ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


بيعت مردم با اميرمؤمنان عليه السلام

 كمترين ترديدي وجود ندارد كه امام در دوره خلافت سه خليفه نخست، مشاركت فعال سياسي در امور جاري نداشته و جز مشورتهايي كه در برخي امور قضايي، و محدودتر از آن در مسايل سياسي در كار بوده، حضور جدي در صحنه سياست نداشته است. به عبارت ديگر، در مجموعِ تركيب حكومتي خلفا، امام علي‏عليه السلام عضويتي نداشته و توان گفت كه دو را دور رهبري حزب مخالف را عهده ‏دار بوده است. پيروزي امام علي‏عليه السلام پس از عثمان، تا حدود زيادي، به معناي غلبه مخالفان قريش و خط ضد اموي بود. اين مخالفان اولاً از حمايت قبايل عراقي و مهاجران مصري و ثانياً از همدلي و همراهي انصار و مردم بومي مدينه بهره‏مند بودند. تعدادي از مهاجرين نيز كه در رأس آنان عمار بن ياسر بود، جزو اين گروه به حساب مي‏آمدند. اينها بخشي از مخالفان عثمان را تشكيل مي‏دادند. در كنار اينان، گروهي از خود قريش، به دليل بي‏توجهي عثمان به آنان، و توجه خاصش به امويان، در كنار مخالفان قرار داشتند. در رأس اين گروه، طلحه، و زبير و عايشه بودند. عمروبن‏عاص نيز كه از حكومت مصر معزول شده بود برضد عثمان فعاليت مي‏كرد. البته همه اينان مدعي آن بودند كه عثمان از سنت رسول خدا صلي الله عليه وآله فاصله گرفته است. بدين ترتيب، جهت گيري كلي آن شورش، بازگشت به سيره رسول خداصلي الله عليه وآله رعايت عدل و انصاف و عدم ظلم و اجحاف در حق مردم بوداز همان آغازِ اعتراضات مردم بر ضد عثمان، امام علي‏عليه السلام واسطه دو گروه و به عبارتي سخنگوي مخالفان و منتقل كننده اعتراضات مردم به عثمان بود. با اين حال در اين نقش ميانجي گرايانه خود، ميانه روي را حفظ كرد. آن حضرت گرچه خود به برخي از اعمال ناشايست عثمان اعتراض مي‏كرد(159)، اما در شرايطي كه ميانجي بود حقوق عثمان را نيز رعايت كرده، باگرفتن تعهد از وي، در رعايت شرايط معترضان، مخالفان را آرام مي‏كرد. البته طبيعي بود كه وقتي عثمان كشته شود و علي‏عليه السلام سركار آيد، بني‏اميه و برخي از جناحهاي قريش، علي‏عليه السلام در اين باره متهم كنند؛ در حالي كه امام نقشي در اين رخداد نداشت. با وجود اين، بسياري از كساني كه به صورت ياران نزديك آن حضرت درآمدند جزو معترضان بوده و حتي متهم بودند كه مستقيم در قتل عثمان نقش داشته‏اند. كساني كه امام علي‏عليه السلام را مطرح كردند، همگي ضد عثمان بودند و همان گونه كه اشاره شد، اين آغاز نضج گيري تشيع در ميان كوفيان است كه مهمترين فعاليت سياسي خود را در آغاز، در ضديت با خليفه حاكم شكل دادند. آنان نسبت به ابوبكر و عمر گويي رضايت كلي داشته‏اندبه هر روي قوت جناح طرفدار امام كه متشكل از انصار، بسياري از صحابه، و نيز قراء كوفه بودند آن اندازه قوي بود كه اجازه بروز و ظهور به طلحه و زبير نداد. همين‏طور يادي از سعد بن ابي‏وقاص نيز نشد.(160) در ادامه روايت طولاني سعيد بن مسيب درباره قضاياي قتل عثمان كه پيش از اين نقل كرديم، آمده است كه پس از آن علي‏عليه السلام به منزل خود آمد و تمامي مردم به سمت خانه او هجوم آورده و اظهار مي‏كردند كه علي‏عليه السلام خليفه است، آنان از آن حضرت مي‏خواستند تا دست خود را براي بيعت بسوي آنان دراز كند. امام فرمود كه بيعت مربوط به شما نيست، بيعت ازآن »اصحاب بدر« است. هر كسي را كه آنها خليفه كنند خليفه مي‏شود. پس از آن تمامي اهل بدر كه زنده بودند نزد علي‏عليه السلام آمدند و خواستار بيعت با آن حضرت شدند.(161در برابر اصرار صحابه رسول خداصلي الله عليه وآله امام از پذيرفتن خلافت خودداري كرد. طبري از محمدبن حنفيه آورده است: پس از كشته شدن عثمان، جمعي اصحاب نزد پدرم آمدند و گفتند: ما سزاتر از تو به خلافت، كسي را نمي‏شناسيم؛ علي‏عليه السلام گفت: من وزير شما باشم بهتر از آن است تا امير شما باشم. آنان گفتند: جز بيعت با تو، چيزي نمي‏پذيريم.(162) آن حضرت گفت كه بيعت او در خفا نمي‏تواند باشد و بايد در مسجد باشد. ابن عباس مي‏گويد: ترس آن داشتم مبادا در مسجد مشكلي پيش آيد.(163) وقتي به مسجد رفت مهاجرين و انصار به مسجد آمده با او بيعت كردند. از ابوبشير عابدي نيز نقل شده كه مردم، پس از كشته شدن عثمان، بارها به سراغ علي‏عليه السلام آمدند تا بالاخره او را وادار به پذيرفتن خلافت كردند. آن حضرت بر منبر رفت و فرمود: نيازي به خلافت نداشته و با كراهت آن را پذيرفته و تنها با تعهد پذيرش اين كه مردم كاملا با وي همراهي كنند، حكومت بر آنان را خواهد پذيرفتدر اين روايات آمده كه در جمع اين مردم، طلحه و زبير نيز حضور داشتند. زماني كه همه در مسجد گرد آمدند طلحه نخستين فردي بود كه بيعت كرد. سعدبن ابي وقاص از بيعت خودداري كرد و گفت: تا وقتي همه مردم بيعت نكنند او بيعت نخواهد كرد. عبداللّه بن عمر نيز از بيعت خودداري كرد. روايتي در اين باره كه طلحه و زبير از ترس شمشير مالك بيعت كردند در طبري آمده كه با نقلهاي ديگر سازگار و هماهنگ نيست. امام از آنان خواست تا خود خليفه باشند و او با آنان بيعت كند. اما آنها كه هيچ زمينه‏اي براي خود نمي‏شناختند، به بيعت با امام راضي شدند تا از اين طريق، جايي براي خود دست و پا كنند. از قضا از سخنان بعدي آنها معلوم شد كه مقصود آنان از بيعت زور، همين بوده است كه كسي را در مدينه نداشته‏اند تا با آنها بيعت كند، در حالي كه امام علي‏عليه السلام هواداران فراواني داشته است. قبل از اين در بحث بيعت اشاره كرديم كه اصولا امام اهل آن نبود كه از كسي به زور بيعت بگيرد، همانگونه كه بعد از غائله شورشيان جمل، از مروان كه مي‏گفت: تنها اگر زور باشد بيعت خواهد كرد، بيعت نگرفت.(164بلافاصله پس از بيعت، از آن حضرت خواستند بصره و كوفه را به آنان واگذار كند؛ اما، امام نپذيرفت. محمدبن حنيفه مي‏گويد: »همگي انصار جز چند نفر با علي‏عليه السلام بيعت كردند. مخالفان عبارت بودند از حسان بن ثابت، كعب بن مالك، مسلمة بن مخلَّد ومحمدبن مَسْلمه و تني چند نفر ديگر كه از »عثمانيه« به شمار مي‏آمدند. از مخالفان غير انصاري، مي‏توان به عبدالله بن عمر، زيدبن ثابت، و اسامة بن زيد اشاره كرد كه همه از بهره‏مندان خان نعمت خلافت عثمان بودند. طبري مي‏گويد: تا آنجا كه ما مي‏دانيم احدي از انصار از بيعت با علي‏عليه السلام تخلف نكرد.(165) بنابر اين محتمل است كه برخي از كساني كه از آنان چنين ياد شده كه با علي‏عليه السلام بيعت نكردند، كساني باشند كه بعدها در جمل، صفين و نهروان شركت نكردند، نه آنكه در اصل براي خلافت نيز با علي‏عليه السلام بيعت نكرده باشند.(166) به روايت دياربكري، تمامي شركت كنندگان در بدر كه تا آن زمان زنده بودند، با علي‏عليه السلام بيعت كردند.(167) از عبدالرحمن بن ابزي نقل شده كه مي‏گفت: ما تعداد هشتصد نفر از كساني كه در بيعت رضوان حاضر بوديم در صفين شركت كرديم كه شصت و سه نفرمان، كه عمار از آن جمله بود، كشته شدند.(168به روايت ابن‏اعثم، امام در آغاز از بيعت خودداري كرد و فرمود: من كار را آن چنان متشتت مي‏بينم كه قلبها بر آن آرام نگرفته و عقلها بر آن ثبات ندارند. آنگاه با مردم نزد طلحه رفت و از او خواست تا به عنوان خليفه با او بيعت شود! اما طلحه گفت كه سزاتر از تو بر خلافت كسي نيست. نظير همين سخن با زبير نيز مطرح شد و هر دو تعهد سپردند كه كاري بر خلاف ميل او مرتكب نشوند.(169)  ابن‏اعثم از نقش انصار در بيعت گرفتن براي امام علي‏عليه السلام سخن مي‏گويد و اين كه نمايندگان انصار در مسجد براي مردم كه بخشي از آنان مهاجران عراقي و مصري بودند، سخن گفتند. مردم گفتند كه شما »انصاراللَّه« هستيد و هر چه بگوييد ما خواهيم پذيرفت. آنان نيز علي‏عليه السلام را براي خلافت معرفي نمودند. و مردم نيز با فريادهاي خود او را تأييد كردند. آن روز، مردم مسجد را ترك كردند. فرداي آن روز، امام به مسجد آمد و فرمود: براي امرِ خود، كسي را برگزينيد، من نيز تابع شما هستم؛ آنان گفتند: بر همان تصميم ديروز خود هستيم. در آغاز، طلحه كه دستش چلاق بود بيعت كرد. اين را به فال بد گرفتند! آنگاه زبير بيعت كرد و بعد از او مهاجرين و انصار و هر آن كس از عرب و عجم و موالي كه در مدينه حاضر بود، بيعت كرد.(170در اين باره كه چرا امام زير بار بيعت با مردم نمي‏رفت، سخنان امام گويا تر از هر چيزي است. نخستين مسأله آن بود كه امام جامعه موجود را فاسدتر از آن مي‏دانست كه او بتواند آن را رهبري كرده و معيارها و منويات خود را در آن به اجرا در آورد.(171)  احساس امام اين بود كه در ميانِ اين فتنه‏ها، نمي‏توان به سلامت، جامعه را رهبري كرد. پس از آني كه امام احساس كرد كه از او دست بردار نيستند، با انكار خود خواست تا از مردم اين تعهد را بگيرد كه از وي پيروي كامل كنند و به آنچه او خواست تن در دهند.(172) حوادث و رخدادهاي بعدي، اين تصور امام را كه كار كردن در »فتنه« و »شبهه« بسيار دشوار است، روشن كرد و زماني امام فرمود: اگر مي‏دانستم كه كار به اين حد بالا مي‏گيرد از اول در آن داخل نمي‏شدم.(173)  زماني امام شخصي را با نام ابومريم در كوفه ديد. از او دليل آمدنش را به كوفه پرسيد. ابومريم گفت: به خاطر عهدم با تو آمدم كه گفتي اگر بر سر كار بيايم چه و چه خواهم كرد. امام فرمود: من بر عهد خود ايستاده‏ام اما مبتلاي به خبيث‏ترين مردمان روي زمين شده‏ام كه هيچ به سخن من گوش نمي‏دارند.(174)

دشواريهاي امام

 زماني كه امام عهده‏دار خلافت شد، كوهي از مشكلات و دشواريها در برابر او بود. همه اين دشواريها، به ضميمه اوضاع آشفته سياسي كه پس از قتل عثمان پديد آمده بود، آينده را تيره و تاريك تصوير مي‏كرد. در اينجا مروري بر مشكلات كرده و پس از آن به راه حلهايي كه امام در پيش رو داشت خواهيم پرداخت. پيشاپيش بايد بدانيم براي شخصي چون امام كه بيش از هركس نسبت به رعايت اصول و فروع حساسيت داشت، اين مشكلات مطرح بود. زماني قبل از آن، هر خليفه به طور موقت و تنها به هدف توسعه فتوحات، راهي را گشوده بود. اما اكنون روشن شده بود كه بسياري از آن راهها بيراهه بوده و زمان اين مطلب را نشان داده بود. به عنوان نمونه، عمر در تنظيم ديوان، بنا را بر اصول قبايلي قرار داده بود. اكنون پس از پانزده سال آثار و تبعات منفي اجتماعي و حتي سياسي آن خود را آشكار كرده بود. در اينجا براي آن كه بحث منظم‏تر باشد، دشواريهاي امام را در چند بعد مطرح مي‏كنيم   نخستين مشكل امام مشكل رعايت عدالت اقتصادي بود. در مباحث پيش اشاره شد كه عمر ديوان را بر اساس سوابق اسلامي افراد و تركيب قبايلي قرار داد. كساني از صحابه كه زودتر اسلام آورده بودند سهم بيشتري مي‏گرفتند. همين وضعيت در زمان عثمان نيز ادامه داشت. او بذل و بخششهايي خود را نيز آغاز كرد و اين امر سبب شد تا فاصله ميان طبقه غني و فقير جامعه بيشتر شود. همه اين اموال مربوط به خمس غنايم، خراج و جزيه‏اي بود كه از زمينهاي مفتوحه و نيز به صورت سرانه گرفته شده و متعلق به تمامي مردم بود. زماني كه امام بر سر كار آمد، تقسيم اين اموال را به صورت تساوي مطرح كرد. دليل امام براي اين كار آن بود كه رسول خداصلي الله عليه وآله چنين مي‏كرده است  امام در همان سخنراني نخست خود، با اشاره به اين نكته كه او تنها به سيره رسول خداصلي الله عليه وآله عمل خواهد كرد )وإني حاملكم علي منهج نبيِّكم صلي الله عليه وآله(، به سياست مالي خود اشاره كرده و فضل مهاجر و انصار را بر ديگران، برتري معنوي خواند كه نزد خداوند محفوظ بوده و پاداش آن نزد خداست. اما در اين دنيا، هر كس كه دعوت خدا و رسول را بپذيرد و مسلمان شده به قبله مسلمانان نماز بگذارد، از تمامي حقوق بهره‏مند و حدود اسلام بر شما اجرا خواهد شد. امام افزود: شما بندگان خدا هستيد و مال نيز مال خداوند است كه به تساوي ميان شما تقسيم خواهد شد و كسي بر كسي برتري نخواهد داشت. پرهيزكاران نزد خدا بهترين پاداش را دارند. امام با تأكيد بر سياست خود فرمود: مباد فردا كسي بگويد: حرمَنا علي بن ابي‏طالب حقوقنا.(175) امام علي‏عليه السلام فرداي آن روز به عبيدالله بن ابي‏رافع دستور داد: هر كس آمد سه دينار به او بدهد. همانجا سهل بن حنيف گفت: اين شخص غلام من بوده كه ديروز او را آزاد كردم. امام فرمود: همه سه دينار خواهند گرفت و ما كسي را بر ديگري برتري نخواهيم داد. گروهي از نخبه‏گان از بني‏اميه و نيز طلحه و زبير براي گرفتن سهم خويش نيامدند. فرداي آن روز وليد بن عقبه همراه شماري ديگر نزد امام آمد و با اشاره به قتل پدرش توسط علي در احد و قتل پدر سعيد بن عاص در آنجا و تحقير پدر مروان نزد عثمان و امور ديگر از امام خواست تا لااقل آنچه از اموال به آنها داده شده باز پس گرفته نشود. به علاوه قاتلان عثمان نيز قصاص شوند. امام درخواستهاي او را رد كرد و آنان نفاق خويش را آشكار كرده و زمزمه مخالفت را آغاز كردند. فرداي آن روز بار ديگر امام خطبه خواند و از سر خشم مبناي خود را براي تقيسم اموال موجود، كتاب خدا ياد كرد. امام از منبر پايين آمد، و بعد از خواندن دو ركعت نماز، در گوشه مسجد در كنار طلحه و زبير نشست. سخن اصلي اين دو نفر آن بود كه اولا در كارها با ما مشورت نمي‏كني و ثانياً: »خلافك عمر بن الخطاب في القَسْم«. اشكال عمده، مخالفت تو با روش عمر در تقسيم است. تو سهم ما را همانند ديگران كه زحمتي براي اسلام نكشيده‏اند دادي. امام فرمود تا وقتي حكمي در كتاب خدا آمده، جاي مشورت نيست، البته اگر چيزي در كتاب خدا و سنت رسول نيامده بود با شما مشورت خواهم كرد. در مورد تقسيم بالسويه، همه ما شاهد بوديم كه رسول خداصلي الله عليه وآله به اين گونه عمل مي‏كرد، چنان كه كتاب خدا نيز همين را دستور مي‏دهد.(176) همانجا زبير گفت، اين پاداش ماست؟ ما در اين راه براي او! وارد ]عمل [شديم تا عثمان كشته شد، و او امروز كساني را برتر از ما قرار مي‏دهد كه ما برتر از آنها بوديم.(177) ابن ابي‏الحديد به دنبال آن، عادت مردم را به روش عمر، سبب اصلي مشكل مخالفت اصحاب با امام دانسته است، در حالي كه ابوبكر نيز همان روش پيامبرصلي الله عليه وآله را داشت و كسي با او مخالفت نكرد. امام در برابر اصحابي كه به روش او اعتراض داشته و سنت عمر استناد مي‏كردند، فرمود: »اَفَسُنَّة رسول الله أَوْلي بالاتِّباع أَمْ سُنَّة عُمَر«(178) آيا پيروي از سنت پيامبرصلي الله عليه وآله اولاست يا پيروي از سنت  عمر  جدي شدن كار مخالفت نسبت به اين روش، سبب شد تا كساني از اصحاب خود حضرت نزد امام رفته و از او خواستند تا اشراف از عرب و قريش را بر موالي و عجم ترجيح دهد. اما سخن آنان را نپذيرفت و فرمود: آيا به من مي‏گوييد تا پيروزي را با ستم به دست آورم.(179) بعدها ابن‏عباس ضمن نامه‏اي به امام حسن‏عليه السلام نوشت: مردم از آن روي پدرت را ترك كردند و به سوي معاويه رفتند كه اموال را به تساوي ميانشان تقسيم مي‏كرد و آنان تحمل اين امر را نداشتند.(180) كساني به صراحت دليل مخالفت خود را همين مي‏دانستند كه علي‏عليه السلام در تقسيم اموال رعايت حال آنان را نكرده است.(181) به هر روي يكي از ويژگيهاي امام كه به آن شهرت يافت همين بود كه: »قسَّم بالسَّوية و عَدَل في الرعيَّة«.(182 2- در جاي ديگري اشاره كرديم كه يكي از تبعات فتوحات، اختلاط نژادهاي مختلف عرب، ايراني، نبطي، رومي و بربر بود. بسياري از اينان با مهاجرت يا به قصد جنگ به نقاط ديگر برده شده يا رفته بودند. كسان زيادي نيز اسيران جنگي بودند كه به قبايل عربي تعلق گرفته و از مناطق مختلف به شام، عراق و حجاز آورده مي‏شدند. اسيران آزاد شده را »موالي« مي‏ناميدند. اين بدان معنا بود كه اين اسير متعلق به اين طايفه عربي بوده و اكنون نيز به نحوي مربوط به همان طايفه مي‏شود. طبيعي بود كه طبقه موالي از اعراب پايين‏تر بوده و از حقوق كمتري برخوردار بودند. يكي از دشواريهاي حكومت اين بود كه چگونه با اين مسأله برخورد كند. آنچه مسلم است اين كه زماني كه امام بر سر كار آمد، جامعه برتري عرب را بر موالي اصل مسلمي فرض كرده بود. اين امر مشكل مهمي براي روحيه عدالت خواهانه امام بود كه از نظر ديني هيچ دليلي بر درستي تفاوت مزبور نمي‏ديد، بلكه بر عكس تساوي همه مسلمانان، دلايل آشكاري داشت  در حالي كه عمر گفته بود تا بردگان عرب را از بيت المال آزاد كنند،(183) و بدين ترتيب تفاوتي ميان نژادهاي مختلف گذاشته بود، امام حاضر به گذاشتن كوچكترين فرقي ميان آنان نبود. گفته شده است كه دو زن نزد امام علي‏عليه السلام آمدند و اظهار فقر و ناداري كردند. امام فرمود: بر ماست تا در صورت درستي سخن شما، به شما كمك كنيم. آنگاه مردي را به بازار فرستاد تا بر آنان پيراهن و غذا خريده و به هر يك از آنها صد درهم بدهد. يكي از دو زن لب به اعتراض گشوده گفت: من عرب هستم در حالي كه زن ديگر از موالي است، چه را بايد با ما يكسان رفتار شود؟ امام پاسخ داد: من قرآن خواندم و در آن خوب تأمل كردم، در آنجا نديدم كه حتي به اندازه بال پشه‏اي فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق برتري داده شده باشند.(184زماني كه امام قصد تقسيم مالي را داشت فرمود: حضرت آدم نه غلام به دنيا آورد و نه كنيز، بندگان خدا همه آزادند... اكنون مالي نزد من است و من ميان سفيد و سياه فرقي نخواهم گذاشت و آن را به گونه مساوي تقسيم خواهم كرد.(185) رعايت تساوي در ميان عرب و عجم، امري نبود كه براي اعراب قابل تحمل باشد. ام هاني خواهر امام علي‏عليه السلام براي گرفتن عطايش نزد امام آمد و آن حضرت بيست درهم به او داد. كنيز عجمي ام‏هاني نيز نزد امام آمد و آن حضرت به او نيز بيست درهم داد. زماني كه ام‏هاني از اين امر خبردار شد، خشمگين شده و با اعتراض نزد امام رفت. پاسخ امام در برابر او همين بود كه او در قران، برتري عرب را بر عجم نديده است.(186امام در جاي ديگري نيز خطاب به مهاجران و انصار گفت كه بي‏جهت مالي را به كسي نخواهد داد و : »لاُسَوِيَّن بين الأسود والأحمر« ميان سياه و سفيد به تساوي رفتار خواهم كرد.(187) برخورد عادلانه امام با موالي و عجم سبب اعتراض متعصباني چون اشعث بن قيس شد. زماني كه امام روي منبر بود، اشعث فرياد زد: غلَّبتنا عليك الحمراء، اين موالي سفيد روي بر ما غلبه يافته‏اند و تو خود مي‏بيني. علي از اين سخن خشمگين شد و ابن صوحان گفت: امروز معلوم خواهد شد كه عر ب را چه پايه و منزلت است. علي عليه السلام گفت: چه كسي مرا از كيفر دادن به اين مردم ستبر اندام كه تا نيمروز بر بستر خود مي‏غلتند معذور مي‏دارد در حالي كه قومي براي شب زنده‏داري از بستر خود پهلو تهي مي‏كنند؟ مرا مي‏گويي كه آنان را طرد كنم و از ستمكاران گردم. سوگند به كسي كه دانه را رويانيد و جانداران را بيافريد كه از محمدصلي الله عليه وآله شنيدم كه مي‏گفت: به خدا قسم آنها شما)عربها( را خواهند زد تا به دين باز گرديد همچنان كه شما ايشان را در آغاز مي‏زديد تا به دين در آيند.(188)  مغيره ضبي گويد: علي عليه السلام به موالي علاقه مي‏ورزيد و به آنان مهربان بود ولي عمر از آنان بيزار بود و دوري مي‏كرد.(189از جمله اشعار امام شعري است كه در نفي تأثير مسائل نژادي در شرافت انساني و الهي است

  لعمرك ما الإنسان إلا بدينه                                      فلاتترك التقوي اتكالا علي الحسب                          

 فقد رفع الاسلام سلمان فارس                                  و قد هجن الشرك الشريف أبالهب                          

 به جان تو سوگند كه ارزش انسان جز به دين او نيست، و تو نبايد با تكيه بر حسب و نسب تقواي الهي را رها سازي. اسلام سلمان فارسي را برتري بخشيد در حالي كه ابولهب را شرك تحقير كرد.(190) 

 3-مشكل مهمتري كه بر سر راه امام قرار داشت، انحرافات ديني و همان چيزي بود كه اصحاب تحت عنوان بدعتگرايي، عثمان را به آن متهم كرده بودند. جداي از بدعتها، مشكل مهم ديگر آن بود كه بسياري از مردم آگاهي درستي از دين نداشته و اقدامي در جهت ارائه آگاهيهاي مذهبي به آنان صورت نگرفته بود. در اينجا به ذكر برخي از نمونه‏هاي عيني اين تحريفات كه امام با آنها درگير شد مي‏پردازيم   :

 يكي از اين مسائل كه پيش از اين نيز بدان اشاره كرده‏ايم اين است كه كساني از صحابه و برخي از خلفا، با وجود قرآن و سنت، و صرفاً بر اساس »مصلحت گرايي«، احكامي را مطرح مي‏كردند. در اين ميان، عدم اعتناي به سنت، روشنتر و با دلايل بيشتري در مآخذ حديثي و تاريخي آمده است. شايد عبارت ابوجعفر نقيب روشنترين عبارتي باشد كه يك سني معتدل در اين باره ابراز كرده است. او مي‏گويد: صحابه به طور متحد و يكپارچه، بسياري از نصوص ] كلمات رسول خداصلي الله عليه وآله [ را ترك كردند و اين بدليل مصلحتي بود كه در ترك آنها تشخيص مي‏دادند، نظير سهم ذوي القربي و سهم مؤلفة قلوبهم.(191)

 امام در ضمن خطبه مفصلي به نقد اين نگرش پرداخته و تعهد خود را به سنت نشان داده است. آن حضرت با اشاره به اين كه براي حل يك مسأله آراء مختلفي ابراز شده و آنان نزد حاكم آمده و او رأي همه را درست شمرده مي‏فرمايد:» اين در حالي است كه خداي آنها يكي است، پيامبرشان يكي است، و كتابشان يكي است. آيا خدا گفته است به خلاف يكديگر روند و آنان فرمان خدا را برده‏اند؟ يا آنان را از مخالفت نهي فرموده و نافرماني او كرده‏اند؟يا آنچه خدا فرستاد ديني است ناقص، و خدا در كامل ساختن آن از ايشان ياري خواسته؟ يا آنان شريك اويند و حق دارند بگويند و خدا بايد خشنود باشد از راهي كه آنان مي‏پويند؟ يا ديني كه خدا فرستاده تمام بوده و پيامبرصلي الله عليه وآله در رساندن آن، كوتاهي كرده است؟ حال آن كه خدا مي‏فرمايد: فرو نگذاشتيم در كتاب چيزي را.(192

 امام در خطبه ديگري از اشتباهات دسته‏هاي مختلف اظهار شگفتي مي‏كنند و اين كه : نه پيامبري را مي‏گيرند و نه پذيراي كردار جانشينند ... به شبهتها كار مي‏كنند و به راه شهوتها مي‏روند. معروف نزدشان چيزي است كه شناسند و بدان خرسندند و منكر آن است كه آن را نپسندند. در مشكلات تنها به خود اتكا مي‏كنند و در گشودن مهمات به رأي خويش تكيه دارند. گويي هر يك از آنان امام خويش است كه در حكمي كه مي‏دهد چنان بيند كه به استوارترين دستاويزها چنگ زده و محكمترين وسيلتها را به كار برده.(193)

 آنچه در ميان جالب بود اين كه به باور خليفه دوم و سوم، آنان حق داشتند تا در برخي از امور، براي خود تشريع ويژه خويش را داشته باشند و سنت را كنار بگذارند )مثل آن كه عثمان، برخلاف پيامبر و حتي خلفاي قبل از خود، نمازش را در مني تمام خواند( اما، مسلمانان به مرور، افعال و اعمال خلفا را به صورت سنت شرعي غير قابل تخطي پذيرفتند. خود عمر در حين مرگ، گفت: جانشين معين نكردن سنت )پيامبر!( است و جانشين كردن هم سنت (ابوبكر).(194)

 بنابر اين از نظر او عمل ابوبكر نيز »سنت« محسوب مي‏شده است. بعد از مرگ او عبدالرحمان شرط كرده بود كه خلافت را به كسي بسپارد كه به سنت پيامبر و سنت شيخين عمل مي‏كند. يكي از نمونه‏هاي واضح برخورد امام با اين بدعتها، برخورد با نماز تراويح بود كه عمر با پذيرفتن اين كه بدعت است - گرچه به قول خودش بدعت خوب - آن را برقرار كرد. زماني كه امام در كوفه بود، كساني نزد امام آمده از آن حضرت خواستند تا براي نماز تراويح آنان در ماه رمضان، امامي معين كند. آن حضرت آنها را از اين كار نهي فرمود. شب هنگام فرياد وارمضاناه آنان بلند شد. حارث اعور نزد امام آمد و گفت: مردم به ضجه افتاده و از سخن شما ناراحت شده‏اند. امام فرمود: رهاشان كن تا هر كاري مي‏خواهند بكنند و هر كس را مي‏خواهند به امامت جماعت برگزينند.(195) اين نقل نشانگر آن است كه امام با چه قومي سر و كار داشته و چگونه از او پيروي مي‏كرده‏اند.

 امام در نامه‏اي به مالك، با اشاره به انتخاب افراد صالح، در باره دنياداري دينداران فرمود: »فإنَّ هذا الدين كان أسيراً في أيدي الأشرار، يُعْمَل فيه بالهوي و تُطْلَب به الدنيا«، اين دين در دست اشرار اسير بوده، در آن به هوس مي‏راندند و به نام دين، دنيا را مي‏خوردند.(196)

 يكي از انحرافات مهمي كه به طور اصولي سبب ايجاد انحرافات ديگري شد، اين بود كه از نقل و كتابت حديث جلوگيري شد. رشيد رضا به نكته اشاره كرده است كه اين امر ضربه جبران ناپذيري بر فرهنگ اسلامي زده است.(197) چنين اقدامي، همانگونه كه در جاي ديگري به آن اشاره كرديم، به دليل بي‏اعتناي به سنت بوده است. اقدام خلفا به جمع آوري قرآن و بي‏اعتناي به قرآني كه امام علي‏عليه السلام فراهم آورده و همراه آن تفسير و شأن نزول آيات بود، نشان ديگري از بي‏توجهي به كلمات و سخنان پيامبرصلي الله عليه وآله بوده كه امام آنها را ثبت و ضبط كرده بود.

 امام علي‏عليه السلام در باره علت پيدايش جنگهاي داخلي ميان مسلمانان، عامل اصلي را، رسوخ شبهه و كج فكري در ميان مردم دانستند: » ولكنّا إنما أصبحنا نقاتل إخواننا في الإسلام علي ما دخل فيه من الزيغ و الإعوجاج و الشبهةِ والتأويل« امروز ما از آن روي با برادران مسلمانمان وارد جنگ شده‏ايم كه انحراف، كجي، شبهه و تأويل در اسلام وارد شده است.(198) امام بر مفهوم شبهه تأكيد خاصي داشتند. آن حضرت در جاي ديگري فرمودند، شبهه را شبهه ناميده‏اند، چون حق را ماند.(199)

 4 -  مشكل ديگر امام، فساد اجتماعي بود. رفاه گرايي شديد مردم، سبب تضعيف آرمانها و ارزشهاي ديني در جامعه شده و به دين جز به صورت ظاهر بهاي چنداني داده نمي‏شد. زماني كه خليفه سوم به رفاه گرايي شديد غلطيد، همين روحيه در رعاياي او نيز ظاهر شده و به تدريج جامعه را از جهت ديني گرفتار مشكل كرد. جامعه‏اي كه گرفتار فتنه و فساد شد، به سادگي نمي‏تواند خود را به تعادل اخلاقي برساند. امام در ضمن يكي از خطبه‏هاي خود، جامعه خود را همانند جامعه جاهلي معرفي مي‏كند. آن حضرت مي‏فرمايد: وضعيت امروز شما همانند آن روز شده است كه خداوند رسولش را مبعوث كرد.(200) امام در همانجا، به دگرگوني ارزشها در آن جامعه و لزوم تحول آن سخن گفتند، اين جامعه بايد غربال شود، آنان كه پيش افتاده‏اند باز گردانده شده و آنان كه واپس مانده‏اند، پيش برده شوند.

 امام در جاي ديگر فرمود: بدانيد كه شما پس از هجرت - و ادب آموختن از شريعت - به خوي باديه نشيني بازگشتيد و پي از پيوند دوستي دسته دسته شديد. با اسلام جز به نام آن بستگي نداريد و از ايمان جز نشان آن را نمي‏شناسيد ... بدانيد كه شما رشته پيوند با اسلام را گسستيد و حدود آن را شكستيد و احكام آن را به كار نيستيد.(201)

 امام در جاي ديگري در باره فساد زمان فرمود: واعْلموا رحمكم الله أنكم في زمان القائل فيه بالحق قليل و اللسان عن الصدق كليل و اللازم للحق ذليل. أهله معتكفون علي العصيان، مصطلحون علي الإدهان، فتاهم عارم و شائبهم آثم و عالمهم منافق و قارئهم مماذق لا يعظم ضعيرهم كبيرهم ولايعول غنيهم فقيرهم. بدانيد خدايتان بيامرزد! شما در زماني به سر مي‏بريد كه گوينده حق اندك است در آن، و زبان در گفتن راست ناتوان. آنان كه با حق‏اند خوارند و مردم به نافرماني گرفتار. و سازش با يكديگر را پذيرفتار. جوانشان بدخو و پيرشان گنهكار. عالمشان دورو، قاريشان سود جو، نه خُردشان سالمند را حرمت نهد و نه توانگرشان مستمند را كمك دهد.(202)

 ظهور معاويه به عنوان شخصي مزور و منحرف در عرصه سياست اسلامي، خود بزرگترين فتنه و فساد در جامعه بود. همين طور جريان عثماني در بصره و نيز خوارج در كوفه. اينها جريانات فاسدي بودند كه گاه با علم به باطل بودن خود و گاه به خيال پيمودن راه حق، راه را بر حق‏روان بستند. امام فتنه معاويه را چنان مي‏ديد كه مي‏فرمود: پشت و روي اين كار نگريستم و ديدم جز اين راهي نيست كه جنگ با آنان را پيش گيرم يا به آنچه محمدصلي الله عليه وآله آورده است كافر شوم.(203

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »