تماس با ما

|

نشریه گوهر معرفت

|

کتابخانه

|

گزارش تصویری

|

مقالات

|

خبرها

|

صفحه اصلی

 

    ارسال به پست الكترونيك نسخه آماده چاپ
 عنوان مقاله:  مبارزه زباني

مبارزه زباني
تحليل شعار مرگ بر آمريكا
مقدمه
آمريكا
شعار بر آمده از تجربه هاي بسيار
استكبار آمريكا ضد استقلال و منافع ملتها
ماهيت استكباري آمريكا
استكبار اقتصادي
نقش جنگ افروزي در استيلاي اقتصادي
استكبار سياسي
نقش جنگ در استكبار سياسي
روح استكباري در علم و فرهنگ
دانشهاي سلطه پذيري
دانشهاي سلطه گري
حكم قرآن



مبارزه زباني

‹‹ تحليل شعار مرگ بر آمريکا ››

کارکردهاي شعارهاي ملي
شعار، ترنم شعور اجتماعي مردمي است که با بينش، هدفداري و آرمانگرايي، در راه سعادت قوم خويش مي کوشند. از اين رو، هر ملت هوشمند و فرزانه اي، راه و هدفي دارد که هويت آن جامعه است. پس هويت جامعه، هم سود و زيان جامعه را از ديدگاه مردم، برجسته و درخشان مي کند و هم شعور و حيات جامعه، بر پايه آن دوام مي يابد. خاستگاه شعارها شعور جمعي است. شعار، اصرار و تاکيد مردم و افراد جامعه برارزشها و اهدافي است که متضمن منافع ملي آنهاست. مردم مي کوشند تا در شعارهايشان قدرت و عزم خود را در حفظ منافع و دفع زيانها، از جامعه خويش متجلي نمايند. بر اين اساس محتوا و مفاد شعارها دو گونه است :يا اعلام و تاکيد بر منافع يا اصرار و عزم بر دفع زيانها.


مقدمه
اين مقاله، کنکاشي براي يافتن پاسخ اين پرسش است که آيا شعار «مرگ بر آمريکا» به نفع يا به زيان است؟ آيا با توجه به اوضاع جهاني و بين المللي، بهتر نيست که به جاي شعارهاي تند، از دوستي و رابطه سخن بگوييم يا دست کم اگر رابطه به نفع ما نيست، سر ميز مذاکره نرويم، اما چنين شعارهايي هم ندهيم تا تنش ها افزايش نيافته، استکبار جهاني تهديدات خود را عليه ما عملي نکند؟روش اين پژوهش، توصيفي و پديدارشناسانه است، زيرا اگر استکبار آمريکايي به خوبي توصيف شود، ضرورت مبارزه با آن به همه اشکال، چه علمي، چه سياسي و حتي زباني آشکار مي گردد.
 

آمريکا
براي يافتن پاسخ اين پرسش لازم است مقصود از آمريکا تبيين شود. آيا منظور از آمريکا مردم اين کشور است، مردمي که زير زنجيرهاي امپراطوري خبري و رسانه اي استکباري، تاب برآوردن فريادي را ندارند؟منظور از آمريکا، سياستهايي است که از سوي حکومت و دولت آمريکا در دنيا اعمال مي شود، دولتي که روح استکباري و خوي فرعوني آن بر کشورهاي بسياري سايه انداخته است. درباره روح آمريکايي نمي توان محدوده و قلمرويي براي پژوهش تعيين کرد. روح استکباري آمريکا تنها در کالبد دولت و حکومت آمريکا دميده نشده است، بلکه بسياري از موسسات اقتصادي، شبکه هاي مخفي و آشکار سياسي، مراکز فرهنگي و پژوهشي خصوصي و بين المللي، حتي با عنوان خيريه، و بخش عمده اي از مطبوعات و رسانه هاي جهاني، به منظور پيشبرد انديشه و اراده آمريکا در کار و حرکت هستند. براي روشن شدن اين که آيا شعار دادن عليه آمريکا لازم است ياخير، انديشه و اراده استکباري آمريکا را در شاخصه هاي سياسي، اقتصاد و فرهنگي مطالعه مي کنيم.
 

شعاري بر آمده از تجربه هاي بسيار
مردم ايران سالهاست که خوي استکباري آمريکا را تجربه کرده اند و «مرگ بر آمريکا» همواره از جانشان مي جوشد. خاطرات تلخي از آمريکا در حافظه تاريخي مردم ما به يادگار مانده است، کودتاي 28 مرداد، فعاليت جاسوسي سفارت آمريکا، هواپيماي مسافربري و... تنها چشمه هايي بودند که شعور ظلم ستيزي مردم از آنها جوشيد و به رود خروشنده و با عظمت «مرگ بر آمريکا» فزوني بخشيد. باشد که روزي اين سيل خروشان، همه ظلم ها را فرو شويد و از ريشه برکند.


استکبار آمريکا ضد استقلال و منافع ملتها
دليل مخالفت آمريکا با استقلال و آزادي ايران اين است که اين استقلال، منافع سلطه طلبانه را در جهان به خطر مي اندازد. پروفسور آمريکايي پ. رامازاني توضيح ميدهد که «ايران از نظر ايالات متحده آمريکا، به مثابه حلقه دوم استراتژي در سيستم دولتهاي خاور نزديک و ميانه است. ايران بيشتر از همه، دولتي قوي در تمام خليج فارس است. دخالتهاي آمريکا در ايران، از کودتاي 28 مرداد آغاز شد و بهترين طعمه مورد طمع آمريکا، نفت ايران بود. البته منافع آمريکا در ايران تنها نفت نبود، بلکه ايران با توليد بالاي نفت و پولي که از فروش آن به دست مي آورد، بازار خوبي براي کالاهاي مصرفي آمريکايي بود «از سال 1960 تا 1974يعني در مدت 14 سال، حجم صادرات ايالات متحده به ايران بيش از 10 برابر افزايش يافت ». سلطه جويي آمريکا تنها در برابر ايران نيست، بلکه نمونه هاي مشابه بسياري در جهان دارد و اين اراده سلطه جو و تسخيرگر، همه جا پنجه خود را نمايان ساخته است:تهاجم اقتصادي به تايوان، ايجاد بحران در مکزيک و آرژانتين، اجراي سياست دامپينگ در کره جنوبي، تحميل برنامه هاي تعديل اقتصادي در جهان سوم که موجب ويراني اقتصادي آنها گرديد. براي نمونه در سال 1991هند را به
زانو درآورد. طراحي و اجراي کودتاي پينوشه در شيلي و سپس فساد اقتصادي در آن کشورو نمونه هاي ديگر که «بيو» در کتاب «پيوزي سياه» به خوبي به آن اشاره کرده است و نمونه هاي جديدتر، چون جنگ در افغانستان و افزايش توليد خشخاش و مواد مخدر يا جنگ در عراق و غارت نفت اين کشور. اين همه تجاوز و برتري طلبي و فساد، نه از منطقه اي جغرافيايي در غرب عالم به نام آمريکاست و نه از مردم آن ديار که گاه، خود قربانيان آن هستند، بلکه اين ظلمها و فسادها از انديشه و اراده فاسدي است که تمام امکانات آن کشور را در خدمت خويش گرفته است. با تعبيري پايدار شناسانه، آمريکا شيطاني است در دولتها و ساختارهاي بين المللي موجود ماهيت خود را در آن کشور نمايانده است.
 

ماهيت استکباري آمريکا
آمريکا، اراده اي معطوف به قدرت است. اراده اي در طلب قدرت نامشروع و سلطه گرانه، انديشه اي که تنها منافع خود را مي بيند و خواستي که فقط سود و مصلحت خويش را مي جويد و در بهاي مصلحت و منفعت خود از هيچ اقدامي رو گردان نيست. حق در نظر او اين است که بر اعمال قدرت خويش بيفزايد و اساسا
املاک عدالت در انديشه آمريکايي «منفعت من»است تجاوز، خيانت و قلدري آمريکا تنها در برابر ايران نيست بلکه او در همه دنيا همين روش و خواهش را دارد. او مي خواهد همه چيز را صاحب شود و بر همه حکم براند و هر چيز را آنطور که مي خواهد تعريف کند و شکل دهد. هم قدرت را مي خواهد، هم ثروت را و هم قصد تسخير دانش و فرهنگ و باورهاي مردم جهان را دارد. بعضي پژوهشها نشان مي دهد، کميته اي سيصد نفره، حکومت آمريکا و ساير مراکز و نهادها و دولتهايي را که در راستاي انديشه آمريکايي فعال هستند، زير تدبير خود دارند. گروهي که نزد آنها اقتصاد، سياست، فرهنگ، دانش، جنگ جملگي به يک چيز تبديل مي شود و ماهيتي استکباري مي يابد. دانشي که جنگ تمدنها و قتل عام مردم بي دفاع را مشروع مي سازد، نظرياتي که در قلمرو رشد اقتصادي، کشورهاي همانند فيليپين، مکزيک و آرژانتين را طعمه آمريکا مي سازد، سياستهايي که امثال کره جنوبي را به ورطه سقوط مي راند، تنها به جرم موفقيتهاي اقتصادي و اين همان استکباري است که هشت سال جنگ را براي مردم ايران به ارمغان آورد.
 

استکبار اقتصادي
شرکتهاي چند مليتي، عضوي از پيکره آمريکا محسوب مي شوند و بر اساس انديشه و اراده استکباري پيش مي روند. شرکتهاي چند مليتي، کارخانه ها و مراکز صنعتي توليدي هستند كه شعبه هاي آن در همه دنيا پراکنده است و به ظاهر، نه آمريکايي هستند، نه آلماني و نه ژاپني. شارل لون سون مي نويسد:گسترش چند مليتي ها... همه چيز را در محل تهديد قرار مي دهد. کالاهاي ساخته شده در ژاپن در واقع به دست شاخه هاي ژاپني تراست هاي آمريکايي ساخته مي شود. هجوم به بازار آمريکا به وسيله نيويورک از طريق توکيو رهبري مي شود دشمن و رقيب کارگران آمريکايي نه کارگران ژاپني و نه دولت ژاپن، بلکه سرمايه آمريکاست که هيچ چيزش جز ريشه و نام آمريکايي نيست. بسياري از تراست هاي آمريکايي، فعاليتهاي خود را يکسره به خارج منتقل کرده اند. تمامي دستگاههاي عکس برداري که در ايالات متحده به فروش مي رسد، در خارج ساخته شده است... اگر به صنايع پيشرفته نظر افکنيد، تصديق خواهيد کرد که يک مشت شرکت که بيشتر به صورت کنسرسيوم يا مجتمع به هم پيوسته اند بر جهان مستولي شده اند. اگر مي پنداريد اين غولها چاقو به دست براي افزايش سهم خويش در بازار جهاني با هم مي جنگند، از اشتباه به درآييد. بي ترديد در موارد و در مناسبتهايي، بازار رقابت هنوز گرم است، اما در ميان شرکتهاي جا افتاده، گرايش به سوي جنگ نيست، بلکه به سوي توافق است. تباني به سبک جنتلمن هاست و همياري با هدف تحکيم شالوده هاي استيلا و راه بندي بر نو رسيدگان. مورد لاستيک سازي را در نظر بگيريد شايد برايتان گفته باشند که ميشلين در آمريکاي شمالي با دردسرهايي روبروست، زيرا مي خواهد در اين نيم قاره کارخانه هاي بزرگ برپا کند. بي ترديد از اين گفته نتيجه مي گيريد که جنگ ميان غولهاي لاستيک سازي»دانلپ. پبيرلي «، «گودرپيچ»، «فايرستون»، و«گودير»آتشين است. اما ناگهان کشف مي کنيد، که دانلپ در بسياري از کشورها به حساب «گودير» لاستيک توليد مي کند، «ميشلن »و«دانلپ»در قلب مجتمع هاي معاملاتي، دست به يکي هستند و منتهاي شرارت اينکه يک کارخانه ايرلندي که به حساب يک شرکت آمريکايي لاستيک مي سازد، متعلق به شرکت اتريشي «سمپريت»است که زير نظر شرکت فرانسوي. بلژيکي «کلبر. کولومب»قراردارد و شرکت اخير، زير نظر شرکت فرانسوي ميشلن کار مي کند که کرسي آن در«بال» سوئيس است. باري، وقتي با شما از نبرد غولها سخن مي گويند، لبخند بزنيد. غولهاي واقعي با يکديگر نمي جنگند. در اين کار خطرهاست. مناقشه هاي آن به شيوه مسالمت آميز، دور يک قالي سبز حل وفصل مي شود. بدين سان که «شل»در 25 و استانداراويل آونيو جرسي «اسو»در 35 مجتمع معاملاتي با ديگر شرکتهاي نفتي شريکند.
تصوير غريبي که از اين داده ها به دست مي آيد، تصوير يک (ليگارشي) (حکومت متنفذان) جهاني است که از چندصد شرکت بزرگ تشکيل مي شود. مديران اين شرکتهاکه به زودي، مديران روسي هم بر آنها افزوده خواهند شد، از مدارس واحد و از محيط اجتماعي واحدي برآمده اندو عقايد يکساني را ابراز مي دارند و هدف واحدي را با وسائل واحدي تعقيب مي کنند. يکي از عوامل مهم توسعه چندمليتي ها، اجراي نظريه مراحل رشد بود که «والت ريتمن روستو »طرح کرد و از سوي بانک جهاني به سياستمداران ملل در حال توسعه تحميل شد. اينجا يکي از همان مواردي است که به وضوح، يکي شدن سياست، فرهنگ، دانش و اقتصاد در ماهيتي استکباري پديدار مي گردد. اين توضيحات بدان معنا نيست که جهاني شدن، مطلقا شر
است، بلکه اگر قرار باشددر اين فرآيند، تمامي صنايع، تکنولوژي و منافع، به گروه اقليتي تعلق بگيرد و آنها با شيوه هاي هنري و ابزارهاي رسانه اي، اقتصادي مصرفي ايجاد مي کنند. از سوي ديگر، با هر نيرنگي بکوشند تا پيدا شدن هر رقيبي را در نطفه خفه کنند و به بهاي گرسنگي، بيماري، فقر و جنگ روز به روز فربه تر شوند، اين صورت جهاني شدن در واقع جهان خواري و ظهور روح خودخواه اسنکباري در عرصه اقتصاد است.. در اين شکل از جهاني شدن، توليد به جهان سوم منتقل مي شود، اما نه براي اينکه آنان به نان و نوايي برسند، بلکه به منظور تسلط بر نيروي انساني و منابع طبيعي آنها. ازاين رو حاصل اين جهاني شدن، سود بيشتر سرمايه داران جهاني و بحران محيط زيست در کشورهاي در حال توسعه است از اين رو که نمونه هاي آن در کاستاريکا، غنا و فيليپين تجربه شده است. جهاني شدن زيباست، آنگاه که صحنه گردانان آن، اهل تقوا و انسانيت باشندو همه انسانها از رشد و رفاه وآسايش سهمي ببرند.

نقش جنگ افروزي در استيلاي اقتصادي
گزارش شارل لون سون، زواياي شرافتمندانه ترفعاليتهاي اقتصادي حکومت پنهان متنفذان را نمايان ميسازد. هولناک ترين فرازهاي اين تراژدي نشان مي دهد که کاخهاي ثروت و صنعت بر خون شناور است. مقدمه اي کوتاه، همه چيز را روشن مي کند :اگر جنگ باشد، خريد اسلحه به هر قيمتي از نان شب ضروري تر است. براي رسيدن به ثروت و سروري در جهان، بايد تحريک، تهديد، ناامني و حتي جنگ به راه انداخت و بعد، با کلي ناز ومنت و با قيمت گزاف، به فروش اسلحه پرداخت. براي نمونه، در اواسط دهه 1960 که در آمد حاصل از فروش نفت در عربستان روز به روز افزايش مي يافت و اين ثروت بايد به آمريکا مي رسيد، بهترين راه، فروش اسلحه بود. البته رونق بازار اسلحه به بهانه اي کوچک نياز داشت و آن هم خيلي مشکل نبود. مصر از طريق يمن، عربستان را تهديد مي کرد و در پي آن، نخستين قرارداد بزرگ اسلحه ميان عربستان و آمريکايي ها و انگليسي ها امضا شد.
شايد يکي از علل طمع محمدرضا شاه در خريد سلاح، تسليح عربستان بود. تا جايي در سال 1973، خريد دو ميليارد دلار اسلحه را از آمريکا تقاضا کرد. طبق گزارش آژانس کنترل تسليحات و خلع سلاح نيز کشورهاي خاورميانه درسالهاي 1977تا 1987، 3/165 ميليارد دلار خريد اسلحه داشتند.
از اوايل دهه 1960 تاکنون، قاره آفريقا شاهد بروز صد فقره کودتاهاي نظامي بسياري بود که حاصل آن، گرمي بازار سلاح است. حتي پول آذوقه اي که براي مردم اتيوپي از سراسر جهان جمع آوري شد، به مردم گرسنه و بيمارتعلق نگرفت، بلکه صرف خريد اسلحه براي جنگ با اريتره شد.
اقتصاد آمريکا به حدود صد ميليارد دلاري که همه ساله از فروش سلاح، به دست مي آورد کاملا متکي است.
 

استکبار سياسي
استکبارسياسي به معناي نفوذ لجام گسيخته گروه خاصي درعرصه بين المللي است، نفوذي که مي کوشد انسان ها و امکانات جهان را در راستاي اهداف و منافع خود با برنامه هايي مناسب، سازماندهي و رهبري نمايد.
مديريت استکبار سياسي آمريکا به ساير ابعاد سلطه گري آن پوشش مي دهد، بر عهده شوراي روابط خارجي است. اين شورا اولين بيانه رسمي خود را در سال 1922 صادر و بر اين موضوع تاکيد کرد: «شوراي روابط خارجي در نظردارد، يک مباحثه مستمر را در مورد جنبه هاي بين المللي مسائل سياسي و اقتصادي و مالي آمريکا ترتيب دهد... شورا عبارت از گروهي از افراد است که دست اندرکار ترويج دانش در زمينه روابط بين المللي به ويژه توسعه يک سياست خارجي به دقت تنظيم شده براي آمريکا هستند».
يکي از اعضاي هيات مديره شورا ايسايابومن (Isaiah bowman ) بود که رياست کميته تحقيق را در بيشتر سالهاي دهه 1920 تا 1930 به عهده داشت. وي محدوده جغرافيايي منافع آمريکا را منطقه اي ازآن سوي مدار قطب شمال به طرف جنوب تا ساموا و ازشرق تا غرب از چين تا فيليپين و ليبريا تعريف کرد.
اين شورا پس از جنگ جهاني دوم، نهادها و سازمانهاي جهاني براي نظم را طراحي و راه اندازي نمود و سازمان ملل، بانک جهاني و صندوق بين المللي پول، حاصل فعاليت هاي آن بود.
شوراي روابط خارجي تا اوايل دهه 1970 رو به رشد رفت و سياستهاي خارجي آمريکا را طراحي نمود. از مهمترين فعاليت هاي آن در اين سالها، ارائه خدمات مشاوره اي و اجرايي به شرکت هاي سرمايه اي ايالات متحده بود. بيش از 50 درصد اعضاي شورا، همواره مديران سياسي، اجتماعي، اقتصادي و... رسانه ها و مطبوعات آمريکا بوده اند. شوراي روابط خارجي که با هزينه سرمايه داراني هم چون خانواده را کفلر اداره مي شود، در گزارش سالانه 1974، گام هاي آغازين برنامه
اي را برداشت که امروزه با عنوان جهان سازي، همه را سرگرم کرده و گويا ضرورتي خود پيش آمده است.
شورا براي اين منظور، تشکيلات سازماني تمام وقت و مفصلي با عنوان «طرح دهه هشتاد» را سامان داد. در پي اين طرح، به ابتکار کلاوزشواب (klausschwab)، هر ساله در اواخر ژانويه و اواخر فوريه، در دهکده داووس (Davos) سوئيس، اجلاسي در راستاي تحقق اهداف جهاني سازي برگزار گرديد. اين اجلاس، به قول نويسنده روزنامه گاردين «پرهزينه ترين و انحصاري ترين تعطيلات دنيا است که طي آن و در يک ملاقات سالانه، سياست اقتصادي جهان تعيين مي شود».
معمولا مشخص نمي شود که پشت پرده اين اجلاس چه مي گذرد، اما «آنچه از داووس به بيرون درز مي کرد، رفرم اقتصادي ژاپن و کره جنوبي، حرکات جديد براي صلح خاورميانه، نحوه تضمين وام هاي ايران و آينده پس اندازهاي يهودي هاي دوره هيتلر در بانکهاي سوئيس بود». اما آنچه مسلم است هدف اصلي، تسلط بر تصميمات سياست گذاران جهان است. طرح رهبران آينده جهان که در سال 1992 با اهتمام و توجه بسيار راه اندازي شد، دليلي بر اين راهبرد اساسي است.
«ماموريت رهبران آينده جهان اين است که شبکه اي جهاني از افرادي تشکيل دهند تا در مقابل چالش هاي رهبري پيشرفت هاي اقتصادي و اجتماعي، حمايت متقابل و پويايي از يکديگر بنمايد.
رهبران آينده جهان افراد کمتر از 45 سال هستند که با توجه به مشاغل خود، قدرتمند، متنفذ و مسئول اند و توان و کارايي بالفعل آنها جنبه جهاني دارد».
حاصل اين سياسيتها سلطه طلبانه و سودجويانه، به يغما رفتن کره زمين و افزايش شکاف فقير و غني (در کشورها) و فاصله شمال و جنوب ( در عرصه بين المللي) است.
« با وضع قوانين اجتماعي در قرارداد تجارت جهاني، از سهيم شدن کشورهاي فقير در رفاه جلوگيري مي شود».
 

نقش جنگ در استکبار سياسي
جنگ افروزي، تنها سلسله اقتصادي را در پي ندارد. آنکه ابزار حفظ زندگي در دست اوست، نحوه زندگي را تعيين مي کند. از بارزترين پيامدهاي به دست داشتن بازار سلاح، سلطه سياسي و توان دخالت در تصميم گيري هاي داخلي کشورهاي وابسته نظامي است.
وقتي کشورهايي چون کويت، عربستان و ژاپن در امور نظامي به آمريکا وابسته اند، چندان غريب نيست که در راستاي سياست هاي اين کشور حرکت مي کنند.
تسلط و سيطره حکومت پنهان متنفذان. که آمريکا را آلت دست خود قرار داده اند در سياست، جدا از سلطه اقتصادي آنها نيست. همين گروه پنهان و پر نفوذ هستند که تصميم مي گيرند، چه کسي در آمريکا رئيس جمهور شود، سازمان ملل به چه اموري توجه کند و چه مسائلي را مهمل گذارد يا بانک جهاني به چه کشورهايي و با چه شروطي وام پرداخت کند. خون سرخ مظلومان گوشه و کنار جهان به دامن ناپاک آنها مي ريزد که در مجالس شيطاني شان وقايع جهان را مقدر مي سازند و رقم مي زنند. چندان عجب نيست که مسئولين نظامي ايالات متحده، به اجماع، از وقوع اغتشاشات در ايران، پيش از رخ دادن آن خبر مي دهند. آنها مي کوشند در هر فرصتي منافع نامشروع خويش را به دايه ظلم بسپارند و برايشان مهم نيست که چه بلايي سر فلسطيني ها مي آيد، يا جوان هاي ايراني پرپر شوند يا مردم افغانستان و عراق در فجيع ترين شرايط به سر برند. هر فاجعه اي در راستاي منافعشان باشد، زيباست، حتي اجازه مي دهند برج هاي ساختمان تجارت جهاني
بر سر مردم آمريکا خراب شود تا آخورشان آباد گردد. سياست کلي آنها اين است:
هدف: زر
وسيله: زور و تزوير
 

روح استکباري در علم و فرهنگ
امريکا دقيقا راه و روشي را که در عرصه اقتصاد و سياست پيش گرفته، در ميدان علم و تحقيق دنبال مي کند. جيره خواران دانشمندي! که اجير سرمايه داران و اسير سرمايه دارسي هستند براي مشروعيت بخشيدن به روند توسعه نظام سلطه در جهان مي کوشند. نظريات و تئوري هايي که در کارگاه هاي توليد دانش دنيوي پرداخته مي شود و با ترفندهاي تبليغاتي به سبک اقتصاد مصرفي در مراکز علمي جهان شايع شده، بر سر زبانها مي افتد، همگي بيانگر جايگاه تزوير، دورويي و ريا در سياست هاي سلطه طلبانه آمريکاست.
بنيادهاي فرهنگي کارنگي، راکفلر و فورد و موسسات وابسته اي چون صندوق پيشبرد آموزش مرکز مطالعات عالي علوم رفتاري، شوراي بين المللي توسعه آموزش، شوراي پژوهش هاي علوم اجتماعي، آموزش و امور جهاني کميته خارجي شوراي آموزشي آمريکا و... همگي در راستاي توسعه سلطه خارجي آمريکا تلاش مي کنند و با شوراي سياست خارجي ايالات متحده،
رابطه ي تنگاتنگ دارند. روند کار آنها به طور خلاصه اين است که از سوي ديگر، مباني نظري و زيربناي مشروعيت علمي براي سلطه گري آنها را تدوين و ترويج مي نمايد.
فعاليت هاي هر بنياد، مکمل فعاليت ساير بنيادهاست و در رقابت با يک ديگر عمل نمي کنند. آنتونيوگرامشي در نظريه سلطه فرهنگي نشان داده بود که چگونه طبقات «بنيادهاي عمده، همگام با نهادهاي رسمي حکومتي و سازمانهاي اداره کننده کمک هاي چند جانبه، از سال 1945 به بعد فعاليت هاي اساسي در اشاعه باورهايي معين، در ميان کشورهاي در حال توسعه آفريقا، آسيا و آمريکاي لاتين مبادرت ورزيده اند تا از اين راه، حمايت آنان را از اهداف سياست خارجي ايالات متحده تضمين کند». اينان در حالي است که سخنگويان بنيادها همواره بر ماهيت نوع دوستانه موسسات خود تاکيد کرده، در همان حال، هر اتهامي را رد کرده اند، چنان که گويا هدف اصلي شان، پيشبرد اهداف سلطه گرانه آمريکا در صحنه جهاني نيست.
اين همان شيطان بزرگ وام الفساد روزگار ماست، دجالي که يک پا در اين سو و پاي ديگر در آن سو نهاده و همه را به دنبال خود مي کشد و سلطه گري اش تا دورني ترين لايه هاي انديشه و روان انسانها نفوذ و رسوخ يافته است. دکتر جان کولمن با پژوهشهايي درباره موسسه فرهنگي «تاوبستاک» و باشگاه روم، با دهها نهاد فرهنگي که زير مجموعه آنهاست، نشان داده است که چگونه برنامه هاي جنگ رواني، موسيقي هاي راک و پاپ.... ، ساير مظاهر هنر مبتذل و مواد مخدر و غيره در ميان مردم جهان ترويج و اجرا مي شود.
به طور کلي، دانشهايي که در مراکز علمي وابسته به سرمايه داري توليد مي شود و ماهيت استکباري است، به دو دسته تقسيم مي شود: يکي دانشهاي سلطه پذيري، يعني علومي که فراگيري آنها مردم را به تن دادن و انقياد در برابر نظام سلطه وا مي دارد و ديگر، دانش سلطه گري که راهکارهاي تحقق اهداف استکباري و نحوه تسلط بر مردم را به سلطه گران مي دهد.
 

دانشهاي سلطه پذيري
اساس دانشهاي سلطه پذيري بر دو محور شکل مي گيرد، نخست، تقسيم بندي هايي که ارزشهاي سرمايه دار و کشورهاي سرمايه دار و قدرتمند را که در اختيار اليگارشي پنهان جهان است، از ساير کشورها با فرهنگ و نظامهاي سياسي متفاوت جدا مي کند. دوم، شيوه ها و راه هايي که براي رسيدن به ارزشهاي سرمايه داري و شکل دادن نظام اجتماعي، اقتصادي و سياسي بر اساس آن رقم مي زند.
از گونه اول، تقسيمهاي بسياري که با عناوين توسعه يافته و توسعه نيافته، محور و پيرامون، شمال و جنوب، جهان اول و سوم، صنعتي و غير صنعتي و... انجام مي شود و علوم اجتماعي، سياسي، اقتصاد و مفاهيمي را پيرامون خود مي سازد. براي نمونه، استفاده يک قدرت بزرگ سرمايه داري و توسعه يافته از زور و نيروي نظامي و تهديد براي منافع غير قانوني و جهاني «ديپلماسي زور و فشار ناميده مي شود »، اما همين عمل در راستاي اهداف و منافع قانوني و ملي، تروريسم نام مي گيرد.
از گونه دوم، راهکارهايي که براي رشد و توسعه به ما معرفي مي کنند، از قبيل سياست درهاي باز، اقتصاد سرمايه گذاري برا ي حرکت توسعه، ازادي مطبوعات (هرج و مرج رسانه اي)، تساهل و تسامح سياسي و فرهنگ پذيرش ارزشهاي سرمايه داري، برقراري نظام سياسي بر اساس دموکراسي غربي و رعايت حقوق بشر، به معناي فاصله گرفتن نظام فقهي و حقوقي اسلامي و..... ، در حالي که اسلام، گذر از حيات طبيعي به حيات طيبه را اساس توسعه و پيشرفت انسان عرفي مي کند و توسعه معرفتي و معنوي را مهمترين زمينه ساز و علت توسعه و شکوفايي در ساير حوزه هاي حيات بشري مي داند.
معمولا اين دانشها براي سلطه پذيران ساخته مي شود، به اين معنا که به آنها عرضه گردد و به سوي تمدن رو به زوال ليبرال دموکراسي بکشد. در نشر و گسترش اين علوم، دقيقاً از سبک اقتصاد مصرفي استفاده مي شود.
اقتصاد مصرفي جهان بر سه پايه است، توليد کالاهاي کم عمر، محصولات جديد و نوبه نو و ايجاد مدهاي تازه و تبليغات براي ايجاد نياز کاذب در قلمرو دانش.
نظرياتي که براي توجيه و ترويج سرمايه داري توليد مي کنند، اساسا نمي تواند عمري طولاني داشته باشد، زيرا با واقعيت انسان و حقايق حيات انساني هماهنگ نيست. اما ايجاد نظريات تازه به تازه، اين فايده را براي آنها دارد که فرصت تفکر را مي گيرد و فراگيرندگان را در دوري بي پايان از تصوراتف به چرخشي سرسام آور وادار مي کند.
تبليغ نظريات از طريق نشريات علمي، دايرة المعارفهاي جهاني، سمينارها و همايشها و بزرگ کردن شخصيت صاحبان نظريات، زمينه هاي مقبوليت را فراهم مي کند. هم از اين رو، پيربوردان، استاد کالج فرانسه، در سخنراني براي اعتصاب کنندگان پاريس در 12 دسامبر 1995 مي گويد:
«بايد در مقابل علم فلج شده اي که آنها از آن استفاده مي کنند، دانشي به ميدان آورد که احترام بيشتري براي انسان و واقعيت قائل است».
البته ظاهرا او درباره علم اقتصاد اين نظر را مي دهد، امام دست کم در ساير حوزه هاي علم انساني هم اين مشکل وجود دارد.
 

دانشهاي سلطه گري
از مهمترين ويژگي هاي دانش سلطه گري اين است که اين نظريات، محرمانه بوده و در دسترس همه قرار نمي گيرد. شما در هيچ کتابي روانشناسي اجتماعي يا روابط بين الملل و يا اقتصاد نخوانده ايد که «براي تسلط بر منابع جهاني بايد همه رسانه ها را تصاحب کنيد و براي نفوذ در رسانه ها و مطبوعات ملي، طرح کردن شعار آزادي رسانه ها و مطبوعات به عنوان شاخص دموکراسي، راهکار مناسبي است».
البته اين نظريات، بعد از اجرا براي همه قبال درک است و ممکن است محققان با شواهد تجربي و به روش توصيفي، آنها در پژوهشهاي خود بازگو نمايند. اماهنگامي که به صورت نظريه اي دستوري در حوزه اخلاق سلطه گري طرح مي شد، هيچ کس از آنها خبر نداشت مگر سران سرويسهاي جاسوسي و امنيتي، سرمايه داران بزرگ (زرسالاران صهيونيست) و محققان و دانشمنداني که در موسساتي نظير باشگاه رم يا موسسه تاويستاک و ساير مراکز پژوهشي وابسته به نظام سلطه گري خدمت مي کنند.
امروزه پس از اين که سيطره رسانه اي استکبار، شالوده هاي سياسي و اقتصادي سرمايه داري را در جهان تحکيم نموده، به گونه اي که نمي توان از مقتضيات آن سرباز زد، محقاني همچون هرمان و مک چني در اواسط دهه 1990 نشان دادند که قدرت شرکتهاي فراملي رسانه اي «نه فقط اقتصادي و سياسي است، بلکه فرضيات آيه اي و شيوه هاي انديشه را نيز شامل مي شود» در گستره اي که کوچک هم نيست، ثبات نظام بر پذيرش گسترده يک ايدئولوژي شرکتي جهاني مبتني است. )
مي توان دانش سلطه گري را تحت يک عنوان خلاصه کرد و آن دانش جنگ رواني (Psychological warfar ) است. محور اصلي اين علم، «تاثيرگذاري بر عواطف و عقايد و اعمال فشارهاي رواني براي هدايت جامعه مورد نظر به سوي اهداف طراحان جنگ رواني است. »
نمونه اي ديگر از نظريات جنگ رواني و دانش سلطه گري که چند سال اخير از سوي آمريکا عليه ايران مورد استفاده قرار گرفته، متعلق به (برناردلوين) در کتاب (دور نماي زمان و اخلاق) از انتشارات (باشگاه) است.
جان کولمن در تبيين اين نظريه مي نويسد:
«شخص را در مقام ترديد (و ترس) به ترتيبي نگاه داريد که از مواضع فکري خود ناآگاه بوده و نداند بايد در انتظار چه چيزي باشد. افزون بر آن، اگر دو دلي هاي ميان انضباط سخت ( و هراس) و برخورد مطلوب با زندگي، با انتشار اخبار متضاد همراه باشد، به گونه اي که فرد در موقعيتي نامعلوم قرار گيرد، در شناخت راهي که او را به مقصود نزديک يا دور مي سازد، دچار سرگرداني کامل خواهد بود. در چنين شرايطي حتي کساني که داراي آرمان مشخصي بوده و براي هرگونه خطر کردن آمادگي داشته باشند، بر اثر تضاد دروني خود، نسبت به آنچه بايد انجام دهند، دچار تزلزل خواهند گشت».
تهديدات جرج بوش عليه ايران پس از جنگ با افغانستان و حمله به عراق، دقيقا اجراي همين نظريه از يک طرف تهديد و از طرف ديگر تطميع بود، زيرا همزمان با او، بعضي از اعضاي کنگره و سران سياسي آمريکا از جمله البرايت، وزير خارجه دولت کلينتون، ايران را به گفتگو دعوت مي کند. پس از آن، بوش نيز اعلام مي کند ايران يا بايد گفتگو کند و يا از نظر ما در ليست محور شرارت و اهداف بعدي آمريکا قرار دارد. اينها نشانه نابساماني و ناهماهنگي ميان سياست مداران امريکايي نيست، زيرا آنها هيچکدام از خود حرفي ندارند، بلکه برنامه ريزي مشخصي در پس اين سخنان است. سياست اين است که همراه با افزايش وحشت، اميدواري به گزينش راههاي مورد پسند استکبار افزايش يابد.
خلاصه اين که، دانش سلطه گري که در اختيار نيروهاي فعال استکبار قرار مي گيرد، به منظور انقياد مردم در جهان توليد شده، مورد استفاده قرار مي گيرد.
 

حکم قرآن
مرگ چه به معناي نابودي زوال و چه به معناي گذر و انتقال درمورد هر چيز که نامطلوب و ناحق است خواسته مي شود. چنان که زوال بيماري يا انتقال از آن به سلامتي خواسته مي شود. روح فرعوني امريکا موجب لعن و خواستن مرگ براي اوست. خداوند متعال به جهت همين روح برتري جويي و استکباري، هم فرعون را لعن کرده و هم شيطان را. در مورد فرعون فرمود:
«ان فرعونَ عَلا في الأرضِ وَ جَعَلَ أهْلها شيعَاً يَستَضِْعف طائفة منهمْ يُذبَحُ بناهُم وَ يَستَحيي نساهُمْ انهُ کانَ من المُفسديَنَ، همانا فرعون در زمين گردنکشي و برتري جويي کرد و ميان مردم تفرقه و اختلاف انداخت و گروهي را به استضعاف مي کشيد و پسرانشان را مي کشت و زنان را زنده نگه مي داشت، همانا او از فسادگران بود». (
سوره قصص آیه 4)
و بعد مي فرمايد: « و اَتبَعناهُمْ في هذه الدُنيا لَعْنَةً، و در پي اعمالش در اين دنيا لعنت است».  (
سوره قصص آیه 42)
خودخواهي، طغيانگري، فسادانگيزي و خونريزي فرعون سبب شده تا خداوند او را لعن کند. پس لعن بر کساني که حقوق انسانها را پايمال مي کنند و منافع خود را بر منافع و بلکه بر هستي انسانها ترجيح مي دهند، جايز و بلکه لازم است. آمريکا در دوران ما مظهر روح شيطاني و فرعوني است که ملعون و نفرين شده حضرت سبحان گرديده. آمريکا، تماميت کفر و حق پوشي و حق کشي است. و اين کلام خداوند است که بر انسان به جهت کفرش «مرگ باد» مي گويد:
«قُتلَ الانسانُ ما اکْفَرَهُ: مرگ بر انسان باد. چه کفر مي ورزد.»  (
سوره عبس آیه 17)
در جاي ديگر، درباره کساني که به حق گوش فرا نمي دهند و گردن فرو مي نهند، مي فرمايد: «قاتَلَهُمُ اللهُ انّي يُوْفَکُونَ: خداوند مرگ شان را برساند از حق کجا مي گريزند.» (
سوره منافقون آیه 4)
بر مبناي عقل و وجدان و نيز وحي و قرآن، اصل و قاعده اين است که با آمريکا، اين جرثومه فساد و تنديس استکبار، در عمل مبارزه کنيم و با زبان نفرين فرستيم و در قلب، بيزاري جوييم.
تنش زدايي در رابطه با آمريکا يعني راضي کردن او و راضي نمي شود، مگر که خود را به تيغ سلطه او بسپاريم، زيرا روح استکباري به غير اين راضي نمي شود، گرچه اجراي سياستهاي تنش زدايي با ساير کشورهايي که اختلافات عميقي با آنها داريم ممکن است، اما استکبار آمريکايي مانع عقلي اجراي اين سياستها با آمريکا مي شود.
قرآن کريم، علاوه بر لعن مستکبران ملعون مي فرمايد با ملعونين بستيزيد: «مَلعُونينَ اينَما تُقفوا اخذُوا و قُتلوا تَقتيلا، ملعونين را هر کجا يافتيد، با جديت در نابودي آنها همت گماريد.» (
سوره أحزاب آیه 61)
و در ادامه مي فرمايد: « اين سنت و قانون الهي است که در امم پيشين بوده و در آينده نيز دگرگون نخواهد شد. »
آيه قبل از اين آيات در مورد کساني است که وقتي سخن مي گويند، چنان زيبا سخن مي رانند و شعار مي دهند که انسان را به شگفتي مي آورند، ولي در عمل به جاي رعايت حقوق بشر و مبارزه با تروريسم و غيره، پيشتاز ظلم و فساد هستند.
در سوره توبه نيز آنگاه که از دشمنان مسلمين سخن مي گويد، کساني که رسول اکرم (ص) و مسلمانان را از سرزمين خود اخراج مي کنند و از خونريزي و خيانت ابايي ندارند؟، مي فرمايد: «الا تُقاتلُونَ... اَتَخْشَوْنَهُمْ فاللهُ احَقُ تَخْشوهُ ان کنمْ مؤمنينَ : آيا آنها را نمي کشيد... از آنها مي ترسيد؟ خدا براي ترسيدن سزاوارتر است، اگر ايمان داشته باشيد.» (
سوره توبة آیه 13)
حاصل اين که مستکبران که به فساد در زمين مشغول هستند، ملعون ذات اقدس الهي بوده و بايد قلباً و قولاً به نفرت و نفرين و جهاد با آنها همت گماشت.

 


نگارنده: مقاله از گروه : سياسي
تاريخ انتشار:  1385/05/15 دفعات مشاهده : 1697
 رتبه مقاله:      تعداد راي: 1           امتياز کلی مقاله: 4