهشت بدت مي‏آيد و آن را دوست نمي‏داري، عريفي قبيله‏ات را بپذير كه اگر حاكم، خون مسلماني را بريزد تو در خونش شريك خواهي شد و چه بسا از دنيايشان هم چيزي به دستت نيايد.

 اين روايت نشان مي‏دهد كه امام چگونه شيعيان خود را از داشتن هر مقامي در دولت حتي در حدّ عريف كه مسؤوليت چنداني هم نداشت منع مي‏فرمود و دليل آن را ستم حكام نسبت به مردم و شركت اين افراد در گناه آنان مي‏داند.

 امام باقرعليه السلام به شيوه‏هاي مختلفي مردم را تشويق به اعتراض و نصيحت حكام مي‏كرد. در روايتي از آن حضرت آمده است كه: من مشي الي سلطانٍ جائرٍ فأمره بتقوي الله و وعظه و خوّفه كان له مثل اجر الثقلين من الجنّ و الانس و مثل اجورهم.(1075)

 كسي كه نزد سلطان ظالم رود و او را دعوت به تقواي الهي و موعظه كند و از قيامت بترساند، براي او همچون پاداش جن و انس خواهد بود.

 تقيّه يكي از اصولي‏ترين سپرهايي است كه شيعه در پناه آن خود را در دورانهاي سياه استبداد اموي و عباسي نگاهداشت، چنانكه امام باقرعليه السلام از پدر بزرگوارش نقل كردند كه فرمود: انَّ التقية من ديني و دين آبائي و لا دين لمن لا تقية له.(1076) تقيه دين من و دين پدران من است، كسي كه تقيه ندارد دين ندارد.

 در مورد ادعاي امامت در خاندان اهل بيت، ادله و شواهد تاريخي زيادي به طور وضوح دلالت بر آن دارد و اين مسأله براي اغلب مردم روشن بوده و همه مي‏دانستند كه امامان شيعه امامت را حق منحصر به فرد خود مي‏دانند. امام باقرعليه السلام و ساير امامان بر بطلان كار خلفاي حاكم و عدم مشروعيت آنها تأكيد داشتند و لزوم برقراري امامت راستين در جامعه اسلامي را براي مردم مطرح مي‏فرمودند:

 و كذلك يا محمد )بن مسلم!( من أصبح من هذه الامّة لا إمام له من اللّه عزّوجلّ ظاهر عادل أصبح ضالاً تائهاً و ان مات علي هذه الحالة مات ميتة كفر و نفاق و اعْلَم يا محمد! إنَّ ائمّة الجور و اتّباعهم لمعزولون عن دين الله، قد ضلّوا و أضلّوا فأعمالهم التي يعملونها كرماد اشتدَّت به الريح في يوم عاصف لايقدرون ممّا كسبوا علي شي‏ء ذلك هو الضَّلال البعيد.(1077)

 همچنين اي محمد )بن مسلم( هر كس از اين امت، بدون امامي آشكار و عادل و منصوب از جانب خدا، به سر برد، گمراه شده و به حيرت مي‏افتد و اگر در اين حال بميرد در حال كفر و نفاق مرده است. اي محمد سردمداران جور و ستم و پيروانشان از دين خدا منحرف شده و خود به ضلالت افتاده و ديگران را به راه ضلالت مي‏كشانند و كارهايي كه انجام مي‏دهند به خاكستري مي‏ماند كه در روز طوفاني بادي شديد بر آن وزيده باشد و از آنچه انجام داده‏اند چيزي دستگيرشان نمي‏شود و اين جز گمراهي دور كننده از حق چيز ديگري نيست.

 نتيجه طبيعي اين كلمات سوق دادن مردم به اهل بيت و روشن ساختن آنها نسبت به جور و ستم واليان و حاكمان بر مردم بود. تكيه‏هاي مكرر امام بر اين كه ولايت در كنار نماز و روزه و حج و زكات، پنج حكم اساسي اسلام مي‏باشد بر همين اساس بود، چنانكه در دنباله حديث به منظور تأكيد بر امر ولايت مي‏فرمايد:

 و لم يناد بشي‏ء كما نودي بالولاية، فأخذ الناس بأربع و تركوا الولاية.(1078) خدا مردم را به چيزي فرا نخوانده كه به پايه ولايت برسد، با اين حال مردم چهار تا را گرفتند و ولايت را رها كردند.

 روايت شده كه روزي امام باقرعليه السلام بر هشام بن عبدالملك وارد شد و به او به عنوان خليفه و اميرالمؤمنين سلام نكرد. هشام ناراحت شد و به مردمي كه در اطرافش بودند دستور داد تا امام را سرزنش كنند، پس از آن هشام به امام گفت:

 لايزال الرجل منكم شقّ عصا المسلمين و دعا الي نفسه. در هر زماني يكي از شما ميان مسلمانان اختلاف افكني كرده و مردم را به سوي خود فراخوانده است. پس از آن به توبيخ امام پرداخت و مردم را امر به سرزنش او كرد. در اين حال امام رو به مردم كرده، فرمود:

 ايّها الناس! أين تذهبون و أين يراد بكم؟ بنا هدي الله اوّلكم و بنا ختم آخركم، فإن يكن لكم ملك معجل، فانَّ لنا ملك مؤجّلاً و ليس بعد ملكنا ملك، لأنّا أهل بيت العاقبة، يقول اللّه: »و العاقبة للمتَّقين«.

 مردم كجا مي‏رويد، به كجا رانده‏مي‏شويد، شما در آغاز به وسيله ما اهل بيت هدايت شديد و سرانجام كار شما نيز با ما پايان مي‏پذيرد. اگر شما زودتر زمام امور را در دست گرفتيد. در پايان كار اداره امّت اسلامي و امور آن به دست ما خواهد بود، براي اين كه ما خانواده‏اي هستيم كه عاقبت با آنان است، خدا مي‏فرمايد: »عاقبت كار از آن پرهيزگاران است«.

 هشام دستور بازداشت امام را صادر كرد. كساني كه در زندان با آن حضرت بودند تحت تأثير قرار گرفتند و شيفته وي شدند. وقتي هشام از اين موضوع آگاه شد، گفت حضرت را به مدينه بازگردانند.(1079)

 در دوران امام باقرعليه السلام حكام اموي نسبت به اهل بيت سختگيري مي‏كردند و اين سخت گيري به دليل ادعاي امامت و زعامت ديني - سياسي آنها بود كه امويان را غاصب مي‏دانستند. بنا به گزارش تاريخ - كه صحت و سقم آن چندان هم به صورت دقيق و روشن معلوم نيست - از خلفاي اموي تنها عمر بن عبدالعزيز بود كه به طور نسبي برخوردي ملايم با اهل بيت داشت. به همين دليل، اهل سنت از امام باقرعليه السلام درباره او روايت كرده‏اند كه آن حضرت فرمود: عمر بن عبدالعزيز نجيب بني اميه.(1080)

 عمربن عبدالعزيز نجيب بني‏اميه است.

 همچنين در منابع شيعه آمده، عمر بن عبدالعزيز، سهم اهل بيت را از بيت المال به آنان مي‏پرداخت(1081) و فدك را نيز به بني هاشم بازگرداند.(1082) در خبري آمده است كه زماني امام باقرعليه السلام بر عمر بن عبدالعزيز وارد گرديد. عمر از وي خواست تا او را نصيحت كند. حضرت فرمود: توصيه من آن است كه مسلمانان كوچك را فرزند خود بداني، متوسطان آنان را برادر و بزرگانشان را پدر. به فرزندت رحم كن، به برادرت كمك كن و به پدرت نيكي.(1083)

 در دوران اموي بيشترين فشارها از ناحيه هشام بن عبدالملك به اهل بيت وارد مي‏شد و كلمات تند و ناسزاهاي او بود كه زيد بن علي را در كوفه )به سال 122 ) به قيام عليه او واداشت. در ملاقاتي كه ميان‏هشام و زيد روي داد، هشام حتي ابوجعفر محمد بن علي‏عليه السلام را مورد اهانت قرار داد و با استهزاء و ايذاگري خاص اموي، امام را كه باقر لقب داشت »بقره« ناميد. زيد كه از برخورد بي‏ادبانه او ناراحت شده بود گفت:

 سمّاهُ رسول الله‏صلي الله عليه وآله الباقر و أنت تسميه البقرة، لشدَّ ما اختلفتما ولتخالفنَّه في الاخره كما خالفته في الدنيا فيرد الجنّة و ترد النار؛(1084) رسول خدا او را باقر ناميد ولي تو بقره مي‏نامي، اختلاف تو با رسول خدا بسيار است. در آخرت نيز با آن حضرت مخالفت مي‏كني، همچنانكه در دنيا مخالفت كردي. آنزمان او داخل بهشت و تو داخل آتش خواهي شد. در حضور هشام، شخصي مسيحي، رسول خداصلي الله عليه وآله را دشنام داد و او هيچ واكنشي از خود نشان نداد كه بعدها زيد روي همين مسأله حساسيت عجيبي از خود نشان مي‏داد. چنانكه گفته شده، اين برخوردها انگيزه اصلي و مهم قيام زيد بر ضد حكومت اموي بود كه حقاً سرآغاز پيدايش قيامهاي متوالي در سرزمين پهناور اسلام به ويژه نواحي شرقي و ايران بر عليه امويها گرديد.

 چنانكه در منابع شيعه آمده، امام باقرعليه السلام همراه فرزندش امام صادق‏عليه السلام به شام فراخوانده شد تا در آنجا تحقير شده و در نتيجه، فكر حكومت و مخالفت را از سر بيرون كنند. امام صادق‏عليه السلام اين جريان را در روايتي طولاني نقل كرده كه ذيلاً بخشهايي از آن را از زبان راوي نقل مي‏كنيم.

 سالي هشام براي انجام مناسك حج به مكّه آمده بود و امام باقر و امام صادق‏عليه السلام نيز در آن سال در مكه تشريف داشتند. امام صادق‏عليه السلام ضمن جملاتي - كه حاكي از برتري بني هاشم بر امويها بود - فرمود:

 الحمدللّه الذي بَعَثَ محمّدا بالحق نبيًا و أكْرمنا به، فنحن صفوة الله علي خلقه و خيرَته علي عباده و خلفاءه، فالسَّعيد من اتَّبعنا والشَّقيُّ من عادانا و خالفنا.

 سپاس خدايي را كه حضرت محمدصلي الله عليه وآله را به پيامبري برگزيد و ما را به وسيله او مورد احترام و تكريم قرار داد. پس ما برگزيدگان خدا از ميان مخلوق او و خلفاي منصوب از جانب او هستيم. خوشبخت كسي است كه از ما پيروي نمايد و بدبخت كسي است كه ما را دشمن داشته و با ما مخالفت كند.

 اين خبر به هشام رسيد و او تا دمشق سكوت اختيار كرد و در اين مورد چيزي بر زبان نياورد. پس از آن كه وارد دمشق شد، پيكي به سوي حاكم مدينه فرستاد و از او خواست تا امام باقر و امام صادق‏عليهما السلام را به شام بفرستند. اين دو امام راهي شام شدند. هشام به منظور تحقير، سه روز معطل كرد و روز چهارم آنان را پذيرفت. در آن مجلس كه رجال فراوان و شخصيتهايي از قريش حضور داشتند، از امام باقرعليه السلام - كه سِنّي از ايشان گذشته بود - خواست تا در مسابقه تيراندازي شركت نمايد. ابتدا امام به بهانه پيري از قبول آن استنكاف ورزيد. اما هشام بر خواسته خود پافشاري مي‏كرد. امام ناچار كمان به دست گرفته و تير اول را به هدف نشانيد و تيرهاي بعدي را يكي پس از ديگري تا نه تير بر هم دوخت.

 هشام كه دچار شگفتي شديدي شده بود چنين گفت: ما ظننت انَّ في الأرض أحد يرمي مثل هذا الرّامي؛ گمان نمي‏كنم در روي زمين كسي بتواند بهتر از اين تيراندازي بكند. سپس با پيش كشيدن قرابت نسبي ميان بني هاشم و بني‏اميه خواست اين دو خانواده را از نظر حيثيت مساوي قلمداد كند. امام باقرعليه السلام تأكيد فرمودند كه البته خانواده‏هاي ديگر فاقد كمالات معنوي و فضايل موجود در اهل بيت هستند.

 هشام در ادامه سخنانش تصور و اعتقاد شيعيان در مورد اميرمؤمنان‏عليه السلام را به باد مسخره گرفت و گفت: علي مدعي علم غيب بود، در حالي كه خدا هيچكس را بر آن آگاه نساخته است. امام در جواب اشاره به انتشار معارف قرآن و علوم پيامبر توسط اميرمؤمنان‏عليه السلام كرد. سرانجام هشام دستور آزادي آنان و بازگشت شان به مدينه را صادر كرد. در اين بين ميان رهبانان و كشيشان مسيحي مقيم شام و امام باقرعليه السلام مصاحبه‏اي برقرار شد كه مصادر حديثي، آن را به طور مفصل نقل كرده‏اند. پس از آن بود كه هشام دستور داد امام هر چه زودتر دمشق را ترك فرمايند تا مبادا مردم شام تحت تأثير دانش حضرت قرار گيرند. بلافاصله نامه‏اي به فرماندار مدينه فرستاده و ضمن آن در مورد امام باقر و صادق‏عليهما السلام چنين نوشت: »اين دو پسر ابوتراب كه به قصد مدينه از شام راه افتاده‏اند، ساحر بوده و به دورغ اظهار اسلام مي‏كنند؛ زيرا آنان تحت تأثير رهبانان مسيحي قرار گرفته و به نصارا گرايش پيدا كرده‏اند. من به خاطر قرابتي كه با آنان دارم از آزارشان خودداري كردم، وقتي كه آنها به مدينه آمدند به مردم بگو: من از كساني كه با آنان معامله كرده و يا مصافحه كنند و بر آنان سلام دهند ذمّه‏ام را بري‏ء مي‏دانم؛ زيرا آنان از اسلام منحرف شده ‏اند«. مردم تحت تأثير اين فرمان قرار گرفته و اهانتهايي به حضرت روا داشتند، ولي امام به نصيحت آنها پرداخت و از عذاب الهي بيمشان داد تا سرانجام دست از اهانت برداشتند.(1085)

 روايت فوق حاكي از حيله هشام به منظور مسخ چهره اهل بيت و اصرار امامان شيعه در تبيين موقعيت والاي اهل بيت بر ديگران است.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »