ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


امام سجّادعليه السلام و شيعيان

 در واپسين روز واقعه كربلا، شيعيان در بدترين شرايط، از لحاظ كمي و كيفي و نيز موقعيت سياسي و اعتقادي، قرار گرفتند. كوفه، كه مركز گرايشهاي شيعي بود، تبديل به مركزي جهت سركوبي شيعه گرديد. شيعيان واقعي امام حسين‏ عليه السلام، كه در مدينه و مكه بوده و يا موفق شده بودند كه از كوفه به او ملحق شوند، در كربلا به شهادت رسيدند. گرچه بسياري هنوز در كوفه بودند، امّا تحت شرايط سختي كه ابن‏ زياد در كوفه به وجود آورده بود، جرأت ابراز وجود نداشتند. كربلا از نظر روحي شكست بزرگي براي شيعه بود و بظاهر اين گونه مطرح شد كه ديگر شيعيان نمي‏توانند سر برآورند. تعدادي از اهل بيت و در رأس آنها امام حسين‏عليه السلام به شهادت رسيدند و تنها يك نفر از فرزندان ذكور امام حسين‏ عليه السلام، از نسل فاطمه ‏عليها السلام باقي مانده بود كه البته در آن شرايط شهرتي نداشت؛ بخصوص كه فرزند بزرگ امام حسين‏ عليه السلام، يعني علي اكبر، نيز به شهادت رسيده بود. زندگي امام سجادعليه السلام در مدينه و دور بودن از عراق فرصت هدايت جريانات شيعي كوفه را از امام گرفته بود.

 در چنين شرايطي كه تصور نابودي اساس تشيع وجود داشت، امام سجّادعليه السلام مي‏بايست كار را از صفر شروع كند، مردم را به سمت اهل بيت بكشاند. امام در اين راه موفقيت زيادي كسب كرد.(909)

 اين موفقيت در تاريخ تأييد شده است؛ زيرا امام سجادعليه السلام توانست شيعه را حياتي نو بخشد و زمينه را براي فعاليتهاي آينده امام باقرعليه السلام و صادق‏عليه السلام فراهم كند. تاريخ گواه است كه امام سجادعليه السلام در طول سي و چهار سال فعاليت، شيعه را از يكي از سخت‏ترين دورانهاي حيات خويش عبور داد. دوراني كه جز سركوبي شيعه به وسيله زبيريان و امويان نشان روشني ندارد. بيست سال حاكميت حجاج بر عراق و سلطه عبدالملك بن مروان بر كل قلمرو اسلامي، تنها جهتگيري روشنش كوبيدن شيعيان، و در بخشهايي ديگر كوبيدن ساير مخالفان امويان، اعم از خوارج يا شورشياني چون عبدالرحمان بن محمد بن اشعث بود. حجاج كسي بود كه شنيدن لفظ كافر براي او بسيار آرام بخش‏تر از شنيدن لفظ شيعه بود.(910)

  در اين سالها دو نهضت شيعي در عراق رخ داد كه هر دو - علي رغم موفقيت موقت يكي از آنها - با شكست مواجه گرديد. پس از آن نيز شيعيان با شدّت هرچه تمامتر مورد تهديد امويها، از قتل و شكنجه و زندان، قرار گرفتند. يكي از اين دو نهضت، نهضت توّابين بود كه رهبري آن را سليمان بن صرد خزاعي، به همراهي تني چند از ديگر سرشناسان شيعه در كوفه بر عهده داشتند و ما پيش از اين در باره آنها سخن گفتيم. ادعا شده كه توّابين امامت علي بن حسين‏عليه السلام را پذيرفته بودند.(911) ما در مآخذ اوليه شاهدي بر اين مدعا نيافتيم. آنچه مهم است اين كه توابين در مجموع بر آن بودند تا در صورت پيروزي، امامت جامعه را به اهل بيت عليه السلام بسپارند و طبعاً از نسل فاطمه‏عليه السلام، كسي جز علي بن حسين‏عليه السلام براي اين كار وجود نداشت. اما آيا در ذهن آنها دقيقاً همين مطلب وجود داشته است يا نه، تاريخ چيزي گزارش نكرده است. به نظر مي‏رسد رابطه سياسي خاصي بين امام سجادعليه السلام و توابين وجود نداشته و آنچه بيشتر رنگ نهضت را شيعه نشان داد، شركت فعال معروفين شيعه كوفه در اين نهضت و مايه‏هاي عاطفي آن است. يعني توبه به سبب عدم حمايت از حسين بن علي‏عليه السلام و شهيد شدن به عنوان تنها راه پذيرش اين توبه. در اين حركت نامي از محمد بن حنفيه نيز وجود ندارد.

 اشتباه عمده سياسي آنها عدم سنجش موقعيت، خارج شدن از كوفه، و سپردن خود به دست حوادث بود. مختار نيز به دليل اين اعتقاد خود كه رهبري اين حركت توانايي درك مسائل نظامي و سياسي را ندارد، حاضر به همكاري نشد و حتي موجب شد تا تعدادي از شيعيان از حمايت نهضت توابين خودداري كنند.

 همين ابهام در باره ارتباط امام سجادعليه السلام با دومين جنبش شيعي يعني جنبش مختار وجود دارد. اين ارتباط نه تنها از زاويه نگرش سياسي، بلكه از بعد اعتقادي نيز  مشكلاتي را در بر دارد. گفته‏اند كه مختار پس از آنكه موفق شد در كوفه شيعياني را به  سوي خود جذب كند، از علي بن حسين‏عليه السلام استمداد جست، اما امام روي خوش نشان نداد.(912)

 چنين موضعي از سوي امام با توجه به سياستي كه امام تا به آخِر دنبال كرد، منطقي به نظر مي‏رسد. امام از پس از حادثه كربلا دريافته بود كه امكان احياي اين جامعه مرده با در دست گرفتن رهبري آن وجود ندارد. به علاوه درگير شدن در يك حركت سياسي ديگر، با وجود قدرت ديگر احزاب، خطراتي را در پي داشت كه به ريسك كردن آن نمي‏ارزيد. به همين دليل، ماهيت حركت امام در دوران امامت آن حضرت، بخوبي نشان مي‏دهد كه حركت امام تنها يك حركت سياسي نبوده و در بسياري از موارد به وضوح بركنار از سياست به معناي مشخص فعاليت سياسي بوده  است.

 جنبه اعتقادي قضيه نيز از زماني شروع گرديد كه مختار از محمد بن حنفيه خواست تا او را تأييد كند و مورد حمايت قرار دهد. محمد بن حنفيه چنين كرد؛ امّا نه به صورت رسمي. از آن پس اين گونه شايع گرديد كه در ميان شيعه عراق، امامت محمد بن حنفيه پذيرفته شده است. گرچه اين مسأله محرز نيست، اما بعدها كه فرقه‏اي به نام كيسانيه شهرت يافت، داستان را از زمان مختار آغاز كردند.

 با رسوخ بعضي از مباني عقايد غُلات در ميان برخي از شيعيان كوفه، بعدها مختار نيز در معرض اتهام گرفت و اين گونه شايع گرديد كه مختار در پيدايش غلات سهم بسزايي داشته است. بنا به دلايل زيادي كه در اين مختصر جاي طرح آنها نيست و ما در جاي ديگر بدان پرداخته‏ايم، در تمام اين مسائل، و حتي اين كه فرقه‏اي به نام كيسانيه به امامت يا مهدويت محمد بن حنفيه اعتقاد داشته باشند، ترديد وجود دارد. اما در اين كه امام سجّادعليه السلام عليه غلات موضعگيري كرده است، شواهدي وجود دارد. اين به معناي وجود انحراف در ميان شيعيان عراق بود كه امام را وادار مي‏كرد تا از موضعگيري و برقراري رابطه مستقيم و حمايت كامل از آنها خودداري كند.

 امام سجّادعليه السلام خطاب به گروهي از اهل عراق فرمودند: »أحبونا حبّ الاسلام و لاترفعونا فوق حدِّنا«،(913) و در نقل ديگري آمده است كه امام فرمود:»أحبونا حبَّ الإسلام و لاتحبُّونا حبَّ الأصنام«.(914) ابوخالد كابلي نيز مي‏گويد: از امام سجادعليه السلام شنيدم كه مي‏فرمود: يهود و نصارا، عزير و عيسي را آنقدر دوست داشتند تا مطالب آن چناني در باره آنان گفتند، چنان كه: »إن قوماً من شيعتنا سيُحبّونا حتي يقولوا فينا ما قالتِ اليهود في عزير و ما قالتِ النصاري في عيسي بن مريم، فلا هم منّا و لانحن منهم«.(915)كساني از شيعيان ما، تا آن اندازه در دوستي ما افراط مي‏كنند كه نظير سخنان يهود و نصارا را در باره عزير و عيسي‏عليه السلام در باره ما مي‏گويند. نه آنها از ما هستند و نه ما از آنها هستيم.

 بر پايه منابع شيعه، محمد بن حنفيه فرد منحرفي نبوده و امامت امام سجّادعليه السلام را پذيرفته بود. بنابراين در اثبات اين كه واقعاً محمد بن حنفيه خود را به عنوان امام براي شيعيان كوفه مطرح كرده، اشكالاتي وجود دارد و راه حلهايي مي‏تواند فرض شود كه ابن حنفيه به دست امام سجادعليه السلام و براي دور نگاه داشته شدن امام دست به اين اقدام زده است، گرچه شاهد تاريخي ويژه‏اي اين مطلب را تأييد نمي‏كند.

 آنچه در اينجا لازم به يادآوري است، اين است كه به دلايل مختلفي نمي‏توان باور كرد كه امام سجادعليه السلام درباره مختار فرموده باشد: »يكذب علي الله وعلي رسوله«.(916) بويژه اين كه وقتي مختار سر عبيدالله را براي آن حضرت فرستاد، فرمود: »جزي اللّه الْمختار خيراً«.(917) و نيز آمده است كه در آن هنگام »لم يبق من بني هاشم أحد الاّ قام بخطبة في الثناء علي المختار و جميل القول فيه«.(918) از امام باقرعليه السلام نيز روايت گرديده است: »لاتسبوّا المختار فانه قتل قتلتنا و طلب ثارنا و زوج أرامنا و قسم فينا المال علي العسرة«.(919) و در برابر سؤال فرزند مختار، موضع خود را نسبت به مختار به صورتي مثبت ابراز كرد.(920)

 به هر روي، همانطور كه پيش از اين توضيح داده شد، جنبش مختار نيز به صورت سياسي مدت چنداني به طول نينجاميد و در سال 67 هجري توسط زبيريان سركوب گرديد، با اين حال تأثير خاص خود را بر كوفه از جهت تحريك و زنده نگاه داشتن احساسات شيعي و نيز ايجاد انگيزه در ميان موالي براي شركت در جريانات سياسي به همراه داشت.

 به دليل انحرافي كه در فوق ذكر شد، و حتّي مي‏توان فرض كرد كه علي رغم خواست ابن حنفيه، ترديدي در ميان برخي براي انتخاب امام وجود داشته است. كساني بودند كه در انتخاب امام مردد بودند. قاسم بن عوف، يكي از ياران امام سجادعليه السلام، بنا به اعتراف خويش، در آغاز مردد بين علي بن الحسين و محمد بن حنفيه بود(921) و بعد از آن به امام سجادعليه السلام پيوست. از ديگر ياران، بنا به اظهار كشي، ابوحمزه ثمالي و فرات بن احنف هستند.(922) درباره سعيد بن مسيب اختلاف وجود دارد. برخي او را از ياران امام سجادعليه السلام شمرده‏اند؛ اما ظاهراً او بر طبق فتواي عامه حكم مي‏كرد. در رجال كشي چنين موضعي از سعيد به دليل نجات يافتن از دست حجاج گفته شده است.(923) در هر صورت احترام او نسبت به امام قابل ترديد نبوده و استفاده علمي و اخلاقي او از امام محرز است. اما او در تشييع جنازه امام شركت نكرد و مورد اعتراض قرار گرفت.(924)

 غير از اين چند نفر، كسان ديگري هستند كه طبق منابع شيعه از استوارترين افراد شيعه به حساب مي‏آيند. در روايتي آمده است كه در اوان كار امام، تنها چند نفر در كنارش بودند. سعيد بن جبير، سعيد بن مسيب، محمد بن جبير بن معطم، يحيي بن ام الطويل، ابوخالد الكابلي.(925) شيخ الطائفه، تعداد اصحاب امام سجادعليه السلام را يكصد و هفتاد و سه نفر دانسته است.(926)

 به هر حال، امام موفق به بقاي شيعه و حتي گسترش آن گرديد. روش فقهي آن حضرت، نقل احاديث پيامبرصلي الله عليه وآله از طريق علي‏عليه السلام بود كه شيعيان تنها آن احاديث را درست تلقي مي‏كردند. بدين صورت شيعه اولين قدمهاي فقهي خود را در مخالفت با انحرافات موجود برداشت؛ گرچه بخش اعظم اين كار به زماني پس از آن موكول گرديد. امام سجادعليه السلام در وقت گفتن اذان، جمله »حي علي خير العمل« را در آن مي‏آورد. وقتي مورد اعتراض قرار گرفت فرمود: هو الاذان الأوّل، اذان نخستين به اين صورت بود.(927) اضافه بر آن، بركناري از انحرافات عراق موجب حفظ مباني اعتقادي اصيل شيعه در برابر انحرافات گرديد. علي رغم تلاشهاي مهم امام، كه البتّه موجب بقاي شيعه گرديد، مدينه به خاطر كجرويهايي كه از صدر اسلام در آن نهاده شده و عليه شيعه تحريك شده بود، جاي مناسبي براي رشد شيعه نبود و امام سجادعليه السلام خود مي‏فرمود كه دوستداران واقعي آنها در مكه و مدينه به بيست نفر نمي‏رسد.(928) در حالي كه در عراق افراد بيشتري وجود داشتند كه به آنها علاقمند  بودند.

 

برخوردهاي امام با امويان

 اولين برخورد امام با حاكمان اموي پس از واقعه كربلا در رويارويي با عبيدالله بن زياد بود. ابن زياد نام او را پرسيد. امام خود را علي معرفي كرد. ابن زياد گفت مگر خداوند علي بن الحسين را نكشت؟ امام پاسخ داد: برادري داشتم كه مردم او را كشتند. ابن زياد گفت: خداوند او را كشت، امام سجّاد گفت: أللّه يتوفي الأنفس حسين موتها. استدلال امام اشاره به اين سخن بود ه كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد. ابن زياد خواست او را بكشد كه با اقدام شجاعانه حضرت زينب‏عليها السلام از اين كار منصرف گرديد.(929)

 در شام نيز يزيد با او سخن گفت(930) و او را مورد سرزنش قرار داد. پس از آن امام در خطبه‏اي غرّا به معرفي خود و خانواده‏اش براي اهل شام پرداخت. شاميان حاضر در مسجد كه تحت تأثير تبليغات امويان در غفلت بسر مي‏بردند و خاندان پيامبرصلي الله عليه وآله را نمي‏شناختند، با خطبه امام سجادعليه السلام تا اندازه‏اي متنبّه شدند، به همين دليل در ميانه خطبه، يزيد از ادامه آن جلوگيري كرد و سپس براي كسب وجهه مردمي گناه را به گردن ابن زياد انداخت و با احترام، علي بن حسين و ديگر اسراي كربلا را راهي مدينه كرد. از نكات مهم در اين خطبه اين بود كه امام سجاد خود و پدر و خاندانش را فرزندان پيامبرصلي الله عليه وآله ناميد؛ در حالي كه معاويه و امويان مي‏كوشيدند آنها را از ذريّه علي‏عليه السلام دانسته و اجازه ندهند آنها خود را ذريّه پيامبرصلي الله عليه وآله بنامند.

 مدتي بعد از واقعه كربلا، مردم مدينه ضمن شورش عليه امويان، شورش حرّه را سامان دادند. اين شورش به رهبري عبدالله، فرزند حنظله، معروف به غسيل الملائكه بود كه رنگ آن ضد اموي و عليه يزيد و زندگي ضد اسلامي و غير ديني او بود. امام سجادعليه السلام و ديگر هشميان موضع موافقي در اين ماجرا نداشت. به همين دليل همراه شماري از افراد خانواده خويش از شهر خارج شد. از نظر امام، افزون بر آن كه حركت مزبور ماهيت شيعي نداشتند، دقيقاً در خط زبيريان بود، آن هم به رهبري عبدالله بن زبير كه از برپاكنندگان جنگ جمل بوده است. كوچكترين موضع امام به عنوان رهبر شيعه، خطيرترين پيامد را براي شيعه داشت، به همين دليل امام، در اين حادثه كه چندان خط و ربط روشن، بلكه درستي نداشت، شركت نكرد.

 اضافه بر آن، حتي هنگامي كه مردم در آغاز امويان را از شهر بيرون راندند، امام از روي غيرت و مردانگي، همسر مروان بن حكم را نيز بنا به درخواست مروان پناه داد. طبري نوشته است كه اين كار به خاطر دوستي قديمي بين او و مروان بود.(931) اين سخن كذب محض است. اصولاً امام با آن سن و سال، آن هم در موقعيتي كه پدر و جدش سخت‏ترين درگيريها را با اين خاندان داشته‏اند، نمي‏توانسته رابطه نزديكي با مروان كه توان گفت پليدترين چهره امويان بوده داشته باشد. مروان كسي بود كه در همان آغاز بيعت گرفتن از امام حسين‏عليه السلام در مدينه، از حاكم شهر خواست تا امام را يا وادار به بيعت بكند يا او را به قتل برساند. اقدام امام پاسخي از روي ادب به ناجوانمرداينهاي امويان بود، آن گونه كه تاريخ كردار آنها را مقايسه كند.

 زماني نيز كه مسلم بن عقبه، معروف به مسرف، حركت مردم مدينه را سركوب كرد و يكي از بزرگترين جنايات عصر اموي را مرتكب گرديد، با علي بن حسين‏عليه السلام به ملايمت برخورد كرد و اين به دليل آن بود كه امام در اين حركت شركت نداشت. مسلم بن عقبه از مردم چنان بيعت گرفت كه خود را برده يزيد بدانند، اما با علي بن حسين‏عليه السلام به صورت عادي بيعت شد.(932) قبل از آمدن امام نزد مسلم، او به امام و اجدادش دشنام مي‏داد. اما زماني كه امام وارد شد، او به آرامي با آن حضرت برخورد كرد. وقتي امام رفت، از مسلم درباره اين برخوردش پرسش كردند و او گفت: ما كان ذلك لرأي مِنّي لَقَد مُلِئَ قَلْبي مِنْهُ رُعْباً.(933) يعني اين برخورد دوم خواسته من نبود، اما قلب من از رعب و وحشت پر شد.

 صرف نظر از اين كه در موضعگيري ائمه‏عليه السلام بايد وضع سياسي و مخالفت نظامي و ايجاد تشكيلات و مبارزه را در نظر بگيريم، شرايط خاص هر دوره، وظيفه هر امام در هر موقعيت، و شرايطي،(934) اقتضاي عمل خاصي را دارد و هر انسان سياسي عاقل مي‏داند كه نمي‏توان در شرايط مختلف شيوه عمل واحدي را به كار گرفت. همان گونه كه گذشت، تاريخ گواه است كه امام سجادعليه السلام با رفتار خويش موجب حفظ شيعه و بقا و گسترش آن براي فعاليتهاي بعدي گرديد.

 به هر روي با توجه به سوابق مناسبات علويان با امويان، امام مورد سوء ظن شديد امويان بود و كوچكترين حركتي از ناحيه امام، عواقب وخيمي داشت كه طبعاً در نظر امام ارزش دست زدن به اين اقدامات را نداشته است. مهمترين اصل ديني - سياسي كه امام با استفاده از آن روزگار سياسي خود را مي‏گذراند، تقيّه بود. سپري كه شيعيان در تاريخ، با استفاده از آن، حيات خويش را تضمين كرده و ائمه شيعه بارها و بارها توجه بدان را گوشزد شيعه كرده‏اند. البتّه كساني كه با داشتن آزادي نيازي بدان نداشته‏اند، با وجود صراحتي كه در قرآن نسبت بدان وجود دارد، آن را انكار كرده‏اند تا شيعه را تضعيف كنند. اهل سنّت به دليل در اختيار داشتن حكومت، نيازي به تقيّه نداشته و تنها براي متهم كردن شيعه، تقيّه را از حوزه احكام فقهي مسلّم اسلامي خارج كردند.

 امام سجّادعليه السلام در روايتي فرمود: كسي كه امر به معروف و نهي از منكر را ترك گويد، همچون كسي است كه كتاب خدا را كنار نهاده و بدان پشت كرده است؛ مگر آنكه در تقيه باشد. از امام پرسيدند: تقيه چيست؟ فرمود: يخاف جباراً عنيداً يخاف أن يَفْرُطَ عليه أو  أن يَطْغي.(935)

 تكيه بر اصل تقيه گرچه قرآني است، اما از لحاظ فقهي بيشتر از ناحيه اماماني تأكيد گرديد كه خود گرفتار آن بودند. امام سجّادعليه السلام واقعاً در شرايط سختي زندگي مي‏كرد و جز تقيّه راه ديگري نداشت. اساساً همين تقيه است كه موجب حفظ شيعه در آن شرايط مي‏شد. چيزي كه خوارج به عنوان يك گروه افراطي، از آن بي‏بهره بودند و به همين دليل ضربه‏هاي بسياري اساسي و كاري خوردند. در روايتي آمده است كه كسي بر امام وارد شد و پرسيد: چگونه روزگار را مي‏گذرانيد؟ امام در پاسخ فرمودند: »روزگار را به گونه‏اي مي‏گذرانيم كه در ميان قوم خويش همچون بني اسرائيل در ميان آل فرعون هستيم. فرزندان ما را مي‏كشند و زنان را به كنيزي مي‏بردند. مردم با دشنام دادن به بزرگ و سيّد ما، به دشمنان ما تقرب مي‏جويند. اگر قريش با داشتن محمدصلي الله عليه وآله بر ساير اعراب فخر مي‏كند و اگر عربها به دليل داشتن محمدصلي الله عليه وآله بر عجم فخر مي‏كنند و آنها نيز چنين فضيلتي را براي عربها و قريش پذيرفته‏اند، ما اهل بيت مي‏بايد بر قريش برتري داشته و فخر كنيم؛ زيرا محمدصلي الله عليه وآله از ميان ما اهل بيت است. اما آنان حق ما را گرفته و هيچ حقي براي ما نمي‏شناسند. اگر نمي‏داني روزگار چگونه مي‏گذرد، اين گونه مي‏گذرد كه گفتيم. ناقل حديث مي‏گويد: امام به گونه‏اي سخن مي‏گفت كه مي‏خواست كساني كه نزديك بودند بشنوند.

 در جمع بايد گفت، ملايمت امام در برخورد با امويان، سبب شد تا امام زندگي آزادي در مدينه داشته و كمتر توجه مخالفان را به خود جلب كند. به علاوه بُعد علمي امام در جهت حفظ دين تجلي بيشتري بيابد. تمجيدهاي فراوان از امام كه از زبان عالم اهل سنت باقي مانده شاهد اين گفته است. اگر امام درگير سياست شده بود، آنان به خود اجازه نمي‏دادند تا اين بُعد از شخصيت امام را توصيف كنند.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »