ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


اعزام مسلم به كوفه

 اولين اقدام امام، فرستادن مُسلم به كوفه بود. امام او را مورد خطاب قرار داد و فرمود: و إن رأيت الناس مجتمعين علي بيعتي فالعجل لي بالخبر حتي أعمل علي حسب ذلك.(641) اگر مشاهده كردي كه مردم يكپارچه متمايل به بيعت من هستند، بسرعت خبر آن را به من برسان تا من برحسب آن عمل كنم.

 مسلم كه در حدود چهل سال داشته، از ميان خود اهل بيت براي چنين امر مهمّي به كوفه فرستاده شد. موّرخين گفته‏اند كه مسلم پس از رفتن از مكّه به مدينه و از آنجا به سمت عراق، شبانه راه را گم كرد و يك يا هر دو راهنماي او مُردند. مسلم قصد بازگشت كرد، امّا نامه‏اي از امام در پاسخ نامه‏اش دريافت كرد كه بايد اين مأموريت را انجام دهد.(642)

 مسلم به كوفه رفت در منزل مختار كه وجهه‏اي ميان شيعيان داشت، اقامت كرد. پس از آن آغاز به گرفتن بيعت كرد. دعوت به كتاب خدا و سنّت رسول الله، جهاد با ظالمين، دفاع از مستضعفين، كمك به محرومين، تقسيم عادلانه بيت المال بين مسلمين، ياري اهل بيت، صلح با كسي كه اينان با او صلح كنند و جنگ با كسي كه اينها با آنها بجنگند، سخن و فعل اهل بيت را گوش دادن و برخلاف آن عمل نكردن، از شرايط اين بيعت بود.(643)

 مدّت سي و پنج روز پس از ورود مسلم - پنجم شوال شصت - حدود هجده هزار نفر با مسلم بيعت كردند. در ميان اين افراد، علاوه بر شيعيان، بسياري از مردم عادي نيز حضور داشتند. از جمله فردي چون محمد بن بشير گفت: من دوست دارم تا خداوند اصحاب مرا ياري كند، اما دوست ندارم كشته شوم. دوست هم ندارم دروغ بگويم. آمدن مسلم، خلأ موجود را كه بر اثر مرگ معاويه در عراق و در بين مخالفين امويها پيش آمده بود، پر كرد. همه به گرد مسلم جمع شدند. قدرت حكومت بشدّت تضعيف شد و مسلم بيش از گذشته آشكارا با مردم ديدار مي‏كرد.

 جاسوسان بني اميّه، كه از وضع نعمان بن بشير بسيار ناراضي بودند، در نامه‏اي به يزيد نوشتند: اگر نياز به كوفه دارد، درباره آن هرچه زودتر تصميم مناسبي بگيرد.(644) مسلم مشغول جمع آوري نيروها و سلاحهاي جنگي لازم بود. درباره ابوثمامة صائدي نوشته‏اند: »يشتري لهم السلاح و كان به بصيرا«.(645) او چون به سلاح آگاهي داشته، مأمور خريد سلاح بوده است. بعدها ابن زياد به هاني گفت: خانه تو پناهگاه اصحاب مسلم و محلّ جمع‏آوري سلاح بوده است.(646)

 يزيد، ابن زياد را براي كوفه برگزيد، در آن زمان، ابن زياد والي بصره بود، در اين زمان كوفه را نيز به او واگذار كردند. موّرخين نوشته‏اند: معاويه ضمن وصيتي، كه نزد غلام او بود و بعدها به يزيد داده شد، ابن زياد را براي مقابله با شورش احتمالي عراق تعيين كرده بود.(647) ابن زياد كه در بصره پيام آور حسين بن علي‏عليه السلام را اعدام كرده بود، راهي كوفه شد تا با سختگيري، كه از پدرش به ارث برده بود، شورشيان اين شهر را سركوب كند.

 تهديد، مهمترين ابزار براي ابن زياد و كارآمدترين وسيله براي سركوبي مردم عراق بود. او در همان آغاز بزرگان شهر را فرا خواند و بدانها گفت: افراد غريب و كساني را كه دستگيري آنها مطلوب يزيد است، و نيز خوارج و كساني را كه در پي ايجاد اختلاف و دودستگي هستند، بايد به او معرفي كرده و اسامي آنها را بنويسند. اگر كسي در اين باره مسئوليتش را انجام نداد، مسئوليت آنچه اين افراد انجام دهند بر عهده او خواهد بود و حاكم نيز ذمّه خود را از آنها بر خواهد داشت. در آن صورت ريختن خون آنها و گرفتن مالشان مجاز مي‏باشد.(648)

 مسلم در مقابل ابن‏زياد مجبور به عوض كردن محل سكونت و روي آوردن به مخفي كاري شد. محلّ جديد، خانه هاني بن عروه، يكي از رؤساي قبيله مذحج بود كه به نظر مي‏رسيد امنيّتش از جاهاي ديگر بيشتر باشد. ابن زياد سراسيمه به دنبال مسلم مي‏گشت. او با تعيين جاسوسي كه دعوي دوستي با اهل بيت را مي‏كرد، توانست محلّ اختفاي مسلم را بيابد. ابن‏زياد در آغاز هاني را دستگير و از او خواست تا مسلم را تحويل دهد. در اين فاصله مذحجي‏ها شورشي مختصر كردند. شريح قاضي در نقشي خائنانه به آنان اطمينان داد كه هاني زنده و ميهمان ابن زياد است. مذحجي‏ها شنيدند و متفرق شدند.(649)

 مسلم دست به اقدام زد و عدّه‏اي را جمع آوري كرد و با فريادهاي »يا منصور امت«، كه از شعارهاي پيامبرصلي الله عليه وآله در جنگها بود، ياران خود را فراخواند. ابن زياد در حال سخنراني در مسجد بود كه فريادها را شنيد. او به داخل قصر خود خزيده و درها را به روي خود بست. سپاه مسلم قصر را محاصره كردند اما به علّتي كه بر ما روشن نيست درِ پشتي قصر در محاصره در نيامد و بزرگان كوفه از آنجا مرتّب با ابن زياد در تماس بودند. اين در مشهور به »درب روميين« بود. جمعيّتي كه همراه مسلم بود، در آغاز بسيار بودند، به طوري كه توانستند ابن زياد و افرادش را به هراس اندازند و در داخل قصر محصور كنند.(650)

 بزرگان كوفه به تحريك ابن زياد، تهديد را آغاز كردند. آنها به مردم گفتند: »فردا سپاه شام خواهد آمد و با شما چنين و چنان خواهد كرد«.(651) گروهي ديگر افراد قبيله‏هاي خود را از ميان ياران مسلم، جدا كردند. زنها به دنبال شوهران و فرزندان خود رفته و مي‏گفتند ديگران هستند و »والناس يكفونك«.(652) ساير مردم جاي خالي تو را پر خواهند كرد! چند ساعتي كه گذشت، اطراف مسلم خلوت شد، »و صلي المغرب و ما معه الاّ ثلاثون رجلاً«.(653) تنها سي نفر در نماز مغرب به همراه او شركت كردند. پس از آن، اين افراد نيز متفرق شدند!

 ابن‏زياد كه از ترس جرأت بيرون آمدن نداشت، دستور داد تا از بام قصر، داخل مسجد را كه چسبيده به قصر بود، نگاه كنند و ببينند كسي در آن هست يا نه؟ از آنجا مشعلي روشن كرده پايين انداختند. وقتي مطمئن شدند كسي نيست، در شهر به جستجوي مسلم پرداختند. ابن زياد دستور داد، تمامي كوفه را خانه به خانه بگردند و مسلم را دستگير كنند.(654)

 سرانجام مسلم را يافتند. پس از درگيري مختصري، او را نزد ابن زياد بردند. ابن زياد به او گفت: »يا شاق! خرجت علي إمامك وشققت عصي المسلمين«. آيا بر امام خود خروج كرده و يكپارچگي مسلمانان را بر هم مي‏زني؟ مسلم گفت: خلافت معاويه و به طريق اولي فرزندش يزيد را به رسميّت نمي‏شناسد؛ زيرا او با زورگويي خلافت را از »وصي پيامبرصلي الله عليه وآله« غصب كرده است.(655) همچنين گفت: مردم اين شهر اعتقادشان اين بود كه پدر تو نزديكان آنها را كشته، خون آنها را ريخته و مانند قيصر و كسري رفتار كرده است. ما آمده‏ايم تا عدالت را اجرا و مردم را دعوت به حكم خدا و رسول كنيم.(656) ابن زياد، از روي حيله‏گري و براي لكه‏دار كردن حيثيت مسلم، در جمع مردم به او گفت: تو در مدينه شرابخواري مي‏كردي! مسلم با كمال متانت پاسخ داد: انساني چون تو كه كشتن افراد بي‏گناه برايش بي‏اهميّت است، از من به شرابخواري سزاوارتر است.(657) مسلم كه همه ناراحتيش براي امام حسين‏عليه السلام بود، از عمر بن سعد كه قريشي بوده و به هر روي ادعاي خويشي با مسلم داشت، خواست تا بدو وصيت كند. نخستين وصيت او اين بود تا كسي را نزد حسين عليه السلام بفرستد و او را از آمدن به كوفه منع كند. ديگر آن كه جنازه او را كفن و پس از آن وي را دفن كند. سوم آن كه بدهي او را با فروختن شمشير و ديگر وسايلش بپردازد. پس از آن بود كه مسلم را به شهادت رساندند. بدون شك مسلم فردي بسيار عفيف و متقّي بود. براي اثبات چنين نكته‏اي، علاوه بر اعتمادي كه امام حسين‏عليه السلام به او داشت، مي‏توان به بدهي او در كوفه اشاره كرد، وي حاضر نشد از كسي پول بگيرد(658) و در اين مدّت با هفتصد درهم كه قرض كرده بود مخارج خود را گذرانده بود. در وقت شهادت براي اداي بدهي خود، وسايل خود را در معرض فروش نهاده بود.

 نكته ديگر، موقعيّتي است كه مسلم مي‏توانست ابن زياد را از بين ببرد و نبرد. هنگامي كه ابن زياد به كوفه آمد، شريك بن اعور يكي از شيعيان بصره نيز همراهش به كوفه آمد. شريك در كوفه مريض شد و در خانه هاني بن عروه كه از شيعيان بود، بستري گرديد. در همين زمان مسلم نيز در اين خانه مخفي بود. ابن زياد تصميم به عيادت از شريك گرفت. قبل از آمدن او، شريك از مسلم خواست در فرصت مناسب و با علامتي خاص، كه خواندن شعري بود، مسلم بر ابن زياد حمله كند و او را از بين ببرد. امّا مسلم چنين نكرد. بعد از رفتن ابن زياد، وقتي مورد توبيخ شريك واقع شد، گفت هاني راضي نيست ابن زياد در خانه او كشته شود. سپس مسلم اشاره به حديث پيامبرصلي الله عليه وآله »الايمان قيد الفتك« كرده، گفت: از نظر اخلاق اسلامي اين گونه كشتن پسنديده نيست.(659)

 نكته اوّل نمي‏تواند در مورد هاني چندان مورد قبول باشد؛ جز آنكه احتمال بدهيم هاني از ترس اين كه مبادا بعدها، با آمدن اهل شام تمام زندگي او تباه شود، از اين كار وحشت داشته است. در مورد نكته دوم حتي اگر مسلم به اين حديث استدلال كرده باشد قابل بررسي و تأمّل است؛ زيرا كشتن ابن زياد در آن لحظه مي‏توانست سرنوشت عراق و كربلا را عوض كند. ابن زياد عنصري فاسد و جاني بود. خود پيامبرصلي الله عليه وآله در مدينه، افرادي را به مكه فرستاد تا ابوسفيان را به همين شكل بكشند، گرچه موفّق نشدند؛ چنانچه افرادي چون كعب بن اشرف و ابوعفك را با همين صورت از بين برد. بعضي اشاره كرده‏اند كه نكشتن ابن زياد، دليل سياسي داشت و آن، اين كه به دنبال آن مردم شام براي گرفتن انتقام مي‏آمدند و كوفه را غارت مي‏كردند.(660)

 بايد گفت كه سپاه شام در هر صورت، اگر امام حسين‏عليه السلام پيروز هم مي‏شد، مي‏آمدند و اين آمدن ربطي به كشته شدن ابن زياد نداشت. بعدها در جريان محاصره قصر ابن زياد، معلوم نشد كه چرا به راحتي مردم مسلم را ترك كردند. آيا در اين زمينه همه تقصير به عهده كوفيان بوده يا آن كه رهبري حركت نتوانسته است با تحريك مردم آنها را در صحنه نگاه دارد. از نكات جالب، يافتن مخفيگاه مسلم است. ابن زياد، پولي را به يكي از غلامان خود داد و از او خواست تا محلّ اختفاي مسلم را پيدا كند. غلام به مسجد كوفه رفت و كوشيد با معياري كه براي شناخت شيعيان داشت، او را بيابد. نگاهش به شخصي افتاد كه مشغول نماز خواندن به صورت متوالي بود، پيش خود گفت: »إن هؤلاء الشيعة يكثرون الصلاة و أحسب هذا منهم«.(661) شيعيان نماز فراوان مي خوانند و گمانم آن است كه اين شخص بايد از شيعيان باشد.فرد مورد نظر، شخصي جز مسلم بن عوسجه نبود. او فريب غلام را خورده و پس از آزمايشهاي مكرّر نتوانست به ماهيّت پليد او پي ببرد و لذا او را نزد مسلم برد. اين سخن نشانگر آن است كه شيعيان معروف به زهد و عبادت بوده‏اند.

حركت امام به سمت عراق

 نماينده رسمي امام، آمادگي مردم كوفه را تأييد كرده بود، و ديگر جاي تأمل نبود. چرا كه به طور مطمئن با توجه به نامه‏ها و نامه مسلم، شرايط براي قيام عليه بني‏اميّه آماده شده بود. امام در رفتن تسريع كرد، به طوري كه در هشتم ذيحجه، يعني در بحبوبه مراسم حج، با تبديل عمره تمتع به عمره مفرده عازم عراق گرديد. لحظه‏اي تأخير مي‏توانست وضع عراق را ديگرگون كند. اضافه بر اين احتمال ترور امام در مكه وجود داشته و ماندن حضرت در مكه به هيچ صورتي مصلحت نبود. گفته‏اند همراهان امام هشتاد نفر بودند؛ اما از پاره‏اي اخبار ديگر چنين برمي‏آيد كه تعداد بيش  از اين بوده است. به احتمال رقم مزبور مربوط به كساني كه است كه تا كربلا همراه امام ماندند.

 اولين برخورد امام در طول راه برخورد با كارواني بود كه از يمن به سمت شام حركت مي‏كرد. اين كاروان هدايايي را براي دربار يزيد به شام مي‏برد. امام كاروان هدايا را تصرف كرد و از افراد آن نيز دعوت كرد تا در صورت تمايل همراه او به عراق بيايند، در غير اين صورت بازگردند.(662) امام از منطقه نعيم، كه در آن با كاروان برخورد كرده بود، به سمت الصفاح حركت كرد. در آنجا بود كه با فرزدق - كه آن زمان شاعري جوان بود - برخورد كرد .او در پاسخ سؤال امام از وضع كوفه گفت: »قلوب الناس معك وسيوفهم عليك«. منطقه بعدي، بطن الرّمه بود. در آنجا ضمن نوشتن نامه‏اي به مردم كوفه، با اشاره به نامه مسلم، از آنها خواست آماده ورود او باشند.(663) اين نامه به دست قيس بن مسهر سپرده شد تا آن را به مردم كوفه برساند. او در راه با سپاه حصين بن نمير مواجه شده و توسط آنها دستگير گرديد. قيس در همان دم نامه را خورد و پس از آن در كوفه به دست ابن زياد به شهادت رسيد.

 امام حسين‏عليه السلام در منطقه بعدي كه زدود ناميده مي‏شد، با زهير بن قَيْن برخورد كرد.  زهير با اين كه عثماني بود، با توجه به دعوت امام و نيز تحريك همسرش، به صورت  يكي از ياران صميمي امام درآمد. او همچنين از دوستانش خواست تا هركدام دوستدار شهادت هستند با او بيايند، در غير اين صورت به راه خويش به طرف مكه ادامه  دهند.(664)

 در منطقه ذات عرق بود كه شخصي از بني اسد پيام شهادت هاني و مسلم را به امام حسين ‏عليه السلام رساند.(665) گفته ‏اند كه امام قصد بازگشت داشت، اما برادران مسلم مانع شده و امام نيز به راه خود ادامه داد. به نظر نمي‏رسد برادران مسلم خواسته و يا توانسته باشند در صورت مخالفت امام، او را وادار به رفتن به كوفه كنند؛ بويژه كه ديگران در تحريك امام بر رفتن گفتند: »والله ما أنت مثل مسلم بن عقيل و لو قدمت الكوفة لكان الناس إليك أسرع«.(666) شما مسلم نيستيد، اگر به كوفه برويد، مردم به سرعت به شما خواهند پيوست. امام حسين‏عليه السلام خود براي رفتن قاطع بود. در منطقه زباله، پيام مسلم كه در حين شهادت به عمر بن سعد گفته و از او خواسته بود كه به امام حسين‏عليه السلام برساند، به دست امام رسيد.(667) هنوز چندي نرفته بودند كه خبر شهادت قيس بن مسهر(668) و عبدالله بن يقطر، برادر رضاعي امام حسين‏عليه السلام، نيز به دست امام رسيد. اين اخبار نشان مي‏داد كه اوضاع كوفه دگرگون گشته و شرايط، با زماني كه از زبان مسلم گزارش شده بود، كاملاً فرق كرده است. در اين هنگام، امام، افرادي را كه همراه او بودند گردآورد و به آنها فرمود: »أيها الناس قد خذلتنا شيعتنا فمن أراد منكم الإنصراف فلينصرف«.(669) اي مردم! شيعيان ما، ما را تنها گذاشتند. هركدام از شما مي‏خواهد برگردد، از همين جا بازگردد. در اينجا بود كه شماري از كساني كه در نيمه راه به امام پيوسته بودند، بازگشته و ياران خاص امام باقي ماندند.(670) اينها كساني بودند كه از مكه امام را همراهي كرده(671) و يا حتي قبل از آن، از مدينه همراهيش كرده بودند.(672) كساني كه از او جدا شدند، اعرابي بودند كه فكر كرده بودند همراه حسين بن علي‏عليه السلام به شهري درمي‏آيند كه همه آنها تابعيت او را گردن نهاده‏اند.(673) حال كه معلوم شده بود تصورشان نادرست بوده، از همان جا بازگشتند.

 پس از اين مرحله نيز امام به حركت خود ادامه داد. در اينجا كاملاً براي امام روشن شده بود كه ديگر رفتن به كوفه با توجه به ارزيابيهاي سياسي درست نيست و طبعاً وراي سياست و مسائل سياسي مطلب ديگري نيز بوده كه مي‏بايست حسابش را از ارزيابيهاي سياسي جدا كنيم. امام به سوي منطقه شراة حركت كرده و شب را در آنجا ماند. فرداي آن روز باز حركت كرد. نيمه‏هاي روز بود كه از دور سپاه ابن زياد به طلايه‏داري حر بن يزيد رياحي پديدار شده و راه را بر امام سد كرد.

 مردم كوفه و رخداد كربلا

 اكنون مناسب است تا مواضع مردم كوفه را نسبت به رخداد كربلا مرور كنيم.

 در منابع تاريخي و افواه عوام، مردم كوفه اهل »غدر و خيانت« دانسته شده و گفته شده است كه وفاي به عهد در ميان آنها امري نادر است. ما پيش از اين در مورد روحيّات مردم كوفه اشاراتي داشتيم و گفتيم كه مردم كوفه »عجول« بودند و همين »تعجيل« آنها در »تصميم‏گيري« هميشه به ضرر خود آنها و حاكمان آنها بوده است. »زود رنج« بودن در كنار »زود قانع شدن«، »زود تسليم شدن« و »زود سركشي كردن« از روحيّات آنان به شمار مي‏آيد.(674) در اينجا مطالبي را درباره موضعگيري آنها در قبال واقعه كربلا، ارائه مي‏دهيم.

 مردم كوفه مجموعه قبايل مختلفي بودند كه در عهد حكّام مختلف، تركيب‏بندي آنها مختلف بود. اين تغيير شكل در تقسيم‏بندي قبايل متناسب با مصالحي بود كه حكّام در نظر مي‏گرفتند. اما در همين حال اغلب حكام نيز خود ملاحظه رؤسا و بزرگان قبايل را كرده و مي‏دانستند كه در بسياري از موارد، قدرت آنها بيش از قدرت حاكمان شهر است.

 شيعيان تنها بخشي از مردم اين شهر بودند. درست است كه برخي از قبايل شهرتي به تشيّع داشتند، اما نمي‏توان قبيله‏اي را صد در صد شيعي دانست. آنها در قبايل مختلف پراكنده بودند و چندان اتحادي با يكديگر نداشتند. علاوه بر روحيات  قبيله‏اي، روحيات خاصّ كوفي بر آنها حاكم بود. لذا چندان متفاوت از ديگران نبودند.

 تعداد شيعيان در آن زمان چندان گسترده نبود. گفته‏اند: زماني كه حجر بن عدي در مسجد به مخالفت با گفته‏هاي زياد پرداخت، نيمي از كساني كه در مسجد بودند يا يك سوم آنها با او همآواز شدند. با توجّه به روحيه شيعي شهر و با دانستن اين كه به هر روي، شماري از مردم بر پايه نوعي تشيّع سياسي، كه فقط در مسائل سياسي، همراهي نسبي با اولاد علي مي‏پذيرفتند، بايد جريان شيعي شهر را حداقل در حد يك چهارم جمعيت شهر دانست.

 هيچ شكّي وجود ندارد كه مردم كوفه، امام حسين‏عليه السلام را دعوت كردند و او را ياري نكردند و بعداً در كشتن او نيز مباشرت كردند. در عين حال بايد ديد كه اين مردم چه كساني بودند؟ چه گروهي نامه نوشتند و چه مقدار از مردم كوفه، در جنگ با امام حسين‏عليه السلام شركت كردند. در آغاز ذكر اين نكته لازم است كه بعدها كوفه به صورت مركزي براي شيعيان علوي مذهب در آمد و حتّي در مقابل بني عبّاس به خاطر غصب حاكميّت آل علي مخالفتهايي نشان داد. از اين رو علاوه بر اين كه موّرخين و محدّثين وابسته به امويها از مردم كوفه نفرت داشتند، وابستگان به بني عبّاس نيز دچار همين كينه‏ها بودند. مظلوميّت شيعه تنها در حدّ ظلم سياسي نبود، بلكه از لحاظ فرهنگي نيز اين ظلم وجود داشت. به هرحال با حاكميّت جريان فرهنگي وابسته به بني عبّاس، چنين امري طبيعي و بديهي است. بنابراين لازم است توّجه داشته باشيم كه سير نقل وقايع را از چنين عينكي كه رنگ آن نفرت از مردم كوفه به دليل تشيع آنهاست، ملاحظه مي‏كنيم.

 با عنايت به نكته فوق بايد اشاره كنيم كه چنين موّرخيني سعي دارند شيعه را به گونه‏اي نشان دهند كه اهل وفاي به عهد نيستند. به سخن ديگر، دشمنان شيعه بر آن هستند تا گناه عدم حمايت مردم كوفه را بر عهده شيعيان بگذارند. در حالي كه توضيحات ذيل تا حدودي نشان خواهد داد كه تنها بخشي از مردم كوفه در آن شرايط، شيعه بودند و آنها نيز در شرايطي قرار گرفتند كه نتوانستند از امام حسين‏عليه السلام دفاع كنند، گرچه اگر در حدّ ايثار، قصد فداكاري داشتند، مي‏توانستند چنين كنند. اين سخني است كه بايد در باره آن به اختصار شواهدي ارائه دهيم.

 تصويري كه از شرايط كوفه در آن زمان مي‏توان به دست داد چنين است: يزيد كسي بود كه گرچه براي مردم شام تحمّلش آسان بود، امّا براي مردمي چون مردم عراق تحمّلش قدري مشكل مي‏نمود. هنگامي كه روي كار آمد، شيعيان كوفه مخالفت را آغاز كردند. بسياري از مردم كوفه نيز كه جانشين مناسبي براي جايگزيني يزيد نداشتند، بر اثر جوّ عمومي، حسين بن علي‏عليه السلام را برگزيدند. به علاوه كه عراق در شرايط طبيعي مايل به پذيرش حكومت شام نبود. وقتي كه دعوت از ناحيه شيعيان آغاز شد، نه‏تنها عوام مردم - با روحيه خاص خود - پشتيباني خود را اظهار كردند، بلكه كساني نيز كه موقعيّت خود را در خطر مي‏ديدند و يا تحت تأثير روحيّه ديگر مردم، اظهار حمايت از حسين بن علي‏عليه السلام كردند.(675) نتيجه آن پيدايش جوّ كاذب اما عمومي در حمايت از امام حسين‏عليه السلام بود. جوّي كه به خاطر خلأ سياسي پس از مرگ معاويه، بني اميّه نيز براي مدتي نتوانستند جاي آن را پر كنند. بويژه، با حاكميّت نعمان بن بشير كه فردي سهلگير بود، اين جوّ گسترش يافت و تا وقتي كه‏ابن زياد به كوفه نيامده بود بسرعت رو به فزوني بود.

 با توجّه به حديثي از امام حسين‏عليه السلام، مي‏توان احتمال ديگري را نيز براي دعوت از ناحيه بزرگان پذيرفت و آن اين كه آنها عمداً به اين جوّ دامن زده بودند تا امام را به عراق كشانده و در آنجا به شهادت برسانند. فرمايش امام‏عليه السلام چنين است: »وما كانت كتب الّي إلا مكيدة لي وتقرباً إلي ابن معاويه«.(676) در هر حال مسلّم است كه قسمت اعظم اين جوّ جلوه مثبت داشت و زماني كه مسلم بدان ديار رفت فضا را چنان ديد كه بايد هرچه زودتر از امام بخواهد تا به كوفه بيايد.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »