ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


آگاهي از شهادت در كربلا

 از مسائلي كه در بعد تاريخي حماسه عقيدتي كربلا سهم بسزايي دارد، مسأله »غيب« است. امري كه موجب شد تا در بررسي اين واقعه تاريخي اختلافاتي پيش آمده و بيشتر بصورت مقابله يك امر كلامي با يك مسأله تاريخي عنوان شود. در اين زمينه روايات بسياري وجود دارد كه در بيشتر آنها آمده است كه رسول خداصلي الله عليه وآله از شهادت امام حسين‏عليه السلام خبر داده بودند. علامه اميني بخشي از اين نقلها را در كتاب سيرتنا و سنتنا و فراهم آورده‏اند. كتابهاي اهل سنت مملو از اين اخبار و آثار است.(786)

 علاوه(787) بر اين روايات، كه خود جنبه تاريخي دارد، اخباري نقل شده كه بصراحت يا اشارت، وقوع حادثه كربلا را قبل از اتفاق افتادن آن، خبر داده است. اين اخبار در كتب تاريخي نقل شده كه در ذيل به بخشي از آنها اشاره مي‏كنيم.

 در روايتي آمده است كه امام عليه السلام در شبي قبل از آنكه از مدينه به سوي مكّه هجرت كند، بر سر قبر رسول الله‏صلي الله عليه وآله آمد. پس از آنكه كنار قبر خوابش بُرد، در خواب پيامبرصلي الله عليه وآله و جمعي از ملائكه را ديد. پيامبرصلي الله عليه وآله او را در آغوش گرفته و بدو فرمود: يا حسين! كأنك عن قريب أراك مقتولاً مذبوحاً بارض كرب وبلا من عصابة من أمتي و أنت في ذلك عطشان لاتستقي ... يا حسين أن أباك و أمك قد قدمّوا عليّ و هم إليك مشتاقون و أن لك في الجنّة درجات لن تنالها إلا بالشهادة، اي حسين! مي‏بينم كه بزودي به دست گروهي از امّت من در كربلا تشنه كشته خواهي شد ... اي حسين! پدر و مادرت بر من وارد شده و مشتاق ديدار تو هستند. تو در بهشت مقامي داري كه جز با شهادت بدان دسترسي پيدا نمي‏كني.

 در خبر ديگري آمده است كه امام حسين‏عليه السلام در مكّه فرمود: »إنّي رأيت جدي‏صلي الله عليه وآله في منامي وقد أمروني بأمر و أنا ماض لأمره،(788) من جدّم را در خواب ديدم. به من دستوري داد كه براي اجراي آن مي‏روم. امام در نامه‏اي براي سعيد بن عاص، با استناد به همين خواب، نوشت: »و أُعَلمك أنّي رأيت جدي في منامي مخبرني بأمر و أنا ماض له،(789) تو را از نكته آگاه كنم كه من جد خود را خواب ديده‏ام. او به من خبري داده كه من به دنبال آن هستم.

 در منطقه خزيميه، زينب‏عليها السلام‏عليها السلام نزد امام‏عليه السلام آمد و عرض كرد: در نيمه‏هاي شب فريادي شنيدم. امام‏عليه السلام فرمود چه شنيدي؟ زينب‏عليها السلام گفت: هاتفي فرياد مي‏زد:

 ألا يا عين فاحتفلي بجهد

و من يبكي علي الشهداء بعدي

 وعلي القوم تسوقهم المنايا

بمقدار إلي إنجاز وعدي

 يعني اي چشم با جهد تمام جشن بگير، چه كسي بعد از من بر شهيدان مي‏گريد، مرگ به سوي اين قوم حركت مي‏كند، به مقداري كه وعده مرا منجز كند. امام‏عليه السلام فرمود: آنچه قضاي الهي باشد، همان محقّق خواهد شد.(790)

 از موارد ديگر هنگامي است كه امام‏عليه السلام به كربلا رسيد. وقتي نام آن منطقه را پرسيد و به او گفتند، فرمود: لقد مرّ أبي بهذا المكان عنده مسيرة إلي صفين و أنا معه فوقف فسأل عنه فاُخبِر باسمه فقال هاهنا محطُّ ركابهم و هاهنا مهراق دمائهم، فسُئل عن ذلك، فقال: ثقل لآل البيت محمد ينزلون هاهنا،(791) پدرم در حين رفتن به صفّين از اينجا عبور كرد كه من با او بودم. اسم اين محل را پرسيد و به او گفتند، فرمود: اينجا محل فرود آنها و ريختن خونشان است. در اين باره از او پرسش كردند، گفت: جمعي از اهل بيت در اينجا فرود خواهند آمد.

 امام در منطقه ثعلبيه پس از ظهر، سرش را بر زمين نهاد و به خواب رفت. پس از بيدار شدن، شروع به گريه كرد. علي اكبر از علّت آن پرسيد، امام فرمود: إنّي رأيت فارساً علي فرس حتي وقف عليّ فقال: يا حسين! إنّكم تسرعون المسير و المنايا لكم تسرع إلي الجنّة فعلمت أن أنفسنا قد نعيت الينا،(792) سواري را ديدم كه آمد و نزد ما توقف كرد، گفت: اي حسين! شما در اين سير به سرعت مي‏رويد و مرگ براي شما به سرعت به سوي بهشت مي‏رود. من دانستم كه نفوس ما در حال وداع با ما هستند.

 صبح عاشورا امام‏عليه السلام به خواهرش فرمود: يا أُختاه! إني رأيت جدي في المنام وأبي علياً و فاطمه أُمي و أُخي الحسن عليهم السلام فقالوا: إنّك رائح إلينا عن قريب و قد و الله يا أُختاه دنا الامر في ذلك لا شك،(793) اي خواهر! ديشب جدّم پيامبرصلي الله عليه وآله، پدرم علي، مادرم فاطمه و برادرم حسن را در خواب ديدم كه مي‏گفتند تو بزودي به سوي ما خواهي آمد. اي خواهر بدون شك و به خدا قسم كه وقت آن نزديك است.

 همچنين درباره شب عاشورا نقل شده كه امام فرمود: پيامبرصلي الله عليه وآله را ديدم كه گروهي از اصحاب همراهش بودند و به من فرمود:

 يا بني! أنت شهيد آل محمد و قد استبشرت بك السماوات و أهل الصفح الأعْلي فليكن إفطارك عندي الليلة تعجل و لاتؤخر،(794) فرزندم! تو شهيد آل محمد هستي. آسمانها و اهالي آسمانهاي اعلي به تو بشارت داده‏اند. تو بايد امشب نزد من افطار كني، عجله كرده و تأخير نكن.

 در يك مورد ديگر از اميرالمؤمنين علي‏عليه السلام نقل شده كه بنا به نقل مجاهد در كوفه بر سر منبر فرمود: كيف أنتم إذا أتاكم أهل بيت نبيكم يحمل قويهم ضعيفهم، چگونه خواهيد بود، وقتي كه اهل بيت پيامبرتان بر شما وارد شوند در حالي كه قويتر آنها ضعيفتر را بر دوش مي‏كشد؟ مردم گفتند، چه و چه خواهيم كرد. امام سرش را تكان داد و فرمود: توردون ثم تعرّدون ثم تطيعون البراءة و لابراءة لكم.(795)

 اينها نمونه‏هايي بود از آنچه دلالت بر آگاهي امام از واقعه كربلا قبل از شهادت داشت، امّا طبيعي است كه نه‏تنها امام حسين‏عليه السلام، بلكه پيامبرصلي الله عليه وآله نيز در زندگي سياسي خويش، از عنصر غيب استفاده نمي‏كرد، جز در مقام اثبات نبوّت يا امامت، رفتار پيامبرصلي الله عليه وآله و ائمه مطابق ارزيابي سياسي موجود بود. اين آگاهي از غيب مواردي است كه خداوند به طريقي آنها را آگاه مي‏گردانيد - به وسيله جبرئيل يا خواب و امثال آن - چرا كه اصل غيب جز در اختيار خداوند نيست. پيشگامي و اسوه بودن پيامبرصلي الله عليه وآله و امام‏عليه السلام مبتني بر وضع موجود و ارزيابي ظاهري است، نه بر غيب. اين مشي تمامي انبيا و ائمه در شرايط طبيعي زندگيشان بوده است. در اينجا بحثهاي تاريخي و كلامي فراواني شده است كه كتاب مختصر ما گنجايش آنها را ندارد و بايد در مقالي مستقل به آنها پرداخته شود. پس از اين با تفصيل بيشتري اين مسأله را بررسي خواهيم كرد.

 

انحرافات ديني و كربلا

 جامعه اسلامي در سالي كه قيام كربلا در آن رخ داد، نسبت به آخرين سال حيات پيامبرصلي الله عليه وآله تغييرات فراواني يافته بود. درست است كه سير پيدايش انحراف تدريجي بود، امّا پايه‏هاي آن در ديد بسياري از محققين از همان سالهاي اولّيه بعد از رحلت پيامبرصلي الله عليه وآله به وجود آمده بود. انحرافات مزبور در زمينه‏هايي بود كه اهل سياست مي‏توانستند به راحتي از آنها بهره‏گيري كرده و در تحميق مردم و نيز توجيه استبداد و زورگويي خود از آنها استفاده كنند. بني‏اميّه در پيدايش و گسترش اين انحرافات، نقشي عظيم داشتند. بويژه روي كار آمدن يزيد نشان داد كه بني‏اميه هيچ اصالتي براي اسلام قائل نبوده و اعتقاد بدان تنها پوششي براي توجيه و پذيرش حاكميت آنها، توسط مردم بود.

 امام حسين‏عليه السلام علاوه بر اين كه بني‏اميّه را متهم به ظلم و عداوت مي‏كرد،(796) آنها را كساني مي‏دانست كه »طاعت شيطان را پذيرفته، طاعت خداوند را ترك گفته، فساد را ظاهر ساخته، حدود الهي را تعطيل و به بيت‏المال تجاوز كرده‏اند«.(797)آنها علاوه بر ايجاد فساد و تعطيل حدود، بسياري از مفاهيم ديني را تحريف كرده و يا در مجاري غيرمشروع از آنها بهره‏گيري مي‏كردند. در اينجا نمونه‏هايي از اين مفاهيم را كه در جريان كربلا و ايجاد آن مؤثّر بوده است، همراه با شواهد تاريخي، بيان مي‏كنيم.

 سه مفهموم »اطاعت از ائمه، لزوم جماعت، حرمت نقض بيعت« از رايج ترين اصطلاحاتي سياسي بود كه خلفا به كار مي‏بردند. شايد بتوان گفت سه مفهوم مزبور، پايه خلافت و نيز دوام آن را تضمين مي‏كرد. اين سه واژه، اصول درستي بود كه به هر روي در شمار مفاهيم ديني - سياسي، اسلامي بود، چنان كه از نظر عقل نيز براي دوام جامعه و حفظ اجتماعي رعايت آنها لازم مي‏بود. اطاعت از امام به معناي پيروي از نظام حاكم است. سؤال مهم اين است كه تا كجا بايد از حاكم پيروي كرد. آيا تنها اطاعت از امام عادل لازم است يا آن كه از سلطان جائر نيز بايد اطاعت كرد. پيش از اين در ضمن بحث از خلافت عثمان به تفصيل به بيان اين نكته پرداختيم. به همانجا مراجعه شود.

 حفظ جماعت يعني عدم اغتشاش و شورش، دست نزدن به اقداماتي كه وحدت را از بين ببرد و زمينه ايجاد تزلزل را در جامعه اسلامي فراهم مي‏كند. سؤال مهم اين است كه در مقابل سلطنت استبدادي و حاكم فاسق، در هر شرايطي بايد سكوت كرد و آيا هر صداي مخالفي را به اعتبار اين كه مخلّ »جماعت« و سبب »تفرقه« است مي‏توان محكوم كرد.؟

 حرمت نقض بيعت به عنوان رعايت عهد، در اسلام تمجيد شده است. نقض عهد و بيعت بسيار مورد مذمّت قرار گرفته و واضح است كه چه اندازه در مسائل سياسي نقش مثبت دارد. امّا آيا در برابر خليفه‏اي مثل يزيد اگر بيعت نشد و يا نقض بيعت شد و جماعت به هم خورد، باز بايد مسأله را به صورت حرمت نقض عهد مطرح ساخت؟ يا اساساً بايد اين موارد را استثناء كنيم؟ همان گونه كه گذشت، خلفاي بني‏اميّه و بعدها بني عبّاس با به كارگيري اين مفاهيم در شكل تحريف شده آن، كه هيچ قيد و شرطي نداشت، مردم را وادار به پذيرش حكومت خود مي‏كردند.

 هنگامي كه معاويه براي فرزندش يزيد بيعت گرفت، به مدينه آمد تا مخالفين را ودار كند با يزيد بيعت كنند. عايشه در شمار مخالفين بود. چرا كه به هرحال برادرش، محمّد فرزند ابوبكر، به دست معاويه به شهادت رسيده بود. زماني كه سخن از بيعت به ميان آمد، معاويه به عايشه گفت: من براي يزيد از تمامي مسلمين بيعت گرفته‏ام، آيا تو اجازه مي‏دهي كه »أن يخلع الناس عهودهم« مردم را از تعهدي كه بسته‏اند رها كنم؟ عايشه گفت: »إني لا أري ذلك و لكن عليك بالرفق والتأني«، من چنين چيزي را روا نمي‏دانم، امّا شما نيز با مدارا و ملايمت با مردم برخورد كنيد.(798)

 اين نمونه نشان مي‏دهد كه چگونه در پرتو آن مفهوم، عايشه راضي گرديد. حال به نمونه‏اي ديگري از اين موضوع بنگريد: كان شمر يصلي معنا ثم يقول: اللهم انك تعلم اني شريف فاغفرلي . قلت: كيف يغفرالله لك و قد أعَنْتَ علي قتل ابنْ رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم. قال: ويحك فكيف نصنع، ان هؤلاء أمرونا بأمر فلم نخالفهم، و لو خالفناهم كنّا شرا من هذه الحمر السقاة. قلت: ان هذا لعذر قبيح فانما الطاعة في المعروف.

 ابي‏اسحاق مي‏گويد: شمر بن ذي الجوشن ابتدا با ما نماز مي‏خواند، پس از نماز دستهاي خود را بلند مي‏كرد و گفت: خدايا تو مي‏داني كه من مردي شريف هستم، مرا مورد بخشش قرار ده. من بدو گفتم چگونه خداوند تو را ببخشد، در حالي كه در قتل فرزند پيامبرصلي الله عليه وآله معاونت كرده‏اي؟ شمر گفت: »ما چه كرديم؟ امراي ما به ما دستور دادند كه چنين كنيم. ما نيز نمي‏بايست با آنها مخالفت كنيم. چرا كه اگر مخالفت مي‏كرديم، از الاغهاي آبكش بدتر بوديم. من به او گفتم: اين عذر زشتي است. اطاعت تنها در كارهاي درست و معروف است.(799) ابن‏زياد هم، پس از دستگيري مسلم بن عقيل به او گفت: »يا شاق! خرجت علي إمامك و شققت عصا المسلمين«(800) اي عصيانگر! بر امام خود خروج كرده و اتحاد مسلمين را از بين بردي. البتّه مسلم كه تسليم چنين انحرافي نبود، به حق پاسخ داد كه معاويه خلافت را به اجماع امّت به دست نياورده، بلكه با حيله‏گري عليه وصيّ پيامبرصلي الله عليه وآله، غلبه يافته و خلافت را غصب كرده است.

 نمايندگان عمرو بن  سعيد بن عاص، حاكم مكّه، در زمان خروج امام حسين‏عليه السلام از مكّه خارج مي‏شد، گفتند: »ألا تتقي الله تخرج عن الجماعة و تُفَرِّق بين هذه الأُمّه«،(801) آيا از خدا نمي‏ترسي كه از جماعت مسلمين خارج شده و تفرقه بين امّت ايجاد مي‏كني؟

 عمرو بن حجاج، يكي از فرماندهان ابن زياد، با افتخار مي‏گفت: ما، طاعت از امام را كنار نگذاشته و از جماعت كناره‏گيري نكرديم(802) و به سپاه ابن زياد نيز نصيحت مي‏كرد: »ألزموا طاعتكم و جماعتكم و لاترتابوا في قتل من مرق عن الدين و خاف الإمام«(803)، طاعت و جماعت را حفظ كرده و در كشتن كسي كه از دين خارج گشته و مخالفت با امام ورزيده، ترديد نكنيد.

 افرادي چون عبدالله بن عمر، كه از فقهاي اهل سنّت و محدّثين روايات به حساب مي‏آمد، فكر مي‏كرد كه اگر مردم حتّي بيعت يزيد را پذيرفتند، او نيز خواهد پذيرفت و به معاويه نيز قول داد: »فإذا اجتمع النّاس علي ابنك يزيد لم أُخالف«،(804) زماني كه همه مردم با فرزند تو يزيد بيعت كردند، من با او مخالفت نخواهم كرد. او به امام هم مي‏گفت: جماعت مسلمين را متفرّق نكن.(805) افرادي چون عمرة، دختر عبدالرحمان بن عوف، نيز به امام حسين‏عليه السلام نوشتند كه حرمت »طاعت« را رعايت كرده و جماعت و حفظ آن را بر خود لازم شمرد.(806)

 يكي ديگر از انحرافات ديني در جامعه اسلامي »اعتقاد به جبر« بود. اين عقيده پيش از رخداد كربلا نيز مورد بهره‏برداري بوده است. امّا در صدر اسلام، معاويه مجدّد آن بوده و طبق گفته ابو هلال عسكري، معاويه باني آن بوده است.(807) قاضي عبدالجبار نيز با اشاره به اين كه معاويه پايه‏گذار »مجبره« است، جملات جالبي در تأييد اين مسأله از قول معاويه آورده است.(808)

 معاويه در مورد بيعت يزيد مي‏گفت: »إن أمر يزيد قضاء من القضاء و ليس للقضاء الخيرة من أمرهم«،(809) مسأله يزيد قضايي از قضاهاي الهي است و در اين مورد كسي از خود اختياري ندارد.

 عبيدالله بن زياد نيز به امام سجّادعليه السلام گفت: »أو لم يقتل الله علياً«؟ آيا خدا علي اكبر را نكشت؟ امام فرمود: »كان لي أخ يقال له علي، أكبر مني قَتَله الناس«، برادر بزرگتري داشتم كه مردم او را كشتند.(810) وقتي عمر بن سعد مورد اعتراض قرار گرفت كه چرا به سبب حكومت ري، امام حسين‏عليه السلام را كشت؟ گفت: اين كار از جانب خدا مقدّر شده بود.(811)

 كعب الاحبار نيز تا زنده بود، غيبگويي مي‏كرد كه حكومت به بني‏هاشم نخواهد رسيد. )گرچه بعدها، هم عباسيان و هم علويان - مثلاً در طبرستان - به حكومت رسيدند.( همين امر را از قول عبدالله بن عمر نيز نقل كرده‏اند كه گفته بود: »فاذا رأيت الهاشمي قد ملك الزمان فقد هلك الزمان«،(812) هنگامي كه ديدي فرد هاشمي به حاكميت رسيد، بدان كه روزگار بسر آمده است. نتيجه اين انحرافات براي آينده نيز اين بود كه هيچ گاه حركت امام حسين ‏عليه السلام براي اهل سنّت، يك قيام عليه فساد قلمداد نشده و تنها آن را يك »شورش« غير قانوني شناختند.(813)

 

آثار سياسي رخداد كربلا در شيعه

 واقعه كربلا از حوادث تعيين كننده در جريان تكوين شيعه در تاريخ است. پيش از اين اشاره شد كه مباني تشيّع، بويژه اساسيترين اصل آن، يعني امامت، در خود قرآن و سنت يافت مي‏شود. امّا جدايي تاريخي شيعه از ديگر گروههاي موجود در جامعه، بتدريج صورت گرفته است. سنّت و انديشه‏اي كه از دوره خلافت امام علي‏عليه السلام به يادگار ماند، تا حدود زيادي شيعه را از لحاظ فكري انسجام بخشيد. حمايت امويها از اسلام ساخته خودشان كه سياستگزاريهاي معاويه، اجازه نداده بود ماهيّت و فاصله آن با اسلام واقعي آشكار شود، در جريان به خلافت رسيدن يزيد وضوح بيشتري يافت. در جريان حادثه كربلا جدايي تاريخي شيعه از ساير گروههايي كه تحت تأثير اسلام مورد حمايت امويان بودند، قطعي شد. از آن پس تشخيص و تشخص شيعه از ديگر گروهها - گروهي كه پيروي از سنّت و سيره علي و جانشينان او مي‏كردند - كاملاً ممكن بود.

 در ميان شيعيان، گروهي از هر حيث تابع ائمه بوده و آنها را وصي پيامبرصلي الله عليه وآله و منتخب او مي‏دانستند. از سوي ديگر گروههايي از مردم عراق و بعضي از مناطق ديگر تنها برتري علويان را بر امويان در نظر داشته و تشيّع آنها در همين حد بود.(814) افرادي كه در كربلا در كنار امام حسين‏عليه السلام به شهادت رسيدند، از شيعياني بودند كه امامت را تنها حقّ علي‏عليه السلام و فرزندانش مي‏دانستند. خود امام‏عليه السلام در موارد متعدّدي از مردم خواست تا حق را به اهلش بسپارند و او را ياري كنند؛ زيرا امويان غاصب اين حق هستند.(815) در موردي فرمود: »أيها الناس أنا ابن بنت رسول الله و نحن أولي بولاية هذه الأمور عليكم من هؤلاء المدعين ما ليس لهم.(816) و در جاي ديگر فرمود: »و انا أحقُّ من غيري لقرابتي من رسول الله.«(817)

 علاوه بر امام، يارانش در فرصتهاي مختلفي اين اعتقاد را با نثر و نظم بيان كردند. مسلم به ابن‏زياد گفت: به خدا سوگند، معاويه خليفه به حق نيست؛ بلكه با حيله‏گري بر وصّي پيامبرصلي الله عليه وآله غلبه كرده و خلافت را غصب كرده است.(818) عبدالرحمان بن عبدالله يزني، اصحاب امام حسين در كربلا، مي‏گفت:

 أنا بن عبدالله من آل يزن

ديني علي دين حسين و حسن(819)

 من فرزند عبدالله از آل يزن بوده و دينم همان دين حسين و حسين است. همچنين حجاج بن مسروق خطاب به امام حسين‏عليه السلام مي‏گفت:

 ثم أباك ذي الندي عليّا

ذلك الذي نعرفه وصيّا(820)

 هلال بن نافع بجلي در شعري مي‏گفت:

 أنا الغلام التممي البجلي

ديني عَلي دين حسين و علي(821)

 من از بني تميم و بجلي هستم و دينم همان دين حسين و - پدرش - علي است.

 عثمان بن علي بن ابي‏طالب - رحمهم الله - نيز در شعري مي‏گفت:

 إني أنا عثمان ذوالمفاخر

شيخي عليٌ ذوالفعال الطاهر

 وابن عم النبي الطاهر

 أخو حسين خيرة الأخائر

 و سيد الكبار و الاصاغر

بعد الرسول و الوصيّ الناصر(822)

 من عثمان صاحب مفاخر هستم. آقايم علي، صاحب كارهاي پاك و طاهر است، من پسر عمّ پيامبر طاهر هستم. برادر حسين كه برگزيده‏ترين برگزيدگان است. سيد بزرگان و كوچكان بعد از پيامبر و وصي هستم.

 نافع بن هلال مي‏گفت: أنا الجملي أنا علي دين علي. شخصي از سپاه دشمن در برابرش گفت: أنا علي دين عثمان.(823) از اين اشعار و نيز اشعاري كه از عباس بن علي‏عليه السلام و ديگران نقل شده، بخوبي مي‏توان اعتقاد شيعي ياران امام را، نه در حد طرفداري سياسي، بلكه بعد اعتقادي آن را، بخوبي درك كرد.

 

حكمت شهادت امام حسين‏ عليه السلام

 جنبش كربلا به عنوان يك نهضت مقدّس مذهبي و يك حركت سياسي از نوع انقلابي آن، پايدارترين جنبش در فرهنگ سياسي شيعه است. اين جنبش، نهضتي در جهت احياي احكام دين، زدودن انحرافات ديني و سياسي و جايگزين كردن حكومتي علوي و امامتي بجاي نظام اموي بوده است. جنبش كربلا از زوايه دستيابي به اهداف خود حاوي نوعي شكست و نوعي پيروزي بود. شكست سياسي با توجه به پذيرفتن اين كه هدف سرنگوني حكومت اموي و ايجاد دولتي علوي بوده است. پيروزي معنوي به دليل تحكيم آرمانهاي معنوي اصيل و ديني در جامعه اسلامي. اگر كسي سرنگوني حكومت اموي را در شمار اهداف امام حسين‏عليه السلام نياورد، شايد شكست سياسي را هم نپذيرد.

 حقيقت آن است كه جنبش كربلا را بايد آخرين تلاش سياسي ممكن براي بازگرداندن حكومت به آل علي‏عليه السلام تلقي كرد. توضيح اين معنا، نياز به شرح بيشتري دارد: كوچكترين ترديدي وجود ندارد كه امام علي‏عليه السلام حق خويش را پس از رسول خداصلي الله عليه وآله از دست رفته مي‏ديد، اما به دلايلي سكوت كرد. پس از عمر، انتظار آن را داشت تا حق به حقدار بازگردد. در اين باره خود و شيعيانش نظير مقداد و عمار تلاش كردند، اما اين تلاشها به جايي نرسيد. پس از آن در دوره عثمان، امام چنين احساس كرد كه در شرايط جديد، رهبري جامعه چشم انداز موفقي ندارد. با اين حال اصرار مردم او را اميدوار كرد. اين اميد در طي چهار سال و نه ماه اقدامات سخت امام براي رهبري صحيح بر باد رفت. تلاش محدود و نوميدانه امام حسن‏عليه السلام هم بسرعت در هم شكسته شد. اكنون بايد انتظار بيست ساله‏اي تا مرگ معاويه مطرح مي‏شد. امام حسين‏عليه السلام اين مدت را صبر كرد گرچه در اين مدت اعتراضاتي بر معاويه در زمينه‏هاي سياسي بويژه قتل برخي شيعيان داشت.

 در سالهاي آخر حيات ننگين معاويه سخن از ولايتعهدي يزيد به ميان آمد. امام حسين‏عليه السلام مخالفت كرد، اما چندان اميدي نبود. با اين حال امام در مقام امامت نمي‏توانست تحمل  كند.

 با روي كار آمدن يزيد، امام از روي اعتراض به مكه آمد. در اينجا بود كه روزنه اميدي از سمت شرق گشوده شد. عراق چند بار تجربه ناميموني را پشت سر گذاشته بود. اما چه مي‏شد كرد. اگر قرار بود اقدامي صورت گيرد، نه در شام و حجاز بلكه فقط در عراق ممكن بود. آيا ممكن بود تا يكبار ديگر به كمك مسلمانان عراق كه شيعيان در آن بودند حكومت اموي را سرنگون كرد و دولت علوي را سرپا نمود؟ ظاهر امر، يعني حمايتهاي گسترده‏اي كه خبر آنها به امام رسيد اين امر را تا اندازه‏اي تأييد مي‏كرد. امام فرصت را از دست نداد، اما وقتي به كوفه نزديك شد، اوضاع دگرگون شده بود. او در برابر سپاه ابن‏زياد قرار گرفت. سخن از تسليم شدن و بيعت با يزيد بود، امام نپذيرفت. نتيجه آن شد كه همراه ياران محدودش در سرزمين كربلا به شهادت رسيد.

 اين توضيح در شرح سخني است كه چند سطر قبل به آن اشاره كرديم و آن اين كه كربلا آخرين تلاش سياسي ممكن براي دستيابي به دولتي علوي در جامعه‏اي بود كه به عنوان جامعه مسلمانان! شناخته مي‏شد.

 در كربلا برجستگان خاندان طالبيان به شهادت رسيدند. از مردان برجسته اين خاندان در آن شرايط جز محمد بن حنفيه و علي بن الحسين‏عليه السلام و عبدالله بن جعفر كسي زنده نماند. بنابراين، بايد گفت تا چه اندازه اين اقدام براي از بين بردن تمامي خاندان پيامبرعليهم السلام خطرناك بوده است. اكنون باقي مانده اين خاندان، چه مي‏بايد مي‏كرد؟ اگر كسي با زندگي امام سجادعليه السلام آشنا باشد مي‏تواند به راحتي بگويد كه امام با سياست نظامي به طور كامل خداحافظي كرد. اقدام به حركتي سياسي - نظامي، در آن شرايط خاتمه يافته فرض شد. امام نه در انديشه سامان دادن قيام شيعي ديگري بود و نه در اين مدت با جنبشهاي سياسي - نظامي مخالف اموي و حتي هوادار علويان همكاري كرد، گرچه شايد همدردي داشت. اصرار امام در اين باره تا اندازه‏اي بود كه در مدينه توانست در حد شخصيتي مقبول به كار علمي پرداخته و همه را از سفره پربركت علمي خويش بهره‏مند سازد. به نظر مي‏رسد اگر اندكي بوي سياست از اقدامات امام بر مي‏آمد، اكنون آن همه تعريف و تمجيد از امام را در كلام ابن‏شهاب زهري و امثال او نداشتيم. با وجود اين برخورد، امام همچنان براي شيعيان به عنوان امام باقي ماند. فقه امام، دعاي امام و شخصيت امام در شيعه به عنوان يك الگوي امامت شيعي پذيرفته شد.

 پس از رحلت امام سجادعليه السلام حركت شيعي دو بخش شد. بخشي كه همان مشي پدر را دنبال مي‏كرد و بخشي كه اعتقاد به مشي انقلابي داشت. رهبري بخش نخست در دست فرزند ارشد امام سجادعليه السلام يعني امام باقرعليه السلام ) رحلت در سال 114 يا 117) قرار گرفت و بخش ديگر در دست فرزند كوچكتر زيد بن علي )رحلت در سال 122) كه در وقت شهادت اندكي بيش از چهل سال داشت. زيد احترام برادر را داشت، اما اعتقاد جدي به حركت انقلابي نيز داشت. در زماني كه او حركت نظامي خود را آغاز كرد، برادرش رحلت كرده و رهبري شاگردان پدر را با همان سياست، فرزند برادرش امام صادق‏عليه السلام عهده‏دار بود. فضاي شيعي كوفه دو قسمت شد، بخشي به طرفداري زيد، معتقد به مشي انقلابي بود و بخشي به تبعيت امام صادق‏عليه السلام همان سياست امام سجادعليه السلام و امام باقرعليه السلام را دنبال مي‏كردند. حركت دوم با همه احترامي كه براي زيد قايل بود و از نظر شخصيتي او را مي‏ستود، و حتي انگيزه او را در اين قيام انگيزه‏اي خالص تلقي مي‏كرد، اعتقادي به مشي انقلابي نداشت. اين حركت از نظر امام صادق‏عليه السلام كه اكنون سامان ده شيعيان امامي شده بود، به راهي جز شهادت خاتمه نمي‏يافت.

 نكته جالب آن است كه زيد كه عدم همراهي بخشي از شيعيان را ديد، و يا به دليل اندكي ياران، از همه گروهها دعوت به همكاري كرد. شواهد فراواني وجود دارد كه از همه فرقه‏ها، در قيام او حضور داشته و با او احساس همدردي كرده‏اند.

 اين مسأله، يعني همراهي غير شيعيان خروج از چهارچوبي بود كه شيعه براي خود ايجاد كرده بود. شيعه، از پس از كربلا اعتمادش را به پديده‏اي به نام جامعه عمومي مسلمانان از دست داده بود. به سخن ديگر آنها را خارج شده كامل از خطي مي‏دانست كه خط اصيل اسلامي بود. اكنون زيد از اين چهارچوب خارج شده بود و حتي كساني از خوارج در قيامش مشاركت مي‏كردند. اگر شيعيان امامي نيز بناي آن داشتند تا »اصحاب سيف« باشند، راهي جز آنچه زيد انتخاب كرد نداشتند. جمعيت محدود شيعه توان برپايي جنبشي فراگير را نداشت.

 در اين ميان مشكل آن بود كه اگر قرار بود تا جنبشي با همكاري همه فرقه‏ها برپا شود، علاوه بر آنكه پايداري آن در معرض ترديد بود، ضرورت داشت تا تشيع از چهارچوبه اعتقادي و فقهي خويش فاصله بگيرد. افزون بر اينها، اگر چنين جنبشي موفق مي‏شد، در فرداي پيروزي راهي جز آنچه بني‏عباس رفتند نداشت. مي‏دانيم كه بني‏عباس جنبشي شيعي را سامان دادند. وقتي بر سر كار آمدند، نمي‏توانستند در يك جامعه سنّي حكومتي شيعي داشته باشند. تنها ممكن بود با اقدامي بسيار خشنونت بار جامعه را به جبر به راه ديگري بازگرداند.

 با اين مقدمه، اكنون سؤال اين است كه با مشي كه شيعه امامي در پيش گرفته و نه به عنوان »اصحاب السيف« بلكه به عنوان »اصحاب الامامه« شناخته شد، جنبش كربلا تحت چه عنواني و با چه تحليلي در شيعه باقي ماند؟ به سخن ديگر، كربلا براي زيديان، سرفصل جنبشي انقلابي از نوع نظامي آن بود كه با حركت زيد و فرزندش يحيي دنبال شد، كربلا براي شيعه امامي چگونه تحليلي يافت؟

 ما فرض را بر اين گذاشته‏ايم كه اصولا دو نگرش در برخورد با حادثه كربلا بوده، و ميانه اين دو نگرش، ديدگاههاي ديگري كه به اين سو يا آن سو متمايل است. يكي حادثه كربلا را صرفا حادثه‏اي اختصاصي براي امام حسين‏عليه السلام با اهداف خاصي دانسته است. نگرش دوم جنبش كربلا را جنبشي سياسي دانسته است كه عملا براي سرنگوني حكومت يا هر هدف سياسي ديگر برپا شده بوده است. قصد ما در اينجا بر آن است تا نشان دهيم زمينه‏هاي رشد برداشتهاي صوفيانه چه بوده است. عجالتا اين نكته را بايد بپذيريم كه هر زمان به دليل دشواريهاي كه شيعه در برابر مسائل دروني يا بيروني خود با آن درگير بوده، يكي از اين بينشها غلبه داشته است. در اينجا ما روش تاريخي را در بررسي اين تحول كنار گذاشته بيشتر به مسائل فكري مي‏پردازيم.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »