ضبط آدرس

« صفحه بعدی

 فهرست

صفحه قبلي »

نسخه مخصوص چاپ

 


امامت امير مؤمنان (عليه السلام)

 اميرمؤمنان عليعليه السلام ، بنابر قول مشهور، در سيزدهم رجب سال سيام عام الفيل (ده سال پيش) از بعثت و بيست و سه سال قبل از هجرت به دنيا آمد.(79) در برخي نقلها از هفتم شعبان، بيست وسوم شعبان و نيمه رمضان به عنوان روز تولد آن حضرت ياد شده است.(80) تولد آن حضرت در سال سي‏ام عام الفيل، در خبر كليني و ديگران آمده است،(81) در حالي كه اخبار زيادي از سن هفت سال تا پانزده سال را در هنگام اسلام آوردن آن حضرت حكايت دارد. آنچه مشهورتر و قابل قبول‏تر است سن ده تا دوازده است.(82) شهادت آن حضرت نيز در بيست و يكم رمضان سال چهلم از هجرت در شهر كوفه واقع شده است. پدر آن حضرت ابوطالب‏ عليه السلام و مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف است. رسول خداصلي الله عليه وآله وي را مادرش خود مي‏خواند و در وقت رحلت وي، لباسش را كفن آن بانو قرار داد و در تشييع جنازه‏اش شركت كرد و بر او گريست.

 

اميرمؤمنان عليه السلام در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله

 امام عليعليه السلام اين افتخار را داشت كه از كودكي در خانه رسول خدا صلي الله عليه وآله رشد يافت.(83) در اين باره نقلهاي جالبي وجود دارد كه ابن ‏ابي‏الحديد آنها را يكجا فراهم آورده است. از جمله ، از زيد بن علي بن الحسين عليه السلام نقل شده است كه در آن دوران ، رسول خداصلي الله عليه وآله گوشت و خرما را در دهانشان نرم كرده تا خوردن آن راحت تر شده ، نگاه آن را در دهان امام ميگذاشت.(84) به دليل همين قرابت بود كه امام ، نخستين كسي بود كه به رسول خداصلي الله عليه وآله ايمان آورد. او خود فرمود: لم يسبقني الاّ رسول الله بالصلاة.(85) در اين باره به قدري شهادات و شواهد وجود دارد كه جاي هيچ گونه ترديدي را براي افراد منصف باقي نمي‏گذارد. در باره اسلام آوردن امام، گزارش شده است كه رسول خداصلي الله عليه وآله از او دعوت كردند تا اسلام را بپذيرد. اين امر بلوغ فكري امام را نشان ميدهد.(86) مسعودي ميگويد: برخي سن امام را در وقت اسلام آوردن كم گفته اند تا بگويند او در زماني كه اسلام آورده طفلي بيش نبوده است.(87فداكاري امام در راه اسلام سبب شد تا حملات فراواني از رسول خداصلي الله عليه وآله در باره فضائل امام صادر شود. احمد بن حنبل مي‏گفت: آن اندازه كه براي علي‏عليه السلام فضايل صحيح و قابل قبول وارد شده ، براي هيچ يك از صحابه وارد نشده است.(88)  همو مي گفت: (إن ابن أبيطالب لايقاس به أحد)؛(89) هيچ كس با علي بن ابيطالب قابل مقايسه نيست.  ابوسعيد خُدري ميگفت: (كان لعليّ من النبيّ صلي الله عليه وآله دَخْلة ليست لأحد، و كان للنبي صلي الله عليه وآله مِنْ عليٍّ دَخْلة ليسَتْ لأحد غيره فكانت دخْلة النبيصلي الله عليه وآله من علي أن النبي‏صلي الله عليه وآله كان يدخل عليهم كل يوم).(90) علي نزد پيامبرصلي الله عليه وآله رفت و شدي داشت كه كسي جز او نداشت. همين طور، پيامبرصلي الله عليه وآله نزد علي رفت و شدي داشت كه براي كسي جز او نبود. رفت و شد پيامبرصليالله عليه وآله چنان بود كه هر .  زيد بن ثابت نيز به امام گفت: و(أنت من رسول الله صلي الله عليه وآله بالمكان الذي لايعدله أحد).(91) موقعيت تو را نسبت به رسول خداصلي الله عليه وآله هيچ كس نداردزيد زماني اين سخن را ميگفت كه سرسختانه از عثمان طرفداري مي كرد. همين سبب شده بود كه امام چنان رسول خدا صلي الله عليه وآله را بشناسد كه ديگر اصحاب آن چنان معرفت را به آن حضرت نداشتند.(92) يكي از شواهد اعتناي رسول خداصلي الله عليه وآله به امام آن بود كه دخترش فاطمه را كه از زنان برگزيده عالم بود ، به عقد آن حضرت درآورد. پيش از آن ابوبكر و عمر به خواستگاري رفته بودند و حضرت قبول نكرده بود. زماني كه امام به خواستگاري رفت ، آن حضرت پذيرفت و فرمود: لست بدجّال ، (93) فاطمه از آن توست. زماني كه امام با فاطمه ازدواج كرد، حضرت از او خواست تا خانه‏ اي پيدا كند. حضرت خانه‏ اي دور يافت. پس از ازدواج رسول خداصلي الله عليه وآله از آنها خواست تا نزد او باشند. اين كار با گذشت حارثة بن نعمان و واگذاري خانه ‏اش انجام شد.(94) شايد به همين دليل بود كه عبدالله بن عمر مي‏گفت: اگر مي‏خواهيد موقعيت علي را نزد پيامبرصلي الله عليه وآله بدانيد، موقعيت خانه او را نسبت به خانه آن حضرت نگاه كنيد.(95) در جريان برقراري عقد اخوّت ميان مسلمانان، رسول خداصلي الله عليه وآله ، علي‏عليه السلام را به عنوان (برادر) خود  برگزيد.(96زماني كه رسول خداصلي الله عليه وآله خطبه ميخواند، امام عليعليه السلام در فاصله اي دورتر سخنان آن حضرت را بازگو مي‏كرد.(97) و آنگاه كه پيامبرصلي الله عليه وآله خشمگين مي‏شد، كسي جز امام جرأت سخن گفتن با وي را نداشت.(98) مردم امام علي‏عليه السلام را واسطه خود در حل مسائلشان قرار مي‏دادند.(99) سنيان از عايشه نقل كرده‏ اند كه گفت: از زنان فاطمه عليها السلام و از مردان علي عليه السلام محبوبترين اشخاص نزد رسول خداصلي الله عليه وآله بودند.(100) رسول خداصلي الله عليه وآله در يكي از درست‏ترين احاديث، يعني حديث منزلت، نسبت ايشان را با خود همچون نسبت هارون با موسي دانست.(101) هر بار كه مشكلي پيش مي‏آمد و نياز به آن داشت تا كسي براي اصلاح كارها اعزام شود، پيامبرصلي الله عليه وآله امام علي‏عليه السلام را مي‏فرستاد.(102) از امام پرسيدند كه چگونه است كه شما بيش از ديگر صحابه حديث نقل مي‏كنيد؟ آن حضرت فرمود: (لأنّي كنتُ إذا سألته أنبأَني وإذا سَكَتْتُ ابتدأني)(103) امام پاسخ داد: براي اين كه زماني كه من از آن حضرت سؤال مي‏كردم، به من علم مي‏آموخت و زماني كه من ساكت مي‏شدم آن حضرت خود آغاز سخن مي‏كردآن حضرت ميفرمود: من به نكته مجهولي بر نخوردم جز آن كه در باره آن از رسول خداصلي الله عليه وآله سؤال كردم و پاسخ آن را در خاطرم نگه داشتم.(104) و مي‏فرمود: هر چه از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم آن را حفظ كردم و هيچگاه چيزي را فراموش نكردم.(105) امام در نامه‏اي نوشت: (وأنا مِنْ رسول الله كالصنو من الصنو و الذراع و العضد)،(106) من و رسول خداصلي الله عليه وآله چون دو شاخيم از يك درخت رسته و چون آرنج به بازو بستهامام مي فرمود: من همچون نوازد شتري كه دنبال مادرش مي رود، دنباله رو پيامبرصلي الله عليه وآله بودم.(107) و مي‏فرمود: إني لم‏أردَّ علي الله و لا علي رسوله ساعة قطُّ، من حتي لحظه‏اي در برابر خدا و رسول اظهار مخالفت نكردم.(108) در مسأله اعلام برائت، خداوند به رسول خود فرمود: اين پيام را بايد خودت به مردم ابلاغ كني يا كسي كه از تو باشد. به همين دليل بود كه آن حضرت، ابوبكر را از نيمه راه بازگرداند و پيام را به امام علي‏عليه السلام داد تا در روز حج اكبر بخواند.(109امام در خطبه قاصعه، در باره نزديكي خود به پيامبرصلي الله عليه وآله جملات زيبايي دارد.(110) امام آن چنان به رسول خداصلي الله عليه وآله نزديك بود كه مي‏فرمود: به خدا سوگند آيه‏اي فرود نيامد مگر آن كه من آگاهم كه در باره چه و در كجا نازل شده است.(111) ابن ‏عباس ميگفت: خداوند سوره اي را فرود نفرستاد جز آن كه عليّ امير و شريف آن بود. خداوند اصحاب محمد صلي الله عليه وآله را سرزنش كرد، اما در باره علي جز به نيكي چيزي نفرمود.(112احمد بن حنبل در باره شگفتي كساني از اين كه عليّ تقسيم كننده بهشت و جهنم باشد ، مي گفت: مگر روايت نشده است كه رسول خداصلي الله عليه وآله به عليّ فرمود: لايُحِبك إلا مؤمن و لايُبْغِضك إلا منافق؟ گفتند: آري. گفت : از آنجا كه مؤمن جايش در بهشت  است و منافق جايگاهش در آتش، بنابر اين علي‏عليه السلام تقسيم كننده بهشت و جهنم است.(113عمر بن عبدالعزيز مي گفتب اگر اين مردم نفهم، از آنچه ما در باره عليّ مي دانستيم، آگاه بودند، دو نفرشان از ما متابعت نمي‏كردند.(114) سلمان مي‏گفت: اگر علي از ميان شما برود، كسي نيست تا از اسرار پيامبرتان براي شما بگويد.(115) ابن‏ ابي الحديد به درستي مي گويد: هيچ كس به اندازه ابوطالب و فرزندانش علي و جعفر، پيامبرصلي الله عليه وآله را ياري نكردند.(116) زماني كه كسي به خاطر مسأله‏اي از امام، نزد رسول خداصلي الله عليه وآله شكايت كرد، آن حضرت سه بار فرمود: (علي را راحت بگذاريد، فإنَّ عليًا منّي وأنا منه و هو وليُّ كل مؤمن).(117امام در شب هجرت جان پيامبرصلي الله عليه وآله را نجات داد.(118) در بدر نزديك به سي تن از مشركان را به قتل رساند. در احد، در حالي كه بسياري از صحنه جنگ گريختند، در كنار پيامبرصلي الله عليه وآله ماند و جان آن حضرت را نجات داد. يك ضربه شمشير علي در خندق، كه بر عمروبن عبدود فرود آمد، از طرف پيامبرصلي الله عليه وآله ،برتر از عبادت جن و انس دانسته شد. اين ضربت سبب شد تا دشمن به هزيمت كشانده شود.(119) آن حضرت در بيشتر جنگها پرچمدار سپاه اسلام بود.(120بي شبهه در ميان اصحاب پيامبرصلي الله عليه وآله كسي دانش امام را نداشت. اين مطلبي است كه در كلام خود رسول خداصلي الله عليه وآله و اصحاب آمده و تاريخ نيز بر آن گواهي داده است. اين سخن رسول خداصلي الله عليه وآله كه فرمود: أنَا مدينةُ العِلمِ و عليٌّ بابُها، بهترين گواه بر اين مطلب است. سخن خود امام‏عليه السلام در بالاي منبر به اين كه: سَلُوني قبل أنْ تَفْقِدوني،(121) نشانگر دانش برتر امام بود. اين ادعايي بود كه به قول سعيد بن مسيب هيچ كس از صحابه جز امام آن را مطرح نكرد.(122) رسول خداصلي الله عليه وآله امام را موظف فرمود تا به مردم وضو و سنّت را تعليم دهد.(123) عايشه كه دشمنيش نسبت به فاطمه و علي‏عليهما السلام به همان زمان پيامبرصلي الله عليه وآله باز مي‏گشت، مي‏گفت: علي أَعْلم الناسِ بالسُّنه،(124) عطاء از تابعين معروف مي‏گفت: علي‏عليه السلام فقيه‏ترين فرد از ميان اصحاب رسول خداصلي الله عليه وآله است.(125) عمر بن عبدالعزيز نيز، امام را زاهدترين اصحاب پيامبرصلي الله عليه وآله خواند.(126)

 امام علي عليه السلام پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه وآله

 اگر اين سخن درست باشد كه در حيات رسول خداصلي الله عليه وآله دو جريان سياسي مختلف در ميان مهاجران وجود داشته و كساني براي به دست آوردن خلافت تلاش مي‏كرده‏اند، بايد پذيرفت كه ميان امام و شيخين از همان زمان مناسبات خوبي نبوده است. در اخبار سيره چيزي كه شاهد نزاع اينان باشد ديده نشده، اما هيچ خاطره‏اي نيز كه رفاقت اينها را با يكديگر نشان دهد وجود ندارد. دشمنيهاي عايشه با امام علي‏عليه السلام كه به اعتراف خودش از همان زمان پيامبرصلي الله عليه وآله وجود داشته، مي‏تواند شاهدي بر اختلاف آل‏ابي‏بكر با آل علي تلقي شود. گفته‏اند، زماني كه فاطمه‏عليها السلام رحلت كرد، همه زنان پيامبرصلي الله عليه وآله در عزاي بني‏هاشم شركت كردند، اما عايشه خود را به مريضي زد و نيامد وحتي براي علي‏عليه السلام چيزي نقل كردند كه گويا عايشه اظهار سرور كرده بود.(127) هر چه بود، بلافاصله پس از خلافت ابوبكر، و اصرار امام در اثبات حقانيت خود نسبت به خلافت، سبب بروز مشكلاتي در روابط آنان شدحمله به خانه امام و حالت قهر حضرت فاطمه‏عليها السلام و عدم اجازه براي حضور شيخين بر جنازه آن حضرت،(128) اختلاف را عميق‏تر كرد. از آن پس امام گوشه‏گير شده و به سراغ زندگي شخصي رفت. حكومت انتظار داشت كه امام، همانطور كه بيعت كرده، دست از ادعاي حقانيت خود نيز بردارد و شمشير به دست براي تحكيم پايه‏هاي قدرت آنان با مخالفانشان از مرتدان بجنگد. امام اين درخواست را رد كرد. با چنين موضعي، طبيعي بود كه حكومت بايد او را در ديدگان مردم تحقير مي‏كرد. اين سياست مي‏توانست به انزواي بيشتر آن حضرت بينجامدامام در نفرين به قريش فرمود: خدايا! من از تو بر قريش و آن كه قريش را كمك كند ياري مي‏خواهم »فَإنَّهم قَطَعوا رحمي، وصغَّرُوا عظيم منْزِلتي، وأجْمَعوا علي منازعتي أمْراً هُوَ لي«(129) آنان پيوند خويشي مرا بريدند و رتبت والاي مرا خرد كردند و در چيزي كه حق من بود با من به ستيز پرداختند. امام در ادامه مي‏فرمايد: نگريستم و ديدم نه مرا ياري است نه مدافعي و مددكاري جز كسانم، كه دريغ آمدم به كام مرگشان برانم، پس خار غم در ديده خليده چشم پوشيدم.«(130)  اين سخن امام اشارت به سياست خلفا در تحقير امام است. امام در خطبه شقشقيه نيز با اشاره به شوري مي‏فرمايد: چون زندگاني او )عمر( به سر آمد، گروهي را نامزد كرد، و مرا در جمله آنان در آورد. خدا را چه شورايي! من از نخستين چه كم داشتم كه مرا در پايه او نپنداشتند و در صف اينان داشتند.(131قرار گرفتن امام در كنار كساني چون طلحه و زبير و عثمان، براي امام شكننده بود. تازه دراين جمع هم امام را تحقير كردند. عجيب آن است كه عمر در زماني كه شش نفر را برگزيد، هر يك از آنان را متهم به صفتي كرد. در اين ميان، صفتي به امام نسبت داد كه بي‏اندازه بي‏پايه بود و در عين حال خرد كننده. عمر امام را متهم كرد كه »فيه دُعابة«(132) فرد شوخي است. بعدها معاويه(133) و عمروبن‏عاص بر اساس همين سخن عمر، در باره امام مي‏گفتند: فيه تلعابه.(134) امام اتهام عمروبن عاص را بشدت رد كرده و اين در اصل رد سخن عمر بود.(135زندگي امام در انزواي مدينه، سبب شد تا آن حضرت ناشناخته باقي بماند. زمان به سرعت مي‏گذشت و امام تنها در مدينه، آن هم در ميان چهره‏هاي قديمي صحابه، چهره‏اي آشنا بود. اما در عراق و شام كسي امام را نمي‏شناخت. تنها برخي قبايل يمني كه از زمان سفر چندماهه امام به يمن آن حضرت را ديده بودند، با وي آشنايي داشتند. جندب بن عبدالله مي‏گويد: زماني پس از بيعت با عثمان به عراق رفتم، در آنجا براي مردم فضايل علي عليه السلام را نقل مي‏كردم. بهترين پاسخي كه از مردم مي‏شنيدم اين بود كه، اين حرفها را به كناري بگذار، به چيزي فكر كن كه نفعي برايت داشته باشد. من مي‏گفتم: اين مطالب، چيزهايي است كه براي هر دوي ما سودمند است، اما طرف بر مي‏خاست و مي‏رفت.(136به نقل ابن‏ابي‏الحديد، تحليل محمد بن سليمان اين بوده است كه يكي از عوامل اختلاف در دوره عثمان تشكيل شوري بود؛ زيرا هر يك از اعضاي شوري هوس خلافت داشتند. طلحه از كساني بود كه در انتظار خلافت مي‏بود. زبير نيز، هم به او كمك مي‏كرد و هم خود را لايق حكومت مي‏ديد. اميد آنان به خلافت بيش از اميد امام علي‏عليه السلام بود. دليلش نيز اين بود كه شيخين او را از چشم مردم ساقط كرده و حرمت او را در ميان مردم خورد كرده بودند. به همين جهت او فراموش شده بود. بيشتر كساني كه فضايل او را در زمان پيامبرصلي الله عليه وآله مي‏شناختند مرده بودند و نسلي به پيدايي در آمده بود كه او را همانند ساير مسلمانان مي‏دانستند. از افتخارات او تنها همين مانده بود كه پسر عموي پيامبرصلي الله عليه وآله همسر دختر او و پدر نوادگاه او است. باقي امور فراموش شده بود. قريش نيز چنان بغضي به او مي‏ورزيد كه به هيچ كس چنان نبود. قريش به همين اندازه طلحه و زبير را دوست مي‏داشت؛ زيرا دليلي براي وجود كينه نسبت به آنها وجود نداشت.(137ابن‏ابي‏الحديد پس از اشاره به اين نكته كه مردم در صفين، منتظر بودند تا حضور عمار را در يك جبهه معيار حقانيت آن جبهه بدانند مي‏گويد: تعجب از اين مردم است كه عمار را به عنوان ملاك حق و باطل مي‏پذيرند اما خود علي را كه پيامبرصلي الله عليه وآله حديث ولايت را در باره‏اش فرموده و نيز فرمود: لايحبُّك إلا مؤمن و لايبغضك إلا منافق، معيار قرار نمي‏دهند. دليل اين مطلب آن است كه تمامي قريش از همان آغاز در پوشاندن فضايل او، فراموش كردن ياد او، محو خصايص او و حذف مرتبت والاي او از سينه‏هاي مردم كوشيدند.(138) ابن‏ابي‏الحديد تحليل جالبي از علل بغض قريش نسبت به امام علي‏عليه السلام به دست داده است.(139يكبار كسي از امام علي‏عليه السلام مي‏پرسد: به اعتقاد شما، اگر رسول خداصلي الله عليه وآله فرزند پسري مي‏داشت كه بالغ و رشيد بود، آيا عرب حكومت خود را به او مي‏سپرد؟ امام پاسخ داد: اگر جز آنچه من مي‏كردم انجام مي‏داد، او را مي‏كشتند. عرب از كار محمدصلي الله عليه وآله متنفر بود و نسبت به آنچه خداوند به او عنايت كرده بود، حسادت مي‏ورزيد... آنها از همان زمان حضرت كوشيدند تا كار را پس از رحلت آن حضرت، از دست اهل بيت او خارج كنند. اگر نبود كه قريش نام او را وسيله‏اي براي سلطه خويش قرار داده و نردبان ترقي خود مي‏ديد، حتي يك روز پس از رحلت آن حضرت خدا را نمي‏پرستيد، و به ارتداد مي‏گراييد... اندكي بعد فتوحات آغاز شد، سيري پس از گرسنگي و ثروت پس از ناداري. اين باعث شد تا اسلام عزيز شود و دين در قلوب بسياري از آنان جاي گيرد، چرا كه به هر حال اگر حق نبود چنين و چنان نمي‏شد. بعد از آن اين فتوحات را به فكر و تدبير امرا و ولات نسبت دادند. در ميان عده‏اي را بزرگ كرده و عده ديگري را از ياد مردم بردند:  »فَكنّا ممن خَمُلَ ذكرُهُ و خبَتْ نارُهُ و انقطع صوته و صيته، حتي أكل الدهر علينا و شَرِب، و مضت السنون والأحقاب بما فيها، و مات كثير ممن يُعْرَف و نشأ كثير ممن لايُعْرَف« ما از كساني بوديم كه يادش به فراموشي سپرده شده، نورش به خاموشي گراييد و فريادش قطع شد، آن چنان كه گويي زمانه ما را بلعيد. سالها به همين منوال گذشت، بسياري از چهره‏هاي شناخته شده مردند و كساني كه ناشناخته بودند بر آمدند. در اين شرايط فرزند پسر چه مي‏توانست بكند. مي‏دانيد كه رسول خداصلي الله عليه وآله مرا به خاطر خويشي به خود نزديك نمي‏كرد. بلكه براي جهاد و نصيحت چنين مي‏كرد.(140)  درست به دليل همين فراموشي امام در جامعه مسلمانان بود كه آن حضرت در دوره خلافت، مي‏كوشيد تا از هر فرصتي براي معرفي خود و تلاشهايش براي اسلام در زمان رسول خداصلي الله عليه وآله براي مردم سخن بگويد.(141روابط امام با ابوبكر بسيار سرد بوده و گويا خاطره‏اي باقي نمانده است. در برخورد با عمر خاطرات زيادي به دست آمده است كه عمدتاً كمكهاي قضايي امام به عمر و نيز پاسخ به برخي رايزنيهاست كه در بحثهاي پيشين، برخي از آنها را آورده‏ايم. عمر از پرخاش ظاهري به امام خودداري كرده و به احتمال امام نيز مراعات مي‏كرد. اما عثمان چنين نبود، او تحمل اظهار نظرهاي امام را نداشت و يكبار به امام گفت: تو نزد من بهتر از مروان بن حكم نيستي؟(142) عباس از عثمان خواست تا هواي امام را داشته باشد. عثمان گفت: اولين حرف من با تو اين است كه اگر علي خودش بخواهد، كسي نزد من عزيزتر از او نخواهد بود.(143) البته امام حاضر نبود به خاطر عثمان و رفاقت با وي از انحرافات چشم پوشي كند. به همين دليل روابط امام با عثمان، از جهتي نزديك‏تر و از جهت ديگرتندتر شد.(144) يكبار كه زني از انصار با يكي از زنان بني‏هاشم نزاعي داشت، پس از آنكه به نفع زن انصاري حكم شد، عثمان به او گفت: اين رأي پسر عمويت علي است.!(145مخالفت با حكومت براي امام كار دشواري بود. امام، بويژه در سالهاي نخست كوشيد تا با پناه بردن به انزوا خود را از مواجه شدن با حكومت باز دارد. سعد بن عباده تجربه خوبي بود. او بيعت نكرد و ناگهان در زمان خلافت خليفه اول يا دوم، خبر رسيد كه جنيان او را كشتند. در جاي خود اشاره كرديم كه برخي از مصادر اشاره دارند كه قتل او سياسي بوده است.(146ابن‏ابي‏الحديد مي‏گويد: من از ابوجعفر نقيب )يحيي بن ابي‏زيد( پرسيدم: شگفتي من از علي است كه چگونه در اين مدت طولاني بعد از وفات رسول خداصلي الله عليه وآله زنده ماند و با وجود آن همه كينه‏هاي قريش، جان سالم بدر برد. ابوجعفر به من گفت: اگر او خود را تا به آن اندازه كوچك نكرده و به كنج انزوا نخزيده بود، كشته شده بود. اما او خود را از يادها برد و به عبادت و نماز و قرآن مشغول كرد، و از آن زيّ اول خود خارج شد، و شمشير را به فراموشي سپرد، گويي چون فتك كننده‏اي كه توبه كرده، به سير در زمين پرداخته و يا راهب در كوهها است. و از آن جا كه به اطاعت حاكمان زمان پرداخت، و خود را در برابر آنان كوچك كرد، او را رها كردند، اگر چنين نكرده بود او را به قتل رسانده بودند. او سپس به اقدام خالد براي قتل امام اشاره مي‏كند.(147) مؤمن الطاق نيز بر اين باور بود كه عدم تلاش سياسي از طرف امام در اين دوره، ترس از آن بوده است كه مبادا جنيان او را )همانند سعد( بكشند.(148البته اين بدان معنا نبود كه امام از فرصتهاي مناسب براي حق از دست رفته خود تلاش نكند. آن حضرت در همان مرحله نخست، براي چند ماهي از بيعت خودداري كرد.(149) به علاوه در همان روزهاي نخست، دست زن و فرزندان خود را گرفته و به خانه‏هاي انصار مي‏رفت تا حق از دست رفته را باز يابد. اين اصرار در حدي بود كه او را متهم كردند كه حريص بر خلافت است. امام فرمود: يكي گفت: پسر ابوطالب! تو بر اين كار بسيار آزمندي! گفتم: نه، به خدا سوگند شما آزمندتريد. - به رسول خدا - دورتر و من بدان مخصوصترم. من حقي كه از آنم بود خواستم، و شما نمي‏گذاريد، و مرا از رسيدن به آن باز مي‏داريد.(150)  امام نظير اين استدلال را فراوان داشتند: »يا معشر قريش! إنا أهل البيت أحق بهذا الأمر منكم، أما كان فينا من يقرء القرآن ويعرف السنَّه و يدين بدين الحق«؟(151) اين قريشيان! آما ما اهل بيت به اين امر از شما سزاوارتر نيستيم. آيا در ميان ما قاري قرآن، عارف به سنت و متدين به دين حق نيست؟ در باره ارزيابي امام از خلافت سه خليفه، بايد گفت: امام در هيچ زماني آزاد نبود تا ارزيابي خود را از شيخين به دست بدهد. بر عكس نسبت به عثمان، هر آنچه كه به آن اعتقاد داشت، فرصت بازگو كردن آن را داشت. دليل اين امر اين بود كه سپاه او در كوفه، كساني بودند كه جز عده محدودي، شيخين را پذيرفته بودند و امام نمي‏توانست در جمع آنان در سخن گفتن در باره آنها آزاد باشد. يك بار كه فرصتي بدست آمد، به بيان بخشي از رنجهاي خود پرداخت و بلافاصله از ادامه سخن باز ماند و در برابر اصرار ابن‏عباس به ادامه صحبت فرمود: »تلك شقشقة هَدَرَتْ«، نه ابن عباس! آنچه شنيدي شعله غم بود كه سر كشيد.(152با همه احتياطي كه امام داشت، در زمان شوراي خلافت، حاضر به پذيرفتن شرط عبدالرحمان بن عوف براي قبول خلافت نشد. ابن عوف شرط كرد: اگر امام بپذيرد تا به سيره شيخين عمل كند حاضر است خلافت را به او واگذار كند، اما امام فرمود: تنها به اجتهاد خود عمل خواهد كرد. اين رد آشكاري از امام نسبت به روش و سيره شيخين بود كه به اعتقاد امام در قسمتهاي زيادي بر خلاف سيره رسول خداصلي الله عليه وآله و بر پايه اجتهادي نادرست صورت گرفته بود. امام اطاعت خود را نيز از ابوبكر، در اموري دانسته كه او از خدا اطاعت مي‏كرده است.(153) سخنان امام در دوره خلافت، و نيز روش برخورد امام با مسائل مختلف نشان مي‏دهد كه امام شيوه‏هاي گذشته را نمي‏پسنديده استبعدها معاويه در نامه‏اي به امام نوشت كه تو بر خلفاي پيشين حسد برده بر آنها بغي كردي! امام در پاسخ او نوشتند: و پنداشتي كه من بدِ همه خلفا را خواستم و به كين آنان برخاستم.اگر چنين است - و سخنت راست است - تو را چه جاي بازخواست است؟ جنايتي بر تو نيايد تا از تو پوزش خواستند... و گفتي مرا چون شتري بيني مهار كرده مي‏راندند تا بيعت كنم. به خدا كه خواستي نكوهش كني، ستودي، و رسوا سازي، خود را رسوا نمودي. مسلمان را چه نقصان كه مظلوم باشد و در دين خود بي‏گمان. يقينش استوار و از دو دلي به كنار؟ ... و از اين كه بر عثمان به خاطر برخي بدعتها خرده مي‏گرفتم، پوزش نمي‏خواهم.(154با وجود انتقادات صريح امام، بويژه برخورد امام در شورا، نمي‏توان به داشتن برخي ارتباطات خانوادگي ميان امام و عمر يا عثمان، براي اعتقاد امام به درستي حكومت آنان استناد كرد. حتي تمجيدهايي كه امام از برخي از خلفا در قياس با برخي ديگر دارد دليلي بر پذيرش اصولي آنها از سوي امام نيست. زماني كه امام دريافت توانايي درافتادن با اين حزب را ندارد، و به مصلحت اسلام نيز نيست تا مبارزه‏اي را آغاز كند، راه مصالحه در پيش گرفت. امام در چندين مورد بيعت خود با ابوبكر و پذيرفتن او را كه به اصطلاح مهاجر و انصار نيز او پذيرفته بودند، بر اساس ضرورت و حفظ وحدت ميان مسلمانان توجيه مي‏كرد.(155) امام در توجيه سكوت خود به اين سخن هارون در برابر موسي‏عليه السلام استناد كرد كه گفت: إنّي خشيت أنْ تقول فَرّقْتَ بين بني‏اسرائيل.(156) و نسبت به سقيفه مي‏فرمود: بل عرفت أنَّ حقي هوالمأخوذ وقد تركته لهم، تجاوز اللَّه عنهم.(157)  در گذشته، اهل سنت همين را نيز كه اهل بيت خود را سزاوارتر از ديگران يعني خلفاي نخست به خلافت مي‏دانستند نمي‏پذيرفتند، اما اكنون جناحهاي نسبتا روشن اهل سنت قبول دارند كه علي‏عليه السلام صرفاً به خاطر وحدت با ابوبكر بيعت كرد در حالي كه خود را احق به خلافت مي‏دانست.(158به هر روي زندگي منزويانه امام در آن جامعه، نشان آن است كه هم امام و هم خلفا مي‏دانستند كه نمي‏توانند با ديگري به نحوي برخورد كنند كه به معناي تأييد ديدگاه او بويژه در امر خلافت باشد. در عين حال رفت و شد در مسجد، و حتي برقراري روابط خانوادگي نظير ازدواج عمر با ام‏كلثوم، امري معمول بود. اين ازدواج به اصرار عمر صورت گرفت و امام با وجود مخالفت اوليه آن را پذيرفت. كما اين كه امام همسر ابوبكر، يعني اسماء بنت عميس را پس از درگذشت او به عقد خود در آورده و فرزند ابوبكر، يعني محمد را در خانه خويش تربيت كرد.

 

« صفحه بعدی

فهرست

صفحه قبلي »