ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


 امام در برابر سپاه عراق

 نخستين برخورد امام با سپاه عراق، برخورد با سپاه يك هزار نفري حرّ بن يزيد رياحي بود. در آن موقع، حرّ در حد يك فرمانده جزء، خود را كارگزار ابن زياد مي‏دانست و چندان در مسائل سياسي قضيه دخالت نمي‏كرد. لذا وقتي امام حسين‏عليه السلام به نماز ايستاد، حرّ همراه با سپاهيانش، با اعتقادي كه به امام داشتند، بدو اقتدا كردند. وظيفه حر اين بود تا امام را به كوفه ببرد و بخصوص اجازه بازگشت به او ندهد. امام در خطابه‏اي كه براي جمع نمازگزار ايراد كرد، فرمود: من قصد آمدن بدين نقطه را نداشتم تا اين كه نامه‏هاي شما و پيام‏آوران شما به سوي من آمدند؛ اكنون اگر تعهد مي‏دهيد كه به من تعرضي نشود، داخل شهر شما بشوم؛ در غير اين صورت به همان نقطه‏اي كه آمده‏ام باز مي‏گردم.(736)

 اشاره كرديم كه امام پس از دريافت نامه مسلم بسرعت از مكّه خارج شد و به طرف كوفه به راه افتاد. اين حركت تا قبل از رسيدن خبر شهادت مسلم همچنان ادامه داشت؛ امّا هنگامي كه خبر شهادت مسلم رسيد،(737) حركت كاروان سست شد و صحبتهايي بين امام و اهل بيت و ياران حضرت مطرح گرديد. گفته‏اند كه امام قصد بازگشت داشت، اما برادران مسلم حاضر نشدند و گفتند كه براي گرفتن انتقام خون برادر بايد مسير را ادامه دهند.(738)

 بر فرض كه چنين گفته باشند، قطعا اميد »پيروزي« داشته‏اند و شايد اين دليلي بوده تا امام هم به حسب ظاهر قانع شده او به مسير ادامه دهد. عاقلانه نيست كه بپذيريم آنها با يقين به شكست باز در فكر انتقام خون برادر بوده‏اند. اضافه بر پيروزي سياسي، امر ديگري نيز بود و آن اين كه بالاخره مي‏بايد امام حسين‏عليه السلام موضعي در برابر يزيد اتخاذ مي‏كرد، ولو آن موضع شهادت باشد؛ شهادتي كه از نظر او محكوميّت يزيد را نشان دهد. شايد ديگران نيز گفتارهايي در تأييد احتمال پيروزي مطرح كرده‏اند. نقل شده كه عدّه‏اي گفتند: شما همچون مسلم بن عقيل نيستند، اگر مردم كوفه شما را ببينند، همه به سوي شما خواهند آمد.(739) منظورشان اين بود كه شايد مسلم به هر دليل نتوانسته مردم را جذب كند، امّا شخصيّت شما جذبه ديگري دارد. اين كلام در موقعيّتي كه امام قرار داشت، با توجّه به نامه‏ها و درخواستهاي ده ساله مردم كوفه، بعيد نمي‏نمود. از اين رو امام پذيرفت كه به راه ادامه دهد.

 از روايت فتوح نيز چنين برمي‏آيد نامه‏اي كه امام توسط قيس بن مسهّر، مبني بر دعوت مردم كوفه به رعايت تعهداتشان بود،(740) فرستاد، احتمالاً بعد از رسيدن خبر شهادت مسلم بن عقيل بوده است. با اين كه زمينه شك به صورت قابل توجّهي در مورد كوفه ميان سپاه امام به وجود آمده بود، امّا اثر آن در بازگشت تنها زماني هويدا گرديد كه امام با سپاه حرّ برخورد كرد. آمدن حرّ و سپاهيان او، با شنيدن خبر آمدن چهار هزار نفر از سپاه دشمن به قادسيه و اخبار قبلي كوفه - خصوصاً پيام آوردن فرستاده ابن سعد كه مسلم به او وصيت كرده بود - امام را بر آن داشت كه از رفتن به كوفه صرف‏نظر كند. مسلم كه با دستگيري خود و مشاهده تفرقه مردم از اطراف خويش به اين حقيقت پي‏برده بود، سعي كرد همان گونه كه امام را تحريض برآمدن كرده بود، اينك با پيامي او را از آمدن منصرف سازد. لذا در وقت شهادت به عمر بن  سعد - كه قريشي بود - وصيت كرد تا كسي را بفرستد و اين پيام را به امام حسين‏عليه السلام  برساند.

 اندك زماني پس از رسيدن پيام در آغاز محرّم، كاروان امام‏عليه السلام در سرزمين عراق با سپاه حرّ تلاقي كرد. با اين حال امام تصميم به بازگشت گرفت، امّا حرّ مانع شد. وظيفه او بردن سپاه امام به سمت كوفه بود. امام كه اينك به اوضاع كوفه آگاه بود، درخواست او را نپذيرفت. حرّ براي جلوگيري از درگيري، كه به آن تكليفي نداشت، حاضر شد سپاه به طرف كربلا برود، به سوي سرزميني خشك نه بازگشت به حجاز و نه كوفه.(741) صرف‏نظر از اين كه در عمل چه گذشت، امام پيشنهاد بازگشت را در زمان برخورد با حرّ مطرح نمود و از او خواست تا اجازه دهد بازگردد.(742) بعد از آن در برابر ابن سعد نيز همين پيشنهاد را مطرح كرد(743) و بارها فرمود: »يا أيها الناس إذا كَرِهْتُموني فدعوني أنصرفُ عنكم إلي مأْمَنِيَ الأرض«، اگر به حمايت من علاقه‏اي نداريد، اجازه دهيد به سرزمين امن )يعني مكه( بازگردم.(744) عده‏اي از موّرخين نوشته‏اند كه امام سه پيشنهاد كرد: يكي بازگشت به حجاز، ديگري شام و سومي رفتن به شرق اسلامي، در يكي از سرحدّات سرزمين مسلمانان. در روايتي كه در چند سطر قبل گذشت و هم تصريحات ديگر، تأكيد شده كه امام بازگشت به شام را مطرح نكرد و فقط خواستار بازگشت به حجاز )مكه يا مدينه( بوده است. بلاذري بصراحت نقل كرده كه او در برابر عمر بن سعد تنها بازگشت به مدينه را مطرح كرد.(745) همچنين به طور مستند، از عقبة بن سمعان نقل شده كه گفت من در همه مراحل به همراه حسين بن علي‏عليه السلام بودم. برخلاف آنچه عده‏اي مي‏گويند، در هيچ مرحله‏اي آن حضرت نخواست تا اجازه دهند نزد يزيد برود او دستش را در دست او گذارد. آن حضرت فقط گفت: »دعوني أرجع إلي مكان الذي أقبلت منه، أو دعوني أذهب في هذه الأرض في هذه الأرض العريضة حتي ننظر إلي ما يصير إليه أمر الناس«(746)، اجازه دهيد به محلّي كه از آنجا آمدم بازگردم، يا اجازه دهيد در سرزمين وسيع خداوند بگردم و ببينم كار اين مردم به كجا خاتمه خواهد يافت. بلاذري نوشته است كه امام مي‏خواست به طرف شام برود، همچنين از سپاه حر خواسته بود تا اجازه دهند به شام رفته و دستش را در دست يزيد بگذارد.(747)

 طبيعي است كه امام همه اين آوارگيها را به علت عدم بيعت با يزيد تحمل مي‏كرد و حتّي اگر روايت درست باشد، نمي‏توان چنين درخواستي را حداقل به معناي رضايت دادن به خلافت يزيد تفسير كرد؛ بلكه به احتمال قوي، قصد دور شدن از حوزه حكومتي ابن زياد را، كه فاسقي جسور بود، داشته است. امام مطمئن بود كه حتي در صورت عدم بيعت، خود يزيد نيز او را خواهد كشت و منطقي نيست كه عمداً قصد رفتن به شام را داشته باشند. يزيد خود به وليد نوشته بود: »وليكن جوابك إليّ رأس الحسين«.(748) هر چند وليد نمي‏خواست به دست خود اما را به قتل رساند، و لذا بعداً هم از كشتن امام اظهار ناراحتي كرد.(749) بنابراين نمي‏توان پذيرفت كه حتي اگر امام چنين سخني را گفته، قصد بيعت داشته و يا اصلاً قصد رفتن به شام را داشته است.

 زماني كه امام براي حر توضيح داد كه فقط بعد از رسيدن نامه‏هاي كوفيان بوده است كه به اين سمت آمده، حرّ پاسخ داد كه از نامه‏ها اطلاعي ندارد. وقتي نامه‏ها را در مقابل او نهادند، او باز اشاره كرد كه وظيفه او بردن به سمت كوفه است. امام حاضر به رفتن به سمت كوفه نشد و راه حجاز را در پيش گرفت.(750) در اين وقت سپاه حرّ مانع گرديد. آنها توافق كردند راه ميانه‏اي انتخاب كنند؛ راهي كه نه به سمت كوفه و نه حجاز باشد، لذا راهي منطقه العذيب شدند.(751)

 در همين نقطه طِرماح بن عدي از امام خواست تا راهي جبال طيّ شوند. اما سايه سپاه حرّ و تعهد امام در مورد رفتن به سمت عذيب، مانع از پذيرش خواست ابن عدي شد.(752) در طول مسير امام مي‏كوشيد تا راه خود را به سمت باديه كج كند و خود را از كوفه هرچه دورتر نگه دارد؛ اما حر مانع از چنين كاري مي‏شد تا اين كه به قصر بني مقاتل رسيدند و از آنجا تا نينوي پيش رفتند.(753) در اين منطقه بود كه از سوي ابن‏زياد دستور توقف به دست حرّ رسيد: »ولاتحلَّه إلا بالعراء علي غير خضر ولا ماء«(754)، او را تنها در بيابان خشك و بي‏آب و علف نگه‏دار. در اين نقطه چند تن از شيعيان كوفه توانستند خود را به امام برسانند و علي‏رغم مخالفت حر، در كنار امام قرار گيرند.(755)

 در مدتي كه امام همراه حرّ بود، زهير بن قين از امام خواست تا به آنها حمله كنند. چرا كه نفرات آنها در آن موقع كم بود. ولي امام نپذيرفت و فرمود: »إني اكره أن أبدئهم بالقتال«.(756) يعني من كراهت دارم كه شروع كننده جنگ با آنها باشم. رسيدن به كربلا مصادف با دومين روز ماه محرم بود )چهارشنبه يا پنجشنبه(. دينوري، چهارشنبه اول محرم را روز رسيدن به كربلا ذكر كرده است.(757)

 مسعودي نوشته است: هنگامي كه امام به سرزمين كربلا رسيد، پانصد نفر سواره و صد نفر پياده همراه او بودند.(758) اين افراد در مدت هشت روز و بخصوص شب عاشورا كه فرداي آن روز جنگ حتمي بوده، از كنار امام دور شدند. هرچند احتمال مي‏رود كه در آن شب، شمار آنها كمتر از رقمي بوده باشد كه مسعودي ذكر كرده، امّا بي‏شبهه تعدادي نيز در اين فاصله امام را تنها گذاشتند.

 فرداي روز ورود امام به كربلا، سپاهيان ابن زياد بتدريج در اين سرزمين اجتماع كردند.ابن‏زياد اصرار داشت تا تمامي مردم كوفه در اين جريان حضور داشته باشند. لذا همه قبايل گروه گروه عازم شدند. چنين سياستي براي آن بود كه در آينده از متهم شدن بعضي از قبايل جلوگيري كرده و دست همه را به خون حسين‏عليه السلام آغشته سازد. اين مي‏توانست مانعي در شركت كوفيان در حمايت از قيامهايي به نفع علويان باشد. بر طبق روايت ابن‏اعثم، حدود بيست و دوهزار نفر فرستاده شدند.(759) هرچند از روايتهاي بلاذري،(760) دينوري(761) و نيز ابن سعد چنين برمي‏آيد كه گروهي در نيمه راه گريخته‏اند.

 ابن زياد اعلام كرده بود: »أيّما رجل وجدناه بعد يومنا هذا متخلفاً عن العسكر برئت منه الذمّة«.(762) يعني هر كس بعد از امروز از آمدن در لشكر تخلف كند، من ذمّه خود را از او برخواهم داشت«. با اين تهديد بود كه اين جمعيت روانه كربلا گرديد.

 عمر بن سعد بن ابي‏وقاص، كه عازم ري بود و قرار بود تا با ديلمان مشرك نبرد كند، قرار شد در آغاز داستان كربلا را خاتمه دهد و بعد به ري برود. در نهايت او به عنوان فرماندهي نيروهاي كوفه )علي‏رغم كراهت خود و بني‏زهره(763)) حاكميت بر ري را به قيمت ريختن خون پسر رسول الله برگزيد و عازم كربلا شد.(764)

 در آغاز پسر سعد، نماينده‏اي نزد امام فرستاد و دليل آمدن او را پرسش كرد. پاسخ امام، ارائه نامه‏هايي بود كه مردم كوفه براي او فرستاده بودند. آن حضرت در ادامه فرمود: در صورتي كه مايل نيستند، او به همان جايي كه از آن آمده است بازخواهد گشت. عمر بن سعد كه خود به دنبال مفرّي بود، اين پيشنهاد را براي ابن زياد فرستاد و نوشت: حسين‏عليه السلام به من تعهد داده كه برگردد و يا به يكي از سرحدات كشور اسلامي رفته و مانند يك فردي عادي باشد و اين موجب رضايت تو و مصلحت اين امت است: »هذا لك رضا و للأُمة صلاح«،(765) اما شمر مانع گرديد و ابن زياد را كه تمايل به پذيرش اين پيشنهاد داشت، از قصدش منصرف كرد. او گفت: »اگر حسين برود، ديگر نمي‏توان او را به دست آورد«. ابن‏زياد در نامه‏اي به ابن سعد نوشت:تو را نفرستاده‏ام تا مماشات كني، بلكه هرچه زودتر بيعت با يزيد را با او مطرح كن، اگر نپذيرفت او را از بين ببر.(766) وقتي اين پيام به دست امام رسيد، فرمود: »لا أُجيب ابن زياد، لا ذلك ابداً، فهل هو إلا الموت فمرحباً به«،(767) پاسخ مثبت به ابن زياد نخواهم داد. آيا نتيجه آن جز مرگ است، پس مرحبا بر مرگ«.

 چند روز قبل از عاشورا، دستور اكيدي از ابن زياد رسيده بود كه مانع از دسترسي امام حسين‏عليه السلام به آب شوند: »حل بين الحسين و الماء فلا يذوقوا منه قطرة كما صنع بالتّقي الزّكي عثمان«،(768) بين او و آب جدايي بيندازيد؛ به طوري كه نتواند قطره‏اي آب بردارد؛ كما اين كه آنها همين رفتار را با عثمان كردند. او همچنين در نامه‏اي به ابن سعد نوشته: »شنيده‏ام كه حسين و اصحابش دسترسي به آب داشته و چاههايي كنده‏اند. هنگامي كه نامه به دستت رسيد، آنها را حتي‏الامكان از كندن چاه محروم كرده و با سختگيري تمام اجازه بهره‏برداري از آب فرات را به آنان نده«.(769)

 در طي روزهاي آخر، امام چند ملاقات محرمانه با ابن سعد داشت و سعي كرد تا او را منصرف كند. اما ابن سعد بر طبق روايات تاريخي نتوانست از حكومت ري چشمپوشي كند.

 رابطه نسَبي شمر با مادر عباس بن علي‏عليه السلام موجب شد تا امان نامه‏اي از ابن زياد براي او و ديگر برادرانش بگيرد. اما آنها حاضر نشدند تا امام حسين‏عليه السلام را تنها بگذارند.(770) در موردي ديگر، اماني براي علي اكبر ذكر شده كه او نيز در ارتباط با مادرش بوده است. اما علي اكبر گفت: »أما والله لقرابة رسول الله‏صلي الله عليه وآله كانت أولي أن ترعي من قرابة أبي سفيان«(771)، رعايت قرابت با پيامبرصلي الله عليه وآله برتر از قرابت با ابوسفيان است. سپاه ابن زياد همان عصر تاسوعا قصد حمله داشت؛ اما با درخواست امام داير بر موكول كردن درگيري به فرداي آن روز موافقت شد. در آن شب امام براي اصحاب خويش سخن گفته و به آنها فرمود كه او بيعت خود را از عهده آنها برداشته و مي‏توانند بروند و حتي بعضي از افراد خانواده او را نيز همراه خويش ببرند؛ اما اصحاب ايستادگي خود را اعلام كردند.(772)

 شب عاشورا، امام دستور داد تا اطراف خيمه‏ها را، جز يك طرف، خندق كندند تا دشمن نتواند از همه طرف بدانها حمله كند. از صبح عاشورا دو سپاه در مقابل يكديگر صف‏آرايي كردند و كوچكترين سستي در سپاه امام ديده نشد. آوردن اهل بيت توسط امام حسين‏عليه السلام، صرف‏نظر از توجّه به واقعيّات و به تقديرات خداوند و يا مزاياي سياسي آن پس از شهادت امام حسين‏عليه السلام، بيانگر قصد و عمدي است كه امام براي گرفتن حاكميّت از دست يزيد داشته است. حتّي انتقال آنها از مكّه به سمت كوفه، در ظاهر امر، ناشي از يك اطمينان سياسي بود كه حكايت از انقياد مردم كوفه در برابر امام داشت. از اين رو نگاه داشتن آنها در حجاز، از نظر سياسي به مصلحت امام نبود؛ زيرا بر فرض پيروزي در عراق، چه بسا حجاز دست امويها باقي مي‏ماند و مي‏توان حدس زد كه آنها با اهل بيت امام‏عليه السلام چگونه رفتار مي‏كردند.

 امام در شب عاشورا به اصحابش فرمود: فردا جز شهادت چيز ديگري نخواهد بود:

 فأنتم في حلّ منّي و هذا الليل قد غيشكم، فمن كانت له منكم قوة فليضم رجلاً من أهل بيتي إليه و تفرقوا في سوادكم، فعسي الله أن ياتي بالفتح أو أمر من عنده فيصبحوا علي ما اسرّوا في أنفسهم نادمين،(773)

 شما از ناحيه من آزاديد. اين شب است كه شما در آن ايمنيد، هركس از شما نيرومند است مردي از اهل بيت را نيز به همراه خويش برداشته و در اين سرزمين به راه افتد، تا اين كه خداوند پيروزي را نصيب ما كند يا امر ديگري از طرف خداوند تحقق يابد و اين افراد را از آن قصدي كه در درونشان دارند، پشيمان گرداند.

 در اينجا اشاره به اين نكته شده كه ممكن است پيروزي نصيب آنها شود و يا دشمن از قصد خويش منصرف شود. بنابراين از نظر سياسي احتمال ضعيف پيروزي و يا تحوّلي در دشمن وجود داشته است. البته در اين شرايط چنين احتمالي بسيار ضعيف بود و آنان راهي جز شهادت در پيش روي آنها قرار ندارد.

 پيوستن حرّ، به همراه سي تن به امام‏عليه السلام،(774) با توجه به روشنگري سياسي امام در صبح عاشورا نشانگر آن است كه احتمال چنين تحوّلي بوده است. امّا خباثت عمر بن سعد كه پدرش در سلك قاعدين بود،(775) همراه با خبث ذاتي خوارج صفتاني چون شمر بن ذي الجوشن(776) و فشار ابن زياد، سبب شد تا يكي از هولناكترين جنايات در عالم اسلام به وقوع بپيوندد.

 ابن‏سعد نوشته است كه همراهان امام پنجاه مرد بودند كه بيست نفر ديگر از سپاه بدانها ملحق شدند.(777) قبل از درگيري، امام سخناني را براي سپاه دشمن مطرح كرد: دليل آمدن من خواسته شما و مانند شما بود. نوشته بوديد كه سنت از بين رفته، نفاق طلوع كرده و از من خواسته بوديد براي اصلاح امت جدم به اينجا بيايم. حال اگر كراهت داريد، اجازه دهيد از همين‏جا بازگردم. شما به درونتان مراجعه كنيد. آيا ريختن خون فرزند رسول الله را جايز مي‏دانيد؟ فرزند پسر عم پيامبر، اولين مؤمن بدو. كسي كه حمزه و عباس و جعفر، عموهاي او هستند. آيا كلام پيامبرصلي الله عليه وآله را درباره من و برادرم شنيده‏ايد كه فرمود: »سيدا شباب أهل الّجنة« اگر از من نمي‏پذيريد از جابر انصاري، ابو سعيد خدري و زيد بن ارقم بپرسيد.(778) بن حضير نيز مشابه همين استدلالها را مطرح كرد.(779) كما اين كه زهير بن قين شخصيت معروفي بود نيز بر مردم اتمام حجت نمود.(780)

 حر بن يزيد كه تا آن موقع گمان مي‏كرد كار به خونريزي، آن هم در مورد فرزند رسول الله‏صلي الله عليه وآله نخواهد انجاميد، يك مرتبه متوجه قضيه شد. نزد ابن سعد رفت و گفت: آيا هيچ كدام از اين سخنان شما را قانع نمي‏كند؟ عمر بن سعد گفت: اگر دست من بود او را نمي‏كشتم! اما اكنون چاره‏اي نيست. حر كه اين سخنان را شنيد بلافاصله نزد امام آمد و توبه كرد و به دفاع از او ايستاد و پس از كشتن دو نفر به شهادت رسيد.(781) يزيد بن ابي زياد نيز از كساني بود كه در همان لحظه به سمت امام آمد و در كنارش به شهادت رسيد.(782)

 سيره امام علي‏عليه السلام اين بود كه جنگ را آغاز نمي‏كرد. امام نيز در كربلا جنگ را آغاز نكرد، بلكه عمر بن سعد بود كه اولين تير را در كمان خويش نهاد و به سوي لشكر امام پرتاب كرد. او پس از اين اقدام خود گفت: نزد ابن‏زياد شهادت دهند كه او اولين تير را رها كرده است.(783)

  در آغاز، درگيري افراد سپاه امام، تك تك روانه نبرد شدند. مدتي كه گذشت، تعداد كشته‏هاي دشمن زيادتر از شهدا بود. لذا عمرو بن حجاج با اشاره به اين كه شما داريد با قهرمانان عرب مي‏جنگيد، گفت: اگر آنها را تيرباران نكنيد به دست آنها كشته خواهيد شد.(784)

 پس از آن با تيرباران شديدي كه انجام شد و در طي چند درگيري، ابتدا اصحاب و بعد به ترتيب افراد خانواده امام به شهادت رسيدند. ابن‏سعد در طبقات و ديگران، جزئيات اين حملات را ثبت كرده‏اند. واقعه كربلا با شهادت امام و بيش از هفتاد تن از يارانش و نيز كشته شدن نزديك به هشتاد و هشت نفر از سپاه دشمن خاتمه يافت.(785)

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »