ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


 امام حسين‏ عليه السلام پيش از كربلا

 در باره ويژگيهاي امام حسين ‏عليه السلام سخن زياد گفته شده است. ما نيز به قصد تيمن و تبرك، اشاره‏اي به برخي از خصلتهاي نيك امام خواهيم داشت.

 آن امام همام در سوم شعبان(609) سال چهارم(610) هجرت به دنيا آمد. آن حضرت در تمام مدت زندگي خود در كنار جدش رسول خداصلي الله عليه وآله با آن حضرت مأنوس بوده و حتي در وقت نماز از آن حضرت جدا نمي‏شد. رسول خداصلي الله عليه وآله سخت به او و برادرش اظهار علاقه كرده و با جملاتي كه در باره آنها فرمودند گوشه‏اي از فضايل آنها را براي اصحاب بازگو كردند. اكنون در آثار حديثي، شمار زيادي فضيلت براي امام حسين‏عليه السلام نقل شده است كه بسياري از آنها نظير حديث »الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنَّة« متواتر بوده و يا فراوان نقل شده است. علاقه رسول خداصلي الله عليه وآله به اين دو فرزند، بر همه اصحاب آشكار بوده و همان طور كه در باره امام حسن‏عليه السلام گذشت، پيامبرصلي الله عليه وآله مي‏كوشيد تا مردم را از علاقه خود به اين دو امام آگاه كرده و حتي مي‏فرمود: خدايا دوست بدار كسي كه آنها را دوست بدارد: من أحبني فليحب هذين.(611) و فرمود: من أحبّ الحسن و الحسين فقد أحبني، و من أبغضهما فقد أبغضني،(612) آن حضرت در باره اين دو برادر فرمود: هما ريحاني من الدنيا،(613) در باره امام حسين‏عليه السلام فضايل اختصاصي نيز آمده است كه يكي از مشهورترين آنها، روايت »حسين منّي و أنا من حسين « است.(614)

 يحيي بن سالم موصلي كه از موالي امام حسين‏عليه السلام بود مي‏گويد: با امام در حركت بوديم، به در خانه‏اي رسيدند و آب طلبيدند. كنيزي با قدحي پر از آب بيرون آمد. امام پيش از خوردن آب »فضه‏اي« را در آورده به او دادند و فرمودند: اين را به اهلت بسپار، آنگاه به نوشيدن آب پرداختند.(615)

 ابوبكر بن محمد بن حزم گويد: امام حسين‏عليه السلام از كنار صفه‏اي مي‏گذشتند، در آن حال ديدند كه گروهي از فقرا مشغول خوردن طعامي هستند. آنها از حضرت خواستند تا همراهيشان كند. امام فرمودند: خداوند متكبران را دوست ندارد. آنگاه پايين آمده با آنها غذا خوردند. پس از آن به آنان فرمودند: شما مرا خوانديد و من اجابت كردم، اكنون من شما را مي‏خوانم و شما اجابت كنيد. آن وقت حضرت روي به رباب كرده و فرمودند: هر چه آماده كرده‏اي حاضر كن.(616)

 از امام باقرعليه السلام روايت شده است كه امام حسين‏عليه السلام در سفر حج پياده حركت مي‏كرد در حالي چهارپايان او پشت سر او حركت مي‏كردند.(617)

 امام حسين‏عليه السلام در جنگهاي جمل، صفين و نهروان حضور داشت و در كنار پدر به جنگ با پيمان شكنان و ظالمان پرداخت. از آن حضرت خطبه‏اي در جنگ صفين نقل شده است كه ضمن آن مردم را به جنگ ترغيب مي‏كردند.(618) امام حسين‏عليه السلام در همان مراحل مقدماتي صفين در گرفتن مسير آب از دست شاميان نقش داشت. امام علي‏عليه السلام، پس از آن پيروزي فرمود، هذا اول فتح ببركة الحسين‏عليه السلام.(619) زماني عبيدالله بن عمر در صفين امام را صدا كرد و گفت كه پدر تو قريش را چنين و چنان كرده است. امام او را متهم به پيروي از قاسطين كرده و فرمودند كه اينان به زور اسلام را قبول كردند، اما در اصل مسلمان نشده‏اند.(620)

 امام حسين‏عليه السلام در دوره امامت برادرش، به طور كامل از سياست وي دفاع مي‏كرد. آن حضرت در برابر درخواستهاي مكرر مردم عراق، براي آمدن آن حضرت به كوفه، حتي پس از شهادت برادرش، حاضر به قبول رأي آنها نشده و فرمودند: تا وقتي معاويه زنده است، نبايد دست به اقدامي زد. معناي اين سخن آن بود كه امام در فاصله ده سال به اجبار حكومت معاويه را تحمل كردند. اين نكته مهمي در مواضع سياسي امام حسين‏عليه السلام است كه كمتر مورد توجه قرار گرفته است، دليلش نيز آن است كه ما، امام حسين‏عليه السلام را بيشتر از زاويه اقدام انقلابيش در كربلا مي‏شناسيم.

 مناسبات امام و معاويه، و گفتگوهايي كه در مواقع مختلف صورت گرفته، نشان از تسليم ناپذيري امام از لحاظ سياسي در برابر پذيرش مشروعيت قطعي معاويه است. يكي از مهمترين دلايل، نامه مفصل امام به معاويه است كه ضمن آن به حقايق زيادي در باره جنايات معاويه در حق شيعيان امام‏علي‏عليه السلام اشاره شده است. امام در اين نامه به معاويه نوشتند: من قصد جنگ و مخالفت با تو ندارم. سپس افزودند:

 »و أيم الله لقد تركت ذلك و أنا أخاف الله في تركه و ما أظن الله راضيًا مني بترك محاكمتك اليه و لا عاذري دون الاعتذار إليه فيك و في اوليائك القاسطين الملحدين حزب الظالمين و أولياء الشياطين ... أولست قاتل حجر بن عدي و أصحابه المصلين العابدين الذين ينكرون الظلم و يستعظمون البدع و لايخافون لومة لائم، ظلماً وعدوانًا بعد إعطائهم الأمان بالمواثيق و الأيمان المغلظة، أولسْتَ قاتل عمرو بن الحَمِق الخزاعي، صاحب رسول الله الذي أبلته العبادة و صفرت لونه و انحلت جسمه، ... أولسْتَ المدعي زياد بن سمية المولود علي فراش عبيد عبد ثقيف و زعمت أنه ابن أبيك وقد قال رسول الله صلي الله عليه وآله سلم: الولد للفراش وللعاهر الحجر، فتركت سنّة رسول الله صلي الله عليه و آله سلم وخالفت أمره متعمدًا و اتَّبعت هواك مكذبًا بغير هدي من الله، ثم سلطه علي العراقين فقطع أيدي المسلمين و سمل أعينهم و صلبهم علي جذوع النخل، أولست صاحب الحضرّميَيْن الذي كتب إليك ابن سميّه أنهم علي دين علي، فكتبت إليه، اُقتل من كان علي دين علي و رأيه، فقتلهم و مثل بهم بأمرك؛ ودين علي، دين محمد صلي الله عليه و آله سلم الذي كان يضرب عليه أباك والذي انتحالك إياه اجلسك مجلسك هذا و لولا هموا(621) كان أفضل شرفك تجشم الرحلتين في طلب الخمور ... فلا أعلم لنفسي و ديني أفضل من جهادك، فان أفعله فهو قربة إلي ربي و إن أتركه فذنب أستغفر الله منه في كثير من تقصيري ... فابشرْ يا معاوية بالقصاص وأيْقِن بالحساب و اعْلم أنِّ لله كتاب لايقادر صغيرة ولاكبيرة إلا أحصاها و ليس الله بناسٍ لك أخذك بالظّنة و قتلك أوليائه علي الشبهة و التهمة و أخذك الناس بالبيعه لإبنك غلام سفه يشرب الشراب و يلعب بالكلاب و لا أعلمك إلا قد خسرت نفسك و أوبقت دينك و أكلت أمانتك و غششت رعيتك و تبوأت مقعدك النار فبعداً لقوم الظالمين«.(622)

 به خدا سوگند، جنگ با تو را ترك كردم، در حالي كه در اين باره از خداوند خوفناك هستم گمان نمي‏كنم كه خداوند در ترك واگذاري محاكمه تو و حزب ملحد و ظالم و اولياي شياطين به او از من راضي باشد.

 آيا تو نبودي كه از روي ظلم و تجاوز، حجر بن عدي و ياران او كه در براندازي ظلم و مخالفت با بدعتها مبارزه كردند و از هيچ خطري نمي‏هراسيدند، به قتل رساندي؟ آن هم بعد از آنكه با قسم‏هاي شديد به آنان امان دادي. آيا تو قاتل عمرو بن حمق خزاعي نيستي؟ او كه از اصحاب پيامبرصلي الله عليه وآله بود و عبادت او را ضعيف كرده و چهره او را تغيير داده و جسم او را لاغر كرده بود ... آيا تو كسي نيستي كه مدّعي اخوّت زياد بن سميّه شدي؟ فردي كه در فراش عبيد، عبد ثقيف به دنيا آمده و گفتي كه او فرزند پدر توست؛ در حالي كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرموده بود: »فرزند به دنيا آمده از آن كسي است كه در فراش او متولّد شده و زاني بايد سنگسار شود«. تو سنّت پيامبر را ترك كرده و با فرمان او عمداً مخالفت كردي و بدون هدايت الهي به دنبال هواي خود رفتي. بعد از آن زياد را به بصره و كوفه مسلط كردي، در حالي كه او دستهاي مسلمين را قطع كرده، چشمان آنها را نابينا نموده و آنها را به شاخه‏هاي نخل آويزان مي‏ساخت. آيا تو قاتل آن دو حضرمي - منسوب به حضر موت - نيستي؟ كساني كه زياد به تو نوشت آنها بر »دين علي« هستند؛ و تو به او نوشتي كه، هركس را بر دين و رأي علي است بكش. او نيز به فرمان تو آنها را كشته و مثله كرد، آيا جز آن است كه دين علي همان دين محمدصلي الله عليه وآله است؛ كسي كه پدر تو با او مبارزه مي‏كرد. ديني كه باعث نشستن تو در جايگاه او شده و اگر نبود، بهترين فضيلت تو تحمّل مشقتبار سفر زمستاني و تابستاني براي به دست آوردن خمر بود ... من براي خود و دين خود چيزي را بالاتر از جهاد با تو نمي‏دانم. اگر آن را انجام دهم به پروردگار نزديك شده‏ام و اگر انجام ندهم، بايد به سبب گناه و كوتاهي در آن از خداوند استغفار كنم ... . اي معاويه! بشارت باد تو را به قصاص -  به خاطر قتل حجر - يقين كن و بدان براي خداي كتابي است كه هر گناه كوچك و بزرگي در آن ثبت مي‏شود. آري خداوند تو را به خاطر اين كه با گمان بد به مردم، آنها را گرفته و با شبهه و تهمت به قتل رسانده  ومردم را وادار به بيعت براي فرزند سفيه شرابخوار و سگ باز مي‏كني، فراموش نمي‏كند. من براي تو جز اين نمي‏گويم كه تو در حق خود خسران كردي. دينت را ضايع كردي و امانتي را كه در دست داري مورد سوء استفاده قرار دادي و رعيت خود را گول زده و جايگاهت را پر از آتش مي‏كني. دور باد قوم ستمكار.

 در جاي ديگري نيز بلاذري خلاصه نامه را ذكر كرده كه يك جمله اضافه دارد. در آنجا آورده كه امام به معاويه نوشتند: و ما أعلم فتنة أعظم من ولايتك هذه الامّة.(623) يعني من فتنه‏اي سهمگين‏تر از حكومت تو بر اين امّت سراغ ندارم.

 بعدها، وقتي معاويه رو در رو با حسين بن علي‏عليه السلام قرار گرفت، به او گفت: آيا شنيدي ما چه بر سر حجر و اصحاب او و شيعيان پدرت آورديم؟ امام فرمود: چه كرديد؟ معاويه گفت: آنها را كشتيم، كفن كرديم، نماز بر آنها خوانديم و دفن كرديم. امام فرمود: اما اگر ما ياران تو را بكشيم، نه آنها را كفن مي‏كنيم و نه نماز بر آنها مي‏خوانيم و نه دفن مي‏كنيم.(624)

 با اين همه معاويه از هر راهي براي خاموش كردن صداي مخالفان استفاده مي‏كرد. او حتي مقدس‏ترين افراد را از راه تطميع آزمايش مي‏كرد. زماني در شام، كوشيده بود تا ابوذر را از اين راه، آرام كند. در اينجا نمونه جالبي داريم از سياست معاويه در برابر امام حسين‏عليه السلام، سياستي كه ضمن آن معاويه كوشيده است تا با فرستادن هديه‏اي، خشم امام حسين‏عليه السلام را نسبت به امويان بزدايد.

 اصمعي گويد: براي معاويه كنيز زيبايي آوردند. از قيمت او پرسيد، گفتند: صد هزار درهم! معاويه آن را خريد. آنگاه نگاهي به عمروبن عاص كرد و گفت: چه كسي شايستگي اين كنيز را دارد؟ عمرو گفت: اميرالمؤمنين. ديگران نيز كه نشسته بودند همين را گفتند. معاويه گفت: نه، اين براي حسين بن علي عليه السلام مناسب است. او سزاوارترين است، چون هم شرف خانوادگي دارد و هم به خاطر رفع كدورتهاي ناشي از اختلاف ما و پدرش. آن وقت دستور داد تا او را آماده كرده به رسم هديه براي امام ببرند. پس از گذشت چهل روز، او را آماده سفر كردند، و همراه او اموال بسيار زياد و البسه فراوان و چيزهاي ديگر براي امام فرستادند. معاويه نيز نامه‏اي به امام نوشت و ضمن آن گفت: اميرالمؤمنين كنيزي خريد و از او خوشش آمد، اما براي تو ايثار كرد. زماني كه كنيز را نزد امام حسين‏عليه السلام آوردند، امام از زيبايي او شگفت زده شد. آنگاه پرسيد: نامت چيست؟ كنيز گفت: هوي. امام فرمود: الحق كه اسم و مسمي مناسب يگديگر است. آيا مي‏تواني چيزي بخوانيد؟ كنيز گفت: آري! هم قرآن و هم شعر. امام فرمود قرآن بخوان. كنيز شروع كرد:» وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْب لا يَعْلَمُها إلا هُو ...« امام از او خواستند تا اگر شعري مي‏داند بخواند. كنيز گفت: آيا در امان هستم؟ امام فرمود: آري. زن چنين خواند:

 أنت نعم المتاع لو كنت تبقي

غير أن لا بقاء للانسان

 امام با توجه به مضمون شعر به گريه افتادند و فرمودند: تو آزاد هستي، اموالي نيز كه معاويه فرستاده همه از آن تو باشد. آيا چيزي نيز در باره معاويه گفته‏اي؟ كنيز گفت: آري،

 رأيت الفتي يمضي و يجمع جهده

رجاء الغني و الوارثون قعود

 و ما للفتي إلا نصيب من التقي

اذا فارق الدنيا عليه يعود

 امام دستور داد تا هزار دينار ديگر به او بدهند. آنگاه فرمود: پدر من نيز در همين باره چنين مي‏فرمود:

 و من يطلب الدنيا لحال تسره

فسوف لعمري عن قليل يلومها

 إذا أدبرت كانت علي المرء فتنة

و إن اقبلت كانت قليلا دوامها

 پس از آن امام گريه كرد و به نماز ايستاد.(625)

 در نقلي ديگر هم آمده است كه كنيزي دسته ريحاني را را تقديم امام حسين‏عليه السلام كرد. حضرت در برابر او را آزاد كردند. به حضرت گفته شد كه شما تنها براي يك دسته گل او را آزاد كردي؟ حضرت فرمود: خداوند در قرآن ما را چنين ادب آموخته است كه »و اذا حُيِّيْتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنِ مِنْها أو ردّوها«. بهتر از دسته گل، آزاد كردن او بود.(626)

 پيش از اين در ضمن بحث از موروثي شدن خلافت، مواضع امام را در برابر اقدام معاويه در اين زمينه نقل كرديم. در اين فاصله امام يكي از سخت‏ترين مخالفان بود و از هيچ كوششي براي ابراز مخالفت در اين زمينه خودداري نمي كرد.

 در فاصله زيادي از سالهاي كه امام حسين عليه السلام و برادرشان در مدينه بودند، مروان حكومت اين شهر را داشت. او فردي كثيف و فحاش بود و به اندك مناسبتي مي‏كوشيد تا به بدگويي از امام علي‏عليه السلام پرداخته و به او دشنام دهد. ابويحيي مي‏گويد: من نشسته بودم كه مروان و امام حسين‏عليه السلام به يگديگر پرخاش مي‏كردند امام حسن مانع برادر را مي‏شد. مروان به قدري تندي كرد كه گفت: شما اهل بيت ملعون هستيد. اين سخن نشان دهنده عمق خباثت ذاتي مروان است . همان لحظه امام حسن‏عليه السلام به مروان فرمودند: و الله لقد لعن الله أباك علي لسان نبيه و أنت في صلبه. خداوند بر زبان رسولش پدر تو را لعنت كرد در حالي كه تو در پشت پدرت بودي.(627) و مروان اين گونه از پيامبرصلي الله عليه وآله انتقام مي گرفت.

 يكبار نيز معاويه كوشيد تا دختر عبدالله بن جعفر بن ابي‏طالب را براي فرزندش يزيد خواستگاري كند. عبدالله با امام حسين‏عليه السلام مشورت كرد. حضرت فرمود:أتُزَوِّجه و سيوفهم تقطر من دمائنا؟ آيا در حالي كه از شمشيرهايشان خون ما مي‏چكد، دختر به او مي‏دهي؟ دخترت را به عقد فرزند برادرت قاسم بن محمد در آر.(628) چنان كه در نقلي ديگر آمده، هدف معاويه‏از اين اقدام ايجاد آشتي ميان بني‏اميه و بني‏هاشم يا به عبارتي تسليم كردن هاشميان در برابر امويان بوده است.(629)

 نقل يك روايت هم در اخلاق امام حسين‏عليه السلام مناسب مي‏نمايد. ابن‏ابي‏الدينا نقل كرده است كه امام حسين‏عليه السلام بر گروهي از فقيران عبور مي‏كرد كه سفره‏شان پهن بود و غذايي فقيرانه داشتند. وقتي امام را ديدند، حضرت را دعوت كردند. آن حضرت پياده شد و فرمود: »ان الله لايحب المستكبرين«.(630) آنگاه نشست و با آنها غذا خورد. پس از آن فرمود: شما دعوت كرديد، من پذيرفتم، اكنون من شما را دعوت مي‏كنم، بايد بپذيريد. پس از آن به رباب گفت تا هرچه آماده كرده بياورد تا همه با هم بخورند.(631)

 

مخالفت امام حسين‏ عليه السلام با خلافت يزيد

 پس از هلاكت معاويه در رجب سال شصت، يزيد طبق قرار قبلي به خلافت رسيد. اين خبر هنوز به مدينه نرسيده بود كه يزيد همه كوشش خود را صرف گرفتن بيعت از مخالفيني كرد كه مخالفتشان مي‏توانست شورشي عليه او بر پا كند.(632) يزيد به وليد بن عتبة بن ابي سفيان، والي خود در مدينه، نوشت تا بسرعت از عبدالله بن زبير و حسين بن علي بيعت بگيرد. مروان، وليد را نيز واداشت تا همان شب در پي آنها فرستاده و اگر بيعت نكردند، همان جا گردنشان را بزند، چرا كه به نظر او گذشتن آن شب فرصتي بود تا آنها سر به مخالفت برداشته و مردم را به سوي خود دعوت كنند.(633)

 هنگامي كه پيام ‏آور والي مدينه نزد امام حسين عليه السلام آمد، امام متوجه مرگ معاويه گرديد. لذا جمعي از ياران و نزديكان را به طور مسلح همراه خود به قصر آورد تا در صورت وجود خطر، مانع از كشتن امام شوند. امام در برابر درخواست وليد به بيعت با يزيد، فرمود كه شخصي چون او نمي‏بايست در خفا بيعت كند، بلكه بايد در ملأ عام و در مسجد بيعت كند. وليد پذيرفت، اما مروان با جملات تهديد آميزي سعي كرد وليد را تحريك بر دستگيري امام كند. امام نيز با تندي به مروان، و در حالي كه از اتاق خارج مي‏شود، رو به وليد كرد و فرمود:

 أيها الأمير! إنا أهل بيت النبوة و معدن الرسالة ومُخْتلف الملائكة و محطِّ الرحمة و بنا فتح الله و بنا ختم و يزيد رجل فاسق شارب خمر، قاتل النفس المحرمة معلِن بالفسق و مثلي لايبايع مثله، اي امير! ما اهل بيت نبوت، معدن رسالت، محل رفت و آمد ملائكه و جايگاه رحمت هستيم. خداوند با ما آغاز كرده و به ما خاتمه داده است. يزيد مردي فاسق و شرابخوار و قاتل نفوس محترم بوده و كسي است كه علناً به فسق مي‏پردازد و شخصي چون من با چون او بيعت نخواهم كرد.

 در آن مجلس بود كه امام پس از اصرار مروان در گرفتن بيعت فرمود: اگر قرار باشد كه يزيد سر كار آيد بايد فاتحه اسلام را خواند:»وعلي الاسلام السلام«. آن حضرت با استدلال به آيه شريفه تطهير، لياقت اهل بيت - عليهم السلام - را براي احراز خلافت اظهار كرد.(634) اين استدلالي است كه از امام علي‏عليه السلام و فرزندش امام حسن‏عليه السلام نيز نقل كرديم.

 همان شب ابن زبير از مدينه خارج شد، و فرداي آن روز، مأمورين حكومت به دنبال او رفتند. شب بعد امام حسين‏عليه السلام نيز مدينه را ترك كرد.(635) اين سفر به همراهي تمامي اهل بيت‏عليه السلام صورت گرفت و فقط محمد بن حنفيه در مدينه باقي ماند.(636) تاريخ حركت امام سوم شعبان سال شصت هجري ذكر شده است. اين روز، سالروز تولد آن امام عزيز بود.

 هنگامي كه امام وارد مكّه شد، مردم شهر بسيار خوشنود شدند و حتّي ابن زبير، كه خود داعيه رهبري داشت، در نماز امام و مجلس حديث او شركت مي‏كرد.(637) مكه پايگاه ديني اسلام بود و طبعاً توجه بسياري را به خود جلب مي‏كرد. در آنجا، امام با افراد و شخصيتهاي مختلف در تماس بود و علل عدم بيعت خود را با يزيد بيان كرد.

 شيعيان كوفه پس از شنيدن خبر مخالفت امام با يزيد و آمدنش به مكه، بسيار خوشحال شدند؛ زيرا از سالها پيش انتظار چنين روزي را داشتند. آنها بعد از شهادت امام حسن عليه السلام، نامه تسليت و دعوت براي امام حسين عليه السلام فرستاده بودند، اما امام قبول نكرده بود. اكنون مجلسي تشكيل داده و تعدادي از رهبران شيعه، از جمله سليمان بن صرد و ... در آن سخنراني كرده و دعوت امام را به عراق مطرح كردند. همه موافق بودند. سليمان براي تأكيد از همه تعهد گرفت كه تخلف نكنند و همه تعهد دادند.(638) آنگاه چند تن از رهبران شيعه، از جمله سليمان، مسيب بن نجبة، حبيب بن مظاهر، رفاعة بن شداد، عبدالله بن وال، نامه‏اي به امام نوشته و از آن حضرت دعوت كردند تا به كوفه آيد.(639) امام در پاسخ نامه چيزي نفرمود. پس از مدتي نامه‏هاي ديگري به طور پي در پي مي‏رسيد. از جمله قيس بن مسهّر صيداوي و حتّي خود عبدالله بن وال و عده‏اي ديگر به مكه آمدند. نامه‏هاي ديگري نيز يكي پس از ديگري به دست امام رسيد به طوري كه اوضاع به گونه‏اي درآمد(640) كه براي امام ممكن نبود تا نسبت به دعوت كنندگان بي‏توجهي كند. هاني بن هاني، كه به مكه آمده بود، در باره حضور مردم و حتّي بزرگان و آمادگي آنها مطالبي گفت و اين تأييد و تأكيدي بر محتواي نامه ‏ها شد.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »