ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


 عاطفه و برداشت سياسي

 يكي از جنبه‏هاي حادثه كربلا، بعد عاطفي است. مي‏دانيم كه كربلا به دليل وضعيت خاص خود در به شهادت رسيدن بيش از شانزده تن از خاندان رسالت و نيز كيفيت خونبار آن، زخمي عميق و پردامنه بر قلب جامعه شيعه ايجاد كرد. حادثه از هر جهت جدي و قابل ملاحظه بود. اثر عاطفي آن بلافاصله در شيعه پديدار شد. توّابين نخستين گروهي بودند كه تحت تأثير اين بعد قضيه قرار گرفته و از آنجا كه خود را مقصر مي‏ديدند، بدون آنكه انديشه سياسي روشني داشته باشند، خود را در معرض شهادت قرار دادند. مي‏دانيم كه آنان قبل از رفتن به سوي شام، از كوفه بر سر مزار امام حسين‏عليه السلام آمدند و طي چند روز به گريه و زاري پرداختند. چنين امري در جامعه آن روز، پديده‏اي غريب بوده است. به هر روي شهادت شانزده تن از اهل بيت پيامبرصلي الله عليه وآله به آن صورت استثنايي امري سخت بوده و اندوه ناشي از آن در قلوب شيعه به صورت امري پايدار در آمد. با نگاهي به آنچه در احاديث امامان‏عليهم السلام در باره اقامه عزاء و زيارت مرقد امام حسين‏عليه السلام وارد شده مي‏توان دريافت كه به سرعت بعد عاطفي كربلا جاي خود را در جامعه شيعه باز كرده و حتي گروههاي از سنيان را را نيز به خود جذب كرد. به مرور عزاداري سالانه آغاز شد. ادبيات شيعي نيز تحت تأثير اين قضيه و ساير رخدادهاي خونيني كه براي شيعيان )اعم از زيدي با امامي( پيش آمد، ادبياتي مبتني بر »مرثيه« شد.

 بدين ترتيب بايد در جامعه شيعه آثار اين حركت عاطفي - ادبي را دنبال كرد. از آن پس نام امام حسين ‏عليه السلام همراه با گريه بوده و عاشورا مهمترين حادثه غمگينانه (تراژدي) در تاريخ به شمار مي‏آمد. گريه براي امام ثوابي بي‏اندازه و رفتن به زيارت مرقد امام حسين‏ عليه السلام پاداشي فزون از حد داشت. اين بعد عاطفي كم‏كم توسعه بيشتري يافت و ايام وَفَيات ساير امامان نيز به عنوان ايام عزاء مطرح شد. جالب است بدانيم كه بعدها كاشفي اين روضه‏خواني را به تمامي انبيا تسري داد.

 پرداختن به جنبه‏هاي عاطفي كربلا مي‏تواند ما را در بحث مورد نظر كمك كند. سؤال ما اين بود كه منشأ برداشت سياسي و برداشت صوفيانه در حادثه كربلا چه بوده و كدام يك از اين دو در ميان شيعه قوت بيشتري داشته است. اين نكته مسلم است كه پرداختن به جنبه‏هاي عاطفي مي‏تواند به طور غير مستقيم خاطره يك حادثه را زنده كند و به نحوي بار سياسي آن را انتقال دهد، اما بايد توجه داشت كه با چنين پرداختي، برداشت مستقيم سياسي نمي‏توان داشت. مقصود ما از برداشت سياسي مستقيم آن است كه حركت امام حسين‏عليه السلام به صورت يك الگوي قابل تكرار در آمده باشد. چنين برداشتي با ويژه كردن يك حركت به لحاظ ماهيت و آثار، به جز در حد كليات - يعني ارزش كلي يك اقدام ضد ظلم يا امثال آن - چندان سازگار يا به تعبير بهتر لااقل همراه نيست.

 

 دو تجربه صلح و انقلاب

 نكته ديگر آن است كه در تشيع امامي، اعمال همه امامان به يك اندازه حجيت شرعي دارد. پيش از آنكه حادثه كربلا به وقوع پيوندد، تجربه صلح امام حسن‏عليه السلام رخ داده بود. آن حادثه كنار آمدن با حكومت ظالم را در شرايط خاص خود توصيه مي‏كرد. اگر ما بحثهايي را كه در باره تفاوت شرايط حاكم بر جامعه اسلامي در دو مقطع صلح امام حسن‏عليه السلام و قيام امام حسين ‏عليه السلام مطرح شده بپذيريم، در اين صورت حداقل قضيه آن است كه دو دستور العمل متفاوت را در دو شرايط خواهيم داشت. اين امر، في حدنفسه، كاري منطقي و معقول است. اما يك پرسش هست و آن اين كه در دوره‏هاي بعد، كدام يك از اين دو الگو در زندگي ساير امامان تكرار شد؟ همان گونه كه در آغاز بحث اشاره كرديم، امامان شيعه‏عليه السلام از نقطه نظر مبارزات انقلابي با الگوي كربلا راه مسالمت جويانه‏اي را در پيش گرفتند، اين در حالي است كه امامان زيدي، بر پايه همان الگوي نظامي پيش رفتند. سخن بر سر ارزيابي نتايج اين دو حركت نيست، بلكه بر سر آن است امامان، حركت خويش را نه بر پايه مشي انقلابي بلكه بنا به ضرورتي كه تشخيص دادند، بر پايه روشي به ظاهر آرام و مسالمت جويانه قرار دادند. بي‏شبهه اين اصلي است كه تاريخ آن را تأييد مي‏كند. بايد توجه داشت كه اين به معناي پذيرش مشروعيت حكومت وقت نبود، حتي به اين معنا نبود كه امامان حقانيت خود را براي پست امامتِ رسمي و سياسي جامعه انكار مي‏كردند، بلكه صرفا به اين معنا بود كه اقدام نظامي و انقلابي خاصي ندارند. همين تجربه را در زندگي فقها و علماي شيعه در دوره‏هاي مختلف داريم. براي بررسي يك تجربه تاريخي به مذاكرات شيخ ابراهيم قطيفي با محقق كركي بر سر همراهي و همكاري با دولت جديد التأسيس صفوي بايد توجه كرد. در آنجا پايه استدلال محقق كركي كه از همكاران دولت صفوي بود، بر تجربه تاريخي امام حسن‏عليه السلام است.(824)

 با اين توضيحات مي‏توان به نكته ديگري در باب »برداشت سياسي« و »برداشت صوفيانه« از حادثه كربلا رسيد و آن اين كه چنين روشي مي‏توانست بار برداشت سياسي از حادثه كربلا را كم كرده و بر بار برداشت صوفيانه آن بيفزايد.

 در اينجا بايد بلافاصله بر اين نكته تأكيد كنيم كه بناي ما بر بيان ويژگيهاي اقدامات امامان نيست. اگر بنا بود چنين چيزي را شرح دهم حركت امامان را پس از حادثه كربلا در دو دوره »اقدامات علمي« براي تبيين مكتب، تا عهد امام صادق‏عليه السلام و دوره ايجاد سيستم »وكالت« از دوره امام كاظم به بعد تقسيم مي‏كرديم. پيش از آن بني‏عباس سيستم ارسال »داعي« را داشتند، به موازات آنها، شيعه امامي و به تبع آن، اسماعيليان نيز اين تجربه را دنبال كردند. اما مي‏دانيم كه اين دو حركت همانند زيديه، هيچ دوره‏اي را به عنوان دوره »اقدامات علمي« پشت سر نگذاشتند.

 

تجربه سياست يا فرهنگ

 بايد توجه داشت كه مشي سياسي امامان به تبع اصالتي كه به كار فرهنگي مي‏دادند، و در سياست مداخله جدي نداشتند )بيشتر به اميد روزي كه بتوانند جامعه‏اي شيعي را شكل دهند و همان زمان نيز آن را در درون جامعه موجود حفظ و رهبري مي‏كردند(، بعدها در شيعه اماميه اين اثر را باقي گذاشت كه براي سياست موجود چندان اعتباري قايل نبود. يعني شيعه امامي در انديشه ظهور امام غايب و به تعبير ديگر امام قائم‏عليه السلام بود. در اين صورت لزومي به مداخله در كار سياست نداشت. به مرور از باب تقيّه و حتي بر اساس شيوه‏اي كه خود شيعيان در نفوذ در دستگاه خلافت از زمان امامان داشته و هر روز بر شدت آن افزوده شده بود، خود را به حكام نزديكتر كردند. نتيجه آن شد كه شيعه، علي رغم داشتن زمينه‏هاي سياسي مهم، كم كم رنگ عرفاني به خود گرفت، و يا حداقل فقهش از سياست تهي شد. در چنين وضعيتي شهادت امام حسين‏عليه السلام چه تحليلي مي‏يافت ؟ آيا راهي جز به سوي تقويت برداشتهاي صوفيانه وجود داشت ؟ حميد عنايت مي‏نويسد: ) و بايد اين نوشته را با احتياط پذيرفت(

 با گرايش روز افزون شيعه به شيوه تسليم طلبانه تقيّه و تن در دادن به نظام حاكم، مسأله شهادت امام حسين‏عليه السلام به عنوان خود را فداي امت ساختن، با تحكيم هدف مبارز جويانه شيعه شد(!) در عين حال گريه كردن، و نه ارشاد يا آگاهي‏يابي سياسي، به عنوان تنها هدف از كل ياد و خاطره مجاهدت امام حسين‏عليه السلام شناخته شد. اين نكته در درجه اول از نام اغلب مقتلها و تذكره‏هاي مربوط به واقعه كربلا بر مي‏آيد: مفتاح البكاء، طوفان البكاء، محيط البكاء(محيط يعني دريا و اقيانوس)، مثير الاحزان (برانگيزاننده غمها)، لهوف (سوگهاي سوزان). يا بسيار به ندرت به روايتي كه بوي انتقام جويي و كينه‏خواهي سلحشورانه بدهد، بر مي‏خوريم. گرايش غالب همانا به دست دادن روايت سوگمندانه و مرثيه ‏وار وقايع كربلاست.(825)

 گفتني است كه در همه دوره‏هاي تاريخي شيعه بوده‏اند كساني كه بر نگرش سياسي تأكيد كرده‏اند، آنچه اهميت دارد آن است كه نگرش غالب چه بوده است.

 

 مفهوم امام

 نكته سومي كه ما را در اين بحث ياري مي‏كند آن است كه اصولا »امام« در انديشه شيعه امامي در حوزه سياست و معنويت چه جايگاهي دارد؟ مي‏دانيم كه بجز امام علي‏عليه السلام و فرزندش امام مجتبي‏عليه السلام ، ديگر امامان هيچ نوع پست سياسي نداشتند. اين استثنا را بايد در مورد امام رضاعليه السلام نيز بكار ببريم. جز آنكه امام رضاعليه السلام آشكارا از پذيرش خواسته مأمون روي بر تافت و تنها به اجبار آن را پذيرفت. افزون بر آن، شرط كرد تا هيچ نوع دخالت اجرايي در امور سياسي و جز آن نداشته باشد. اكنون پرسش اين است كه جدا شدن امامان از رهبري سياسي، چه آثاري بر مفهوم امامت در انديشه شيعه بر جاي مي‏گذاشت؟ به طور طبيعي نتيجه آن اين بود كه بار روحي و معنوي مفهوم امام بيشتر مي‏شد. سير رشد تجرّد در مفهوم »ولايت« مي‏توانست ناشي از همين تجربه تاريخيِ غير سياسي بودن مفهوم امام باشد. ولايت در اصل نوعي سرپرستي سياسي بود(826) كه بر پايه ويژگيهاي برتر در علم و عمل تعريف مي‏شد، اما به موازات ضعف سياسي آن در مرحله عمل، بار صوفيانه آن افزوده شده و بجاي كاربرد در حوزه سياست، در حوزه ماوراءطبيعي كاربرد يافت. عدم درگير بودن با سياست به معناي جدّي آن، حوزه حديثي شيعه را به سمت ديگري كشاند. بحثهايي كه در باره ويژگيهاي امام مطرح شده، و نيز آنچه در بيان حوزه اقتدار امام آمده نشان مي‏دهد كه توجه به ابعاد ماوراء سياست، بسيار بيشتر از بعد سياسي به معناي »احكام السلطانيه« است. شايد در اين زمينه مهمترين شاهد آن باشد كه بحث از امامت در شيعه، به حوزه كلام سپرده شده و به سخن ديگر در ضمن اصول عقايد درآمد. در حالي كه اگر جنبه‏هاي عملي در آن قوي بود، به حوزه فقه سپرده مي‏شد. در چنين وضعيتي مي‏توان تصور كرد كه چگونه حادثه‏اي چونان كربلا كه آشكارا رنگ سياسي و نظامي داشته، در روند حركت تصوف گرايانه در امامت، حل شود.

 

تأثير غاليان

 در زمينه غير سياسي كردن مفهوم امامت و نيز حادثه خونبار كربلا، غاليان هم بي‏سهم نبودند. آنها با نسبت دادن نگرشهاي لاهوتي به امامان، بر تجرّد مفهوم امامت از سياست و واقع، تأثير بسزايي داشتند. نگاهي به آنچه از غاليان و در باره آنها نقل شده، مي‏تواند اصرار و سماجت آنها را در غير سياسي كردن مفهوم امامت نشان دهد. نزاع شيعيان معتدل با شيعيان غالي به طور اصولي بر محور الوهيت‏گرايي در حوزه امامت بود. توجه به اين نمونه جالب است. آنها در شرح اين آيه قرآني كه مي‏فرمايد: »هو الذي في السماء اله و في الارض اِله« مي‏گفتند كه اله در زمين همان امام است. »قالوا هو الامام«. اين سخن آنان سبب شد تا امام صادق‏عليه السلام آنها را از بدتر از مجوس و يهود و نصاري و مشركين بخواند.(827)

 اكنون پرسش اينجاست كه، آيا بحث غلو صرفا بر محور الوهيت گرايي در حوزه امامت است يا در محورهاي ديگري هم در همان حوزه مطرح بوده است؟ اين كه برخي از بزرگان علم حديث در تضعيف برخي از راويان غالي اصرار داشته‏اند، و يا آثاري چون بصائر را از ديده اعتبار ساقط دانسته‏اند، شاهدي است بر اين كه محور بحث صرفا در محدوده الوهيت‏گرايي نبوده است. در نگرش غالي، امام چيزي كمتر از رسول الله نيست. بياد داشته باشيم كه در ميان غاليان بودند كساني كه مدعي بودند جبرئيل در باره انتخاب رسول )نعوذ بالله( به خطا رفته و مي‏بايست امام علي بن ابي‏طالب‏عليه السلام را بر مي‏گزيد. اعطاي ويژگيهاي نبوتي و حتي بالاتر از آنها، به اين معنا بود تا اگر امام در حوزه سياست اجرايي امامتش مشهود نيست در عالم بالا اين امامت از هر چيز محكمتر و دامنه‏اش وسيعتر است. سخن بر سر نفي اين امور يا اثبات آنها نيست، سخن بر سر آن است كه اصولا عناويني كه در »بصائر« و يا موارد مشابه آمده نشان از آن دارد كه حوزه ولايت در فضاي مجرد بسيار بيش از حوزه ولايت در فضاي سياست مورد توجه قرار گرفته است.

 اكنون جاي آن است كه بدانيم اصولا غاليان در باره امام حسين‏ عليه السلام چگونه مي‏انديشيدند و جنبه سياسي اين نهضت را كه در ظاهر شكست بود، چگونه تحليل مي‏كردند. نكته عجيبي كه در اين باره رخ داد و البته با انديشه غلات كاملا سازگار بود آنكه امام حسين‏عليه السلام در اين حادثه موقعيتي شبيه به عيسي بن مريم‏عليه السلام يافت. سؤال آنها اين بود كه چگونه ممكن است از گير چنين شكستي براي »ولي خدا« بدر آييم؟ بهتر آن است كه وضعيت او را با وضعيت عيسي مسيح‏عليه السلام در روز به دار آويخته شدن او شبيه بدانيم. يهوديان بجاي مسيح شخص ديگري را به صليب كشيدند. در كربلا نيز كوفيان حنظلة بن اسعد شامي را بجاي امام حسين‏عليه السلام به قتل رساندند! در اين باره بهتر است روايت مورد نظر را بياوريم: علامه مجلسي ترجمه حديث را به اين گونه آورده‏است:

 ابن‏بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه ابوصلت هروي به خدمت حضرت امام رضاعليه السلام عرض كرد كه، گروهي در كوفه هستند كه دعوي مي‏كنند كه حسين بن علي‏عليهما السلام كشته نشد و حق تعالي شباهت او را بر حنظلة بن اسعد شامي افكند و آن حضرت را به آسمان بالا برد، چنانكه عيسي را به آسمان بالا برد و اين آيه را حجت مي‏سازند: » وَ لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرينَ عَلَي المُؤْمِنينَ سَبيلاً«،)نساء/141).

 

 حضرت فرمود: دروغ مي‏گويند، بر ايشان باد غضب و لعنت خدا، و كافر شده‏اند ايشان به تكذيب كردن پيغمبر خداصلي الله عليه وآله كه خبر داد كه آن حضرت كشته خواهد شد. به خدا سوگند كه كشته شد حسين و كشته شد كسي كه بهتر بود از حسين، يعني اميرالمؤمنين و امام حسن‏عليهما السلام. و هيچ يك از اهل بيت رسالت نيست مگر آنكه كشته مي‏شويم و مرا به زهر شهيد خواهند كرد به مكر و حيله. و اين خبر رسيده است به من از رسول خداصلي الله عليه وآله و خبر داده است آن حضرت را جبرئيل از جانب خداوند عالميان. و مراد حق تعالي در آن آيه، آن است كه كافر را حجتي بر مؤمن نيست و چگونه اين معنا تواند مراد بود؟ و حال آنكه حق تعالي در قرآن خبر داده است كه كافران بسياري از پيغمبران را به ناحق كشته‏اند و ليكن با وجود كشتن ايشان حجّت پيغمبران بر ايشان غالب بود و حقيّت ايشان ظاهر بود.(828)

 در خبر ديگري نيز آمده است كه : فرماني به خط حضرت صاحب الامر بيرون آمد كه قول آنان كه دعوي آن دارند كه امام حسين‏عليه السلام كشته نشده كفر است و تكذيب رسول و ائمه است و ضلالت و گمراهي است.(829) تشبيه امام حسين را به عيسي بن مريم‏عليه السلام در حديث ديگري نيز آمده و از قول امام صادق‏عليه السلام افزوده شده است: خدا لعنت كند غاليان را كه در حق اهل بيت غلو مي‏كنند و از حد به در مي‏روند.(830) در منابع غاليان شيعي نيز اين قبيل توجيه‏ها در باره شهادت امام حسين‏عليه السلام وجود دارد. در كتاب »الهفت الشريف من فضائل مولانا جعفر الصادق« بحثي تحت عنوان »في معرفة قتل الحسين علي الباطن في زمن بني‏امية« آمده كه شامل هذيان گويي غاليان از اين مسأله است.(831)

 همان گونه كه گذشت، اصولا غلو نسبت به همه امامان سبب شده است تا بار سياسي مفهوم امامت در شيعه كم شود. در اين باره بويژه موضع غاليان نسبت به امام حسين‏عليه السلام كه اقدام سياسي او آشكارا در مرئي و منظر همه بوده، در محدود كردن آن در فضاي لاهوتي مؤثر بوده است. اگر بدانيم كه به صليب كشيده شدن عيسي‏عليه السلام در ميان مسيحيان نه مفهوم سياسي بلكه صرفاً از زاويه بعد لاهوتي آن قابل توجه بوده، مي‏توانيم اهميت تأثير اين تشبيه را نسبت به امام حسين‏عليه السلام دريابيم. استاد مطهري در ضمن بحثي در باره مقايسه عيسي مسيح‏عليه السلام و امام حسين‏عليه السلام به اين نكته كه برخي به اشتباه، اعتقاد عيسويان را به تفديه مسيح در باره امام حسين‏عليه السلام نيز مطرح كرده‏اند، توجه داده‏اند.(832) به اين معنا كه مانند مسيح كه با رضايت دادن به آويخته شدن به صليب خواست گناه پيروان خود را ببخشد، امام حسين‏عليه السلام نيز اين چنين به شهادت تن داد.

 

حكمت شهادت و امر سياست

 اين بحث را مي‏توان با پاسخ به يك سؤال مهم در باره حادثه كربلا آغاز كرد. آن سؤال اين است كه اساساً حكمت شهادت امام حسين‏عليه السلام چه بوده است؟ آيا اين شهادت شهادتي سياسي است يا معنوي؟ به سخن ديگر، كربلا يك شكست ظاهري داشته و شهادت خونيني در پي آن بوده است. اگر اين حادثه پيروزي سياسي را در آغوش مي‏كشيد، جاي اين سؤال نبود، اما اكنون، امام حسين‏عليه السلام در برابر سپاه اموي شكست خورده و زن و فرزندانش اسير شده، شهر به شهر گردانده مي‏شوند. اين اقدام چه هدفي مي‏توانسته داشته باشد؟ به عبارت ديگر، خداوند در آفرينش اين حادثه براي وليّ خود، چه منظور و هدفي را داشته است ؟ اين امر يك پاسخ مي‏توانست داشته باشد و آن اين كه اساساً خداوند امام حسين‏عليه السلام و يارانش را به اين مصايب گرفتار كرد تا در بهشت جايگاه والاتري داشته باشند. اين پاسخ راه را براي دور شدن از حوزه سياست فراهم مي‏كند گرچه ذاتاً ممكن است در دو حوزه مختلف از نتايج كربلا ارزيابي به عمل آيد. تعبير إنّ الله شاء أن يراك قتيلا مي‏تواند كساني را به اين هدايت كرده باشد كه امام حسين‏عليه السلام و يارانش براي خودشان شهيد شدند. يعني چون عزيز بودند و خداوند آنها را دوست داشت، آنان را به سوي خود طلبيد.

 هر كه در اين بزم مقرب‏تر است

جام بلا بيشترش مي‏دهند

 و آنكه ز دلبر نظر خاص يافت

داغ عنا بر جگرش مي‏نهند

 اشاره كرديم كه ممكن است در حقيقت اين مسأله منافات با اهداف سياسي نداشته باشد، اما در ظاهر مروج آن است كه كربلا نه يك حادثه سياسي بلكه يك رخداد معنوي و شخصي بوده است. با اين پاسخ، جاي سؤال ديگري بود، و آن اين كه اقدام امام به عنوان امام، چه نتيجه‏اي براي پيروان خود داشت؟ در اين جا بود كه نه به عنوان يك نتيجه منطقي از آن پاسخ، بلكه در فضاي آن ممكن بود اين تصور بوجود آيد كه او به شهادت رسيد تا ديگران به نحوي با سوگواري براي او بتوانند از وجود او در آخرت براي خود بهره ببرند. مكرر اشاره شده است كه اين نتايج به معناي آن نيست كه مقدمات و يا حتي برخي از نتايج آن - مثلا در مورد ثواب گريه كردن - نادرست است بلكه صرفا اشاره به آن است كه اين پاسخها و فضا سازيها راه را براي رواج برداشت صوفيانه و نه سياسي از كربلا فراهم كرده است. مرحوم علامه مجلسي در عين آنكه به نحوي از ماجراي كربلا برداشت سياسي كرده و در جاي خود اشاره خواهيم كرد، در زمينه اين برداشت شخصي در ارتباط با بهره امام حسين‏عليه السلام براي پيروانشان چنين مي‏نويسد:

 و بايد دانست كه اين مذلتهاي دنيا موجب مزيد عزّت ايشان است و دوست خدا به اينها ذليل نمي‏گردد. آنها كه مي‏خواستند كه ايشان را ذليل گردانند، اكنون نام ايشان به غير لعن و نفرين در زمين مذكور نمي‏شود و نسلهاي ايشان منقرض شدند و نشاني از قبرهاي ايشان نيست و حق تعالي نام آن بزرگواران را بلند گردانيده و علوم و كمالات ايشان عالم را فرا گرفته و دوست و دشمن بر ايشان در نماز و غير نماز صلوات مي‏فرستند و به شفاعت ايشان در درگاه خدا حاجت مي‏طلبند، و رؤوس منابر و مناير را و وجوه دنانير و دراهم را به نام نامي ايشان مزيّن مي‏گردانند، و پادشاهان روي زمين و سلاطين با تمكين به طوع و رغبت از روي اخلاص روي بر خاك آستان ايشان مي‏مالند،

 و هر روز چندين هزار كس به بركت زيارت ايشان مغفور مي‏گردند

 و چندين هزار كس به بركت لعنت بر دشمنان ايشان مستحق بهشت مي‏گردند

 و چندين هزار كس از بركت گريستن بر ايشان و محزون گرديدن از مصاب ايشان صحيفه سيئات خود را از لوث گناه مي‏شويند

 و چندين هزار كس به بركت اخبار و نشر آثار ايشان به سعادات ابدي فايز مي‏گردند

 و چندين هزار كس به بركت احاديث ايشان به درجه معرفت و يقين مي‏رسند

 و چندين هزار كس به متابعت آثار ايشان و اقتداي به سنت ايشان به مكارم اخلاق و محاسن آداب محلي مي‏گردند

 و چندين هزار كور ظاهر و باطن در روضات مقدسات ايشان شفا مي‏يابند و آلاف و الوف از مبتلاي به بلاهاي جسماني و روحاني از دارالشفاي بيوت رفيعه و علوم منيعه ايشان صحت مي‏يابند.(833)

 

 نگاه صوفيانه

 نگاهي به آنچه صوفيان در مفهوم ولايت و مصاديق آن گفته‏ اند، كار را آسانتر مي‏كند. غفلت نكنيم كه با وجود تمايلات سياسي كه در برخي از صوفيان وجود داشته و دارد، طبيعت فكر تصوف، طبيعتي معنويت‏گرايانه و بدور از سياست مي‏باشد. رهبري در تصوف در قالب »ولايت« نمودار شده و اصطلاح »اولياء« بخشي از هويت انديشه صوفيانه را تشكيل مي‏دهد. اين ولايت بيش از آنكه با زمين ارتباط داشته باشد، با آسمان پيوند مي‏خورد. اگر با زمينيان هم ارتباط دارد براي وصل كردن آنها به آسمان با بريدن كامل آنها از زمين است. زماني كه از قرن ششم هجري تصوف به حوزه تشيع نيز رخنه كرد، امامان شيعه نيز در شمار اولياء و اقطاب در آمدند. پيش از آن شرح حال برخي از امامان در حلية الاولياء ابونعيم اصفهاني آمده بود، اما رسميت يافتن اين امر از زماني بود كه در آثار صوفيان، شرح حال دوازده امام را مي‏بينيم. اين بار ولايت امامان اثني‏عشرعليهم السلام در كنار ولايت ديگر اقطاب صوفيه پذيرفته مي‏شود. البته بحث بر سر خاتم ولايت باقي مي‏ماند كه محيي الدين بن عربي، عيسي بن مريم‏عليه السلام را مطرح مي‏كرد و سيد حيدر آملي، صوفي شيعي، از اين سخن او برآشفته است كه خاتم اولياء نه او، بلكه امام علي بن ابي‏طالب‏عليه السلام است.(834)

 اندك اندك تصوف عالم اسلام، بويژه حوزه شرق را تحت اشغال خود درآورد به طوري كه سني و شيعه اين ديار تحت تأثير آن قرار گرفتند. سنيان صوفي علاقمند به امامان شده و در كتابهاي خود از آنان به عنوان امام ياد مي‏كنند. خواجه محمد پارسا، از رؤساي برجسته نقشبنديان، در »فصل الخطاب« خود، شرح حال دوازده امام را مي‏آورد. حافظ حسين كربلائي در »روضات الجنان و جنات الجنان« خود هم چنين مي‏كند. فضل الله بن روزبهان خنجي صوفي نيز كتاب »وسيلة الخادم الي المخدوم در شرح صلوات چهارده معصوم« را مي‏نگارد. اين اخري رسماً ولايت امامان را مي‏پذيرد اما با اين شرط كه از خلافت تفكيك شود.(835) در اينجاست كه امامان در اين انديشه، هويت غير سياسي مي‏يابند گرچه ولايت را دارند. در چنين فضايي صوفي مشهوري همچون ملا حسين كاشفي سبزواري دست به نگارش كتاب »روضة الشهداء« مي‏زند. اين كتاب مبناي روضه خواني در دوره صفويه به بعد مي‏شود.(836)

 اكنون پرسش اين است: آيا وي انديشه صوفيانه خود را در ترويج برداشت صوفيانه از حادثه كربلا و اصولا شخصيت امام حسين‏عليه السلام در اين كتاب آورده است يا نه؟ پاسخ نمي‏تواند منفي باشد. مگر كسي مي‏تواند در تأليف چنين اثري، انديشه‏هاي صوفي گرايانه خود را كنار بگذارد. بايد بدانيم كه از آن پس كتاب يك صوفي سني مبناي تحليلهاي جاري در باره كربلا مي‏شود و اين تأثير مهمي در تبديل حادثه كربلا از يك حادثه سياسي به يك حادثه غير سياسي اما معنوي و عاطفي با ملاحظات صوفيانه مي‏شود. نبايد غفلت كرد كه صفويان نيز از تصوف برخاسته بودند و تا سالها دولت آنها صوفي زده بود. فضاي جامعه نيز چنين بود. اين فضا علي رغم مبارزات علمي فقها، تا مدتها پابرجا بود و هيچ گاه به طور كامل از بين نرفت.

 

 هدف و آگاهي پيشين

 مسأله ديگري كه گويا تأثير ويژه‏اي در بحث برداشت سياسي يا صوفيانه از عاشورا داشته و به نحوي با فلسفه شهادت ارتباط يافته، مسأله آگاهي پيشين از حادثه كربلا توسط امام حسين‏عليه السلام است. براي كسي كه از رخ دادن چنين حادثه‏اي خبر ندارد، طبيعي است كه حداقل در ظاهر و از ديد خود او راهي جز آن وجود ندارد كه در پي پيروزي بر دشمن است. اين پيروزي صرفا به يك مبارزه منتهي به پيروزي ختم نمي‏شود، بلكه در نهايت به مسأله تشكيل حكومت نيز مي‏انجامد. سؤال اين است كه اگر بنا باشد كه امام حسين‏عليه السلام آگاهي پيشين از اين رخداد داشته باشد، در آن صورت فرض پيروزي سياسي و غلبه بر دشمن و تشكيل حكومت با اشكال مواجه خواهد شد. به سخن ديگر سؤال اين است كه چگونه ممكن است كسي از شهادت خود آگاه باشد، و در عين حال هدفي سياسي مشخصي را دنبال كند؟

 

 الف : يك نظر آن است كه از اساس اين آگاهي پيشين را انكار كرد. در اين صورت براي تحليل مشكل مورد بحث دشواري خاصي نخواهد بود. مراجعه به منابع نشان مي‏دهد كه در ميان متكلمين شيعه اين عقيده به اين وسعت طرفداري ندارد، برعكس اخبار تاريخي و حديثي فراواني بر خلاف آن در متون وجود دارد.

 ب : پاسخ احتمالي ديگر كه از طرف برخي نيز ابراز شده اين است كه امام حسين‏عليه السلام از پيش نسبت به شهادت خود آگاه بوده اما تا زماني كه به زمين كربلا نرسيده بود، نمي‏دانست كه آن شهادت در همين سفر براي وي رخ خواهد داد. به سخن ديگر او به صورت كلي از شهادت خود خبر داشت، اما جزئيات قضيه از نظر زماني و مكاني دانسته نبود. با اين فرض مي‏توان نوعي هدف سياسي مشخص را تا قبل از رسيدن به زمين كربلا و تطبيق آن اخبار كلي بر حادثه‏اي كه شرف انجام است، در نظر گرفت؛ اين هدف مي‏تواند به دست گرفتن حكومت باشد.

 ج : پاسخ ديگر آن است كه هدف را به گونه‏اي تعريف كنيم كه با اين نوع آگاهي پيشين سازش داشته باشد. اگر هدف تسخير حكومت باشد، به نظر مي‏رسد كه حداقل در ظاهر اين تعارض در تصميم وجود داشته باشد. اما اگر هدف نوعي ايثار براي به راه انداختن يك جنبش انقلابي باشد، در آن صورت شهادت خود يك هدف سياسي خواهد بود. به اين معنا كه امام از شهادت خود به دقت آگاه بوده و صرفا براي نجات دين دست به اين اقدام زده است. اين سيره در ميان افراد انقلابي عالم مرسوم و معمول است. اما مشكلي كه در اينجا وجود دارد آن است كه بايد اين برداشت سياسي را برداشت حداقل دانست . به عبارت ديگر، قيام امام صرفا جنبه انكار وضع موجود دارد اما آيا چيزي در جهت اثبات موقعيتي جديد را هم اثبات مي‏كند؟ به عبارت ديگر با اين تعريف روشن نمي‏شود - بلكه اثبات نمي‏شود - كه امام در پي تسخير حكومت بوده است، بلكه تنها به دست مي‏آيد كه امام براي نشان دادن اوضاع بحراني جامعه، فساد حاكم و افشاگري دست به اين كار شهادت طلبانه زده است. با اين حال اين هدف، نبايد آن گونه برخي از متكلمان سني از قديم به عنوان اعتراض به شيعه گفته‏اند، و برخي از نويسندگان جديد نيز مطرح كرده‏اند، نوعي انتحار تلقي شود. همان طور كه گذشت چنين سيره‏اي در شرايط خاص خود، از نظر عقل و عقلا پذيرفته است. اين ديدگاه طرفداران فراواني دارد.

 د : پاسخ به اين كه هدف امام امر به معروف و نهي از منكر بوده، چيزي را نسبت به آنچه در باره پاسخ فوق اشاره كرديم تغيير نمي‏دهد. جز آنكه اگر بخواهد مشكل انتهار را جواب دهد راهي جز انكار آگاهي پيشين به صورت جزئي ندارد. اگر ارتباطي با آن مشكل نداشته و صرفا در بيان تبيين هدف سياسي مشخص امام حسين‏عليه السلام باشد، بايد گفت هنوز بايد براي اثبات آنكه هدف امام حسين‏عليه السلام گرفتن حكومت بوده چاره‏اي انديشيد. شامل كردن هدف »امر به معروف و نهي از منكر« به گرفتن حكومت، نمي‏تواند گريزگاه امني براي سؤالات مورد بحث باشد؛ زيرا در آن صورت با اين سخن فرقي نخواهد داشت كه امام در پي حكومت بوده، در اين صورت سؤال آغازين هنوز باقي است كه چگونه با آگاهي به شهادت مي‏توان تصور به دست گرفتن حكومت را داشت؟

 اكنون كه بحث به برداشت سياسي از كربلا در حد اصل امر به معروف و نهي از منكر شد، مناسب است اشاره كنيم كه با پذيرفتن امر به معروف و نهي از منكر به عنوان يك هدف سياسي براي قيام امام، قدم بلندي به سوي برداشت سياسي برداشته‏ايم. اين هدف ما را به اين جهت رهنمون مي‏كند كه كربلا را صرفا به عنوان يك قضيه شخصي در نظر نگيريم. به سخن در ديگر اگر قرار شد كه تمام ماجرا در يك آگاهي پيشين با يك دستور ويژه در رفتن به سوي شهادت خاتمه يابد، گرچه ممكن است به ظاهر منزلت امام از لحاظ معنوي بالاتر رفته باشد، اما به همان مقدار بُعد سياسي قضيه محدود مي‏شود. بهتر است به نقل توضيحات استاد مطهري كه خود از طرفداران نظريه امر به معروف و نهي از منكر است بپردازيم، خواهيم ديد كه نگراني عمده استاد مطهري افراط در برداشت صوفيانه و شخصي است:

 يكي از اموري كه موجب مي‏گردد داستان كربلا از مسير خود منحرف گردد و از حيّز استفاده و بهره‏برداري عامه مردم خارج شود و به بالاخره آن هدف كلي كه از امر عزاداري آن حضرت در نظر است منحف گردد اين است كه مي‏گويند حركت سيدالشهدا معلول يك دستور خصوصي و محرمانه به نحو قضيه شخصيه بوده است و دستوري خصوصي در خواب يا بيداري به آن حضرت داده شده است؛ زيرا اگر بنا شود كه آن حضرت يك دستور خصوصي داشته كه حركت كرده، ديگران نمي‏توانند او را مقتدا و امام خود در نظير اين عمل قرار دهند ] دقت كنيد حساسيت بر سر برداشت سياسي از كربلا براي پيروان است  [و نمي‏توان براي امام حسين‏عليه السلام مكتب قايل شد، برخلاف اين كه بگوييم حركت امام حسين‏عليه السلام از دستورهاي كلي اسلام استنباط و استنتاج شد ... معمولا گويندگان براي اين كه به خيال خودشان مقام امام حسين‏عليه السلام را با ببرند، مي‏گويند دستور خصوصي براي شخص امام حسين‏عليه السلام براي مبارزه با شخص يزيد و ابن‏زياد بود و در اين زمينه از خواب و بيداري هزارها چيز مي‏گويند ... هر اندازه در اين زمينه خيالبافي بيشتر بشود از جن و ملك و بيداري و دستورهاي خصوصي زياد گفته شود، اين نهضت را بي‏مصرف‏تر مي‏كند ... ما شرقيها مقام را به اين مي‏دانيم كه گفته شود فلان شخص اهل مكاشفه است، اهل كرامت و معجزه است، جن در تسخير دارد، با فرشتگان تماس دارد. شك نيست كه امام حسين‏عليه السلام داراي مقام ملكوتي است، اما او داراي مقام جمع الجمعي است، انسان كامل است، مقام انسان از فرشته بالاتر است ....(837)

 تحريف معنوي دومي كه از نظر تفسير و توجيه حادثه كربلا رخ داده، اين است كه مي‏گويند، مي‏دانيد چرا امام حسين نهضت كرد و كشته شد؟ مي‏گوييم چرا؟ مي‏گويند: يك دستور خصوصي فقط براي او بود. به او گفتند برو و خودت را به كشتن بده. پس به ما و شما ارتباط پيدا نمي‏كند، يعني قابل پيروي نيست! به دستور اسلام كه دستورات كلي و عمومي است، مربوط نيست  ... آيا خيانتي از اين بالاتر هم در دنيا وجود دارد؟.(838) اين كه مي‏گويند: عارفاً بحقه، معرفت امام لازم است، براي اين است كه فلسفه امامت و پيشوايي و نمونه بودن و سرمشق بودن است. امام انسان مافوق است نه مافوق انسان و به همين دليل مي‏تواند سرمشق بشود، اگر مافوق انسان مي‏بود، به هيچ وجه سرمشق نبود، لهذا به هر نسبت كه ما شخصيت‏ها و حادثه‏ها را جنبه اعجاز آميز و مافوق انساني بدهيم، از مكتب بودن و از رهبر بودن خارج كرده‏ايم.(839)

 ه : پاسخ ديگر آن است كه اصولا در باره انبيا و امام معصوم ظاهر و باطن را از يكديگر تفكيك كرد. آنها مكلَّف به ظاهر بوده و وظايف اجتماعي خود را بر اساس اين تكليف انجام مي‏داده‏اند. در باطن نيز از قضايا بر اساس آنچه خداوند در اختيار آنها قرار داده بود، آگاهي داشتند. در اين پاسخ، آنچه به بحث ما مربوط مي‏شود آن است كه حتي اگر فرض كنيم كه هدف امام حسين‏عليه السلام بر پايه اقداماتي كه انجام شده، سرنگوني حكومت اموي و تأسيس دولت جديدي به رهبري خود بوده، بر اساس ظاهر، اين مي‏توانسته معقول باشد. در مَثَل اين بحث را به گم شدن شتر پيامبرصلي الله عليه وآله تشبيه مي‏كنند كه علي رغم آگاهي از آن، اصحاب را در پي آن فرستاده و تا وقتي ضرورت پيش نيامد، اين آگاهي خويش را افشا نكرد. اگر از نظر كلامي كسي در اين بحث ترديد نكند، توان گفت كه با برداشت سياسي مي‏تواند همراه باشد. علامه مجلسي به اين تحليل اعتقاد دارد و در حد خود، كوشيده است تا برخورد سياسي - البته نه در حد گرفتن حكومت - داشته باشد. در واقع او به همان اندازه كه برداشت معنوي دارد، برداشت سياسي نيز دارد. ابتدا سخن او را در تحليل و تفكيك ظاهر و باطن نقل كنيم:

 و بايد كه ايشان ]انبيا و امامان[ به علم واقع مكلَّف نباشند، و در تكاليف ظاهره با ساير ناس شريك باشند، چنانچه ايشان در باب طهارت و نجاست اشياء و ايمان و كفر عباد به ظاهر مكلف بودند و اگر به علم واقع مكلف مي‏بودند، بايست كه با هيچ كس معاشرت نكنند، و همه چيز را نجس دانند و حكم به كفر اكثر عالم بكنند، و اگر چنين مي‏بود حضرت رسول‏صلي الله عليه وآله دختر به عثمان نمي‏داد و عايشه و حفصه را به حباله خود در نمي‏آورد. پس حضرت امام حسين‏عليه السلام به حسب ظاهر مكلف بود كه با وجود اعوان و انصار با منافقان و كفار جهاد كند و با وجود بيعت زياده از بيست هزار كس و وصول زياده از دوازده هزار نامه از كوفيان بي وفا، اگر تقاعد مي‏ورزيد و اجابت ايشان نمي‏نمود، ايشان را به ظاهر بر حضرت، حجّت بود و حجّت الهي بر ايشان تمام نمي‏شد.(840)

 تقسيم ظاهر و باطن و تفكيك آنها از يكديگر، امري است كه بسياري از متكلمان شيعه پذيرفته‏اند. استاد مطهري - رحمةالله عليه - با اشاره به آنكه آگاهيهاي تاريخي تنها غير قابل اطمينان بودن اين سفر را اثبات مي‏كند، مي نويسند:

 در عين حال اين جهت منافات ندارد با جهت ديگر و آن اين كه امام در يك سطح ديگري كه سطح معنويت و امامت است مي‏دانسته كه عاقبت به كربلا نزول خواهد كرد و همانجا شهيد خواهد شد.(841)

 اين مطلبي است كه براي آقاي صالحي قابل قبول نيست. به باور او اين سخن كه كسي بگويد: امام حسين‏عليه السلام هم مي‏دانست قبل از رسيدن به كوفه در كربلا شهيد مي‏شود و هم در همانجال تصميم داشت در كوفه تشكيل حكومت بدهد« منجر به اين مطلب خواهد شد كه »تصميم رفتن به كوفه و عدم تصميم رفتن به كوفه در آن واحد در قلب امام حاصل شده است و اين همان اجتماع نقيضين است كه در هيچ سطحي ممكن نيست.«

 به طور طبيعي ايشان بايد توجه مي‏كرد كه تناقض دست كم هشت شرط دارد، يكي از آنها وحدت جهت است. اگر امام يا هر يك انبياي الهي در هر تصميمي بر اساس تكليف ظاهر و باطن مكلف باشند كه دو جور تصميم بگيرند، چگونه تناقضي بوجود خواهد آمد، در حالي كه جهت يكي ظاهر و جهت ديگر باطن است. مگر پدر با فرزند كوچكش درست نظير اين برخورد را ندارد. در دل از بسياري چيزها آگاه است اما عملا در دو سطح عمل مي‏كند يكي خواست فرزند و در جهت تربيت او و ديگري بر اساس آگاهي قبلي خود.

 باز گرديم به بيان برداشت سياسي مرحوم مجلسي كه از معتقدان به تفكيك ظاهر و باطن است. او در اين برداشت بر افشاي ظلم و احياي دين در رخداد كربلا تكيه دارد. اشاره كرديم كه تكليف ظاهر و باطن مي‏تواند با برداشت سياسي سازگار باشد، گرچه همچنان به دلايل ديگر در معرض گرايش به برداشت صوفيانه است. علامه مجلسي به عنوان يك عالم اخباري ) با اندكي اعتدال( در مرز گرايش معنوي و مادي به هر دو توجه دارد گرچه بايد پذيرفت كه در اخبار اين بحث روايات فراواني وجود دارد كه بار گرايش معنوي را تقويت مي‏كند. ما پيش از اين اشاره به برداشت معنوي وي از كربلا داشتيم. اكنون مروري بر برداشت سياسي او داريم:

 و در حقيقت اگر نظر كني، آن امام مظلوم جان شريف خود را فداي دين جد بزرگوار خود كرد، و اگر با يزيد صلح مي‏كرد و انكار افعال قبيحه او نمي‏نمود در اندك وقتي شرايع دين و اصول و فروع ملت سيد المرسلين مندرس و مخفي مي‏شد، و معاويه چندان سعي در اخفاي آثار آن حضرت كرده بود كه قليلي باقي مانده بود و آن قليل نيز به اندك زماني بر طرف مي‏شد و قبايح اعمال و افعال آن ملاعين در نظر مردم مستحسن مي‏شد و كفر عالم را مي‏گرفت. شهادت آن حضرت سبب آن شد كه مردم قدري از خواب غفلت بيدار شدند و قبايح عقايد و اعمال ايشان را فهميدند و صاحب خروجها مانند مختار و غير او به هم رسيدند و در اركان دولت بني‏اميه تزلزل انداختند و همان باعث انقراض و استيصال ايشان شد.(842)

 

بسوي برداشت سياسي

 بايد گفت كه تشيع از عصر صفوي به اين سوي اجتماعي‏تر شده است. اين معلول تماس نزديكتر و حضور جدي‏تر در سياست بوده است. در دوره صفوي مشاركت فعال بود، اما در دوره قاجار حكومت از شريك كردن آنان ابا داشت. زماني كه در مشروطه نظام سلطنتي دچار مشكل شده و سخن از جانشين به ميان آمد، بحث از قدرت ولايت جدي‏تر شد، اما به مثابه يك نظريه جامع تبيين نشد. روحانيت بعد از مشروطه از نظر شركت در سياست دچار مشكلات جدي شد. هم به دليل انزواي خود و هم فشار قدرت حاكم براي خارج كردن آنها از صحنه. در عين حال كساني آتش اين حضور را گرم نگاه داشتند. احساسات مذهبي بعد از شهريور بيست اوج گرفت. به دنبال آن نفوذ افكار سياسي و اجتماعي غرب و شرق، علماي شيعه را به مبارزه طلبيد، پس از مشاركت علما در مشروطه و شركت در تبيين و روشن كردن جنبه‏هاي سياسي اسلام در رساله‏هايي كه آن زمان تأليف شد، مدتي ركود پيش آمده بود. اين ركورد با تحول مجددي كه در دهه چهل به وجود آمد، شكسته شد و بار ديگر داعيه رهبري اسلام كه رهبري ديني را ترويج مي‏كرد، فزوني گرفت. مي‏توان گفت اگر چه در اين كتابها بحث ويژه‏اي در باره رهبري نمي‏شد يا اگر مي‏شد كلي بود، اما نوشته‏ها آكنده از بحث داعيه اسلام براي رهبري بود. ضميمه شدن اين مبارزات فكري با مبارزات سياسي، راه بهره‏گيري از نهضت امام حسين‏عليه السلام را باز كرد. ضرورت اين بحث از چند جهت روشن بود. سخن بر سر وجود نظام ظالمانه‏اي بود كه بايد سرنگون مي‏شد. سخن بر سر شهادت بود كه در اعدامهاي رژيم سمتشاهي پهلوي تبلور داشت. سخن بر سر بيرون آوردن جامعه شيعه از ركود بود، اين ركود تا اندازه‏اي در افراط در برداشتهاي صوفيانه از كربلا بود. در فضايي كه امام خميني - رحمة الله عليه - كتاب ولايت فقيه را نگاشت و ولايت فقيه را به عنوان يك نظريه جامع حكومتي تبيين مي‏كرد، در ايران نوشته‏هايي منتشر مي‏شد همچون » راه حسين«، »الفباي قيام امام حسين‏عليه السلام« »شهيد جاويد«، »تحريفات عاشورا« و »شهادت«. اين كتابها بر پايه نگرشهاي مختلفي تأليف شده و گاه ميان نويسندگان آنها تعارضاتي وجود داشت، اما همه به اين نتيجه رسيده بودند كه بايد از نهضت عاشورا برداشت سياسي جدي‏تري كرد. از ميان اين كتابها بيشترين جدال را كتاب شهيد جاويد بر انگيخت. صرف نظر از بحثهاي كلامي، و اشكالاتي كه از اين زاويه بر اين كتاب مي‏شد - و برخي صرفا بر اين قسمت كتاب نقد داشتند - كتاب مزبور به قصد سياسي كردن نهضت امام حسين‏عليه السلام در حد تسخير حكومت بود. آقاي صالحي حتي نمي‏خواست اين نظر را بپذيرد كه هدف امام حسين‏عليه السلام مي‏توانست نوعي شهادت باشد كه في حدنفسه براي احياي اسلام لازم است. او به كمترين از اين نمي‏انديشيد كه امام براي تصاحب حكومت قيام كرده است. به نظر چنين مي‏رسد كه آقاي صالحي براي دستيابي به آنچه خواسته و اين نوعي افراط در سياسي كردن بوده مجبور به مخالفت با برخي از بديهيات شده است. اما نبايد فراموش كرد كه اثر مزبور جبهه مهمي را در برابر برداشتهاي افراطي صوفيانه گشود.

 تحليل مرحوم دكتر حميد عنايت از اين بعد كتاب قابل توجه است. او مي‏نويسد:

 چنان كه به آساني مشهود است هدف اصلي »شهيد جاويد«، سياسي كردن جنبه‏اي از امام شناسي شيعه است كه تا ايام اخير كلاً با تعابير عرفاني، شاعرانه و عاطفي برگزار مي‏شد. نتيجه اين كار، پيدايش گرايش محتاطانه ولي رو به افزايش، در ميان شيعيان مبارز بود كه با واقعه كربلا بسان فاجعه‏اي اساساً انساني برخورد كنند و به تبع آن، عمل قهرماني امام را واقعه‏اي بي‏همتا و تقليدناپذير در تاريخ تلقي نكنند و آن را فراتر از حد موجودات انساني ندانند.(843)

 

هدف سياسي: شهادت

 بايد به اين نكته توجه كرد كه اصولا برداشت سياسي از كربلا در ميان آثاري كه پيش از اين ياد شد، صرفا در اين خلاصه نمي‏شد كه امام حسين‏عليه السلام به هدف دستيابي به حكومت چنين اقدامي را كرده است. بلكه از ديد برخي از همان نويسندگان، اساساً اين مطلب مورد انكار قرار گرفته است. از ميان آنها كساني چون دكتر شريعتي را مي‏توان نام برد كه برداشت سياسي خود را از دل مفهوم شهادت به دست مي‏آورد و در كنار آن رسماً اين امر را كه امام حسين‏عليه السلام براي تصاحب حكومت قيام كرده انكار مي‏كند. در اصل، برداشت سياسي مي‏توانست تحت اين عنوان باشد كه امام با اقدام فداكارنه‏اي كه انجام داد، كوشيد تا مردم را به مبارزه عليه حكومت وادارد. از اين زاويه، گريه و عزاداري نيز نه به عنوان يك برداشت صوفيانه، بلكه به عنوان يك اقدام سياسي مي‏توانست مورد استفاده قرار گيرد. پذيرفتن اين امر كه امام همانند بسياري از رهبران فداكار عالم خواسته است تا خون خود را براي آبياري اسلام بريزد، براي برخي از كساني كه در برداشت سياسي راه افراط را پيموده‏اند، دشوار بوده است. اين سؤال كه »كشته شدن حسين بن علي‏عليه السلام چگونه ممكن است باعث ترويج دين و پيشرفت اسلام شود« سؤالي است كه براي آقاي صالحي به صورت مشكلي در آمده است كه به قول خودش »هنوز براي ما حل نشده است.«(844)

 نامبرده نتايج مختلفي را كه مي‏توان بر كشته شدن امام حسين‏عليه السلام از قبيل رسوايي بني‏اميه و يا نظاير آن مطرح كرد غير قابل قبول عنوان كرده است، اما توضيح نداده است كه آيا اساساً ممكن است كه كسي به خاطر اين قبيل نتايج، دست به چنين اقدام فداكارانه زده باشد.اگر در اصل اين مطلب ترديدي نباشد، كه نيست، ممكن است پذيرفت كه كسي كه خود چنين كرده، نتايجي را در نظر داشته، هر چند ممكن است از ديد ايشان آن نتايج محقق نشده باشد. اين نيز گفتني است كه بسياري از انقلابيوني كه در دهه‏هاي اخير در باره امام حسين كتاب نوشتند، به راحتي پذيرفتند كه امام حسين‏عليه السلام خواست خونش ريخته شود تا اسلام زنده گردد. در اين جمله مي‏توان از شهيد هاشمي نژاد ياد كرد كه در كتاب درسي كه حسين به انسانها آموخت اين ديدگاه را پذيرفته است.

 

سخن آخر

 آنچه باقي مي‏ماند شرح اين نكته است كه در انقلاب اسلامي، با رهبري قوي، متين و انقلابي رهبر كبير انقلاب، حضرت آية الله العظمي امام خميني - قدس الله نفسه الزكية و حشره الله مع اجداده الطاهرين - گراش برداشت سياسي تقويت شده و آن امام در مقاطع مختلفي در اين زمينه سخن گفتند. مجموعه اين سخنان در مجموعه‏اي تحت عنوان قيام عاشورا در كلام و پيام امام خميني چاپ شده كه بررسي آن، بر اساس آنچه تاكنون گفته‏ايم، مقال ديگري را مي‏طلبد. عجالتا دو جمله از سخنان امام را به عنوان حسن ختام اين مقال مي‏آوريم. ايشان در جايي فرموده‏اند:

 وقتي كه حضرت سيدالشهداء آمد مكه، و از مكه در آن حال بيرون رفت، يك حركت سياسي بزرگي بود، تمام حركات حضرت، حركات سياسي بود، اسلامي - سياسي، و اين حركت اسلامي - سياسي بود كه بني‏اميه را از بين برد و اگر اين حركت نبود، اسلام پايمال شده بود.(845)

 و در جاي ديگري فرموده ‏اند:

 سيدالشهداء آمده بود حكومت هم مي‏خواست بگيرد، اصلا براي اين معنا آمده بود و اين يك فخري است و آنهايي كه خيال مي‏كنند كه حضرت سيدالشهداء براي حكومت نيامده خير، اينها براي حكومت آمدند براي اين كه بايد حكومت دست مثل سيدالشهداء باشد، مثل كساني كه شيعه سيدالشهداء هستند باشد.(846)

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »