ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


فشار ابن ‏زياد بر مردم كوفه

 كمتر مردمي را مي‏توان يافت كه بتوانند با وجود ديكتاتوري مسلط و جسور، دست به مخالفت زده و در برابر قدرت حاكم، اظهار سركشي بكنند. هنگامي كه نعمان بن بشير حاكم كوفه بود، مردم با سهلگيري او، به راحتي اظهار تشيّع كردند و زماني كه مسلم به كوفه آمد، بشدّت از او حمايت كردند. عوض شدن حاكم و جايگزيني ابن زياد به جاي ابن بشير، اوضاع را بكلّي عوض كرد. خشونت ابن زياد، بسياري از مردم را به هراس انداخت و كساني كه زود رنج بوده و عجولانه تصميم‏گيري مي‏كردند، نه تنها از ناحيه ابن زياد خود را در معرض تهديد ديدند، بلكه در اثر تبليغات ابن زياد داير بر آمدن قريب الوقوع سپاه شام، به كلي خود را باختند.

 هنوز چند روزي نگذشته بود كه عقب‏نشيني هواداران مسلم شدّت يافت. اشراف شهر كه اكنون اطمينان به حكومت كوفه داشته و تثبيت امويان را آشكار مي‏ديدند به روشني به حمايت از امويان پرداختند. اين افراد در طول اين مدت ساكت مانده بودند. به طور طبيعي بسياري از مردم نيز مخالفت با رؤساي قبايل را چندان به مصلحت خود نمي‏دانستند. وقتي كه مسلم به قصر ابن زياد حمله كرد، همين اشراف با تهديد و تطميع، ياران او را به حداقل رساندند و قدرت خود را بر مهار مردم خويش نشان دادند.(677)

 در برابر استبداد ابن زياد، حتّي اگر يكي از رؤسا مخالفتي مي‏كرد، افراد قبيله‏اش جرأت حمايت از او را نداشتند، اين وضع كوفه در شرايط جديد بود. هنگامي كه هاني بن عروه را دستگير كردند، او رئيس بني مراد بود و به گفته موّرخين »چهار هزار اسب سوار و هشت هزار پياده« حامي او بودند. اگر هم‏پيمانان و هم‏قسمان بني مراد از كنده به آنها اضافه مي‏شدند، جمعاً سي هزار نفر بودند. با اين حال زماني كه او را دستگير كرده و در بازار به روي زمينش مي‏كشيدند، در برابر فرياد استغاثه او، كمتر دادرسي براي او يافت مي‏شد.(678) اندكي بعد او را به شهادت رساندند و كسي مخالفت نكرد!

 زماني كه امام حسين‏عليه السلام در كربلا متوقّف گرديد، ابن زياد ضمن سخناني براي مردم كوفه از آنها خواست تا راهي كربلا شوند. او با تهديد چنين گفت: »فأيُّما رجلٍ وجدناه بعد يومنا هذا متخلِّفا عن العسكر بَرِئَتْ مِنْهُ الذَّمَّة«،(679) هر مردي كه از امروز تخلّف از سپاه كند، ذمه و عهده او بري‏ء است. اين بدان معني بود كه جزاي او قتل است. ابن زياد، به قعقاع بن سويد دستور داد تا در شهر كوفه گردش كرده و ببيند كه آيا كسي از سپاه تخلّف كرده است يا خير. قعقاع در جستجوي خود، شخصي را از قبيله هَمْدان يافت كه در طلب ميراث پدرش، به كوفه آمده بود. او را نزد ابن‏زياد برد و ابن زياد نيز فرمان كشتن وي را صادر كرد. پس از آن : »فلم يبق محتلم بكوفه إلا خرج الي العسكر بالنُخَيْله«،(680) هيچ بالغي در كوفه يافت نشد، مگر آنكه به لشكرگاه كوفه، يعني نخيله، رفت.

 در اين زمان بود كه همه شمشيرها بر ضد امام حسين‏عليه السلام به حركت درآمد، در حالي كه مي‏توان مطمئن بود اگر رضاي خود مردم در كار بود، آنها دست به چنين اقدامي نمي‏زدند و شماري فراوان چنين بودند.(681) اكنون كلام فرزدق را در توصيف مردم كوفه بهتر مي‏فهميم كه به امام گفت: »قلوبهم معك وسيوفهم عليك«.(682) و يا گفت: »أنت أحب الناس إلي الناس والقضاء في السماء و السيوف مع بني اميه«.(683) دلهاي مردم با توست، امّا شمشيرها عليه تو، تو دوست داشتني ترين مردم در نزد مردم هستي، امّا قضا در آسمان است و شمشيرها نيز در كنار بني اميّه. در توضيح اين جمله به گفته مجمَّع بن عبدالله العائذي، يكي از كوفياني كه به امام ملحق شد، مي‏توان استناد كرد كه گفت: اشراف همگي بر ضد تو هستند، امّا بقيّه مردم قلوبشان با توست، هرچند فردا روي تو شمشير خواهند كشيد.(684) مردم نمي‏توانستند در آن شرايط به كربلا نروند، چون نرفتن مصادف با كشته شدن بود. براي شيعيان و كساني كه نمي‏خواستند چنين كنند، دو راه بود: يا به امام ملحق شوند، يا از كوفه و كربلا بگريزند.

 از برخي اخبار چنين به دست مي‏آيد كه آن دسته از مردم كوفه كه بزور براي جنگ با امام حسين‏عليه السلام به كربلا فرستاده مي‏شدند، از نيمه راه گريخته و بسياري از آنان در كربلا حاضر نشدند. ارقامي كه معمولاً از سپاه ابن‏زياد در كربلا ارائه شده، آماري است كه در موقع فرستادن آنها به كربلا تهيه شده است، اين در حالي است كه بسياري از آنها از نيمه راه گريختند. طبعاً مي‏بايد چيزي حدود ده‏هزار نفر و يا حتّي كمتر در كربلا باشند، كه اين نسبت به جمعيت كوفه بسيار اندك است. گفته‏اند كه مسجد كوفه چهل هزار نفر را در خود جاي مي‏داده است.(685) پس معلوم مي‏شود كه بسياري از مردم يا در كوفه مخفي شده و يا در نيمه راه فرار كرده‏اند.

 »بلاذري« نوشته است: »و كان الرجل يُبعث في ألف فلايصل إلا في ثلاث ماة أو أربع مأة و أقل من ذلك كراهة منهم لهذا الوجه«.(686) فرمانده‏اي با هزار نفر فرستاده مي‏شد، امّا وقتي به كربلا مي‏رسيد، همراه او سيصد يا چهارصد و يا حتّي كمتر بود، اين به علت كراهت مردم در رفتن بدان سمت بود.

 دينوري مي‏نويسد: وقتي ابن زياد فرماندهي را همراه جمع زيادي به كربلا مي‏فرستاد، »يصلون إلي كربلا ولم يبق منهم إلاَّ القليل كانوا يكرهون قتال الحسين فيرتدعون فيتخلَّفون«،(687) جمع كوچكي از سپاه به كربلا مي‏رسيدند و اين به سبب كراهت آنها از جنگ با حسين بود، لذا بازگشته و از سپاه جدا مي‏شدند.

 علاوه بر فرار، گروهي نيز براي حمايت از امام حسين ‏عليه السلام سعي داشتند به امام ملحق شوند. هنگامي كه امام به كربلا رسيد تا روز شهادت هشت روز مانده بود. بسياري از مردم گمان جنگ و شهادت امام حسين‏عليه السلام را به ذهن خويش راه نمي‏دادند. ديديم كه حرّ بن يزيد، تنها صبح عاشورا بود كه وضع را جدّي ديد و به امام پيوست. شايد بسياري از مردم همان تصوّر حرّ را در ذهن داشتند. او به امام گفت: »بابي أنت و أمي! ما ظننت الامر فينتهي بهؤلاء القوم إلي ما أري و ظننت أنهم سيقبلون منك إحدي الخصال التي عرضتَها عليهم فقلتُ في نفسي لاأُبالي أن أطيع القوم في بعض أمورهم«.(688) پدر و مادرم به فدايت! من فكر نمي‏كردم كار اين مردم منتهي بدينجا بشود كه مي‏بينم. گفتم يكي از چند چيزي كه بر آنها عرضه كردي مي‏پذيرند. پيش خود گفتم آنها را در بعضي از امور اطاعت كنم ايرادي ندارد، اما اكنون ...

 تنها حرّ بود كه همراه عده اندكي به سوي امام آمد. ديگران اگر اين فكر را هم مي‏كردند، نتوانستند تصميمي بگيرند. از اين رو شيعيان اگر هم مي‏خواستند حمايت كنند، شتاب نكردند و تنها افراد خاصّي به فكر افتاده و در همان آغاز كه توانستند به امام ملحق شدند. نافع بن هلال مرادي، عمر بن خالد صيداوي، سعد از موالي عمر بن خالد، و مجمع بن عبدالله العائذي از قبيله مذحج به امام پيوستند.(689)

 نزديكيهاي روز عاشورا نيز مسلم بن عوسجه و حبيب بن مظاهر توانستند خود را به امام برسانند. ابن‏سعد نيز نوشته است كه صبح عاشورا حدود بيست نفر به امام ملحق شدند.(690) ابن‏قتيبه تعداد آنها را سي نفر نقل كرده است.(691) موّرخين اسامي ديگري را نيز ذكر كرده‏اند.(692)

 اين گريزها و پيوستن‏ها، ابن‏زياد را مجبور كرد تا جلوي مردم را بگيرد. از اين رو دست به كار شد. ابن سعد، يكي از راويان بسيار قديمي، نوشته است: »وجعل الرجل و الرجلان و الثلاثة يتسللون إلي حسين من الكوفه«، مردم تك تك يا دو سه نفري به سمت حسين مي‏رفتند، وقتي خبر به ابن زياد رسيد، دستور داد تا لشكرگاه را آماده كرده و عمرو بن حريث را مأمور كرد تا مردم را وادار كند به نخيله بروند. او همچنين دستور داد تا مراقب پل باشند تا كسي از منطقه نگريزد.(693)

 به حصين بن نمير نيز گفت تا منطقه بين قادسيه و قطقطانه را مرافبت كند و اجازه ندهد كسي از آنجا به سمت حجاز برود، چرا كه به اين بهانه، ممكن بود كساني به امام بپيوندند.(694) ابن زياد به والي خود در بصره نوشت تا ديده‏باني را بگذارد و تمامي راهها را كنترل كند و اگر كسي عبور كرد، او را دستگير نمايند.(695)

 واضح است كه منظور افرادي بودند كه احتمالاً براي كمك به امام مي‏آمدند. به همين صورت ابن‏زياد دستور داده بود راههاي بين واقصه به طرف جادّه شام تا جادّه بصره را كنترل كنند »ولايدعون أحد يلج و لايخرج«(696) و اجازه ندهند كسي تكان خورده و از آن طريق خارج شود.

 يك بار حبيب بن مظاهر، قوم بني اسد را كه در همان نزديكي بودند، تحريك به همكاري كرد، امّا سپاه عبيدالله ميان هفتاد نفر از آنها و سپاه امام جدايي انداخت و اجازه نداد به امام بپيوندند.(697) در آن موقع بسياري در زندان بودند كه نمونه آنها مختار بن ابي عبيده بود. ابن‏زياد او را دستگير كرده و شلاق به او زده بود. همين شلاق سبب شد تا يك چشم مختار براي هميشه بينائيش را از دست بدهد.(698) اين كنترل شديد، عامل بسيار مؤثري در عدم حمايت مردم كوفه از امام به حساب مي‏آمد.

 علاوه بر تهديد، تطميع نيز مورد استفاده ابن زياد بود. ابن زياد قبل از رفتن مردم بدانها گفت: يزيد براي من چهار هزار دينار و دويست هزار درهم فرستاده است تا بين شما تقسيم كرده و شما را براي جنگ با دشمنش بيرون برم.(699) وابستگي مردم به بخششهاي مالي مي‏توانست بخشي از آنها را در كربلا عليه امام‏عليه السلام تحريك كند. هنگامي كه امام ديد واقعاً مردم قصد كشتن او را دارند، فرمود: »يا هؤلاء! إسمعوا يرحمكم الله، مالنا ولكم، ما هذا بكم يا أهل الكوفة؟ قالوا خفنا العطاء«، امام فرمود: بشنويد! چه چيز بين ما و شماست، چه شده است شما را اي اهل كوفه؟ آنها گفتند: ما در مورد »عطا« مي‏ترسيم. امام پاسخ داد: »ما عندالله من العطاء خيرلكم«.(700) امّا كسي به سخن امام توّجه نكرد.

 مجموع اين شواهد براي ارائه اين نكته است كه در حقيقت بخشي از مردم، شامل بزرگان و وابستگانشان، جنايتكاراني بودند كه لايق تمام دشنامها و تنديهاي افرادي بودند كه آنها را سرزنش مي‏كردند؛ امّا در اين ميان، افزون بر در نظر گرفتن اين كه ديكتاتوري و استبداد خاصّي حاكم بوده، بسياري نيز قصد پيوستن به امام را داشتند، امّا نتوانستند.

 نكته جالب اين است كه بلاذري مي‏نويسد: سعد بن عبيده مي‏گفت: بسياري از شيوخ ما از اهل كوفه بر تپّه‏اي ايستاده و دعا مي‏كردند: »أللهم أنزل عليه نصرك«، خدايا نصرت خود را بر حسين‏عليه السلام نازل بفرما. سعد مي‏گويد: به آنها گفتم: »يا أعداء! الله ألا تنزلون فتنصرونه«، اي دشمنان خدا چرا پايين نمي‏آييد تا او را ياري كنيد؟(701)

 به هرحال اين جاي انكار نيست كه كوفيان امام را به شهادت رساندند، در حالي كه تنها يك نفر شامي در ميان آنها بود.(702) با اين حال نبايد اهل كوفه رااز يك گروه واحد  دانست.

 

 ارزيابي سفر به عراق

 اكنون بايد ديد آيا با توجه به آنچه در حال رخ دادن بود، سفر امام به عراق به مصلحت بود يا خير. در اينجا بر آنيم تا صرف‏نظر از بعد »غيبي« واقعه كربلا، ارزيابي سياسي مختصري از سفر امام حسين‏عليه السلام به عراق داشته باشيم.

 نخستين سؤال اين است كه، آيا جز رفتن به عراق، امكان اقدام ديگري براي امام حسين ‏عليه السلام وجود داشته است يا خير؟ و آيا پيش‏بيني مي‏شد كه در عراق بتوان مخالفت و انقلابي را عليه يزيد سر و سامان داد؟

 اگر به منابع تاريخي متداول بنگريم، شاهد اعتراضاتي هستيم كه به طور مكرّر مطرح شده و مضمون آنها اين است كه به هيچ وجه رفتن به عراق مصلحت نبوده است. اين اعتراضات از همان آغاز مطرح بوده است. زماني كه پس از شهادت امام مجتبي‏عليه السلام، مردم كوفه از امام حسين‏عليه السلام دعوت كردند تا به كوفه بيايد، امام پاسخ داد: تا معاويه در قيد حيات است او موافق با حركت انقلابي نيست.(703) احتمالاً دليل آن حضرت اين بود كه مردم عراق تاب تحمّل حيله‏گري معاويه را نداشتند و در گذشته نيز با وجود پدرش علي‏عليه السلام و برادرش حسن‏عليه السلام آزمايش خود را در برابر معاويه داده بودند. به دنبال مخالفت امام‏عليه السلام با مسأله بيعت، و زماني كه آن حضرت راهي مكّه شد، احتمال مسافرت به عراق نيز مطرح بود. لذا بنا به روايت بعضي، عبدالله بن مطيع در همان نيمه راه مدينه به مكّه، امام را از رفتن به كوفه پرهيز داد.(704)

 وقتي كه امام وارد مكّه شد، معترضين به سفر امام به كوفه فراوان بودند. عبدالله بن عبّاس پيشنهاد كرد تا امام از رفتن به عراق صرف‏نظر كند و به جبال يمن برود؛ چرا كه هم منطقه كوهستاني است و هم شيعيان پدرش در آن منطقه بسيارند و ايمني خاصّي دارد.(705) ابن‏اعثم اين مطلب را از قول ابن حنفيّه نقل مي‏كند.(706) عمرو بن عبدالرحمان بن هشام مي‏گفت: مردم بنده دينار و درهم‏اند. اين دو نيز در دست حكّام است، مبادا به عراق بروي.(707) عبدالله بن عمر، اعتراض كنان، از خونريزي هراس داشت.(708) عبدالله بن جعفر نيز با اشاره به كشته شدن او در عراق نوشت: كه اگر كشته شوي: »إني أخاف أن يطفي‏ء نور الأرض و أنت روح الهدي و أميرالمؤمنين، فلا تعجل إلي العراق فإني آخذ لك الأمان من يزيد«(709)، من هراس آن دارم كه نور زمين با كشته شدن تو خاموش شود. تو روح هدايت و اميرالمؤمنين هستي. براي رفتن به عراق تعجيل نكن. من از يزيد براي تو امان مي‏گيرم. از ابوسعيد خدري نيز نقل شده است كه گفت: لاتخرج علي إمامك«.(710) مسوربن‏مخرمه نيز از معترضين بود. او به امام نوشته بود: فريب مردم عراق را مخور.(711) ابوواقد ليثي هم شبيه همين سخن را گفته بود.(712) فرزدق نيز كه از عراق به حجاز مي‏رفت، از جمله مخالفين با اين مسافرت بود.(713)

 منابع تاريخي اين اعتراضات و بعضي ديگر را ذكر كرده‏اند و احتمالاً بسياري از راويان مغرض سعي در تكثير آنها كرده‏اند تا نشان دهند امام واقعاً فريب خورده و بي‏جهت روانه عراق شده است. قبل از آنكه پاسخ خود امام را در مورد لزوم رفتن به عراق ذكر كنيم، جا دارد تا مقدّمه‏اي بيان كرده و زمينه پاسخ امام را بهتر روشن كنيم.

 تاريخ سياست نشان مي‏دهد كه كمتر زماني بوده كه كار سياسي براي يك فرد انقلابي، با احتمال به موفقيت قطعي انجام شده و دسترسي به اهداف، بدون وجود هيچ خطري امكان پذير باشد. كساني كه براي گرفتن قدرت، با هدف خوب يا بد، فعاليت مي‏كنند، هميشه با احتمالات سر و كار دارند. در عالم سياست، حتّي موفّقترين افراد و مردميترين آنها، نيز هميشه در معرض احتمالات دشواريها و حتي از دست دادن همه چيز هستند. از اين رو نبايست در اين باره چنين گمان كنيم كه تنها مي‏بايست با يقين صد در صد حركت مي‏كرد. چنين كاري دور از واقعيات تاريخي بوده و ناشي از ساده‏انديشي در ماهيّت فعاليتهاي سياسي است.

 در اينجا نيز نمي‏بايست اين گونه انديشيد كه ناگزير امام مي‏بايست صد در صد در مورد پيروزي اين سفر، اطمينان داشته باشد. كسي كه رفتن امام را به صلاح نمي‏داند، نبايد به شواهدي بنگرد كه احتمال شكست را مطرح مي‏كند. مثل اين كه مردم كوفه، يك بار پيش از اين، آزمايش شده بودند. كسي هم كه رفتن را قبول دارد نبايد گمان كند كه هيچ احتمال شكست در كار نبوده است. با توّجه به چنين امري، مي‏بايد موقعيّت امام حسين‏عليه السلام را در آن شرايط سنجيد و پس از آن با توجّه به شواهد تاريخي و نيز سخنان امام، مسأله رفتن به عراق را ارزيابي كرد.(714)

 امام نمي‏خواست به هيچ وجه موافقتي با يزيد و حاكميّت او داشته باشد؛ حتّي اگر اين مخالفت منجر به شهادت او بشود. در عين حال در پي چاره بود تا در صورت امكان، انقلابي را عليه يزيد بر پا كرده و خود حاكميّت بر جامعه پيدا كند. اين چهارچوب، خواست امام بود. در اين چهار چوب مي‏بايست از ميان احتمالات موجود يكي را انتخاب مي‏كرد و طبعاً در برابر پيشنهادها و اعتراضها، عكس العمل نشان مي‏داد. اين طرح به هيچ شكل قابل تغيير نبود و لذا هر پيشنهادي كه به نحوي آن را خدشه‏دار مي‏كرد، از نظر امام محكوم و غير قابل پذيرش بود.

 جهان اسلام از نظر سياسي در آن شرايط ويژگيهاي خاصي داشت. امام مي‏بايست به گونه‏اي عمل مي‏كرد كه بتواند با توجه به آن شرايط به اهداف خويش در جهت دفاع از اسلام و اقامه حكومتي عادلانه با موفقيت دست يابد. طبيعي است كه امام به تناسب، اهدافي در چند سطح را در نظر داشت. دستيابي به حكومت مي‏توانست بالاترين موفقيتي باشد كه امام به آن مي‏انديشد. اگر چنين چيزي دست‏يافتني نمي‏شد، به هر روي امام به عنوان آمر به معروف و ناهي از منكر، رسالت خود را انجام داده بود. به فرض كه در اين حد نيز موفقيتي به دست نمي‏آورد، مي‏توانست مطمئن باشد كه با ريخته شدن خونش، درخت اسلام را آبياري كرده و مردم را نسبت به وضعيت ناهنجاري كه در آن به سر مي‏برند، آگاه كرده است.

 چهار چوب واقعيّت موجود چنين بود كه يزيد اجازه نمي‏داد كسي چون امام حسين‏عليه السلام با عدم بيعت با او، راحت به زندگي مشغول شود، چون امام حسين‏عليه السلام كسي نبود كه به آرامي زندگي كند، در اين صورت تنها انتخاب يزيد در صورت عدم بيعت، كشتن امام بود. از طرفي، گذشته از شام، مدينه و مكّه و به طور كلّي حجاز در شرايطي نبود كه در برابر خواست يزيد مبني بر كشتن امام، مقاومتي از خود نشان دهد.

 امام مي‏بايست به جاي ديگري مي‏انديشيد. رفتن به مكه به صورت موقت پسنديده بود؛ زيرا به هر روي، اين شهر حرم تلقي مي‏شد و براي مدتي مي‏توانست امنيت داشته باشد. اما همين شهر نيز نمي‏توانست به عنوان سنگري دايمي مورد توجه قرار گيرد. به علاوه كه مكه، هواداري خاصي از امام نمي‏كرد، و حتي در جريان بيعت با اميرالمؤمنين‏عليه السلام هم، مكه با تأني بيعت كرده بود. در اين صورت تنها عراق كه كانون شيعيان امام بود مي‏توانست مورد توجه قرار گيرد. اين منطقه از جهات ديگري نيز از شام متنفر بود. درخواست كوفه از امام اين احتمال را تقويت كرد و با اوج گرفتن اين دعوت، در صدِ احتمال پيروزي رو به فزوني نهاد.

 معناي اين تحليل اين نيست كه هيچ خطري در عراق نبوده است، اما سؤال اين است كه اگر امام بنا داشت در جايي مستقر شود، كجا را بايد بر مي‏گزيد؟ آيا امام حسين‏عليه السلام كسي بود كه بيعت كند؟ آيا يزيد كسي بود كه اجازه دهد امام بدون بيعت، زنده بماند؟ اگر امام به عراق نمي‏رفت، در آن صورت همه كتب تاريخي نمي‏نوشتند: اگر به عراق رفته بود پيروز مي‏شد؟ آيا نمي‏نوشتند: چرا به نامه‏هاي مردم پاسخ مثبت نداد؟ چرا اجازه داد كه در حجاز به دست عمّال يزيد به شهادت برسد و هيچ اقدامي نكند؟ اين سؤالات و نمونه آنها، مواردي است كه در صورت عدم انتخاب و مسافرت به كوفه در ذهن هر عاقلي مطرح مي‏شد.

 بايد توجه داشت كه نتيجه سخن معترضاني كه خواستار »عدم خروج« امام بودند، پذيرش حكومت يزيد و لو به طور موقت بود و اين براي امام امكان نداشت. حتّي گفته عبدالله بن جعفر چنين دلالت مي‏كرد، چون گرفتن امان از يزيد طبعاً مشروط به بيعت امام بود كه اين خود قابل قبول براي امام نبود. حال ببينيم پاسخ خود امام و شواهد تاريخي چگونه اين مطلب را نشان مي‏دهد.

 از نكاتي كه امام در موارد متعدد بدان اشاره فرموده، اين است كه يزيد و عمّالش اجازه ادامه حيات را در مكّه به او نخواهند داد و به هر صورت او را به قتل خواهند رساند. امام‏عليه السلام، در برابر اعتراض ابن عباس، فرمود: »لاَن أقتل خارجاً منها بشبرَيْن أحب الّي من أن أقتل خارجاً منها بشبر«(715)، اين كه دو وجب دورتر از مكّه كشته شوم، بهتر از آن است كه يك وجب دورتر كشته شوم. اين نكته علاوه بر اشاره به حفظ حرمت مكّه به اين نكته نيز توجه مي‏داد كه جان امام در خطر است و حضرت بايد در اين باره اقدامي بكند.

 امام در برابر اعتراض ابن عمر فرمود: »إنَّ القوم لايتركوني ... فلايزالون حتي أُبايع و إني كاره فيقتلونني«(716)، اين گروه مرا رها نخواهند كرد ... آنها اصرار دارند تا من بيعت كنم و من نمي‏خواهم چنين كنم، بنابراين آنها مرا خواهند كشت. اين جمله بخوبي وضعيّت امام و واقعيّت موجود را نشان مي‏دهد. امام در مورد ديگري فرمود: »و لو كنت في جُحْر هامَّة من هوام الارض لاسْتخرجوني و يقتلونني«،(717) اگر در سوراخ جانوان بيابان نيز پنهان شوم مرا بيرون آورده و به قتل خواهند رساند. زماني كه از امام پرسيدند كه چرا براي رفتن عجله مي‏كند، امام فرمود: »لولم أعجل لأخُذت«(718)، اگر تعجيل نكنم مرا دستگير خواهند كرد. و بار ديگر فرمود: »إن بني اميه أخذوا مالي فصبرتُ، و شتموا عرضي فصبرت و طلبوا دمي فَهَرَبْتُ«،(719) بني‏اميّه مالم را گرفتند، صبر كردم، به آبرويم تعرّض كردند، صبر كردم، خواستند خونم را بريزند، گريختم.

 اين نقلها شاهد صدق اين گفته است كه به هر حال آنها تصميم بر قتل او داشتند و اميدي به زنده بودن، بصورتي كه بيعتي نيز صورت نگيرد، نمي‏توانسته وجود داشته باشد. طرف ديگر قضيه رفتن به سمت عراق است. وقتي قرار شد آن حضرت از مكّه خارج شود، كدامين نقطه مي‏بايست انتخاب مي‏شد؟

 در فاصله ماه شعبان تا ذي‏حجه كه امام در مكه بود، نامه‏هاي مكرّري از عراق به دست او رسيد. اين نامه‏ها به شكلي بود كه بعدها به صورت دليل عمده امام براي رفتن به عراق شد. در بسياري از موارد وقتي اعتراض به رفتن مي‏شد، امام مسأله نامه‏ها را مطرح مي‏كرد.(720) هنگامي كه امام در برابر حرّ رسيد، همين نامه‏ها را دليل آمدن خود ذكر كرد. زماني كه عمر بن سعد علّت آمدن امام را به عراق جويا شد، پاسخ همان نامه‏ها بود.

 وقتي بجير بن شداد از علّت رفتن پرسيد، امام فرمود: »هذه كتب وجوه أهل المصر«(721)، اينها نامه‏هاي بزرگان اين شهر است. صبح عاشورا نيز علّت آمدن را نامه‏ها ذكر كرد.(722) به عبدالله بن عمر نيز نامه‏ها را نشان داد (723) و همه جا در برابر اعتراضات مي‏فرمود: »خلفي مملوءة بالكتب«(724) يعني خورجين اسبم پر از نامه‏هاي آنان است.

 اين دعوت گسترده جدّي به نظر مي‏آمد؛ بويژه كه علاوه بر توده‏هاي مردم، بيشتر نامه‏ها از بزرگان كوفه بود، كساني كه مردم تابع آنها بودند. اين افراد علاوه بر شيعيان، شامل بسياري از ديگر بزرگان بود. چه بسا اگر صرفاً شيعيان بودند توجهي نمي‏شد؛ زيرا تعدادشان قابل توّجه نبود. امّا همين گستردگي بود كه جدّي بودن دعوت را تثبيت كرد.

 در مقابل اين دعوتها، دو مرحله آزمون كوفيان بود كه در زمان امام علي‏عليه السلام و امام حسن‏عليه السلام داده بودند، و در هر دو مرحله مردود شده بودند. اكنون امام مي‏بايست كدام يك را انتخاب مي‏كرد: سابقه بد مردم را و يا وضعيّت فعلي آنها را؟ با توجّه به گفته‏هاي قبلي، حتّي اگر فرض كنيم احتمال پيروزي كمتر از پنجاه درصد هم بود، آيا براي امام راه ديگري وجود نداشت؟ به نظر مي‏رسد در شرايط عادي سياسي هيچ راهي احتمالش به اندازه احتمال پيروزي در كوفه نبود. حتّي احتمال رفتن به يمن نيز موفّقيت‏آميز نبود؛ زيرا به يقين تشيّع در يمن به اندازه كوفه نبود؛ اضافه بر آنكه آنجا نيز در دسترس معاويه بود. حتي زماني كه والي امام علي‏عليه السلام در آنجا بود، سپاه شام به يمن يورش برد و شمار زيادي از شيعيان به قتل رساند.

 نخستين دليل احتمال پيروزي، وجود نامه‏ها بود كه نشان مي‏داد عده زيادي نه تنها او را حفاظت خواهند كرد، بلكه با دشمنش خواهند جنگيد. در مقابل، از هيچ نقطه ديگري از او دعوت به عمل نيامد. افرادي كه نامه نوشتند در مرحله اوّل شيعياني چون سليمان بن صرد، مسيب بن نجبة، حبيب بن مظاهر رفاعة بن شداد و عده‏اي ديگر بودند. امام با فرصت كمي كه در اختيار داشت، راه معقولي را برگزيد. آن حضرت در اين مرحله به نامه‏ها پاسخي نداد، پس از آن مكرّر نامه‏ها به سوي مكّه سرازير شد. علاوه بر آن نمايندگان اين گروهها به مكّه رفته و درخواست خود را حضوري مطرح كردند. هر نامه‏اي كه به مكّه مي‏آمد، تعداد زيادي امضا و اسم پاي آن بود. در برخي از روايات تعداد نامه‏ها صد و پنجاه ذكر شده است. با اين حال امام تا  اواخر هيچ پاسخي به اين درخواستها نداد(725) و پس از آن نيز فقط حاضر شد تا مسلم  را بفرستد.

 امام براي اين كه ميزان حمايت مردم را بهتر بشناسد، نماينده مستقيم خود، يعني مسلم بن عقيل، را كه فردي كاملاً مطمئن بود به كوفه فرستاد. آن حضرت در نامه‏اي به مردم كوفه نوشتند:»إني بعثت إليكم أخي و ابن عمي و ثقتي من أهل بيتي مسلم بن عقيل و قد أمرته أن يكتب إلّي بحالكم و رأيكم فقدموا مع ابن عمّي و بايعوه و انصروه«(726)، من برادرم، پسر عمّم و فرد مورد اعتماد خودم را از اهل بيتم، يعني مسلم، را به سوي شما فرستاده و به او گفتم تا وضعيّت شما را برايم بنويسد. او را همراهي كرده و با او بيعت كنيد و او را ياري نماييد.

 زماني مسلم به كوفه رفت، مردم، گروه گروه با او بيعت كردند. او نيز اسامي آنها را مي‏نوشت و از آنها تعهّد مي‏گرفت تا غدر و خيانت نكرده و از امام حمايت كنند. تعداد كه او نوشت، بيست و چند هزار نفر بود.(727) مسلم كه اين وضع را ديد، در نامه‏اي به امام حسين‏عليه السلام نوشت: »فاني اُخبرك أنه قد بايعك من الكوفة نيف و عشرون ألفا فاذا بلغك كتابي هذا فالعجل«(728)، بيش از بيست هزار نفر با تو بيعت كرده‏اند، وقتي نامه به دست تو رسيد، بشتاب: مي‏گويند وقتي امام‏عليه السلام حركت كرد، اسامي هجده هزار نفر از مردم كوفه كه با مسلم بيعت كرده بودند، به دست او رسيد.(729)

 امام در برابر اين نامه چه مي‏توانست بكند؟ او تا مسلم را نفرستاده بود اطمينان كافي  نداشت، امّا اكنون نامه نماينده‏اش رسيده بود كه بهترين دليل بر بيعت مردم كوفه با  امام‏عليه السلام بود. از اين رو در برابر اعتراض ابن‏عباس در آخرين مرحله، امام به او فرمود: من مي‏دانم كه تو اهل نصيحت كردن هستي، امّا »ولكن مسلم بن عقيل كتب إليّ بإجتماع  أهل المصر علي بيعتي و نصرتي و قد أجمعت علي المسير اليه«(730)، مسلم به من نامه نوشته كه مردم بر بيعت و ياري من اجتماع كرده و من نيز تصميم به رفتن گرفته‏ام. در روايت ديگري آمده كه مسلم به امام نوشته بود: »و الناس كلّهم معك ليس لهم في آل معاويه رأي و لا هوي«.(731) يعني مردم همگي با تو هستند و تمايل و علاقه‏اي به آل معاويه ندارند. اين چيزي بود كه مسلم به چشم خود ديده و با اطمينان كامل آن را گزارش كرده بود. او بي‏علاقگي مردم كوفه را به معاويه و گرايش آنان را به آل علي‏عليه السلام ديده و يقين كرده بود، امّا آمدن ابن زياد و سايه استبدادي حكومتش، جريان را عوض كرد. تهديد كوفه براي بني‏اميّه، جدّي تلقي شد. جاسوسان در نامه‏اي براي يزيد نوشتند: »قد بايع مسلم الترابية«.(732) يعني ترابيه - كه نامي براي شيعه به مناسبت نام ابوتراب براي علي‏عليه السلام بود - با مسلم بيعت كرده و از او خواسته‏اند تا زودتر به فرياد كوفه برسد. فرستادن عبيدالله به همين دليل بود، چون براي آنها مسلّم شده بود كه اگر دير بجنبند، كوفه از دست خواهد رفت. بخصوص كه نعمان بن بشير علاوه بر بي‏تفاوتي بنا به نقلي، گفته بود: »لَإِبْنُ بِنْتِ رسول الله أحبُّ إلينا من ابن بجدل«.(733) فرزند رسول اللّه براي ما دوست داشتني‏تر از فرزند ابن بجدل(734) است.

 ابن‏اعثم نقل كرده كه در جريان آمدن مسلم به كوفه، نعمان تنها در قصر مانده بود. كسي در نماز جمعه حاضر نمي‏شد و خراج نيز بدو پرداخت نمي‏كردند. هركس را فرا مي‏خواند، اجابت نمي‏كرد و هرچه فرمان مي‏داد، متابعت نمي‏كردند.(735) اينها شواهدي است بر اين كه تا قبل از آمدن ابن زياد، مشكل كوفه براي بني اميّه جدّي بوده است. بنابراين مناسب بود كه امام حسين‏عليه السلام راهي كوفه شود.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »